خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۱۰/۲۸ ۰۱:۲۸:۲۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۹ ۰۰:۵۹:۱۴

سلام دوستان گلم.زری هستم بانوی 393.من سال 93 عقد کردم، دوران عقد شوهرم اصرار داشت رابطه ( دخول) داشته باشیم ولی من قبول نمیکردم به خاطر رسم و رسومات.. تا اینکه 5 ماه پیش عروسی کردیم و شب عروسی هم رابطه داشتم که فقط پردم پاره شد و دخول کامل نداشتیم. چند روزی رفتیم ماه عسل و وقتی برگشتیم باز خواستیم رابطه داشته باشیم که خیلی درد داشتم و نمیذاشتم شوهرم کارش رو انجام بده... چند هفته به همین صورت میگذشت.. شوهرم کلافه شده بود میگفت داری ناز میکنی و چرا بقیه میتونن و ما نمیتونیم... همش غصه میخوردم و ناراحت بودم. تا اینکه دختر خالم رو در جريان گذاشتم اونم ماما سایت رو بهم معرفی کرد و گفت تمرینا رو شروع کن ولی من میترسیدم. حتی از اینکه خودمو تو آینه ببینم میترسیدم چه برسه به اینکه بخوام انگشتمو داخل واژنم کنم واز دیلاتوراستفاده کنم... همش میگفتم نمیتونم وارد کنم و نمیشه و فلان. تا اینکه ی روز اتفاقی دیدم تو خونه دستکش که هست پنبه هم که داشتیم یه دیلاتور درست کردم سایز 7 سانت و با زور و کگل وارد شد خیلی خوشحال شدم روزهای بعدش همش تمرین کردم با سایز 8 و 10 سانت ... ی هفته بعد تمرینا رفتم مسافرت و بعدش هم پریودی و 3 هفته از تمرین جا موندم همش نگران بودم که نکنه باز همه چی خراب بشه و باید از سایز اول شروع کنم... تا اینکه بعد 3 هفته همون روزی که پاک شدم رفتم اقدام و آلت تا نصف بیشتر رفت و خیلی خوشحال بودم که پسرفتی نداشتم ، 2 روز با دیلاتور سایز 10 کار کردم و رفتم اقدام با پوزيشن زن رو که خداروشکر کامل داخل رفت و منم شدم ی بانووووی کامل، کل تمرینات من 2 هفته طول کشید. دوستان گلم شما هم ناامید نباشید و با توکل به خدا تمریناتونو ادامه بدید تا موفق بشید. ممنون از همه عزیزانی که کمکم کردن و بهم روحیه دادن مخصوصا خانم خیابانی عزیز... flowerflower

۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۲۲:۳۸:۵۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۸ ۲۲:۵۱:۱۱

سلام دوستان گل
من ترلان هستم
بانوی 395 هستم.سال 93 عروسی کردیم ولی درطول عقد تصمیم داشتیم کاری نکنیم، از چندشب بعد عروسی که میخاستیم اقدام کنیم ،متوجه شدم ناخودآگاه پاهام قفل میشه و میلرزه.فکر کردیم اوایلش اینجوریه و به مرور عادی میشه ولی اصلا درست نشد.خیلی واسه من و شوهرم سخت بود،شوهرم گاهی خ اذیت میشد و گاهی از روی عصبانیت یه حرفایی میزد مثلا می گفت حتما دوست نداری س،ک.س داشته باشیم، ولی از ته دلش نبود ،چون زود فراموش میکرد و میدونست خ دوسش دارم.میگفت هر وقت آمادگیش رو داشتی اقدام میکنیم.
من خیلی سرچ کردم تا اینکه با اسم مشکلم آشنا شدم و فهمیدم واژینیسموس چیه.درمورد راه درمانش هم تمرین با انگشت رو نوشته بودن که تونستم اینکار رو بکنم ولی بازم نتونستیم دخول داشته باشیم.تقریبا 4ماه پیش تونستم انجمن رو با کلی سرچ کردن پیدا کنم.خیلی خوشحال شدم که این دوستان به راحتی درمان شدن و تونستن موفق بشن.valentine

