خاطرات بارداری

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۱۰/۹ ۱۶:۵۷:۰۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۷ ۲۳:۰۹:۵۰

چندسال بود ازدواج کرده بودیم،همه بهمون می گفتن پس چرا بچه نمیارین،من راضی نمی شدم راستش از مسئولیت سخت مادر شدن می ترسیدم،تا اینکه یه شب شوهرم باهام صحبت کرد و گفت واقعا ازته دلش آرزوی باباشدن داره،یه لحظه به خودم اومدم،دلم واسش سوخت با خودم گفتم خیلی خود خواهم که تاالان جلوگیری کردم و نداشتم بابابشه،بهش قول دادم که اقدام کنیم،فرداش رفتم دکتر و ازمایش و چکاب خداروشکر مشکلی نداشتم،یه مدت جلوگیری نکردیم حامله نشدم،تا اینکه شوهرم از اسپرم داد  تحرکش کم بود،فرستادنمون سونو،تو شؤون گفتن واریکوسل کردی ب داره و از یه دکتر خیلی معروف باهزارتا دردسر نوبت عمل گرفتیم،تمام کارای نوبت گرفتن و بیمارستان خودم انجام دادم،چون شوهرم کاملا امیدش رو از دست داده بود و فکر میکرد من تنهاش میدارم،منم گفتم خودم پیگیر کارات میشم و همیشه باهاتم،خلاصه روز شنبه بود سال93 نوبت عمل گرفتم و برگه عمل دادن واسه چهارشنبه،شوهرم رفتیم زیارت شاهچراغ،برگشتنی بهش گفتم یکم پیاده روی کنیم چون من این ماه بخاطر استرس پریودم عقب افتاده،خلاصه یه مسیر طولانی پیاده اومدیم ،فرداش که شوهرم رفت سرکار رفتم دکتر بهش گفتم شرایطشو سریع گفت از بارداری بده،از دادم مثبت بود​وای خدا باورم نمی شد،یادمه تولد آقا امیرالمومنین بود همون شب،نذر کردم اگر پسر شد بذارم امیرعلی و دخترم شد بذارم نازنین زهرا،شوهرم که باورش نمی شد فقط گریه میکرد با اینکه بارداری خیلی سختی داشتم ولی ارزشش داشت.....الان امیرعلی نازم کنارم...valentineخدایا هزاران مرتبه شکر......

۱۳۹۵/۹/۲۳ ۱۰:۱۴:۲۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۷ ۱۸:۱۴:۵۶

کی میشه منم بیام اینجا و خاطرات بارداری رو بنویسم...  خدایا چه امتحان سختی.... تو که میدونی من و همسرم عاشق بچه ایم...              امروز همسرم بهم گفت، دلم می خواد بچه داشته باشم، دستش رو بگیرم و پارک ببرمش....خدایا خدایا کافیه، دیگه نمی تونم تحمل کنم، نمی تونم زن های باردار رو ببینم و احساسم رو پنهان کنم، منم دلم می خواد حامله بشم، دلم می خواد دلبرکم رو در آغوش بگیرم.     دلم می خواد اولین دیدار فرزندم و همسرم رو ببینم...  ای خدا طاقتم طاق شده، ای خدا به فریادم برس، ای خدا خسته شدم خسته...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۹۵/۸/۱۹ ۰۹:۳۸:۰۸
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۸/۱۹ ۰۹:۳۸:۰۹

دیروز رفته بودم دکتر 

یه خانمه کنارم بود که گفت 5 ساله برای بارداری اقدام کرده ولی قسمت نشده 

همون موقع داشت تبلیغ پوشک و اون پسره خوشگل رو نشون می داد یه دفعه چشماش پر اشک شد گفت خدایا قسمت من هم میشه 

از درون آتیش گرفتم 

 

۱۳۹۵/۶/۱۷ ۱۵:۴۶:۴۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۶/۲۰ ۱۰:۴۴:۰۷

ما سه ساله ازدواج کردیم و از بعد عید تصمیم گرفتیم که اقدام کنیم. یک ماه پیش متوجه شدیم که همسرم واریکوسل چپ گرید 2 داره و با این وضع هیچ امیدی به بارداری نیست و حتما باید عمل شه، چون آزمایش اسپرم همسرم نشون میداد که فقط 2% اسپرم سالم داره . ولی با عمل قطعا خوب میشه و میتونیم به صورت طبیعی باردار شیم.

