خاطرات دوران نامزدی

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۶/۱/۳۱ ۲۱:۲۷:۵۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۷ ۱۹:۴۱:۱۴

خاطره من نياز به رمان داره بايد رمان شه😐

۱۳۹۵/۱۱/۱۵ ۰۳:۱۳:۲۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۱/۱۵ ۰۳:۱۴:۴۲

کوهرنگ زیبا بود ولی خوش نگذشت

۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۱۶:۱۷:۰۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۲۹ ۱۲:۰۹:۵۵

ماجرای عشق منو عشقم خیلی اتفاقی پیش اومد روزی که دیدمش یکدل نه صد دل عاشقش شدم بسیار زیبا و خوش لباس و خوش قدو بالا بود اونروز از نظر خودم به دل نمینشستم در واقع نمایشگاه کتاب بودیمو من تو حالو هوای کتاب ها بسیار خسته شده بودم ناگهان چشمم به او افتاد نفسم بند امد دست و پایم را گم کردم انگار میشناختمش چه زیبا و دلربا بود همچنان به من زل زده بود واااااای باورم نمیشود بلاخره یکی را دیدم که دلم را لرزاند این شد سراغاز اشنایی ما یک سال بهترین دوران را با هم داشتیم وبعد از ان به خواستگاری ام امد و خدا رو شکر سه ساله ازدواج کرده ایم و هر روز که میگذرد بیشتر عاشقش میشوم.زندگی ما گویی در داستان ها و کتاب هاست انقدر مهربان و دوست داشتنی است که روزها که میرود سرکار از دل تنگی اش گریه میکنم او هم عاشقانه دوستم دارد روزی نشده است که برای با هم بودنمان از هم تشکر نکنیم روزی نشده است که به چشمان هم زل نزنیم و نگوییم که خدایا شکرت.الان هم باردارم و شور و شوق همسرم را که میبینم عشق به زندگی ام هزار برابر میشود.ارزو میکنم همه ی دختران عزیز این مرزو بوم شاهد زندگی  بسیار زیبا و عاشقانه باشند.

۱۳۹۵/۱۰/۴ ۱۴:۰۰:۴۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۲ ۱۳:۵۹:۳۲

سلام 

من یک زن 32 ساله هستم مامان آوا خانم 16 ماهه. میخوام داستان زندگیم رو برای شما بگم حرفهایی که توی دلم تقریبا هر روز مرور میکنم و نمیتونم به هیچ کس بگم. شاید این نوشتن بهم کمک کنه.

سال 87 در سن 24 سالگی عقد کردم و سال بعدش هم ازدواج، همسرم اولین عشق زندگیم بود و واقعا دوستش داشتم ولی دنیاهامون خیلی باهم اختلاف داشت و هرچقدر تلاش کردیم نتونستیم بهم نزدیکشون کنیم. بماند که همسرم خیلی هم تلاش نکرد.من یه آدم نسبتا درونگرا و اون شدیدا برونگرا و پرهیجان و پرانرژی، قلیون میکشید و با هر بهونه ای با دوستاش جمع میشد و مینشستن ورق بازی، پاش میوفتاد شاید مشروب هم میخورد ولی من هیچ وقت ندیدم. خیلی باهم مشکل داشتیم حتی توزمان عقد یادمه شب حنابندون هم سر یه چیز الکی حسابی اشکم رو درآورد و اون شب رو بهم زهر کرد. شب که برگشتم خونه پدرم یادمه تو حمام به بهانه درد ناخنهام که ناخن مصنوعی داشت تا تونستم گریه کردم چون ازآینده زندگیم میترسیدم و شاید اگر در دوران عقد بکارتم رو ازدست نداده بودم اصلا تن به عروسی نمیدادم، خلاصه اون شب حسابی حق حق کردم تو حمام و همه مهمونها فکر کردن بخاطر جدایی از خانوادم دارم گریه میکنم.

زندگیمون دو سال دوام داشتو تو این مدت تنها بخش خوب زندگیمون رابطه زناشوییمون یود چون هردو مون گرم بودیم و همسرم که دیگه آتیشی بود. هیچ وقت اون لحظات رو فراموش نمیکنم خاطره اولین رابطه مون و وقتی بکارتم رو از دست دادم که محکم بغلم کرد و پیشونیم بوسید و بهم تبریک گفت.

خلاصه با کلی اعصاب خوردی سال 91 ازش جدا شدم در حالی که هنوز دلم از عشقش پر بود و در عین حال بخاطر کارهاش و رفتارش ازش متنفر بودم روزهای سختی بود که سپری شد....

همون سال بطور اتفاقی با یکی از همکارهای سابقم دوباره همکارشدم، ماجرای طلاقم رو شنیده بود بعد از مدتی بهم گفت که از همون زمان بهم علاقه داشته و بخاطر شرایط مالیش پاپیش نزاشته ولی الان شرایطش رو داره و اصلا براش مهم نیست که قبلا ازدواج کردم. با رفت و آمد خانوادگی بالاخره بعد از چند ماه ازدواج کردیم. الان همسرم مرد خوبیه کاملا بهش اطمینان دارم و میشه بهش تکیه کرد، آدم درونگرا و خیلی آرومیه احساساتش رو خیلی سخت بروز میده و ترجیح میده بیشتر تو خودش باشه و از نظر جنسی هم طبع سردی داره و اینا برای من که شدیدا احساساتی هستم و به نسبت قبل برونگراتر شدم و طبع گرمی دارم سخته. بعد بدنیا امدن دخترم هم شرایط زندگی جنسیمون بدتر شد. همسرم خیلی از تماس فیزیکی خوشش نمیاد و اگر دست خودش باشه فقط ماهی یک یا دوبار بخاطر سکس بهم نزدیک میشه. جوری رفتار میکنه انگار همیشه یه نفر بجز ما تو خونه هست و داره نگاه همون میکنه. شبها که میخوابیم حتی ترجیح میده دست و پاش بهم نخوره. مثل خواهر و برادری که مجبورن زیر یه پتو بخوابن در صورتی که من دوستدارم بغلم کنه و نوازشم کنه یه وقتایی شوخی جنسی داشته باشیم و از جسم همدیگه لذت ببریم. برای من بهترین تفریح رابطه زناشویه حاضرم از خوابم بزنم ولی برای اون اولویت خوابه و لذت جنسی چندان اولویت نداره.

دریک کلام الان همه چیز زندگیم خوبه الا رابطه جنسی و قبلا همه چیز زندگیم بد بود الا رابطه جنسی. نمیدونم چرا خدا منو اینجوری امتحان میکنه. واقعا برام سخته شرایط، همسرم دوست دارم ولی این شرتیط یه جورایی افسرده ام کرده و بهونه گیر. سر خیلی چیزهای ریز و درشت به همسرم گیر میدم و ناراحت میشم که میدونم علتش اینکه رابطه جنسی خوبی نداریم حس میکنم پیر شدم ....

ببخشید که طولانی شد اینا حرفهایی که به هیچکس نمیتونم بزنم گفتم اینجا بنویسم

۱۳۹۵/۳/۲۳ ۰۷:۳۶:۰۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۳/۲۷ ۱۵:۲۶:۵۴

سلام خانمهای خوشگل من وقتی عقد کردم از یک هفته بعدش شوهرم اصرار داشت که پرده برداشته بشه ولی من چون بزرگترها میگفتند باید بعد از عروسی باشد من قبدل نمیکردم اونم گفت پس باید زود عروسی کنیم منم قبول کردم چون وضع مالی خوبی داشت یک ماهه برنامه عروسی چیدیم و عروسی کردیم شب عروسی که خیلی خسته بود و تا من اماده بشم خوابید فرداش اقدام کردیم که هیچ معاشقه ای نکرد و رفت سر اینکار من خیلی میترسیدم و اون خیلی عجله داشت درد خیلی بدی بهم وارد میشد هر چی میگفتم یه لحظه صبر کن گوش نمیکرد حس میکردم یه سد دردناکی وجود داره که نمیذاره یکم خون اومد منم که خیلی درد میکشیدم گفتم خونم اومد پاره شد دیگه اونم قبول کرد و دست کشید ولی بچها تو ذهنش میگفته این پردش حسابی نبوده خلاصه چون مراسم پاتختی داشتیم با درد و ناله حاضر شدم و رفتیم ارایشگاه بعد مراسم برگزار شد شبش دوباره اقدام کرد باز بدون پیش نوازی خیلی میترسیدم دوباره درد خیلی شدیدی داشتم و دخول با درد همراه بود و چند قطره خون خلاصه تا چند وقت همینطوری درد داشتم و التماسش میکردم که اروم انجام بده اونروزها مهربون بود اما سه ماهی گذشت شروع میکرد سره هر مسئله کوچیکی تهمت میزد و میگفت اصلا تو پرده نداشتی راستی چون تو دوران عقد با دستش خیلی ببخشید انگولگ میکرد یکم خون اومده بود که رفتیم با خودش دکتر گفت پرده سالمه هروقت که تهمت میزد  میگفتم که دیدی که دکتر گفت سالمه میگفت من حرفه دکتر و قبول ندارم خودم دیدم خون کم اومد خانمها حالا که این خاطرات شما رو خوندم فکر میکنم منم یه واژینیسموس شاید بودم ولی شوهرم بیرحم بود و میدید من هر بار گریه میکنم و خواهش میکنم ولی اون زور داشت و نگهم میداشت و کارش و میکرد خلاصه خیلی شکاک و بدبین بود بدون خودش نمیذاشت حتی خونه مامانم برم سره کار هم میرفت در رو قفل میکرد راستی از نظره ظاهری و هیکلی خوب بودم و بیریخت نیستم ناراحتی اعصابم داشت از یکسال بعد هم کم کم شروع کرد به کتک زدن شدید سره چیزهای بیخودی خانوادتا ناراحتی اعصاب داشتند خلاصه مدام به من میگفت تو نذاشتی من پردت رو خوب بفهمم من همبشه عقده دارم موقع نزدیکی خیلی بیرحم و وحشی و بداخلاق بود و حتی ببخشید از مقعد خیلی زیاد نزدیکی میکرد و عذابم میداد وحشتناک درد داشت حتی تو بارداری هم با فشار زیاد و با بیرحمی اینکار رو میکرد و از مقعد هم تو بارداری انجام میداد انقدر فشار به رحمم و واژنم میاورد و البته سره چیزای بیخودی کتکمم هم خیلی میزد بخصوص اینکه با هم سره کار هم میرفتیم خیلی گیر میداد دوست نداشتم اصلا سره کار برم ولی مجبورم میکرد و بلاخره بچه نازنینم از دستم رفت و تو پنج ماهگی سقط شد دیگه از سکس واهمه داشتم چون این همه در خدمتش بودم ولی به خاطره همون اول که گفتم راضی نبود بلاخره با یه دختره دوست شد و یه روز که من سره کار بودم اوردش خونه و اونکار رو کرد و خیلی هم خون اومده بود چون من اومدم خونه اثارش همه جا بود دیگه تحمل نکردم البته دوبار قهر کرده بودم ولی قسم خورده بود خوب میشم برگشتم ولی بدتر هم میشد مشاوره و دکتر هم اصلا نمیومد این دفعه دیگه برنگشتم و مهریم که کمم نبود بخشیدم و طلاق گرفتم بعد از طلاق هم چند بار اومد واسطه فرستادگفت فهمیدم تو همه دقایق زندگیمون اشتباه میکردم برگرد ولی گفتم دیگه طاقت اون زندگی سخت رو ندارم میدونستم اگر برگردم این مشکله طلاقم اضافه میشه مدام میخاد سرکوفت و کتک بزنه چرا طلاق گرفتی حالا هم شنیدم هنوز یکسال نشده داره با یه دختره خوشگل ازدواج میکنه چرا انقدر من رو اذیت کرد ولی باز داره از نو شروع 

۱۳۹۵/۱/۳۰ ۲۳:۱۲:۴۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۸ ۲۳:۵۴:۲۷

سلام، حضور هستم، میخوام خاطره اولین عشق بازی من و همسرم رو براتون بگم :-D 

 

من و. همسرم هر دو از دانشجو های خرخون بودیم که به جز درس هیچ تفریحی نداشتیم، برای همین در مسائل جنسی کاملا ناوارد بودیم، اولین باری که همسرم من رو بوسید، این بوسیدن منجر به کبود شدن گردن من شد ... هر دوتا تر سیده بودیم که مبادا خانواده ها بویی ببرن، چن ما هنوز رسما نامزد نبودیم، خلاصه لباس های مختلفی رو امتحان کردم، اما هیچ یقه ای نتونست اون رو بپوشونه :-/، خلاصه فکری به سرم زد. 

 

من به اسپری موبر حساسیت داشتم، با خودم فکر کردم این اسپری رو میزنم و همه بدنم یکنواخت قرمز و کبود میشه و این طور طبیعی تر به چشم میاد.خلاصه این اسپری رو به تمام بدنم زدم و بعد چند دقیقه بدنم شروع به سوختن کرد، برای این که طبیعی تر جلوه کنه، همه بدنم رو زیر دوش آب داغ چنگ زدم..... خلاصه بدنم کاملاً کبود و قرمز شده بود. بعد از حمام، عمدا پیش روی مادرم و خواهرم لباس پوشیدم،که متوجه این کبودی ها بشن و اون رو به اسپری نسبت بدن و همین هم شد، و اونها باور کردن.... اما توی این مدت من و همسرم از ترس مرده بودیم، بعد از عروسی، فهمیدیم که اون موقع چقدر بچه بودیم 

 

 

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

اردیبهشت 1396
ج ش ی د س چ پ
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031