منم شروع به تمرین کردم اوایلش خ سخت بود ولی توکلم بخدا بود ، با کمک شوهرم که واقعا ازشون ممنونم تونستم مراحل اولیه تا سایز8رو انجام بدم.ولی به دلیل مسافرت یک ماهه که برامون پیش اومد نتونستم دیگه ادامه بدم و سایز8 سانت موندم.از مسافرت که برگشتیم رفتم سرکار و دیگه اصلا وقت تمرین نداشتم و راستش کلا بیخیال شده بودم که شوهرم تهدیدم کردworry(البته به صورت شوخی ولی من فکرمیکردم جدیه)

خوشبختانه من تهدید رو جدی گرفتم و تمام تلاشم روکردم ،اینسری شوهرم زیاد نتونست کمکم کنه ولی بهم روحیه میداد ، پس دوباره خودم از سایز 6 شروع کردم و درعرض یک هفته تونستم به سایز 12 برسم ،دو روز این سایز رو تمرین کردم  کمی احساس کشیدگی و سوزش داشتم ولی تصمیمم رو گرفتم که کارمون رو انجام بدیم.خودم همونطور که با دیلاتور کار میکردم عمل دخول رو با کمک شوهرم انجام دادم با کلی لوبریکانت.
بالاخره منم تونستمanim2-thanks و مدام از شوهرم میپرسیدم مطمئنی که وارد شده؟!!
چندین بار خداروشکر کردم و هردوتامون نماز شکر خوندیم.
من از اول تصمیم داشتم انشاالله عددم کمتر از 400 بشه و خدا کمکم کرد..دوستان حتما تمرینات رو ادامه بدین انشاالله همگی موفق میشین امیدتون بخدا باشه.یه دنیا سپاس از خانم خیابانی و تک تک دوستان همگی موفق باشینflower
تشکر فراوان از صبوری و همراهی همسر مهربانمlove
واسه همتون دعا میکنم شما هم منو در دعاهاتون فراموش نکنید.flower

۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۱۶:۱۷:۰۴
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۸ ۱۵:۰۲:۳۹

ماجرای عشق منو عشقم خیلی اتفاقی پیش اومد روزی که دیدمش یکدل نه صد دل عاشقش شدم بسیار زیبا و خوش لباس و خوش قدو بالا بود اونروز از نظر خودم به دل نمینشستم در واقع نمایشگاه کتاب بودیمو من تو حالو هوای کتاب ها بسیار خسته شده بودم ناگهان چشمم به او افتاد نفسم بند امد دست و پایم را گم کردم انگار میشناختمش چه زیبا و دلربا بود همچنان به من زل زده بود واااااای باورم نمیشود بلاخره یکی را دیدم که دلم را لرزاند این شد سراغاز اشنایی ما یک سال بهترین دوران را با هم داشتیم وبعد از ان به خواستگاری ام امد و خدا رو شکر سه ساله ازدواج کرده ایم و هر روز که میگذرد بیشتر عاشقش میشوم.زندگی ما گویی در داستان ها و کتاب هاست انقدر مهربان و دوست داشتنی است که روزها که میرود سرکار از دل تنگی اش گریه میکنم او هم عاشقانه دوستم دارد روزی نشده است که برای با هم بودنمان از هم تشکر نکنیم روزی نشده است که به چشمان هم زل نزنیم و نگوییم که خدایا شکرت.الان هم باردارم و شور و شوق همسرم را که میبینم عشق به زندگی ام هزار برابر میشود.ارزو میکنم همه ی دختران عزیز این مرزو بوم شاهد زندگی  بسیار زیبا و عاشقانه باشند.