از طرف دیگه دکتر زنان به من گفته بود که ذخیره تخمدانت پایینه و حتی بهتره با این وضع جفتمون سراغ آی یو آی نریم و مستقیم آی وی اف کنیم.

خدا میدونه که تو اون یک ماه چی به ما گذشت. فقط خودمون دو تا هم از قضیه خبر داشتیم و با هم قرار گذاشته بودیم، به هیچ کی هیچی نگیم. ما عاشق همیم و وجود یا نبود بچه هیچی از عشق ما کم نمیکنه.

خلاصه اینکه بعد از یک هفته از تشخیص واریکوسل دو تایی رفتیم بیمارستان و بی خبر از همه، همسرم عمل کرد.

دو سه روز بهد از عمل، دقیقا شب تولد امام رضا، وقتی که تلویزیون داشت گلدسته های حرم رو نشون میداد، من یهو یادم افتاد که منی که همیشه سر 28 روز پریود می شدم، الان 4 روزه که تاخیر دارم و اینقدر درگیر عمل بودیم، اصلا حواسم به این موضوع نبوده. به همسرم گفتم گفت جتما به خاطر قرصاییه که خوردی نظمش به هم ریخته.

بیخیر از همسرم ازدکتر زنانی که دوست خانوادگیمون بود پرسیدم، گفت حتما برو آزمایش. اما همسرم گفت چند روز دیگه صبر کن، مال قرصاست.منم قبول کردم و فقط گفتم دوس دارم حامله باشم و امام رضا امروز بهمون عیدی داده باشه و خوابیدم.

ساعت سه نصف شب یهو از خواب پریدم. دیدم همسرم خواب خوابه. یواشکی رفتم بیبی چک گذاشتم که اگه منفی بود ناراحتش نکنم، اما در کمال ناباوری در کمتر از 5 ثانیه بیبی چک با دو خط کاملا پررنگ مثبت شد!!!!

همسرم رو بیدار کردم و بهش گفتم. جفتمون شوکه شدیم و تا صبح بیدار بودیم.

عصر که از سرکار اومدم رفتم آزمایش خون  و اون هم مثبت شد.

و اینجوری بود که ما عیدیمونو از امام رضا گرفتیم و من الان 8 هفته باردارم.

یعنی وقتی همسرم تو اتاق عمل بود، یک ماه بود که بابا شده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۳۹۵/۱/۳۰ ۱۵:۲۹:۴۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۲/۲۷ ۱۲:۱۲:۲۰

سلام راحی هستم 26سالمه 11ماهه ازدواج کردم مامان هلیا 4 ماهه هستم.منو شوهرم شهریور 93 عقد کردیم خیییلی دوران عقد خوبی داشتم سراسر خاطره هایه خوب.حتما براتون سوال شد ک چطور 11 ماهه ازدواج کردم و دخترم الان 4 ماهشه.منو شوهرم از همون اول عقدمون خیلی مشتاق بچه دار شدن بودیم مخصوصا شوهرم همیشه میگفت تا عروسی کردیم اقدام میکنیم برا بچه.من همیشه میگفتم نه زوده اما اشتیاق شوهرمو ک میدیدم منم راضی شدم.البته نزاشتیم ب عروسی بکشه و زودتر اقدام کردیم و کاملا خاسته من باردار شدم زمانی ک عروسی کردیم من 6هفته باردار بودم.دقیقا روز عروسیم حالم خیلی بد شد حالت تهوع شدید و فشارمم پایین بود همه فکر میکردن بخاطره استرس و فشاره کارهایه عروسیه اما فقط خودم و شوهرم میدونستیم موضوع چیهstar

خلاصه دو ساعت قبله آرایشگاه رفتنم سر از بیمارستان در آوردم و سرم زدمalmostcryعروسیم خیییییلی خوب بود همونجور ک میخاستم همه چی عااااالی برگزار شد.سه هفته بعد از عروسیم و بعده سفر ماه عسل ب خانواده هامون اعلام کردیم من باردارم.فکر کنم شک کردن چرا اینقد زود اما کسی چیزی ب رومون نیورد shysmile

 

دوران ویار خییییلی بدی داشتم هر موقه پامو تو خونه نومون میزاشتم از بوی وسایل نو و بوی خونه حالم بدجور بهم میخورد تهوع شدید داشتم از بوی همه چی حالم بهم میخورد حتی بوی یخچال تا درش باز میشد  هرچی میخوردم معده ام پس میزد   واااای ک  چقدر بد بود دیگه جون برام نمونده بود .شوهرم بنده خدا نمیدونست چکار کنه دست و پاشو گم میکرد فقط دلداریم میداد حالا خوبه خداروشکر ب شوهرم ویار نداشتم funny

 

خلاصه خستتون نکنم تا 3 ماه همین اوضاع داشتم بعدش کم کم بهتر شدم چندبار لکه بینی داشتم دکترمم گفت جفتت پایینه استراحت باید داشته باشم و دارو بهم داد گفت حتی پله بالا پایین نکنم تا میتونم تا آخر 4ماه حتی با شوهرم نزدیکی نداشته باشم تا جفتم بکشه بالا.خدا کمکم کرد و تا آخر 4ماه جف اومد بالا و خیالم راحت شد.از همون اول بارداری اشتهام خیلی زیاد شده بود اضافه وزن داشتم پیدا میکردم.

همه چی ب خوبی خوشی گذشت تا بهترین روز زندگیم 21شهریور94 ک رفتم سونو و فهمیدم بچه ام دختره خییییییلی خوشحال شدم آخه من همیشه دوست داشتم بچه اولم دختر باشه من عاشقه دختربودم و خدا رو شکر همونی ک میخاستمم شد شوهرمم خیییلی خوشحال شد و کلی ذوق کردlove

ناگفته نماند من دوران بارداری دیابت بارداری گرفتم البته 2 ماه آخره بارداری قندخونم رفت بالا و با انسولین کنترل شد.تو دوران بارداری از همون اولش تو ی دفتر واسه بچه تو شکمم خاطره نوشتم اولش دلنوشته ب نی نی بود بعدش ک فهمیدم بچه ام دختره تغییر کرد و شد دلنوشته ب دخترم حتی تا یه شب قبله زایمان واسه دخترم خاطره نوشتم و باهاش حرف زدم.خیلی بارداری خوبه وقتی میدونی یه موجود زنده تو وجودت داره نفس میکشه از خون تو تغذیه میکنه از خودته از عشقته خییییلی خوبه.منم ذوق میکردم وقتی  تکون خوردن هاشو میدیدم و حس میکردم خیلی حسه خوبی بود فقط مادرایه حامله میفهمن چی میگم.شوهرم دستشو میزاشت رو شکمم و با دخترمون حرف میزد قربون صدقه اش میرفت همون موقه دخترم تکون میخورد از رو شکمم پیدا بود کلی شوهرم ذوق میکرد ک دخترش صداشو شنیده و عکسلعمل نشون داده.شوهرم خیلی تودوران بارداری حواسش بهم بود و هوامو داشت.روزا گذشت تا 9دی 94 ساعت 4 صبح با ی لگد محکم ک تو شکمم حسش کردم از خواب بیدار شدم یهو خیس آب شدم فهمیدم کیسه آبم پاره شد شوهرمو بیدارش کردم و رفتیم ب سمت بیمارستان شانس آوردیم خیابونا خلوت بود و زودرسیدیم دکتر شیفت بیمارستان معاینه ام کرد و گفت ببببله کیسه آب پاره شد و دهانه رحم 6 سانت باز شده منم کم کم دردام داشت شروع میشد بستری شدم و ورزش روی توپ بهم دادن ک انجام بدم تا سره بچه بچرخه خداروشکر تحملم بالا بود و با ماما و دکتر  همکاری میکردم هرچی میگفتن گوش میکردم و انجام میدادم وااااااای چ دردی کشیدم از 6 صبح دردم شروع شد و دقیقا 10صبح دختره نازم بدنیا اومد.وااااای که چه حسه خوبیه اون لحظه ک په مادر  بعده 9 ماه انتظار واسه اولین بار بچه اشو میبینه مادرا درک میکنن حاله منو.نا خود آگاه با دیدن دخترم اشکم اومد پایین sadاشک ذوق و خوشحالی.خوشحالی دیدن همه وجودم دختره نازم هلیا مامان

 

kissاسم دخترمو گذاشتیم هلیا.الان 4ماهه مادر شدم و زندگی منو شوهرم با اومدن هلیا جونمون عاااالی شده خدا روشکر.

 

این بود خاطره بارداری من. ک خلاصه اش کردم تا خسته نشید از خوندنش.امیدوارم همه دخترایه سرزمینم ی روزی این حسه خوبه مادر شدن رو تجربه کنن البته قبل از اون همسره خوبی بشنloveflower

 

 

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال