خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۹/۲۶ ۱۱:۰۲:۲۶
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۱۱ ۱۲:۴۸:۴۱

سلام دوستان عزیزم

من بانوی 372 هستم..

تو دوران عقد با همسرم توافق کردیم که رابطه اصلی بذاریم برای شب عروسی..اما متأسفانه فرهنگی که همسرم اهلش بودند براشون مهم نبود که تو عقد هم باردار بشند این موضوع منو آزار میداد..حتی علنا بهم میگفتند که نمیخوای بچه بیاری..داره دیر میشه..ما از دو فرهنگ کاملا مختلف بودیم..خودمون با هم تفاهم داشتیم اما فرهنگ خانوادگی ایشون آزار دهنده بود..یعنی علنا زن را مساوی بچه میدونن..این دوران که باید شیرین میگذشت با خاطرات ناراحت کننده گذشت..تا اینکه شهریور 94 جشن مختصر و شروع زندگی مشترک..شب عروسی پریود بودم..و گذاشتیم برای بعدش..اما نشد..چندین و چند بار امتحان کردیم..اما نشد..خیلی ناراحت بودم..همش غصه میخوردم..کلی برنامه داشتم که اومدم تو خونه خودم، دیگه وقت آزاد دارم؛ بشینم برای دکتری بخونم..کلاس برم کلی برنامه های مختلف..چون من قبلا همه وقتمو گذاشته بودم برای تهیه جهیزیه ام..کار میکردم شخصا..خلاصه اینکه نشد....اما دیدم اینطور نمیشه باید کاری کرد..بعد 4 ماه از عروسی اول رفتم پیش متخصص زنان..معاینه فیزیکی شدم و کاملا سالم بودم..مشکلی نداشتم..بعد رفتم پیش روانشناس بالینی حدود 45 دقیقه حرف زدیم ایشون چند نفر معرفی کردند اما به علت مسافت دور نشد..دیگه مطمان شده بودم واژینیسموس دارم..چون تو نت زیاد سرچ کرده بود..خیلی زیاد..چندتا مرکز درمانی پیدا کردم..تو تلگرام اتفاقی وارد یک کانال شدم و اونجا با خانم مشاوری آشنا شدم..همچنین تو نت با ماما سایت..من درمان رو تحت نظر مشاورم انجام دادم.از ریلکسیشن شروع کردم..تمرینات کگل..و اولین ابزار هم یک مداد کوچک بود و آخرین هم دیلاتور سایز 14 بود...حدود 4 ماه تحت درمان بودم چون مداوم نمیرسیدم به تمرینها..دانشگاه تدریس داشتم..آزمون استخدامی داشتم..خودم درس میخونم..خیلی ایام سختی بود..اما ناامید نشدم..همسرم اوایلش ناراحت بود میگفت اذیت میشی..اما قانعش کردم..از مطالب سایت ماماسایت خیلی استفاده کردم نکات ارزنده ای رو یادگرفتم که مشاور خودم در فرایند درمان نگفته بودند..البته شاید از نظر ایشون اهمیت نداشته..اما من فکر میکنم خیلی مفید بودند...همه اینها باعث شد که بالاخره درمان بشم..خانمهای عزیز خیلی راحت تر از آنچیزی هست که فکرش رو میکنیم...

خیلی خوب، راحت، عالی....25 آذرماه 1395...

نمیدونم شما در چه مرحله ای از درمان هستید و دارید این متن رو میخونید اما اگر این مشکل دارید نترسید و شروع کنید..حتما نتیجه خواهید گرفت..حتما...شک نکنید..برای زندگیتون بجنگید..با افکار منفی بجنگید...

من اول از همه این حال خوب رو مدیون توکلم به حضرت حق هستم..بعد مشاور عزیزم..همسر عزیزتر از جانم؛صبرش؛صبرش؛ و باز هم صبرش، راهنماییهای خوب اعضاء ماماسایت مشاور مجرب این سایت خانم خیابانی عزیز...valentine

متشکرم..flower

۱۳۹۵/۹/۲۴ ۰۱:۴۱:۲۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۲۴ ۱۴:۳۲:۵۳

سلام دوستان من بانوی 369هستم .فروردین 91 عقد کردم وشهریور 93 عروسی کردم توی دوران عقد که قرار گذاشتیم کاری انجام ندیم.اما بعد از عروسی هربار صحبت از رابطه میشد چنان استرسی به جونم می افتاد که نفسم بالا نمیومد چند باری هم امتحان کردیم اما اصلا انگار ورودی بسته بود.ی روز جمعه بعد از یه اقدام ناموفق دیگه بعد از کلی گریه کردن و سرچ توی اینترنت با ماماسایت و انجمن واژینسسموس اشنا شدم..مریم جوون خیلی سریع جواب ایمیلمو داد تقریبا 10 روزی خواننده خاموش بودم تا اینکه شروع به تمرین کردم اوایل سخت پیش رفتم اما زمانیکه به سایز 8 رسیدم همسرم هم به من کمک میکرد توی تمرینات و دیلاتورها رو وارد میکرد توی سایز های اخر پیشرفت خیلی خوبی داشتم زمانیکه به سایز 11 رسیدم اولین اقدامم رو انجام دادم که 5-6 سانت الت وارد شد و 2 شب بعد مجدد اقدام رفتم این بار 7-8 سانت داخل شد و سومین اقدامم 14 اذر بود ک الت کامل داخل رفت بدون درد و مشکلی کل دوره رمان من در مدت کمتر از 1 ماه زمان برد.اقرار میکنم که در این راه اگر همسرم همراهیم نمیکرد اینقدر سریع جواب نگرفته بودم..خدارو شاکرم بعد از اون مریم وسلمای عزییز رو بابت راهنماییهاشون و در نهایت همسره عزیزم که هیلی خیلی خیلی همراهم بود و کمکم کرد.امیدوارم همگیتون به زودی زود بانوو بشیدlove

۱۳۹۵/۹/۲۳ ۱۰:۱۴:۲۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۷ ۱۸:۱۴:۵۶

کی میشه منم بیام اینجا و خاطرات بارداری رو بنویسم...  خدایا چه امتحان سختی.... تو که میدونی من و همسرم عاشق بچه ایم...              امروز همسرم بهم گفت، دلم می خواد بچه داشته باشم، دستش رو بگیرم و پارک ببرمش....خدایا خدایا کافیه، دیگه نمی تونم تحمل کنم، نمی تونم زن های باردار رو ببینم و احساسم رو پنهان کنم، منم دلم می خواد حامله بشم، دلم می خواد دلبرکم رو در آغوش بگیرم.     دلم می خواد اولین دیدار فرزندم و همسرم رو ببینم...  ای خدا طاقتم طاق شده، ای خدا به فریادم برس، ای خدا خسته شدم خسته...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۹۵/۹/۲۲ ۱۲:۵۸:۳۳
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۷ ۱۸:۱۵:۱۹

سلام دوست جونیا من بانوی ۳۵۸هستم.😍

اسفند ۹۳عقد کردیم و‌تو دوران فک‌میکردم این ترسم عادیه تا وقتی ک مرداد ۹۴عروسی کردیم و من حتی تا شب عروسی ب این مساله فک نکردم ک قراره اون شب چی بشه فقط ب همسرم گفتم اون شب تو خونه خودمون باشیم و تنها!!!تا وقتی ک اماده شدیم و موقش ک شد همش میگفتم تو اتاقمون دوس ندارم بریم تو اتاق دیگ وباز میگفتم ن بریم تو اتاقمون سه چهار ساعتی ب همین منوال گذشت ک‌شوهرم‌گفت عصبانی شد گفت زنگ میزنم ب همه میگم نمیذاری منم گفتم باشه چشامو‌میبندم تو فشار بده هنوز ب جایی نرسیده بود یه ذره فشار داد ک گفتم تموم شد و فقط پوست زخم شده بود و یه لکه خون صورتی اومد و شوهرمم فک‌کرد حتما تموم شده و باقیشو گذاشت واسه شبای اینده ک متاسفانه هیچوقت نشد!!و هر دفه میخواستیم انجام بدیم نمیشد جوری ک‌ شوهرم فک‌میکرد مشکل از اونه،رفتم پیش دکتر بهم گفت من نمیتونم مشکلتو‌حل کنم باید بری پیش روانشناس و از اون جایی ک تو شهرمون روانشناس نبود من هیچوقت نتونستم برم‌و‌شوهرمم همش اصرار داشت برم پیش یه دکتر دیگ‌ و‌پردمو جراحی کنم و من زیر بار نمیرفتم!!طی این مدت همش دعوا داشتیم و عصبی و من تو اتاق خوابمون ک با کلی ذوق چیده بودیمش ک بهترین لحظات رو داشته باشیم هر روز و هر شب گریه میکردم، تا اینکه سر دعواهامون خانواده ها فهمیدن و همش باهام حرف‌میزدن ک ترس نداره و‌فک‌میکردن از لوسگریمه و‌من مجبور شدم الکی بگم حل شده،تا یه روز ک دعوای شدید کردیم و منو مجبور کرد تحمل کنم ک با انگشتش پردمو زد،و من اون روز خوشحال ک تموم شده و منم میتونم مث همه زندگی‌خوب ی داشته باشم،اما ،،،،،😳

