خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۶/۱/۳۱ ۲۱:۲۷:۵۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۴ ۲۱:۱۸:۰۱

خاطره من نياز به رمان داره بايد رمان شه😐

۱۳۹۶/۱/۱۷ ۱۲:۵۰:۰۸
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۶ ۲۰:۵۳:۱۹

سلام دوستای عزیزم

پیش از هر سخنی بی نهایت خداروشاکرم که بهم این لطفو کرد درمان بشم واینجا خاطره ی شیرین شکست واژینیسموسمو عنوان کنم...

من 28 سالمه شهریور93 عقد کردم و یک سال بعدش هم عروسی...بعد از عقدم همسرم رابطه ی کامل میخواست اما من مخالف بودم تا اینکه 6 ماه گذشت و بالاخره قبول کردم اما هرکاری میکردیم آلت وارد نمیشد انگار راهش بسته بود پاهام میلرزید و فشارم می افتاد و گریه میکردم با خودم فکر میکردم چون دوران عقده میترسم بعده عروسیم درست میشه یبار که واسه معاینه پیش یه متخصص زنان رفتم اجازه ی معاینه نمیدادم پاهامو جمع میکردم و گریه میکردم بهم گفت واژینیسموس داری برای اولین بار اسم این بیماری رو شنیدم حتی نمیتونستم تلفظش کنم خیلی ناراحت شدم با همسرمم صحبت کرد و مشکلمو گفت بعد که از مطب اومدیم بیرون بهم گفت دکتر الکی عیب میذاره روت تو هیچیت نیس نگران نباش بارها به همسرم گفتم برم یه دکتر دیگه شاید واقعا مشکلی دارم اما اجازه نمیداد  و میگفت الکی روحیه تو بهم میریزی و تلاش میکرد که من حرف اون دکتر زنان رو فراموش کنم خلاصه گذشت و ما عروسی کردیم ولی من همچنان فراری ووحشت زده ازرابطه بودم 20 روز گذشت و من هنوز باکره بودم تا اینکه رفتم پیش یکی از دوستام که ماماس چقدر بنده خدارو اذیت کردم یک ساعت گریه و جیغ و سروصدامو تحمل کرد تا تونست فقط انگشت کوچیکشو تا نصف وارد واژنم کنه بهم گفت واژینیسموس داری و با همسرمم کلی صحبت کرد اون موقع بود که دوتایی پذیرفتیم غول واژینیسموس عضو سوم خانواده ی ما شدهsadبهم گفت برو خونه با انگشت کوچکت شروع کن به تمرین اما مگه من همچین جراتی داشتم؟!!!حتی فکرش اشکمو در میاورد و فشارمو مینداخت همسرمم میگفت برو تمرین کن اما پرده ت نباید آسیب ببینه!!!آخه مگه میشه؟؟؟!! تا اینکه خسته و نالان و درمونده تو اینترنت سرچ کردم و انجمن درمان واژینیسموسو پیدا کردم عضو شدم تمریناتمو با گوش پاک کن شروع کردم باور کنید هر دفعه 45 دقیقه طول میکشید تا من میپذیرفتم گوش پاک کن رو بذارم ورودی واژنم فقط بذارمش ورودی!!!خدایا چه ترسی داشتم چه استرسی چه حال خرابی....بالاخره یه روز با خودم اینقدری دعوا کردم که خجالت بکش این همه ادم تو انجمن دارن تمرین میکنن چطور تونستن پس منم میتونم خلاصه کلی کلنجار میرفتم تا گوش پاک کن وارد میکردم تا سه گوش پاک کن خوب بودم اما وقتی رسیدم به 5تا دیگه شرایطم سخت شد درد شدید داشتم اصلا وارد نمیشد  دوباره بعده چند روز رفتم دکتر زنان و بهم گفت دیواره ی پرده ت خیلی ضخیمه و باید عمل بشی... حتی تصور عمل و اتاق عمل دیونم میکرد همسرمم به شددددت مخالف بود که عمل کنم میگفت الکی میترسی تو خودت میتونی روزها گذشت و من نتونستم با خودم گفتم بالاخره که این پرده تو تمرینات میره پس بهتره برم عمل کنم شرشو کم کنم میدونستم که با برداشتن پرده بیماریم درمان نمیشه اما حداقل یه استرس و یه مانع از سره راه تمریناتم کنار میرفت با کلی اصرار همسرمو راضی کردم و 3 اسفند 94 رفتم اتاق عمل و با بیهوشی دکتر پرده مو برداشت بعد از یک ماه تمریناتمو با انگشت کوچیکه همسرم که دور 5 سانت بود  شروع کردم اما موقع تمرینات خیلی مضطرب بودم همش احساس میکردم الان یهویی انگشتشو کامل وارد کنه من میمیرم!!خخخخ چه فکر خنده داریhappyانگشت همسری استرس آور بود واسم پس رفتم سراغ دیلاتور سایز 5 سانت اولاش خوب پیش رفتم ولی چون واژنم خییلی منقبض بود باهر سایز که راحت میشدم  سایزمو نیم سانت افزایش میدادم و کمتر از دوماه رسیدم به سایز 8/5 اما بخاطر اینکه تمرینام مشکلاتی داشت 5 ماه رو این سایز موندم هرروز تمرین اما هرروز سوزش و درد و گریه و ناامیدی و...هرروز دنیام تاریکتر میشد هرروز گوشه گیرتر میگفتم من با بقیه فرق دارم من درمان نمیشم حتی دیگه انجمن هم نمیومدم. یکسال و 4ما از ازدواجم و شروع تمرینات گذشت ولی من هنوز نمیتونستم یه بانوی کامل باشم خیلی درد سنگینی بود یه روز با اشک و دل شکسته نماز حاجت خوندم و بعدش رفتم انجمن جمله ای صفحه ی اول انجمن دیدم که تا حالا ندیده بودمش!!خیلی عجیب بود که تا حالا توجه نکرده بودم!!خانم خیابانی نوشته بودن "درمان قطعی واژینیسموس در مطب بدون تزریق و..." دلم روشن شد زنگ زدم مطب خانم خیابانی گفتم میخوام بیام تهران و برای آخر دیماه نوبت گرفتم و رفتم تهران...نقطه ی عطف زندگی من مراجعه ی حضوری به مطب خانم خیابانی بود خیییلی برام زحمت کشیدن بهم آرامش دادن و باهام صحبت کردن ایرادهای تمرینمو گفتن و یه برنامه واسه تمرینام نوشتن...از 1 بهمن ماه 95 تمریناموبا تشویق های همسر عزیز و مهربونم بطور جدی مداوم طبق اصولی که خانم خیابانی گفتن شروع کردم و هرروز اتاق روحیه و انجمن سر میزدم و انگیزه میگرفتم تا بالاخره روزایی که در حال تمرین با سایز 11 بودم و هنوز دو سایز با سایز همسرم فاصله داشتم شب 19 اسفند ماه 95به لطف خدای مهربون در کمال ناباوری بانو شدم و الان از زندگیم لذت میبرم.این لحظات قشنگی که دارمو مدیون علم والا و مهربونیای خانم خیابانی عزیزم هستم امیدوارم نگاه خدای مهربون همراه همیشگی زندگیشون باشه،دوستای عزیزم تو اتاق روحیه و انجمن خیییلی بهم لطف داشتن همراهیم کردن ازخدا میخوام همیشه سلامت و خوشبخت باشن...flower

دوستای گلم که در حال تمرین هستین با جزییات نوشتم گفتم شاید بدردتون بخوره فقط به این روش درمان شک نکنین موفقیت خیلی نزدیک تر از اونیه که فکرشو می کنید پس پیش به سوی بانو شدنlove

۱۳۹۵/۱۲/۲۴ ۰۳:۰۵:۴۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۵ ۲۳:۰۴:۰۹

سلام دوستای گلم من فرودین سال94ازدواج کردم وبیست سالمه ازهمون اول دلم بچه خواست جلوگیری نکردم اولین پریود ک شدم تا ده روز لکه بینیم ادامه داشت ترسیدم و رفتم پیش ماما اولین معاینه خیلی دردناک بود وترسیدم ک دکترم گفت لکه ببینین واسه زخم دهانه رحمته خلاصه رفتم پیش ی متخصص خوب ک ازاشناهمون قبلا پیشش رفتن و باردار شدن منم رفتم و پرونده بستم دکترم زخممو سوزوند و برام سونو نوشت وبرای همسری ازاسپرم وسونو توی سونوی من ی کیست کوچولو دیده شد وشوهرم هنوز ازشو نداده بود خلاصه وسطای درمانم بود ک بدترین داغو دیدمو بابامو ازدست دادم خیلی افسرده شده بودم ک شیش ماه بعداز عروسیم بابام ازپیشمون رفت خلاصه بعداز دوسه ماه دوباره رفتم دکتر وشوهرم ازشو داد واسپرماش خیلیییی کم بود هشت میلیون ووارکوسل گرید دو هم داشت ک دکتر شروع کرد ب درمانش واسپرماش شد 75میلیون باورمون نمیشد از دکترپرسیدیم ک واریکوسل چی ک گفتن اسپرماش خوبه اون مهم نیست خلاصه منم کیستم خوب شدو مشکلی نداشتیم اما بازم باردار نشدم تا اینکه محرم امسال رسیدو من دست ب دامان امام حسین شدم رفتم دکتر وبرام کلومیفن نوشت از 5پری شروع کردم اولین بستشو خوردمو منتظر پری شدم خیلی غصه میخوردم و گریه وشوشو ازمن بدتر ناامید شده بود دیگه ویتامیناشو نمیخورد خلاصه دیگه بیخیال درمان شدیم وازطرفیم تیکه های مادرشوو شروع شدوهی غرک چرا بچه دارنمیشید مام سنمون کمه خوخخلاصه روز عاشورا ازمسجد اومدم خونه وکلی اشک ریختم ک چرا خدامنو نمیبینه وشوشوهم گریه کرد ودعا کرد من وهمسر کلی نذر نیاز کردیم شوشو از اول محرم شیرپخش کرد حالا انگار ده سال نازا بودیم خخخخخخخخخ

خلاصه بیست وپنج مهر تولد شوشو بود زمان تخمک گذاری ک من خیلی تقویتش کردم معجون واین حرفا انگار دوباره امیدبهم برگشته بود خلاصه ما نزدیکی هرشبو داشتیم موعد پری هنوز دوروز مونده بود الکی ب سرم زد ی بی بی چک داشتم گفتم بزارم مبدونستم نیست ولی گذاشتم و منفی بود اخه هنوز دوروزم ب پریم مونده بود کلی ب خنگ بودنم خندیدم خلاصه ی ساعت بعد رفتم دستشویی داشتم دستمال مینداختم توسطل خواستم بی بی چکو بندازم دور ک شوشو نبینه انگار توهم زدم ی خط خیلییییییی کم رنگ و محو دیدم گفتم هزار دفه گذاشتم همین شکلی شدخراب شده خلاصه روز موعد پری رسید ومن حال ننداشتممن همیشه قبل از پری شدن درد شدید میکشم اونروزم درد کشیدمو نشدم فرداشم گذشت ونشدم خودمو زده بودم ب بیخیالی اخه عادی شده بود دیگه از طرفیم تونت سرچ کردم ک ازعلایم مصرف کلومیفن عقب اتداختنه خلاصه پنج روز گذشت ونشدم شوشوهم اونشب پنجشنبه بود دلش شیطنت خواست ک من ب شوخی گفتم امشب نه شاید نی نی باشه شوشو گفت پاشو بریم داروخونه رفتیم دوتا خریدیم ی ارزون ی گرون اومدم خونه باهمون لباسا پریدم دستشویی ارزونرو گذاشتم و دیدم درکمال ناباوری دوتا خط پرررررررنگ وای خدا موهای تنم سیخ شد جیییییغ زدم شوشو اومد دید دارم گریه میکنم باورش نشد گفت اون یکیم بذار اونم گذاشتم و بعله دوتا خط یاامام حسین یعنی انقد دوسم داشتی ک تو همون محرمت دامنمو سبز کردی خلاصه شوشو زنگید ب همه خبر دادو فردا صبش رفتیم بامادرشوهر ازمایشگاه مادرشوهرهنوز باور نکرد گفت توقبلانم عقب انداختی وازمایش دادی منفی شد راستش خودمم یکم ترسیدم رفتیم داخل و ازدادم دکتر فهمید خیلی استرس دارم وهی مسخرم میکرد میگفت خیلی هنوز بچه ای ک خلاصه نیم ساعت منتظر موندیم و برگه ها رسید و قبل من یکیو صداکرو وگفت منفی نوبت من شد هیچی نگفت دکتر بقلیش بهم اشاره کرد مثبته وایییییییی خدا صدام کرد ب مادر شوهرم گفت نوه دارشدی اونروز بهترین روز زندگیم بود انگار دیگه راحت شده بودم خلاصه شب ی جشن گرفتیم الان ک شش ماهه باردارم ودخترم13تیر دنیا میاد هنوز باورم نشده ک دراوج ناامیدی خدابهم ی دختر داده انشالا  ب حق امام حسین خدا دامن همه منتظرارو سبز کنه ببخشید ک طولانی شد

۱۳۹۵/۱۲/۱۸ ۱۸:۳۴:۳۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۲۹ ۲۳:۵۸:۳۹

سلام به همگی

من بانوی ۳۷۳ هستم(البته فکر کنمanim2-21)

من همیشه حس خوبی نسبت به س.ک.س داشتم و هیچ وقت فکر نمیکردم چنین مشکلی داشته باشم... واسه معاینه ی قبل از ازدواج که رفتم گفت بکارتت ضخیمه و شاید ترسم از اونجا شروع شد... بعد از ازدواج هربار شروع میکردیم به ناراحتی و گریه و لرزش بدن من ختم میشد ... هرچند همسرم هیچ وقت گله نکرد و حرفی نزد ولی خیلی واسم عذاب آور بود ... همون اویل ازدواج خیلی تو نت گشتم و اسم بیماریمو فهمیدم ولی راه درمانو نه ... همسرم فکر میکرد اگه بکارتمو جراحی کنم ترسم میریزه و مشکل حل میشه(ولی خودم میدونستم مشکلم چیز دیگس) خلاصه به مامانم گفتم (مامانمم بکارتش ضخیم بوده و جراحی کرده) اونم منو برد دکترو ، دکتر گفت باید اول معاینش کنم چشمتونن روز بد نبینه دستای دکترو میگرفتم نمیذاشتم بهم دست بزنه، مامانم کپ کرده بود و دکترم همش سرم داد و بیداد میکرد آخرشم گفت دخترت خاطره ی بد داره و ...

خلاصه با بیهوشی جراحی کردم و همه فکر میکردن دیگه خوب شدم... بعد یه ماه که واسه خوب شدن جای زخمم صبر کرده بودیم باز همون آش و همون کاسه... دیگه حسابی ناامید بودم و حتی به همسرم پیشنهاد طلاق دادم ولی اون گفت حتی اگه تا آخر عمرتم اینجوری باشی طلاقت نمیدم... ولی میدونستم بلاخره یه روز صبرش تموم میشه...

یه روز به ذهنم رسید سعی کنم یه خیارو وارد بدنم کنم، ولی همین که خیار باهام تماس پیدا میکرد دورش میکردم حالت تهوع بهم دست میداد... باورتون نمیشه اونقدر خیارو هی کوچیک و کوچیکتر کردم تا دورش شد نیم سانت ولی وارد نشد که نشد ... اون موقع بود که به خودکشیم فکر کردم و همش گریه میکردم و همینجوری دست به نت شدم که انجمنو پیدا کردم ... اینقدر خوشحال شدم که تنها نیستم و خیلیااااااا درمان شدن که نگو، انگار روح تازه بهم داده بودن....

از فردای اون روز تمرینامو شروع کردم و  در عرض یه ماه با وجود اینکه دو بار پریود شدمو ۳روز دز هفته میرفتم یه شهر دیگه دانشگاه ... بانو شدم، من مفید دوهفته تمرین کردم 

خیلی خیلی از خانم خیابانی نازنین و مریم و سلمای عزیزم که به معنای واقعی کلمه فرشته هستن ممنوووونم love خیلی کار بزرگی میکنن این عزیزان، از خدا میخوام به هرچیزی که تو زندگیشون میخوان برسنlove

دوستان بی هیچ تردیدی تمرین کنید و به این روش ایمان داشته باشید که بانویی در انتظارتونهanim2-thumbsupsmileyanim

۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۳۵
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۴۸

سلام من مامان یکتا هستم و الآن ۲۴ سالمه.یکتا جونم الآن ۱۵ ماهشه.سال پیش که بار دار بودم خیلی دوست داشتم که سزارین بشم ولی متآسفانه دکترها قبول نمی کردن و در شهرمون هم بیمارستان خصوصی نداره.همسرم همیشه بهم میگف به خدا توکل کن مطمئن باش که بهترین رو برات رقم میزنه.تو هفته ی ۴۱ بارداری که بودم هیچ گونه دردی نداشتم و حتی به قول قدیمی ها شکمم بالا بود و علائمی از زایمان طبیعی نداشتم.چند روز قبل از زایمانم پدرم فوت کرد و من اصلآ شرایط روحی خوبی نداشتم.واسه همین پیش دکترهای زیادی رفتم و اصرار داشتم که سزارینم کنن تا اینکه یکی از دکترها بهم گفت فلان شب برو بیمارستان بستری شو تا فرداش من بیام ببینم چی کار می تونم بکنم.اون شب یکم افت فشار داشتم و به اصرار همسرم زودتر رفتم بیمارستان وقتی بهم ان اس تی وصل کردن گفتن بچه ضربان قلبش خیلی ضعیفه و باید اورژانسی سزارین بشی و من رو همون شب بردن اتاق عمل و موقع زایمان متوجه شدن که بند ناف دور گردن بچه دو دور پیچیده و  کلآ بچه هم درشت بود.دکتر تو اتاق عمل بهم گفت خدا خیلی دوست داشت وگرنه اگه طبیعی زایمان میکردی نه خودت زنده می موندی نه بچت.و من اونجا بود که معجزه رو به چشم دیدم و خوشحالم که توکل کردنم به خدا نتیجه داد.درسته زایمان سزارین سختی های خودش رو داشت و من تو اتاق عمل لرز شدیدی داشتم و حالت تهوع وحشتناک و فکر می کردم دارم میمیرم ولی همین که بچم سالم بود برام کافی بود

۱۳۹۵/۱۲/۱۴ ۱۲:۴۸:۱۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۴ ۱۲:۱۷:۳۰

سلام به همه منو همسرم نزدیک به دو سال ازدواج کردیمring loveو همسر منم خیلی به بچه دار شدن علاقه داشت و داره همش می گفت تا سنمون بالاتر نرفته بچه بیاریم اولش دوست نداشتم hardچون خواهر شوهر خودم بعد از 7 سال ازدواج هنوز بچه دار نشده (مشکل دارن) گفتم اونا ناراحت میشن اما شوهرم گفت ما نمیتونیم صبر کنیم به خاطر اونا و از بچه دار شدن خودمون غافل بشیم دیدم حق با اونه و منم موافقت کردم و هر چند خانوادهامون انتظار نداشتن اما بعدش خونواده خودم خیلی خوشحال شدن البته خونواده همسرم هم به خاطر دخترشون یکم ناراحت شدن اما در آخر تبریک گفتن ناگفته نماند وقتی به خواهر شوهرم گفتم از همه خوشحال تر شد تا جایی که هر روز حال بچه رو می پرسه smileالان دیگه  ما داریم بچه دار میشیم و از این بابت خیلی خوشحالیم الان هفته یازدهم سپری میکنم و احساس خیلی خوبی دارم برای تمام کسایی که دوست دارن مامان و بابا بشن دعا می کنم خدا بهشون فرزند سالم و صالح عطا کنه. وشما هم دعا کنید خداوند به منم فرزند صالح و سالم عطا کنه دوستنون دارم زیاد...valentine valentinecakelove

۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۶:۲۱:۴۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۸:۲۸:۴۲

با سلام محبوبه هستم 30 ساله مامان یاسین از کرمان شکم اول .

از روز اول که فهمیدم حامله ام مرتب به دکترم میگفتم که میخوام سزارین شم دکتر هم قبول کرد ک بیمارستان خصوصی سزارینم  میکنه چون بیمارستان دولتی بدون دلیل منو سزارین نمیکردن وقتی که ماه هشتم بودم دکتر بهم گفت اصلا نمیتونم سزارین بشم بخاطر بخشنامه جدید حتی بیمارستان خصوصی و باید حتما یه مشکلی باشه تا سزارین شم خیلی شوکه شدم ناراحت بودم و استرس داشتم چون از زایمان طبیعی خیلی میترسیدم.چندتا دکتر عوض کردم هفته سی و نه بودم که یه دکتر بهم گفت میتونم برات کاری کنم که سزارین بشی.از طرفی خوشحال شدم ولی از طرفی خیلی استرس داشتم که زمان سزارین مشکلی برای خودم یا بچه پیش بیاد اون موقع خودم رو هیچوقت نمی بخشیدم. فقط به خدا سپردم همه چیزو و هرروز سوره انشقاق و سوره مریم رو میخوندم  هیچ دردی تا اخرین تاریخی که دکتر بهم داده بود نداشتم روز موعود رسید روزی که اخرین مهلت زایمانم بود دیدم هیچ دردی ندارم صبح زود بلند شدم که برم سونو و نوار قلب بچه که مشکلی پیش نیاد وقتی رفتم دستشویی دیدم لکه بینی دارم ترسیدم سریع رفتم بیمارستان معاینه کرد حدودچهار سانت دهانه رحمم باز شده بود ماما بهم گفت ممکن زایمان بدون درد داشته باشی یه سری انقباض ک ممکنه اصلا متوجه نشی و گفتن که امروز زایمان میکنی اصلا باورم نمیشد هنوز امیدم به سزارین بود ک شاید نتونم طبیعی زایمان کنم و منو ببرن اتاق عمل . داشتم پیاده روی میکردم یه کمپوت گلابی و کیک و ناهارمم خوردم بعد ساعت یکونیم ظهر یه کم درد داشتم رفتم دوباره پیش ماما معاینه کرد گفت شش سانت شده و نوار قلب بچه خوب بود منو بستری کردن دردهام کم کم زیاد شدن ولی قابل تحمل بود ساعت سه سرم فشار بهم وصل کردن دردام به اوج خودشون رسیدن ساعت 5 فول شده بودم ساعت یه ربع به شش دکترم اومد و ساعت شش عصر با پنج تا زور محکم زایمان کردم اصلا فکرشو نمیکردم به همین راحتی زایمان کنم . وقتی پسرمو دیدم فقط میگفتم خدایا شکرت .. من شبها تا صبح از ترس زایمان طبیعی خواب نداشتم ولی خدا منو امتحان کرد من میتونستم سزارین شم ولی خودم و بچمو به خدا سپردم.از لحظه ای که بستری شدم سوره آل عمران که پرینت ریز گرفته بودم همراهم بود تا لحظه زایمان.  از همین جا میخوام از ماماهای بیمارستان سیدالشهدا تشکر کنم بخاطر انرژی مثبتی که بهم دادن و تا لحظه اخر کنارم بودن و کمکم کردن و خانم دکتر مهدیه شادکام فرخی که مشوق من برای زایمان طبیعی بودن

۱۳۹۵/۱۱/۱۶ ۱۰:۴۲:۳۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۲ ۱۰:۴۲:۳۶

سلام به دوستان در حال تمرین

 

چهار ماهه ازدواج کردم تو نامزدی طبق قرارمون هیچ رابطه ای نداشتیم .تا یک ماه بعد ازدواج نمدونستم مشکل چیه بعد سایتو پیدا کردم و خانوم خیابانی یمدت با سایت شرو کردم تمرین مطمعن نبودم از مشکلمو پردهو دو جلسه رفتم مطب خانم دکتر خیابانی انگیزه گرفتمو و معاینه شدم باخیال راحتتر تمرینا رو شروع کردم کل روزای تمرین من با وقفه چهل روز شد مطمعنننننممممم اگه هررروز تمرین میکردم یک ماهم طول نمکشید

 

تجربه من:نامید نشدن،هرررروززز تمرین ،بدون وقفهههه تمررررین تمررررین 

 

همه چی دست خودمونه این ی بیمارییی ذهنیه ک رو جسمم اثر میذاره راهشم فقططططط همینه ،من یبار دکتر رفتم اونم ژل و دیازپامو...داد که بی فایده بود .موفق باشید

۱۳۹۵/۱۱/۱۶ ۱۰:۲۵:۰۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۲ ۱۰:۴۲:۳۶

دل نوشته ی بانوی 405

 

خاطرههای دردناکی که از رابطه شنیدم و ترس از پارگی و خون واسیب دیدن و.... شد یه انقباض مسخره . 

 

هر بار تلاش و هی بخودت بقبولون که میشه و اخرشم بی نتیجه و با یه حس سرخوردگی که از بقیه زنای دیگه یچیزززی تو وجودمون کمه سرمونو رو بالش گذاشتیم . استرس،دل ندادن به کار خونه ،وابستگی زیاد به همسرمون ،لذت نبردن ،حتی محروم کردن خودمون از لباس خواب و تفریح و ... همه اینا نتیجه یه مشکل پنهانی که به کسی نمتونستیم بگیم شد.همموم فکر کردیم با بقیه زنا فرق داریم سردرگمی اینکه ندونی درمان دردت چیه مشکل از کجاست اینکه کسی درکت نکنه ،کاری که برای همه راحته و ازش لذت میبرن برای ما شد یه مشکل 

 

. هی این دکتر و اون دکتر و اینکه چقد لوسیم و شوهرمون سرمون هوو میاره حالمونو که خوب نکرد یه درد تازه گذاشت رو دردامون

 

بقول مامان بزرگم آلاه بندسینه گیزلین درد ورمسین (خدا به بندش درد پنهونی نده)اون موقعها نمیفهمیدم ینی چی؟درد یواشکی چیه؟ اما عروس که شدم با بند بند وجودم حسش کردم.

 

خانم خیابانی اول خدا بعد شما تنها کسی بودید تا فهمیدید مشکلمو همه حسمو تو همون جلسه اول بهم گفتید اینکه یکی بدونه و درکت کنه بدون اینکه چیزی بگی حستو بگه برای ما مث یه مرهمه تا چه برسه راه درمانم برات داشته باشه از ته دلم ممنونم.

 

خدایا کاش یه روزی بیاد دخترای مجرد و که هیچ تصوری از رابطه ندارن نترسونیم ،از خاطرات دردناک شب اول نگیم چون نیست.ذهنیت منفی ندیم ،اگاهی بدیم ،بذاریم با اندامشون اشنا بشن بدونن رابطه صحیح چیه.

 

نامید نشید راه همینجاست فقط از خاطرات تلخ و.... به دخترای مجرد تعریف نکنید از خوبییای یه رابطه سالم بگید

۱۳۹۵/۱۱/۱۵ ۰۳:۱۳:۲۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۱/۱۵ ۰۳:۱۴:۴۲

کوهرنگ زیبا بود ولی خوش نگذشت

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

اردیبهشت 1396
ج ش ی د س چ پ
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031