۱۳۹۵/۱۰/۲۵ ۰۹:۵۹:۱۶
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۰۹:۰۷:۰۸

سلام دوستان

آیلین هستم بانوی ۳۹۲

شمارمو خییییلی دوس دارم چون یک ماونیم برای بدست آوردنش زحمت کشیدمanim2-auizz3ffy9vla57584xq

ماسال۹۳عقدکردیم وتو دوران عقد قراربود که دخولی صورت نگیره

۶ماه بعدم عروسی کردیم.شب اول عروسیمون چون خسته بودیم نتونستیم باهم باشیم وگذاشتیم واسه شبای بعد

شب دوم میخواستیم اقدام کنیم که دیدم نمیشه.پاهام قفل شده بود ومیلزید وهمش گریه میکردم وخودموعقب میکشیدم

همسرمم چون خیلی مهربونه دلش سوخت وادامه نداد

همینطوری ماه ها وسالهگذشت توی این مدت دکتر زیاد رفتم شاید بگم بالای ۵۰تا دکتر عوض کردم وبی نتیجه بود وهمه میگفتن چقدلوسی ونازداری و همسرت هوو سرت میاره و...

روحیم داغون بود بعضی ازدکتراهم عمل هایمنکتومی روبهم پیشنهاد دادن که بعدش خداروشکر کردم که انجامش ندادم

خیلی افسرده بودم کارم شبوروزگریه بود ناامیدبودم دلم بچه میخواست.هروقت اطرافیانمو میدیدم که راحت کارشونو انجام میدن وبچه دارمیشن افسرده ودلسردمیشدم که برای یک نیازطبیعی چرامن اینهمه دردسرباید تحمل کنم

همسرم خیییییلی مهربونه وباهام مدارامیکرد وبهم روحیه میداد

خلاصه یکروز که خیلی ناامیدبودم گشتموماماسایت رو پیداکردم وازطریق اون انجمن رو وسریع وارد انجمن شدم.تمرینات وارسی وکگل روکه انجام دادم میخواستم تمرین بادیلاتور روشروع کنم که پریود شدم وتمریناتم ده روز عقب افتاد

خلاصه بعداپریودی تمریناتو شروع کردم و هرروز شاهد موفقیت وپیشرفتم بودم وهمسرمم خیلی تشویقم میکرد

که بعداز یک ماه ونیم منم باااانو شدم خیلی خوشحالم وخداروشکرمیکنم که این انجمن رو سرراهم قرارداد

دوستای گلم اصلا ناامید نباشید این تنها راه حل درمانتونه پس با جدیت تمریناتو شروع کنید وطعم بانو شدن روبچشید

ازهمه دوستانم که منوراهنمایی کردن سپاسگذارم وازخداوند آرامش براشون خواستارم.همچنین همسرنازنین ومهربانم که پشتم بود ومنو تشویق میکردازش ممنونم ومیخوام بگم که یه دنیا دوسش دارمanim2-40

 

۱۳۹۵/۱۰/۲۱ ۱۵:۱۹:۳۶
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۸ ۲۱:۴۲:۵۷

سلام من بانوی 380هستم 

سال 89عقد کردیم 92عروسی تو دوران عقد قصد دخول نداشتیم شب عروسی پریود بودم ولی بعدش هر چقد سعی میکردیم نمیشد من پاهامو میبستمو نمیذاشتم نزدیک بیاد وقتیم پاهامو میگرفت انقد حالم بد میشدو میلرزیدم که بی خیال میشد خاهر کوچکتر ازدواج کرد بچه دار شد دوستای نزدیکم ولی من اندر خم یک کوچه بودم فشار خانواده وفامیل برای بچهدار شدن شروع شد من همون دفعات اول که موفق به رابطه نشدیم تو اینترنت سرچ کردم وفهمیدم واژینیسموس دارم ولی میگفتم این روشهای درمان الکیه شروع کردم به رفتن پیش دکترای مختلف تو اکثر شهرها یه آقای دکتری بهم این روشو دوباره پیشنهاد داد با سرنگ ولی من حتی از تصورشم میلرزیدم دیگه بعد سه سال کلا بیخیال درمان شدم فقط میخاستم به نحوی بچه دار شم با سرنگ اسپرمو تزریق میکردیم که نشد رفتم پیش دکترزنان برا ای یو ای ولی گفتن باید اول پردتو عمل کنی که اینکارم فقط با بیهوشی امکان داره بازم رفتم دکترای دیگه نظر همشون این بود دیگه کلا ناامید بودم یهشب خیلی ناراحت بودم گفتم حالا یه دفه هم امتحان میکنم این روشا رو ودر کمال ناباوری اولین گوش پاکنو با کاندوم وارد کردم تا رسید چهارتا به همسرمم نگفتم میخاستم سوپرایزش کنم وقتی سایز سیزده رو وارد کردم اصلا باورم نمیشد تا اینکه بلاخره چهار دی تونستم انقد خوشحال شدم که تا صب خوابم نبردفرداش جشن گرفتیم 

۱۳۹۵/۱۰/۱۸ ۱۹:۴۵:۲۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۸ ۲۲:۵۵:۱۲

سلام،
من بانوی 390 هستم. 
من شهریور سال 92 عقد کردم ،
در دوران عقد با همسرم معاشقه  داشتیم.اسفندماه مراسممون رو گرفتیم و فردای روز عروسی به ماه عسل رفتیم.
هر سه شب که در هتل بودیم ، معاشقه میکردیم ولی تا به مرحله اقدام میرسید من شروع میکردم به گریه کردن،اونم چه گریه ای! همسرم هاج و واج میموند و بیخیال میشد. 
تا اینکه برگشتیم شهرمون و یه هفته اول به مهمان بازی گذشت. در این یه هفته همسرم چندتا فیلم اموزشی از نت گرفت که ببینم چیزی نیست ،ولی من حتی همون فیلمو نمیتونستم ببینم دستامو بهم فشار میدادم ، عصبی میشدم، شبهای زیادی امتحان کردیم ولی نمیشد که نمیشد. تا اینکه در نت ترس از نزدیکی رو سرچ کردم، و با ماماسایت اشنا شدم ، اون موقع بارانا سرگروه بود و من به ایشون ایمیل زدم ، راهنماییم کردن و گفتن تنها راه درمانه. من با خودم گفتم عمرا این راهش باشه،من از الت میترسم حالا یه چیزی شبه الت رو وارد کنم؟؟؟
یکسال از ازدواحمون میگذشت و من همچنان دختر بودم،تا خواهرم ازدواج کرد و ده روز بعد مراسم،اقدام کرد بدون درد و خونریزی،احساس بدی بهم دست داد،گفتم اخه چرا من نتونستم؟تا اینکه رفتم پیش یه ماما که نوع پرده ام رو ببینه و باهاش مشورت کنم! که ای کاش نمیرفتم! ایشون بهم گفت پرده ات حلقوی،نصف پرده پاره شده و نصفش مونده،یا برو خونه کارو تموم کن یا بیا همينجا من یه لحظه برات برش میدارم،مشکل واژینیسموسم رو بهش گفتم،گفت اگر پرده نباشه ترست میریزه و راحت میری اقدام!منم گفتم باشه،و اون خانم در مطبش برام انجام داد،بهم گفت از سه روز بعد با انگشت همسرت تمرین کن و ده روز بعد بیا که من معاینت کنم،ولی بازم نتونستم به همسرم اجازه بدم که بهم نزدیک بشه،ده روز بعد رفتم مطب این خانم و گفتم با انگشت همسرم تمرین نکردم،گفت اشتباه کردی،چرا شوهرت اینقد نازتو میخره و لوست کرده،بعد گفت بشین رو صندلی معاینه و پاهاتو بذار بالا،بعد در یه ثانیه و یهو دستشو کرد داخل واژنم!از ترس زبونم بند اومده بود،بدنم داغ شده بود و تپش قلبم رفت بالا،گفت دیدی چیزی نبود،حالا پاشو برو امشب با همسرت اقدام کن،ولی نه تنها اون شب بلکه شبهای دیگه ام با یاد کاری که کرد بدتر پاهام قفل میشد،همسرم دیگه اصرار نمیکرد و کاری نداشت،رابطمون از نظر احساسی و جنسی سرد شده بود،سر هر موضوعی باهم بحث میکردیم،شاید ماهی یه بار معاشقه داشتیم،مجددا یه سر به ماماسایت زدم و به مریم ایمیل دادم و ایشون راهنماییم کرد و عکس دیلاتور رو برام فرستاد،شروع تمرین با دیلاتور برام واقعا سخت و چندش بود،اما خب چاره ای نذاشتم،تا سایز نه رفتم که همسرم اصرار کرد بیا بریم اقدام،منم گفتم باشه،اما بازم همون اش و همون کاسه،منم سرخورده شدم و گفتم کار با دیلاتور الکیه!تمرینامو گذاشتم کنار... تا اینکه چندماه بعد سلما پیج اینستاگرام زد،گفتم خب از سلما راهنمایی میگیرم،ایشونم همونایی گفت که مریم و بارانا گفتن. مجددا دیلاتور ساختم و تمرینم رو شروع کردم ،تا سایز ده رفتم،و باز اشتباه سری قبل رو انجام دادم و سرخورده تر شدم،دیگه داشتم دیوانه میشدم،کم اورده بودم،از سایت و پیج و کانال تلگرام اومدم بیرون و به همسرم گفتم طلاقم بده،من نمیتونم رابطه جنسی باهات داشته باشم،اوضاع روحیم داغون بود داغون،ساعتها مینشستم و گریه میکردم،سر هر موضوعی پرخاش میکردم،تا اینکه اومدم سایت دیدم خدای من از پارسال که من عضو شدم تا الان چیزی حدود صد و خرده ای نفر درمان شدن! باخودم گفتم چرا اونا تونستن و من نتونستم،مجددا از اول همه چتها رو خوندم با دقت ،یه قلم و کاغذم گذاشتم کنارم و هر نکته مهمی رو که سلما و مریم در هر چت میگفتن مینوشتم و اونجا بود که یکی یکی ایرادات و اشتباهاتمو فهمیدم،دنیا رو سرم خراب شد وقتی دیدم چه اشتباهات فاحشی انجام میدادم،دوباره تمرینو شروع کردم و به همسرم گفتم دو دفه اشتباه کردم و ایندفه تا پایان تمرینام برای اقدام ،به من پیشنهاد نده. در تغییر سایز اصلا عجله نکردم ،کاری که سری قبل انحام میدادم،هرجا کم میاوردم به پادکست های دکتر حلت گوش میدادم و انرژی مثبت میگرفتم،یا چشمامو میبستم خودمو در حین رابطه جنسی با همسرم تصور میکردم،یا اینکه حامله ام،بچه دارم،تا اینکه به دوسایز اخر رسیدم،یهو همون ترس مسخره به جونم افتاد،من خواننده خاموش بودم ،در سایت و در قسمت اتاق روحیه نوشتم  من انرژی مثبت میخام رسیدم سایز اخر اما...
خانومای اتاق روحیه،کلی بهم امید دادن و راهنماییم کردن...منم با انرژی بیشتر تمرین میکردم، هر روز! کاری که سری های قبل نمیکردم! یه شب بعد تمرین با دیلاتور سایز اخر همسرمو صدا کردم و گفتم الان وقتشه.و بالاخره در 15 دی منم بانو شدم،بعد از دوسال و ده ماه! 
از بارانا،سلما،مریم،خانم خیابانی ممنونم ،
خانوما من چندتا اشتباه در حین تمرین داشتم
 ،شما اونا رو انحام ندین،
1.در تعویض سایز عجله نکنید
2.تا با سایز همسرتون راحت نشدین،اقدام نکنید،اگر همسرتون اصرار کرد سر و تهش رو با یه معاشقه هَم بیارید. 
3.هر روز تمرین کنید،هر روز،هر روز،هر روز،هر روز، باور کنید تمرین کردن هر روز،یعنی پنجاه درصد قضیه حل شده،
به امید بانو شدن همه بانوهای در حال تمرین ،و امیدوارم دیگه هیچکس هیچکس و هیچکس با این بیماری دست و پنجه نرم نکنه.

18دیماه1395

۱۳۹۵/۱۰/۱۵ ۱۸:۲۰:۰۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۹ ۰۱:۱۵:۱۴

سلام دوستای عزیز..الان که دارم خاطره تلخموبراتون مینویسم اشکام امونم نمیدن..کلی خاطراتتون روخوندم..من

مریم هستم..32سالمه وسال 83 ازدواج کردم متاسفانه منم مشکل واژینیسموس داشتم وبخاطرنا آگاهی وسختگیری های شوهرم نتونستم مشکلموحل کنم یعنی میخواستم ولی اون باهام همراهی نکردوچندسال پیش تنهام گذاشت براهمیشه..خداروبخاطرهمسرباوفاداشتن شاکرباشین..برامنم دعاکنین..12سال این غصه باهامه ودارم میسوزم...ازته دل دعامیکنم هیچ دختری بااین مشکل بدنیانیاد...التماس دعابرا آرامش دارم ازتون واینکه من بزرگترین آرزوم مادرشدن بود..یاحق عزیزان

۱۳۹۵/۱۰/۹ ۱۶:۵۷:۰۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۷ ۲۳:۰۹:۵۰

چندسال بود ازدواج کرده بودیم،همه بهمون می گفتن پس چرا بچه نمیارین،من راضی نمی شدم راستش از مسئولیت سخت مادر شدن می ترسیدم،تا اینکه یه شب شوهرم باهام صحبت کرد و گفت واقعا ازته دلش آرزوی باباشدن داره،یه لحظه به خودم اومدم،دلم واسش سوخت با خودم گفتم خیلی خود خواهم که تاالان جلوگیری کردم و نداشتم بابابشه،بهش قول دادم که اقدام کنیم،فرداش رفتم دکتر و ازمایش و چکاب خداروشکر مشکلی نداشتم،یه مدت جلوگیری نکردیم حامله نشدم،تا اینکه شوهرم از اسپرم داد  تحرکش کم بود،فرستادنمون سونو،تو شؤون گفتن واریکوسل کردی ب داره و از یه دکتر خیلی معروف باهزارتا دردسر نوبت عمل گرفتیم،تمام کارای نوبت گرفتن و بیمارستان خودم انجام دادم،چون شوهرم کاملا امیدش رو از دست داده بود و فکر میکرد من تنهاش میدارم،منم گفتم خودم پیگیر کارات میشم و همیشه باهاتم،خلاصه روز شنبه بود سال93 نوبت عمل گرفتم و برگه عمل دادن واسه چهارشنبه،شوهرم رفتیم زیارت شاهچراغ،برگشتنی بهش گفتم یکم پیاده روی کنیم چون من این ماه بخاطر استرس پریودم عقب افتاده،خلاصه یه مسیر طولانی پیاده اومدیم ،فرداش که شوهرم رفت سرکار رفتم دکتر بهش گفتم شرایطشو سریع گفت از بارداری بده،از دادم مثبت بود​وای خدا باورم نمی شد،یادمه تولد آقا امیرالمومنین بود همون شب،نذر کردم اگر پسر شد بذارم امیرعلی و دخترم شد بذارم نازنین زهرا،شوهرم که باورش نمی شد فقط گریه میکرد با اینکه بارداری خیلی سختی داشتم ولی ارزشش داشت.....الان امیرعلی نازم کنارم...valentineخدایا هزاران مرتبه شکر......

۱۳۹۵/۱۰/۴ ۱۴:۰۰:۴۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۵ ۱۱:۳۲:۳۸

سلام 

من یک زن 32 ساله هستم مامان آوا خانم 16 ماهه. میخوام داستان زندگیم رو برای شما بگم حرفهایی که توی دلم تقریبا هر روز مرور میکنم و نمیتونم به هیچ کس بگم. شاید این نوشتن بهم کمک کنه.

سال 87 در سن 24 سالگی عقد کردم و سال بعدش هم ازدواج، همسرم اولین عشق زندگیم بود و واقعا دوستش داشتم ولی دنیاهامون خیلی باهم اختلاف داشت و هرچقدر تلاش کردیم نتونستیم بهم نزدیکشون کنیم. بماند که همسرم خیلی هم تلاش نکرد.من یه آدم نسبتا درونگرا و اون شدیدا برونگرا و پرهیجان و پرانرژی، قلیون میکشید و با هر بهونه ای با دوستاش جمع میشد و مینشستن ورق بازی، پاش میوفتاد شاید مشروب هم میخورد ولی من هیچ وقت ندیدم. خیلی باهم مشکل داشتیم حتی توزمان عقد یادمه شب حنابندون هم سر یه چیز الکی حسابی اشکم رو درآورد و اون شب رو بهم زهر کرد. شب که برگشتم خونه پدرم یادمه تو حمام به بهانه درد ناخنهام که ناخن مصنوعی داشت تا تونستم گریه کردم چون ازآینده زندگیم میترسیدم و شاید اگر در دوران عقد بکارتم رو ازدست نداده بودم اصلا تن به عروسی نمیدادم، خلاصه اون شب حسابی حق حق کردم تو حمام و همه مهمونها فکر کردن بخاطر جدایی از خانوادم دارم گریه میکنم.

زندگیمون دو سال دوام داشتو تو این مدت تنها بخش خوب زندگیمون رابطه زناشوییمون یود چون هردو مون گرم بودیم و همسرم که دیگه آتیشی بود. هیچ وقت اون لحظات رو فراموش نمیکنم خاطره اولین رابطه مون و وقتی بکارتم رو از دست دادم که محکم بغلم کرد و پیشونیم بوسید و بهم تبریک گفت.

خلاصه با کلی اعصاب خوردی سال 91 ازش جدا شدم در حالی که هنوز دلم از عشقش پر بود و در عین حال بخاطر کارهاش و رفتارش ازش متنفر بودم روزهای سختی بود که سپری شد....

همون سال بطور اتفاقی با یکی از همکارهای سابقم دوباره همکارشدم، ماجرای طلاقم رو شنیده بود بعد از مدتی بهم گفت که از همون زمان بهم علاقه داشته و بخاطر شرایط مالیش پاپیش نزاشته ولی الان شرایطش رو داره و اصلا براش مهم نیست که قبلا ازدواج کردم. با رفت و آمد خانوادگی بالاخره بعد از چند ماه ازدواج کردیم. الان همسرم مرد خوبیه کاملا بهش اطمینان دارم و میشه بهش تکیه کرد، آدم درونگرا و خیلی آرومیه احساساتش رو خیلی سخت بروز میده و ترجیح میده بیشتر تو خودش باشه و از نظر جنسی هم طبع سردی داره و اینا برای من که شدیدا احساساتی هستم و به نسبت قبل برونگراتر شدم و طبع گرمی دارم سخته. بعد بدنیا امدن دخترم هم شرایط زندگی جنسیمون بدتر شد. همسرم خیلی از تماس فیزیکی خوشش نمیاد و اگر دست خودش باشه فقط ماهی یک یا دوبار بخاطر سکس بهم نزدیک میشه. جوری رفتار میکنه انگار همیشه یه نفر بجز ما تو خونه هست و داره نگاه همون میکنه. شبها که میخوابیم حتی ترجیح میده دست و پاش بهم نخوره. مثل خواهر و برادری که مجبورن زیر یه پتو بخوابن در صورتی که من دوستدارم بغلم کنه و نوازشم کنه یه وقتایی شوخی جنسی داشته باشیم و از جسم همدیگه لذت ببریم. برای من بهترین تفریح رابطه زناشویه حاضرم از خوابم بزنم ولی برای اون اولویت خوابه و لذت جنسی چندان اولویت نداره.

دریک کلام الان همه چیز زندگیم خوبه الا رابطه جنسی و قبلا همه چیز زندگیم بد بود الا رابطه جنسی. نمیدونم چرا خدا منو اینجوری امتحان میکنه. واقعا برام سخته شرایط، همسرم دوست دارم ولی این شرتیط یه جورایی افسرده ام کرده و بهونه گیر. سر خیلی چیزهای ریز و درشت به همسرم گیر میدم و ناراحت میشم که میدونم علتش اینکه رابطه جنسی خوبی نداریم حس میکنم پیر شدم ....

ببخشید که طولانی شد اینا حرفهایی که به هیچکس نمیتونم بزنم گفتم اینجا بنویسم

۱۳۹۵/۱۰/۴ ۰۱:۰۵:۱۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۸ ۱۳:۴۲:۴۶

سلام ..anim2-thanks

من بارانا 68 هستم... anim2-ad54ad

الان دردوران عقد به سر میبرم ... دوسال پیش عقد کردیم و قرار شد یه مدت هیچ رابطه ای نداشته باشیم اما بعد از مدتی همسرم خیلی اشتیاق داشت که دخول صورت بگیره ... من همیشه از این اتفاق میترسیدم اما بلاخره یه شب توی مسافرت راضی شدم تا رابطه داشته باشیم ... بعد از کلی تلاش و درد کشیدن کمی از آلت داخل شد اما سوزش و درد شدید من باعث شد که همسرم هم از نظر روحی نتونه ادامه بده... بعد از اون هم یکبار دخول کامل رو تجربه کردیم ... اما شبهای بعد هر چی تلاش میکردیم نمیشد ! معاشقه کامل میکردیم اما تا آماده دخول میشدیم پاهام میلرزید و نفسم حبس میشد . همسرم خیلی ناراحت بود . با اینکه میدونست من میترسم اما بعضی مواقع دلیلش رو ناتوانی خودش میدونست ... anim2-sad

این دو سال خیلی تلاش کردیم اما هیچ وقت نتونستیم ...  دیگه خیلی حرفش رو نمیزدیم ولی همیشه به این فکر میکردم که شاید این مشکل ادامه دار باشه اما هیچ وقت نمیدونستم این یه بیماریه و فقط میگفتم نباید بترسم ... اما گفتنش هیچی از ترس من کم نمیکرد و هردفعه بدتر از قبل بودم ... sad

تا اینکه یه روز شوهرم پیج واژینیسموس رو فرستاد و گفت تمام پستهاش رو خونده و از من خواست که منم همه رو بخونم... اول که نگاه کردم با خودم گفتم من که جزو این دسته نیستم ! اما کم کم متوجه شدم که منم همین مشکل رو دارم ... شوهرم گفت نظرت چیه ؟ گفتم نمیدونم اما شاید تمرینها برای من هم خوب باشه ... انجام بدم ؟ گفت انجام بده چون فکر میکنم تو هم همین مسئله رو داری ...

یکماه فقط میخوندم ... بعد شروع کردم ... روزهای اول پاهام میلرزید و میترسیدم اما کم کم خوب شد ... تمریناتم پشت سر هم نبودن اما اگه متوالی حساب کنم کمتر از یکماه تمرین کردم و درمان شدمanim2-auizz3ffy9vla57584xq

و بلاخره شب یلدای سال 95 من هم بانو شدمanim2-thanksanim2-thanks

هیچ وقت اون شب رو فراموش نمیکنم .هر دو از صمیم قلب خوشحال و آرووم بودیم ... anim2-40

از خدا میخوام که راه درمان رو پیش پای همه قرار بده تا همه بتونن بهترین لحظات رو تجربه کننflower

ممنون از همسرم به خاطر درک خوبی که داشت و تلاشی که برای درمان من کردlove

از تمام کسانی که توی این مدت کمکم کردن و روحیه دادن ممنونم ... به تنهایی نمیتونستم این راه رو طی کنم و موفق بشم flower تشکر فراوان valentine

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال