خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۱۲/۲۴ ۰۳:۰۵:۴۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۴ ۲۲:۵۰:۴۳

سلام دوستای گلم من فرودین سال94ازدواج کردم وبیست سالمه ازهمون اول دلم بچه خواست جلوگیری نکردم اولین پریود ک شدم تا ده روز لکه بینیم ادامه داشت ترسیدم و رفتم پیش ماما اولین معاینه خیلی دردناک بود وترسیدم ک دکترم گفت لکه ببینین واسه زخم دهانه رحمته خلاصه رفتم پیش ی متخصص خوب ک ازاشناهمون قبلا پیشش رفتن و باردار شدن منم رفتم و پرونده بستم دکترم زخممو سوزوند و برام سونو نوشت وبرای همسری ازاسپرم وسونو توی سونوی من ی کیست کوچولو دیده شد وشوهرم هنوز ازشو نداده بود خلاصه وسطای درمانم بود ک بدترین داغو دیدمو بابامو ازدست دادم خیلی افسرده شده بودم ک شیش ماه بعداز عروسیم بابام ازپیشمون رفت خلاصه بعداز دوسه ماه دوباره رفتم دکتر وشوهرم ازشو داد واسپرماش خیلیییی کم بود هشت میلیون ووارکوسل گرید دو هم داشت ک دکتر شروع کرد ب درمانش واسپرماش شد 75میلیون باورمون نمیشد از دکترپرسیدیم ک واریکوسل چی ک گفتن اسپرماش خوبه اون مهم نیست خلاصه منم کیستم خوب شدو مشکلی نداشتیم اما بازم باردار نشدم تا اینکه محرم امسال رسیدو من دست ب دامان امام حسین شدم رفتم دکتر وبرام کلومیفن نوشت از 5پری شروع کردم اولین بستشو خوردمو منتظر پری شدم خیلی غصه میخوردم و گریه وشوشو ازمن بدتر ناامید شده بود دیگه ویتامیناشو نمیخورد خلاصه دیگه بیخیال درمان شدیم وازطرفیم تیکه های مادرشوو شروع شدوهی غرک چرا بچه دارنمیشید مام سنمون کمه خوخخلاصه روز عاشورا ازمسجد اومدم خونه وکلی اشک ریختم ک چرا خدامنو نمیبینه وشوشوهم گریه کرد ودعا کرد من وهمسر کلی نذر نیاز کردیم شوشو از اول محرم شیرپخش کرد حالا انگار ده سال نازا بودیم خخخخخخخخخ

خلاصه بیست وپنج مهر تولد شوشو بود زمان تخمک گذاری ک من خیلی تقویتش کردم معجون واین حرفا انگار دوباره امیدبهم برگشته بود خلاصه ما نزدیکی هرشبو داشتیم موعد پری هنوز دوروز مونده بود الکی ب سرم زد ی بی بی چک داشتم گفتم بزارم مبدونستم نیست ولی گذاشتم و منفی بود اخه هنوز دوروزم ب پریم مونده بود کلی ب خنگ بودنم خندیدم خلاصه ی ساعت بعد رفتم دستشویی داشتم دستمال مینداختم توسطل خواستم بی بی چکو بندازم دور ک شوشو نبینه انگار توهم زدم ی خط خیلییییییی کم رنگ و محو دیدم گفتم هزار دفه گذاشتم همین شکلی شدخراب شده خلاصه روز موعد پری رسید ومن حال ننداشتممن همیشه قبل از پری شدن درد شدید میکشم اونروزم درد کشیدمو نشدم فرداشم گذشت ونشدم خودمو زده بودم ب بیخیالی اخه عادی شده بود دیگه از طرفیم تونت سرچ کردم ک ازعلایم مصرف کلومیفن عقب اتداختنه خلاصه پنج روز گذشت ونشدم شوشوهم اونشب پنجشنبه بود دلش شیطنت خواست ک من ب شوخی گفتم امشب نه شاید نی نی باشه شوشو گفت پاشو بریم داروخونه رفتیم دوتا خریدیم ی ارزون ی گرون اومدم خونه باهمون لباسا پریدم دستشویی ارزونرو گذاشتم و دیدم درکمال ناباوری دوتا خط پرررررررنگ وای خدا موهای تنم سیخ شد جیییییغ زدم شوشو اومد دید دارم گریه میکنم باورش نشد گفت اون یکیم بذار اونم گذاشتم و بعله دوتا خط یاامام حسین یعنی انقد دوسم داشتی ک تو همون محرمت دامنمو سبز کردی خلاصه شوشو زنگید ب همه خبر دادو فردا صبش رفتیم بامادرشوهر ازمایشگاه مادرشوهرهنوز باور نکرد گفت توقبلانم عقب انداختی وازمایش دادی منفی شد راستش خودمم یکم ترسیدم رفتیم داخل و ازدادم دکتر فهمید خیلی استرس دارم وهی مسخرم میکرد میگفت خیلی هنوز بچه ای ک خلاصه نیم ساعت منتظر موندیم و برگه ها رسید و قبل من یکیو صداکرو وگفت منفی نوبت من شد هیچی نگفت دکتر بقلیش بهم اشاره کرد مثبته وایییییییی خدا صدام کرد ب مادر شوهرم گفت نوه دارشدی اونروز بهترین روز زندگیم بود انگار دیگه راحت شده بودم خلاصه شب ی جشن گرفتیم الان ک شش ماهه باردارم ودخترم13تیر دنیا میاد هنوز باورم نشده ک دراوج ناامیدی خدابهم ی دختر داده انشالا  ب حق امام حسین خدا دامن همه منتظرارو سبز کنه ببخشید ک طولانی شد

۱۳۹۵/۱۲/۱۸ ۱۸:۳۴:۳۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۲۴ ۰۱:۱۴:۱۳

سلام به همگی

من بانوی ۳۷۳ هستم(البته فکر کنمanim2-21)

من همیشه حس خوبی نسبت به س.ک.س داشتم و هیچ وقت فکر نمیکردم چنین مشکلی داشته باشم... واسه معاینه ی قبل از ازدواج که رفتم گفت بکارتت ضخیمه و شاید ترسم از اونجا شروع شد... بعد از ازدواج هربار شروع میکردیم به ناراحتی و گریه و لرزش بدن من ختم میشد ... هرچند همسرم هیچ وقت گله نکرد و حرفی نزد ولی خیلی واسم عذاب آور بود ... همون اویل ازدواج خیلی تو نت گشتم و اسم بیماریمو فهمیدم ولی راه درمانو نه ... همسرم فکر میکرد اگه بکارتمو جراحی کنم ترسم میریزه و مشکل حل میشه(ولی خودم میدونستم مشکلم چیز دیگس) خلاصه به مامانم گفتم (مامانمم بکارتش ضخیم بوده و جراحی کرده) اونم منو برد دکترو ، دکتر گفت باید اول معاینش کنم چشمتونن روز بد نبینه دستای دکترو میگرفتم نمیذاشتم بهم دست بزنه، مامانم کپ کرده بود و دکترم همش سرم داد و بیداد میکرد آخرشم گفت دخترت خاطره ی بد داره و ...

خلاصه با بیهوشی جراحی کردم و همه فکر میکردن دیگه خوب شدم... بعد یه ماه که واسه خوب شدن جای زخمم صبر کرده بودیم باز همون آش و همون کاسه... دیگه حسابی ناامید بودم و حتی به همسرم پیشنهاد طلاق دادم ولی اون گفت حتی اگه تا آخر عمرتم اینجوری باشی طلاقت نمیدم... ولی میدونستم بلاخره یه روز صبرش تموم میشه...

یه روز به ذهنم رسید سعی کنم یه خیارو وارد بدنم کنم، ولی همین که خیار باهام تماس پیدا میکرد دورش میکردم حالت تهوع بهم دست میداد... باورتون نمیشه اونقدر خیارو هی کوچیک و کوچیکتر کردم تا دورش شد نیم سانت ولی وارد نشد که نشد ... اون موقع بود که به خودکشیم فکر کردم و همش گریه میکردم و همینجوری دست به نت شدم که انجمنو پیدا کردم ... اینقدر خوشحال شدم که تنها نیستم و خیلیااااااا درمان شدن که نگو، انگار روح تازه بهم داده بودن....

از فردای اون روز تمرینامو شروع کردم و  در عرض یه ماه با وجود اینکه دو بار پریود شدمو ۳روز دز هفته میرفتم یه شهر دیگه دانشگاه ... بانو شدم، من مفید دوهفته تمرین کردم 

خیلی خیلی از خانم خیابانی نازنین و مریم و سلمای عزیزم که به معنای واقعی کلمه فرشته هستن ممنوووونم love خیلی کار بزرگی میکنن این عزیزان، از خدا میخوام به هرچیزی که تو زندگیشون میخوان برسنlove

دوستان بی هیچ تردیدی تمرین کنید و به این روش ایمان داشته باشید که بانویی در انتظارتونهanim2-thumbsupsmileyanim

۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۳۵
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۴۸

سلام من مامان یکتا هستم و الآن ۲۴ سالمه.یکتا جونم الآن ۱۵ ماهشه.سال پیش که بار دار بودم خیلی دوست داشتم که سزارین بشم ولی متآسفانه دکترها قبول نمی کردن و در شهرمون هم بیمارستان خصوصی نداره.همسرم همیشه بهم میگف به خدا توکل کن مطمئن باش که بهترین رو برات رقم میزنه.تو هفته ی ۴۱ بارداری که بودم هیچ گونه دردی نداشتم و حتی به قول قدیمی ها شکمم بالا بود و علائمی از زایمان طبیعی نداشتم.چند روز قبل از زایمانم پدرم فوت کرد و من اصلآ شرایط روحی خوبی نداشتم.واسه همین پیش دکترهای زیادی رفتم و اصرار داشتم که سزارینم کنن تا اینکه یکی از دکترها بهم گفت فلان شب برو بیمارستان بستری شو تا فرداش من بیام ببینم چی کار می تونم بکنم.اون شب یکم افت فشار داشتم و به اصرار همسرم زودتر رفتم بیمارستان وقتی بهم ان اس تی وصل کردن گفتن بچه ضربان قلبش خیلی ضعیفه و باید اورژانسی سزارین بشی و من رو همون شب بردن اتاق عمل و موقع زایمان متوجه شدن که بند ناف دور گردن بچه دو دور پیچیده و  کلآ بچه هم درشت بود.دکتر تو اتاق عمل بهم گفت خدا خیلی دوست داشت وگرنه اگه طبیعی زایمان میکردی نه خودت زنده می موندی نه بچت.و من اونجا بود که معجزه رو به چشم دیدم و خوشحالم که توکل کردنم به خدا نتیجه داد.درسته زایمان سزارین سختی های خودش رو داشت و من تو اتاق عمل لرز شدیدی داشتم و حالت تهوع وحشتناک و فکر می کردم دارم میمیرم ولی همین که بچم سالم بود برام کافی بود

۱۳۹۵/۱۲/۱۴ ۱۲:۴۸:۱۶
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۲۸ ۱۱:۰۵:۲۳

سلام به همه منو همسرم نزدیک به دو سال ازدواج کردیمring loveو همسر منم خیلی به بچه دار شدن علاقه داشت و داره همش می گفت تا سنمون بالاتر نرفته بچه بیاریم اولش دوست نداشتم hardچون خواهر شوهر خودم بعد از 7 سال ازدواج هنوز بچه دار نشده (مشکل دارن) گفتم اونا ناراحت میشن اما شوهرم گفت ما نمیتونیم صبر کنیم به خاطر اونا و از بچه دار شدن خودمون غافل بشیم دیدم حق با اونه و منم موافقت کردم و هر چند خانوادهامون انتظار نداشتن اما بعدش خونواده خودم خیلی خوشحال شدن البته خونواده همسرم هم به خاطر دخترشون یکم ناراحت شدن اما در آخر تبریک گفتن ناگفته نماند وقتی به خواهر شوهرم گفتم از همه خوشحال تر شد تا جایی که هر روز حال بچه رو می پرسه smileالان دیگه  ما داریم بچه دار میشیم و از این بابت خیلی خوشحالیم الان هفته یازدهم سپری میکنم و احساس خیلی خوبی دارم برای تمام کسایی که دوست دارن مامان و بابا بشن دعا می کنم خدا بهشون فرزند سالم و صالح عطا کنه. وشما هم دعا کنید خداوند به منم فرزند صالح و سالم عطا کنه دوستنون دارم زیاد...valentine valentinecakelove

۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۶:۲۱:۴۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۸:۲۸:۴۲

با سلام محبوبه هستم 30 ساله مامان یاسین از کرمان شکم اول .

از روز اول که فهمیدم حامله ام مرتب به دکترم میگفتم که میخوام سزارین شم دکتر هم قبول کرد ک بیمارستان خصوصی سزارینم  میکنه چون بیمارستان دولتی بدون دلیل منو سزارین نمیکردن وقتی که ماه هشتم بودم دکتر بهم گفت اصلا نمیتونم سزارین بشم بخاطر بخشنامه جدید حتی بیمارستان خصوصی و باید حتما یه مشکلی باشه تا سزارین شم خیلی شوکه شدم ناراحت بودم و استرس داشتم چون از زایمان طبیعی خیلی میترسیدم.چندتا دکتر عوض کردم هفته سی و نه بودم که یه دکتر بهم گفت میتونم برات کاری کنم که سزارین بشی.از طرفی خوشحال شدم ولی از طرفی خیلی استرس داشتم که زمان سزارین مشکلی برای خودم یا بچه پیش بیاد اون موقع خودم رو هیچوقت نمی بخشیدم. فقط به خدا سپردم همه چیزو و هرروز سوره انشقاق و سوره مریم رو میخوندم  هیچ دردی تا اخرین تاریخی که دکتر بهم داده بود نداشتم روز موعود رسید روزی که اخرین مهلت زایمانم بود دیدم هیچ دردی ندارم صبح زود بلند شدم که برم سونو و نوار قلب بچه که مشکلی پیش نیاد وقتی رفتم دستشویی دیدم لکه بینی دارم ترسیدم سریع رفتم بیمارستان معاینه کرد حدودچهار سانت دهانه رحمم باز شده بود ماما بهم گفت ممکن زایمان بدون درد داشته باشی یه سری انقباض ک ممکنه اصلا متوجه نشی و گفتن که امروز زایمان میکنی اصلا باورم نمیشد هنوز امیدم به سزارین بود ک شاید نتونم طبیعی زایمان کنم و منو ببرن اتاق عمل . داشتم پیاده روی میکردم یه کمپوت گلابی و کیک و ناهارمم خوردم بعد ساعت یکونیم ظهر یه کم درد داشتم رفتم دوباره پیش ماما معاینه کرد گفت شش سانت شده و نوار قلب بچه خوب بود منو بستری کردن دردهام کم کم زیاد شدن ولی قابل تحمل بود ساعت سه سرم فشار بهم وصل کردن دردام به اوج خودشون رسیدن ساعت 5 فول شده بودم ساعت یه ربع به شش دکترم اومد و ساعت شش عصر با پنج تا زور محکم زایمان کردم اصلا فکرشو نمیکردم به همین راحتی زایمان کنم . وقتی پسرمو دیدم فقط میگفتم خدایا شکرت .. من شبها تا صبح از ترس زایمان طبیعی خواب نداشتم ولی خدا منو امتحان کرد من میتونستم سزارین شم ولی خودم و بچمو به خدا سپردم.از لحظه ای که بستری شدم سوره آل عمران که پرینت ریز گرفته بودم همراهم بود تا لحظه زایمان.  از همین جا میخوام از ماماهای بیمارستان سیدالشهدا تشکر کنم بخاطر انرژی مثبتی که بهم دادن و تا لحظه اخر کنارم بودن و کمکم کردن و خانم دکتر مهدیه شادکام فرخی که مشوق من برای زایمان طبیعی بودن

۱۳۹۵/۱۱/۱۶ ۱۰:۴۲:۳۶
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۶ ۰۸:۵۸:۵۶

سلام به دوستان در حال تمرین

 

چهار ماهه ازدواج کردم تو نامزدی طبق قرارمون هیچ رابطه ای نداشتیم .تا یک ماه بعد ازدواج نمدونستم مشکل چیه بعد سایتو پیدا کردم و خانوم خیابانی یمدت با سایت شرو کردم تمرین مطمعن نبودم از مشکلمو پردهو دو جلسه رفتم مطب خانم دکتر خیابانی انگیزه گرفتمو و معاینه شدم باخیال راحتتر تمرینا رو شروع کردم کل روزای تمرین من با وقفه چهل روز شد مطمعنننننممممم اگه هررروز تمرین میکردم یک ماهم طول نمکشید

 

تجربه من:نامید نشدن،هرررروززز تمرین ،بدون وقفهههه تمررررین تمررررین 

 

همه چی دست خودمونه این ی بیمارییی ذهنیه ک رو جسمم اثر میذاره راهشم فقططططط همینه ،من یبار دکتر رفتم اونم ژل و دیازپامو...داد که بی فایده بود .موفق باشید

۱۳۹۵/۱۱/۱۶ ۱۰:۲۵:۰۶
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۶ ۰۸:۵۸:۵۶

دل نوشته ی بانوی 405

 

خاطرههای دردناکی که از رابطه شنیدم و ترس از پارگی و خون واسیب دیدن و.... شد یه انقباض مسخره . 

 

هر بار تلاش و هی بخودت بقبولون که میشه و اخرشم بی نتیجه و با یه حس سرخوردگی که از بقیه زنای دیگه یچیزززی تو وجودمون کمه سرمونو رو بالش گذاشتیم . استرس،دل ندادن به کار خونه ،وابستگی زیاد به همسرمون ،لذت نبردن ،حتی محروم کردن خودمون از لباس خواب و تفریح و ... همه اینا نتیجه یه مشکل پنهانی که به کسی نمتونستیم بگیم شد.همموم فکر کردیم با بقیه زنا فرق داریم سردرگمی اینکه ندونی درمان دردت چیه مشکل از کجاست اینکه کسی درکت نکنه ،کاری که برای همه راحته و ازش لذت میبرن برای ما شد یه مشکل 

 

. هی این دکتر و اون دکتر و اینکه چقد لوسیم و شوهرمون سرمون هوو میاره حالمونو که خوب نکرد یه درد تازه گذاشت رو دردامون

 

بقول مامان بزرگم آلاه بندسینه گیزلین درد ورمسین (خدا به بندش درد پنهونی نده)اون موقعها نمیفهمیدم ینی چی؟درد یواشکی چیه؟ اما عروس که شدم با بند بند وجودم حسش کردم.

 

خانم خیابانی اول خدا بعد شما تنها کسی بودید تا فهمیدید مشکلمو همه حسمو تو همون جلسه اول بهم گفتید اینکه یکی بدونه و درکت کنه بدون اینکه چیزی بگی حستو بگه برای ما مث یه مرهمه تا چه برسه راه درمانم برات داشته باشه از ته دلم ممنونم.

 

خدایا کاش یه روزی بیاد دخترای مجرد و که هیچ تصوری از رابطه ندارن نترسونیم ،از خاطرات دردناک شب اول نگیم چون نیست.ذهنیت منفی ندیم ،اگاهی بدیم ،بذاریم با اندامشون اشنا بشن بدونن رابطه صحیح چیه.

 

نامید نشید راه همینجاست فقط از خاطرات تلخ و.... به دخترای مجرد تعریف نکنید از خوبییای یه رابطه سالم بگید

۱۳۹۵/۱۱/۱۵ ۰۳:۱۳:۲۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۱/۱۵ ۰۳:۱۴:۴۲

کوهرنگ زیبا بود ولی خوش نگذشت

۱۳۹۵/۱۱/۷ ۱۸:۱۵:۱۰
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۱ ۱۱:۰۸:۱۲

سلام به همه من بانوی 401 هستم

سال93عقد کردیم و کمتر از یک ماه پیش هم عروسی کردیم و اومدم خونه خودم

تو اوایل دوران عقد همسرم اصرار زیادی به دخول داشت ولی من چون آمادگیشو نداشتم قبول نمیکردم تا اینکه چندماهی گذشت و همچنان اصرار داشت ولی من یک احساس ترسی تو خودم داشتم و اینکه همیشه تو ذهنم حک شده بود ک باید اولین رابطه زناشوییمو تو خونه خودم داشته باشم و یک طرز فکر خیلی بدی ام داشتم این بود ک فکرمیکردم اگه یک روزی دخول انجام بشه حتما با درد فراوان و خونریزی شدیدی باید باشه و همه متوجه این موضوع میشن و آبروم میره،یک چندبار با اصرار شدید همسرم خواستیم انجام بدیم و هربار هم با ترس من و قفل شدن پاهام انجام نشد.از لحاظ روحی خیلی تو فشار بودم و بار سنگینی و رو دوشم احساس میکردم آرزوم شده بود ک یک شب ک از خواب بیدار میشم این کابوس برام تموم شده باشه و من احساس آرامش داشته باشم. تا اینکه چند ماه پیش با سرچ کردن تو اینترنت این سایت و پیدا کردم ولی وقتی مطالب و صحبت های بچه هارو میخونم یک حس نا امیدی سراغم اومد و میدونستم من با این روش به نتیجه نمیرسم چون همسرمو میشناختم و میدونستم ک هيچوقت راضی نمیشه ک پرده من با دیلاتور زده بشه همینجور چند ماه گذشت و من همچنان خواننده خاموش بودم و فقط میومدم میخوندم و حسرت میکشیدم تا اینکه عروسیمون شد و من اومدم سر خونه زندگی خودم

هفته اول پریود بودم ولی بعد پاک شدن میدونستم چاره ای جز قبول اینکار نداشتم و برا همین یک شب خودمو از لحاظ روحی آماده کرده بودم به همسرم پیشنهاد دادم ک دیگه امشب کارو تموم کنیم ولی یک ترس و اضطراب نهفته تو وجودم داشتم ولی بالاخره با اراده و کنترل خودم و با پوزيشن زن رو با یک کوچولو سوزش و خون تونستم آلتو وارد کنم و این غول مسخره رو شکست بدم و منم بانوووووو شدم 

صحبتم با شما خانومای مثل خودمه اصلا اصلا اصلا سخت نیست فقط یک ترس کاذب و مسخره ست زندگی رو به کام خودتون و همسرتون سخت نکنین 

به امید بانو شدن همه دوستان عزیز 

 

۱۳۹۵/۱۱/۶ ۱۲:۲۳:۱۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۵ ۰۱:۲۵:۴۷

سلام به همگی.من الهه بانوی ۴۰۰.

ما مهر ۹۲ عقد کردیم و طبق عقایدی که از سمت خانواده ام داشتم تصمیم گرفتیم که دخول نداشته باشیم تو دوران عقد و بزاریم برای بعد از عروسی.تو معاشقه هایی که تو دوران عقد داشتیم همسرم همشه مراعات میکرد که کاری نکنه تا من بترسم چون میدونست چقدر روی پرده بکارتم حساسم.من هم نمی دونستم واژینیسموسی وجود داره که بهش مبتلا هستم و فکر میکردم فقط دارم از خودم مراقبت میکنم.دو سال گذشت و مرداد ۹۴ عروسی کردیم.قبل از عروسی همسرم چند بار به شوخی بهم میگفت که چشمم آب نمی خوره واسه رابطه.منم میگفتم نه دیگه عروسی کنیم که دلیل نداره دیگه نخوام رابطه برقرار کنم.اما...با هم قرار گذاشتیم هر وقت خستگی عروسی از تنمون در اومد و امادگی داشتیم اقدام کنیم.شب اول فقط معاشقه داشتیم.فردا و پس فرداش هم تو رفت و امد ها و مهمونی بودیم و بازم تلاشی نداشتیم.سه شب گذشت و من ته دلن استرس داشتم ولی بروز نمی دادم.تو دلم میگفتم کاش می اومد زودتر کارو تموم میکرد و من راحت میشدم.استرس بدی بود.تا اینکه همسرم اقدام کرد و من حتی نزاشتم کار حیلی پیش بره.از استرس فراوان حالم بد شد.بهش گفتم نمیتونم.همسرم دست نگه داشت و تمومش کرد.فردا صبحش با خودم کلنجار رفتم گفتم باید تمومش کنم.شروع کردیم وسعی کردم به استرسم غلبه کنم.به لحظه دخول که رسید ناخداگاه زدم زیر گریه و با حالت بد و لرزشی که دست خودم نبود به همسرم گفتم نمی تونم.نمی خوام.نمیشه کاش هیچوقت اینکارو نکنیم؟!وای چه لحظه های تلخی.الان که یادم میاد خیلی ناراحتم میکنه.بعدش همسرم زد کنار منو و با حالت خیلی ناراحت رفت.منم تو پاورو کشیدم سرم و گریه کردم.انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.به همسرم حق میدادم.۲ سال تو دوران عقد تو اوج جوونی تحمل کرده بود و کلی هم به خاطر مراسم عروسی و اینکه همه چیز اونطور پیش بره که من دوست داشته باشم،سختی کشیده بود و حالا من جوابشو داشتم اینطوری میدادم.خیلی سخت بود.خیلی.بعدش تصمیم گرفتم به همسرم بگم مثل دوران عقد باشیم تا من عادت کنم برای دخول.بلکه بتونم.چه میدونستم واژینیسموس چیه.همسرم پذیرفت و خلاصه یک ماه گذشت.دیدم نه هیج اتفاقی نیافتاد.رفتیم مشاوره.اونم یه سری تکنیک مسخره گفت و دیگه نرفتم پیشش.تا اینکه با دوستم که مادرش فوق لیسانسه روانشناسی هست و کلینیک داره صحبت کردم و اولین بار اسم واژینیسموس رو از اون شنیدم.بهم گفت من مبتلا به واژینیسموسم.ای خدا این دیگه چیه.سرچ کردم تو اینترنت.چندتا مطلب دیدم نوشته بود افرادی که نمی تونن اول با انگشتشون شروع کنن و ... گفتم وااا من اگه می تونستم دست بزنم به واژنم که میرفتم رابطه با همسرم برقرار میکردم.خلاصه چند روزی سرچ کردم و یه روزی که خیلی حال بدی داشتم و کلی گریه کرده بودم و از خدا راه چاره خواسته بودم با ماماسایت آشنا شدم.اولین پست های بارانای عزیزم.شروع درمانش بود و من همینطوری صفحه هارو رفتم جلو دیدم نوشته من بانو شدم و ... فقط خدا میدونه چه حالی بهم دست داد.با همه ی وجود حسرت خوردم.زدم زیر گریه.همسرم هیچی نگفت و فقط بغلم کرد.اره من راه درمانو پیدا کردم.اما همسرم اجازه نمیداد و دوست داشت خودش پرده ام رو ببره.ابان ۹۴ بود.منم با حسرت هر روز می خوندم مطالب ماماسایت ۹۴ رو و فقط کگل و وارسی میکردم.روحیه نداشتم.با حسرت به تازه عروس های اطرافم نگاه میکردم و بغض میکردم.تو ماماسایت هرکی بانو میشد منم با خوشحالی اشک میریختم.تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم یه کاری کنم.اینجوری نمیشد.با همسرم صحبت کردم گفتم دست های تو بشه جای انگشت های دستکش و دیلاتور.قبول کرد.منم خب ته دلم میترسیدم از انگشتشم.یه روز که خونه تنها بودم دلو زدم به دریا.یه گوشپاکن گذاشتم تو کاندوم و به خودم گفتم با این که پرده مشکلی براش پیش نمیاد.زور زدم و دهانه واژنم باز شد و گوشپاکنو گذاشتم سر وردی.حواسمو پرت کردم دیدم رفت داخل.چقدر خوشحال شدم.شب همسرم اومد و چیزی نگفتم از گوشپاکن.فقط گفتم شروع کنیم به تمرین با انگشت هات.ولی اعتماد بنفس گرفته بودم بابت گوشپاکن.بهش گفتم تو هیچکاری نکن و کنترل دستشو خودم گرفتم.اول انگشت کوچیک رفت داخل.عقب جلو کرد خوب بود.انگشت اشاره داخل کرد بازم خوب بود.هیچ خونی هم ندیدیم.برای فرداش گفتم بریم تمرین.گفت برو دیلاتور درست کن.انگار دنیارو دادن بهم.بهمن ۹۴ بود.دیلاتور ساختم و شروع کردم.ولی این وسط کلی مسائل دیگه پیش اومد برام که منو از تمرین دور کرد.هروقت پیشرفت میکردم یه چیز میشد که وقفه می افتاد.بعدشم که خودم تنبلی میکردم.با حس بد و منفی سر تمرین میرفتم.خلاصه بعد از اون فراز و نشیب زیادی داشتم.حتی به روش های دیگه فکر میکردم.من که تو یه قدمی موفقیت بودم میگفتم خسته شدم.نمی تونم.نمیشه و هزارتا بهونه ی دیگه. تا اینکه دی ماه ۹۵ کنار بچه های اتاق روحیه سفت و سخت تمرین کردم و پیشرفتمو میدیدم هر روز.دوستانم همراهی میکردن و در نهایت اول بهمن ۹۵ موفق شدم و این کابوس برای همیشه تموم شد.من که با سه تا چهار هفته تمرین پیوسته موفق شدم الکی یک سال از  شیرین ترین روزهای زندگیمو هدر دادم با کلمه ی "نمیشه"خودمو از موفقیت دور میکردم و تمرینمو رها میکردم یا با نا امیدی تمرین میکردم.

از خدا میخوام هیچ دختری ازین بیماری رنج نبره و هر کی مبتلاست زودتر راه درمانو پیدا کنه و موفق بشه و چراغ زندگیش روشن بمونه.

از خانم خیابانی تشکر ویژه دارم بابت سایت پر محتواشون.برای بارانای عزیزم و همه ی دوستان گلم گه منو راهنمایی کردن تو این مسیر ارزوی خیر و خوشی دارم.

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

فروردین 1396
س چ پ ج ش ی د
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031