تا اینکه مهر ۹۵ تو نت میگشتم و انجمنی ک بارانای عزیز😍 درست کرده بود رو پیدا کردم و انگار دنیا رو بهم داده بودن ک فهمیدمتو این دنیا فقط من نیستم خیلی ها هستن ک دقیقا همین مشکلات منو دارن شروع کردم بخوندن همه مطالبتا چند مدت تو همون انجمن بودم و تمرین میکردم تا اینکه بعد از دنبال کردن انجمن بارانا ب این انجمن رسیدم اما ب علت مشغله و دانشگاه فقط هفته ای یک بار میتونستم تمرین کنم و شوهرمم همش همرام بود و تشویقم میکرد حتی همون یه روز زود از سر کار میومدک کنارم باشه و‌بهم روحیه بده و وقتی میدیم بچه ها از سایز ده یا یازده رفتن اقدام و موفق شدن من میگفتم پس منم میتونم و با تشویقای همسرم منم بلاخره تونستم ۹اذر بانو بشم❤و روزی هزار مرتبه خدارو شکر میکنم واز همه دوستانی ک تو این راه زحمت میکشند و تلاش میکنن خیلی خیلی تشکر میکنم 

۱۳۹۵/۹/۲۰ ۲۳:۰۳:۳۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۲ ۱۳:۲۹:۲۳

سلام دوستاي خوبم ، من بانوي ٣٦٤ هستم!!!اين عدد رو خيلي دوست دارم چون واسه بدست اوردنش خيلي سختي كشيدم❤️
منم مثل بقيه بچه ها سال هاست از اين اختلال لعنتي رنج ميبردم و فكر ميكردم اين يه بيماري لاعلاجه.  سال ٨٩ عقد كردم و ٩٠ عروسي گرفتيم. توو دوران عقد خيلي متوجه اين ترس كاذب نشده بودم و فكر ميكردم يه ترس طبيعيه. بالاخره ما ازدواج كرديم و شب عروسي چون من پريود شدم رابطه اي شكل نگرفت ، ولي بعد از اون بارها و بارها سعي كرديم و با كمال نااميدي هر دو افسرده ميشديم. همسرم فكر ميكرد من از قصد و با اراده خودمه كه كنار ميزنمش و اجازه نميدم و سخت ترين قسمت اين غصه تلخ اينجا بود كه وقتي به همسرم ميگفتم كه اين ممانعت ها و انقباض هاي غيرارادي دست خودم نيست باور نميكرد😥😥 خودمم نميفهميدم چرا اينطور ميشه تا اينكه به توصيه يكي از دوستام رفتم پيش سكس تراپ....چندين و چند تا سكس تراپ و مشاور عوض كردم و روش همه اينا تمرين از طريق انگشت بود كه همسرم از اين روش اصلا خوشش نميومد. ديگه حاضر شده بودم برم دكتر زنان... رفتم و بعد از معاينه گفت كه همه چي طبيعيه ونياز به عمل نيست و اينكه اين اختلال با عمل رفع نميشه ولي اگه خودم بخوام واسم وقت عمل ميزاره
خدا خيرش بده، همين كه راه و چاهو بهم نشون داد خودش خيليه 🙏
كارم شده بود گريه و گريه و گريه....😥
من خيلي وقتا واسه اينكه راه چاره اي پيدا كنم توو اينترنت سرچ ميكردم و هيچ وقت با ماماسايت مواجه نشده بودم تا خرداد امسال. به نظرم اين سايت واسه من فقط معجزه و لطف خدا بود كه جلوي پام قرار گرفت.
اولين بار مراجعه حضوري داشتمو شروع كردم به تمرين خيلي وقتا نااميد ميشدم و ميگفتم شايد نشه اخه توو يه سري از سايزها واقعا انقباض داشتم. همسرم باهام تمرين نميكرد و من مجبور بودم تنهايي پيشرفت كنم😥
تا همين يه ماهه پيش كه به دلايلي مادر همسرم در حريان مشكل ما قرار گرفت و من انگيزه بيشتري داشتم تمرين كنم هرچند كه هيچ كس جز خودم به اين تمرينا اعتقادي نداشت. مادر همسرم واقعا دلسوزانه كمكمون كرد و حتي توو اين مدت يه حرف ناراحت كننده به من نزد و فقط به من اعتماد به نفس ميداد و ميگفت من ميدونم تو ميتوني.
همسر عزيزم كه واقعا هرچي از صبوريش بگم كمه اونم توو اين يه ماه اخير كمكم ميكرد باوجود اينكه ميدونستم خيلي اين تمريناتو دوست نداره ولي كمكم كرد حدود ١٠ روز پيش دومين مراجعه حضوريمو داشتم كه يه هفته بعدش همه چي منجر شد به اين كه من بشم بانوي ٣٦٤ انجمن.😍😍😍😍
اول از خداي خوبم كه اين راهو جلوي من قرار داد و بعدش از خانم خياباني و مريم، سلماي نازنين و همگي دوستاي خوبم كه خيلي كمك و راهنماييم كردن تشكر كنم. اميدوارم اين انجمن به لطف حضور اين سه نفر پابرجا بمونه و هر كسي اين مشكلو داره زودتر راه درمانو پيدا كنه و درمان بشه.

