خاطرات زایمان

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۳۵
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۴۸

سلام من مامان یکتا هستم و الآن ۲۴ سالمه.یکتا جونم الآن ۱۵ ماهشه.سال پیش که بار دار بودم خیلی دوست داشتم که سزارین بشم ولی متآسفانه دکترها قبول نمی کردن و در شهرمون هم بیمارستان خصوصی نداره.همسرم همیشه بهم میگف به خدا توکل کن مطمئن باش که بهترین رو برات رقم میزنه.تو هفته ی ۴۱ بارداری که بودم هیچ گونه دردی نداشتم و حتی به قول قدیمی ها شکمم بالا بود و علائمی از زایمان طبیعی نداشتم.چند روز قبل از زایمانم پدرم فوت کرد و من اصلآ شرایط روحی خوبی نداشتم.واسه همین پیش دکترهای زیادی رفتم و اصرار داشتم که سزارینم کنن تا اینکه یکی از دکترها بهم گفت فلان شب برو بیمارستان بستری شو تا فرداش من بیام ببینم چی کار می تونم بکنم.اون شب یکم افت فشار داشتم و به اصرار همسرم زودتر رفتم بیمارستان وقتی بهم ان اس تی وصل کردن گفتن بچه ضربان قلبش خیلی ضعیفه و باید اورژانسی سزارین بشی و من رو همون شب بردن اتاق عمل و موقع زایمان متوجه شدن که بند ناف دور گردن بچه دو دور پیچیده و  کلآ بچه هم درشت بود.دکتر تو اتاق عمل بهم گفت خدا خیلی دوست داشت وگرنه اگه طبیعی زایمان میکردی نه خودت زنده می موندی نه بچت.و من اونجا بود که معجزه رو به چشم دیدم و خوشحالم که توکل کردنم به خدا نتیجه داد.درسته زایمان سزارین سختی های خودش رو داشت و من تو اتاق عمل لرز شدیدی داشتم و حالت تهوع وحشتناک و فکر می کردم دارم میمیرم ولی همین که بچم سالم بود برام کافی بود

۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۶:۲۱:۴۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۸:۲۸:۴۲

با سلام محبوبه هستم 30 ساله مامان یاسین از کرمان شکم اول .

از روز اول که فهمیدم حامله ام مرتب به دکترم میگفتم که میخوام سزارین شم دکتر هم قبول کرد ک بیمارستان خصوصی سزارینم  میکنه چون بیمارستان دولتی بدون دلیل منو سزارین نمیکردن وقتی که ماه هشتم بودم دکتر بهم گفت اصلا نمیتونم سزارین بشم بخاطر بخشنامه جدید حتی بیمارستان خصوصی و باید حتما یه مشکلی باشه تا سزارین شم خیلی شوکه شدم ناراحت بودم و استرس داشتم چون از زایمان طبیعی خیلی میترسیدم.چندتا دکتر عوض کردم هفته سی و نه بودم که یه دکتر بهم گفت میتونم برات کاری کنم که سزارین بشی.از طرفی خوشحال شدم ولی از طرفی خیلی استرس داشتم که زمان سزارین مشکلی برای خودم یا بچه پیش بیاد اون موقع خودم رو هیچوقت نمی بخشیدم. فقط به خدا سپردم همه چیزو و هرروز سوره انشقاق و سوره مریم رو میخوندم  هیچ دردی تا اخرین تاریخی که دکتر بهم داده بود نداشتم روز موعود رسید روزی که اخرین مهلت زایمانم بود دیدم هیچ دردی ندارم صبح زود بلند شدم که برم سونو و نوار قلب بچه که مشکلی پیش نیاد وقتی رفتم دستشویی دیدم لکه بینی دارم ترسیدم سریع رفتم بیمارستان معاینه کرد حدودچهار سانت دهانه رحمم باز شده بود ماما بهم گفت ممکن زایمان بدون درد داشته باشی یه سری انقباض ک ممکنه اصلا متوجه نشی و گفتن که امروز زایمان میکنی اصلا باورم نمیشد هنوز امیدم به سزارین بود ک شاید نتونم طبیعی زایمان کنم و منو ببرن اتاق عمل . داشتم پیاده روی میکردم یه کمپوت گلابی و کیک و ناهارمم خوردم بعد ساعت یکونیم ظهر یه کم درد داشتم رفتم دوباره پیش ماما معاینه کرد گفت شش سانت شده و نوار قلب بچه خوب بود منو بستری کردن دردهام کم کم زیاد شدن ولی قابل تحمل بود ساعت سه سرم فشار بهم وصل کردن دردام به اوج خودشون رسیدن ساعت 5 فول شده بودم ساعت یه ربع به شش دکترم اومد و ساعت شش عصر با پنج تا زور محکم زایمان کردم اصلا فکرشو نمیکردم به همین راحتی زایمان کنم . وقتی پسرمو دیدم فقط میگفتم خدایا شکرت .. من شبها تا صبح از ترس زایمان طبیعی خواب نداشتم ولی خدا منو امتحان کرد من میتونستم سزارین شم ولی خودم و بچمو به خدا سپردم.از لحظه ای که بستری شدم سوره آل عمران که پرینت ریز گرفته بودم همراهم بود تا لحظه زایمان.  از همین جا میخوام از ماماهای بیمارستان سیدالشهدا تشکر کنم بخاطر انرژی مثبتی که بهم دادن و تا لحظه اخر کنارم بودن و کمکم کردن و خانم دکتر مهدیه شادکام فرخی که مشوق من برای زایمان طبیعی بودن

۱۳۹۵/۹/۲۰ ۰۱:۱۱:۳۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۳۰ ۲۰:۵۷:۲۷

آیا میدانستید که اولین لابراتوار داروسازی توسط چه کسی در ایران ساخته شد؟

آیا میدانستید که لقب پدر داروسازی کشور به چه کسی داده شده است؟

 

بله هر دو سوال پاسخ یکسانی دارند.

دکتر غلامعلی عبیدی مدرک دکترای خود را در سال  1322 از دانشگاه تهران دریافت نمود و موسس لابراتوار داروسازی عبیدی در سال 1352 می باشد.

۱۳۹۵/۲/۷ ۲۲:۲۰:۲۵
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۷/۱۴ ۲۳:۱۵:۴۵

سلام

 

بعد از چند سال در حالی که بچه اولم سقط  شده بود دوباره خدا لطف کرد و من حامله شدم، خیلی سعی داشتم که مراقب باشم تا مشکلی پیش نیاد. می دیدم که شوهرم چقدر مراقبت می کنه که من کوچکترین نگرانی نداشته باشم. ایام گذشت و گذشت تا اینکه هشت ماه شد البته توی این هشت ماه خیلی به دکتر مراجعه می کردم و کلی آزمایش و سونو و از این جور چیزا رسیدم به هشت ماه و چون گفته بودند نمی تونم به صورت طبیعی بچه رو به دنیا بیارم باید سزارین بشم. از طرفی به خاطر زود خوب شدن و سرپا موندن دوست داشتم طبیعی زایمان کنم و از طرفی هم از دردش می ترسیدم اما فشارم بالا بود و دکتر اخطار کرده بود که امکان داره هر اتفاقی بیفته. تو همین ایام بود که شوهرم هم به ماموریت رفت و به ناچار مجبور شدم که برم خونه مامانم خیلی برام سخت بود اونجا بود که متوجه شدم که  شوهرم چقدر برام زحمت می کشید و محبت می کرد، سه روز بود که رفته بودم خونه مامانم که دردم شروع شد ساعت حدود 2 نصفه شب بود که منو بردند بیمارستان. وقتی رفتیم اونجا سریع ازم سونو گرفتند و گفتن کیسه آب مشکل داره و امکان داره برای بچه اتفاقی بیفته و سریع منو بردند اتاق عمل . بالاخره از طرفی آسم داشتم نمی تونستند بیهوشی کامل بزنند و از طرفی فشار داشتم خیلی دردسرتون ندم، بعد از کلی مشورت خانومای دکتر که گفته بودند یا من زنده نمی مونم و یا بچه بچه با سزارین به دنیا اومد من هم بعد از یک ساعت و نیم تونستم بچه رو ببینم. خیلی برام سخت بود که بدون شوهرم تو بیمارستان بودم، وقتی که دخترم به دنیا اومد خیلی وزنش کم بود دو کیلو سیصد یک کم که گذشت و من مرخص شدم بچه زردی گرفت و مجبور شدم دوباره بچه رو بیارم بیمارستان از طرفی درد داشتم و بخیه ها جاش خیلی درد می کرد و از طرفی نمی تونستم بچه رو به کس دیگه ای بسپارم. هر چقدر مامانم و مادر شوهرم اصرار کردند که من خونه برم ولی نتونستم با خودم کنار بیام، بالاخره بعد از سه روز بچه از زیر دستگاه بیرون اومد و بردیمش خونه، و الان زینبم 7 سالشه و مدرسه میره.

 

 

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

فروردین 1396
س چ پ ج ش ی د
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031