 

۱۳۹۵/۹/۲۰ ۰۱:۱۱:۳۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۲۰ ۰۱:۱۱:۳۳

آیا میدانستید که اولین لابراتوار داروسازی توسط چه کسی در ایران ساخته شد؟

آیا میدانستید که لقب پدر داروسازی کشور به چه کسی داده شده است؟

 

بله هر دو سوال پاسخ یکسانی دارند.

دکتر غلامعلی عبیدی مدرک دکترای خود را در سال  1322 از دانشگاه تهران دریافت نمود و موسس لابراتوار داروسازی عبیدی در سال 1352 می باشد.

۱۳۹۵/۹/۶ ۲۰:۲۳:۱۴
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۲۹ ۱۲:۵۹:۵۴

من ۲اسفند ۹۲عقد کردم تو دوران عقد نمیخواستم دختری خودمو بگیرم میترسیدم همش فک میکردم عروسی کنم خوب میشم اما نشد رفتم دکتر گفت پردت حلقوی خیلی راحتم باز میشه اما نتونستم همیشه برای معاینه کردن غصم میگرفت درد داشتم نمیذاشتم خیلی عصبی بودم خیلی نگران بودم افسردگی داشتم میگرفتم تا اینکه عروسی کردم ولی بازم نتونستم چند بار رفتم اقدام کنم اما نشد پاهام قفل میشد خود به خود بسته میشد نمیتونستم بذارم بره داخل تا اینکه رفتم دکتر گفت تو واژینیسموس داری من گریه کردم گفت چیزی نیست باید بری روانشناس تورو ببینه نرفتم تا اینکه تو محرم درست شب شهادت حضرت رقیه با تمام وجودم ازش خواستم خیلی گریه کردم خیلی دقیقا همون شب دیدم یهو من اومدم داخل گروه واژینیسموس تو تلگرام باورم نشد اولش ایمیل و دیدم همینجوری ایمیل زدم تا اینکه با این سایت اشنا شدم  و بالاخره بعد یک سال و  یک ماه بانو شدم باورم نمیشد ولی نمیدونین چقد خوشحال بودم وقتی کامل رفت داخل داد میزدم میگفتم رفت تو رفت تو خیلی حس خوبی بود امیدوارم هیچ کس دچار این مشکل نشه ولی اگه شد مطمئن باشه خیلی درمانش راحته من زندگیمو مدیون سلما جون و مزیم جون و خانم خیابانی عزیز هستم از تون ممنونم ی دنیا سپاسگذار فداتون بشم خدا حافظ همگی 

۱۳۹۵/۸/۲۸ ۱۱:۰۱:۴۳
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۴ ۲۳:۳۷:۱۴

من 20 فروردین 94 عقد کردم و 6 مهر 94 عروسی کردم. 
الان حدود یکسال و دوماه از زندگی مشترکم میگذره 
توی دوران عقد اصلا دوست نداشتم که بکارتم برداشته بشه همسرم هم اصراری نداشت. اما خودم خیلی از رابطه میترسیدم.anim2-smilies-azardl3

شب عروسی  چون خسته بودیم کاری نکردیم اما فردای عروسی هر کاری کردیم نشد. همش خودمو سفت میکردمو میکشیدم عقب.اخرش هم با گریه تموم شد. توی ماه اول عروسی خیلی تلاش کردیم اما نشد که نشد همسرمم طفلکی با من گریه میکرد و میگفت اصلا نمیخام اذیت بشی و دیگه نخواست که تلاش کنیم گفت من تورو همینجوری هم دوست دارم. اما خودم همیشه خجالت میکشیدم. پرده بکارتم با اینکه از نوع راحت بود رفتم جراحی کردم اما بعد برداشتن پرده بازم نتونستیم. 
تا اینکه مثه همه شما با این سایت اشنا شدمو تمرینامو شروع کردم anim2-4d564ad6
من خودمم باورم نمیشه دوهفته ای درمان شدم anim2-thanks
داشتم با سایز ۱۲تمرین میکردم که به همسرم گفتم بیا امتحان کنیم پوزیشن زن رو، رو امتحان کردم اصلا باورم نمیشد اما خیلی راحت رفت داخل اصلا حسش نکردم. الت خیلییییی از دیلاتور راحت تره با اینکه من تازه به سایز ۱۲ رسیده بودم وسایز همسرم ۱۳ونیم بود اما خیلی راحت وارد شد.
من خیلی کم تمرین کردم چون شاغل هستم 
اما تونستم انجام بدم چون خواستم
27ابان 95 من بانو شدم 
از همسرم بخاطر صبر ومهربونی و کمکاش تشکرفراووان میکنم
از مریم جونو سلما جون هم نهایت تشکر رو دارم

  امیدوارم همه موفق بشید

۱۳۹۵/۸/۲۱ ۱۰:۰۶:۵۴
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۱۶ ۱۶:۲۹:۱۵

 

۲۵ بهمن ۹۴ عقد کردم از همون اول با همسرم قرار گذاشتیم رابطه ای بینمون نباشه فقط در حد معاشقه باشه  خیلی موقعیت برامون پیش اومد اما بهم دیگه قول داده بودیم. روز عروسی امون هم ۸ مهر ۹۵ بود که علی رغم قولی که داده بودیم که همون شب هیچ رابطه ای صورت نگیره متاسفانه انجام شد که با درد شدید و خونریزی همراه بود 😭😞طوری که اصلا دخول کامل انجام نشد😢 دو روز بعد مسافرت رفتیم اونجا هم رابطه برقرار کردیم اما درد و خونریزی بود که با گریه من و لرزش پاهام همراه بود طوری که فردا صبحش کارم به دکتر کشید اینم از ماه عسل من😁 گفتن که پایین واژانت دچار پارگی شده باید جوش بخوره ۱۲ روز بعد به دکتر مراجعه کردم پیشنهاد لوبریکانت رو دادن حتی گوش پاکن رو داخل واژانم کرد تا ببینه واژانم بازه یا نه که خوشبختانه مشکلی نداشتم فقط گفت برو لذت ببر فقط لوبریکانت فراوان بزن پرده ات خیلی راحته فقط باید ریلکس باشی پرده ام از نوع حلقوی بود اما بازم دخول انجام نشد از طرفی همسرمم دچار مشکل شده بود نعوظ نمیکرد جفتمون هم استرس شدید داشتیم   چون همسرم حالتهای منو دیده بود روش تاثیر گذاشته بود بالاخره به پیشنهاد یکی از دوستان از اسپری لیدوکایین استفاده کردیم که فقط تا کلاهک همسرم و یه کم بیشتر داخل شد که خونریزی ناچیزی ایجاد شد که خیلی درد و احساس کشیدگی می کردم اما دیگه ادامه ندادیم  که یهویی همسرم انگشت کرد داخل واژانم راحت وارد شد که فکر کنم همان روز همسرم پرده برداری کرده 😁  وقتی واژانم رو بررسی کردم دو بریدگی بالا دیدم که قبلا نبود و ورودی واژانم بازتر شده بود  بعد از دو روز بازم با بیحسی خواستیم انجام بدیم نشد اما فقط انگشتش داخل رفت ، اعصاب جفتمون خیلی بهم ریخته بود من خیلی غمگین بودم همسرم گفت ایرادی نداره فکر کنیم که اصلا عروسی نکردیم نامزدیم همون روز تو نت گشت میزدم که ببینم مشکل کار چیه  که با سرگذشت مریم جون روبرو شدم درست سوم ابان ماه بود که دیدم شبیه هم بودیم بهشون ایمیل زدم ماما سایت رو معرفی کرد و منم سریع تاریخ ۴ ابان ماه عضو شدم از همان روز تمرینات کگل رو انجام دادم اولش نوشته بودن با گوش پاکن اما چون انگشت همسرم داخل واژانم به راحتی شده بود دیلاتور رو با قطر ۵ شروع کردم 😁 که مصادف با ۶ ابانماه بود و همینجوری تا تاریخ ۱۵ ابان ادامه دادم به سایز ۱۱-۱۰ رسوندم که عصری پریود شدم ۲۰ ابانماه هم پریودم تمام شد که شبش داشتم تمرین می کردم که  حتی همسر عزیزمم کمکم کرد وقتی تمرینم تمام شد و من گزارشم رو داخل انجمن گذاشتم بین منو همسرم معاشقه پیش اومد من در حالت زن رو بودم که بهش گفتم بیا امتحان کنیم خودمم حسابی خیس بودم گفت به سایز من نرسیدی ممکنه درد داشته باشی که گفتم درد داشتم میکشم کنار اولش تا نصفه الت رفت اما با کگل و نفسهای عمیق و خیلی ریلکس داخل کردم طوری که دیدم روی آلت نشستم احساس کشیدگی می کردم اما عادی شد برام 👩‍❤️‍👩👩‍❤️‍👩، بالاخره منم بانو شدم 👸 از مریم جون و سلما جون که منو تو این راه راهنمایی میکردن خیلی ازشون متشکرم 💗💗که با صبر و حوصله راهنمایی ام کردن و از خانم خیابانی هم متشکرم که این سایت را راه اندازی کردن که مشکل ما و امثال ماها حل بشه از خداوند منان ارزوی توفیق دیرینه برای همه عزیزان گلم مخصوصا خانم خیابانی سلما د و مریم جان را دارم میبوسمتون و ارزوی سلامتی و موفقیت را برای شما عزیزانم ارزومندم 😘😘😘😘

 

Show quoted text

 

۱۳۹۵/۸/۱۹ ۱۸:۳۵:۵۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۲۱ ۱۴:۱۶:۳۲

                           به نام خدا 
سلام من اين دو عدد شبيه به همو خيلي دوس دارم.بانو ٣٤٦ هستم و تاريخ عقدم ٩٣.٤.٥ !!😳😆😍
من بار اول تمريناتمو پارسال بعد عروسيم كه شهريور بود شروع كردم، البته يه بار دخول داشتيم كه پردم زده شد . و همسرم با تمرين مشكلي نداشت.ولي فيزيكي كمك نميكرد .اكثرا تنها تمرين ميكردم .بعدش تنبلي كردم و گذاشتم كنار.مرداد ماه بود كه يه دعوايي تو خونوادمون پيش اومد و همه فهميدن مشكلمو😔 خيلي عذاب كشيدم ..خيلي..خيلي حرفا شنيدم.. كسي باورم نميكرد .خيلي تنها بودم..كم كم فكر جراحيو ميكرديم كه گفتم يه بار ديگه امتحان كنم هرروز ١ساعتو حتما تمرين ميكردم كه ١٦ ابان با سايز ١٠-١١ كاركردم .و ١٧ ابان به پيشنهاد همسرم امتحان كرديم و شد🙈😄😄😄😊 واقعا خيلي راحت ،يكم لرز داشتم ولي اونم لذت بخشه برام.🙏🏻🤗واقعا تنها راه حل اينه 💪🏽
از سلما جون و مريم جون تشكر ميكنم بابت همه مهربونياشون.از خدا ميخوام هيچوقت غم وغصه نداشته باشيد .مديونتونم تا اخر عمر🙏🏻😘
چندتا نكته حين درمان:
به تغذيه تون اهميت بدين چون به نظرم رابطه مستقيم داره😏
از ژل فراوون استفاده كنين🙌🏼
  تو اين راه به هيچكس اميدوار نباشين جز خودتون . هـيچكس به جز خود شما نميتونه بهتون كمك كنه . از هـيچكس طلب ياري نكنيد اللا خودتون 👊🏼👍🙆🏼🙅
به اميد روزي كه همه آدما سطح آگاهيشون در مورد اين بيماري بره بالا🙌🏼
❤️❤️❤️💋💋💋همسر خوبم خيلي دوست دارم.تحمل اين مدت واست سخت بوده ميدونم ،ولي هيچ وقت فراموش نميكنم صبرو تحملتو...عاشقتم💋💋💋❤️❤️❤️

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال