خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۱۲/۱۴ ۱۲:۴۸:۱۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۲۴ ۱۲:۲۰:۰۰

سلام به همه منو همسرم نزدیک به دو سال ازدواج کردیمring loveو همسر منم خیلی به بچه دار شدن علاقه داشت و داره همش می گفت تا سنمون بالاتر نرفته بچه بیاریم اولش دوست نداشتم hardچون خواهر شوهر خودم بعد از 7 سال ازدواج هنوز بچه دار نشده (مشکل دارن) گفتم اونا ناراحت میشن اما شوهرم گفت ما نمیتونیم صبر کنیم به خاطر اونا و از بچه دار شدن خودمون غافل بشیم دیدم حق با اونه و منم موافقت کردم و هر چند خانوادهامون انتظار نداشتن اما بعدش خونواده خودم خیلی خوشحال شدن البته خونواده همسرم هم به خاطر دخترشون یکم ناراحت شدن اما در آخر تبریک گفتن ناگفته نماند وقتی به خواهر شوهرم گفتم از همه خوشحال تر شد تا جایی که هر روز حال بچه رو می پرسه smileالان دیگه  ما داریم بچه دار میشیم و از این بابت خیلی خوشحالیم الان هفته یازدهم سپری میکنم و احساس خیلی خوبی دارم برای تمام کسایی که دوست دارن مامان و بابا بشن دعا می کنم خدا بهشون فرزند سالم و صالح عطا کنه. وشما هم دعا کنید خداوند به منم فرزند صالح و سالم عطا کنه دوستنون دارم زیاد...valentine valentinecakelove

۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۶:۲۱:۴۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۸:۲۸:۴۲

با سلام محبوبه هستم 30 ساله مامان یاسین از کرمان شکم اول .

از روز اول که فهمیدم حامله ام مرتب به دکترم میگفتم که میخوام سزارین شم دکتر هم قبول کرد ک بیمارستان خصوصی سزارینم  میکنه چون بیمارستان دولتی بدون دلیل منو سزارین نمیکردن وقتی که ماه هشتم بودم دکتر بهم گفت اصلا نمیتونم سزارین بشم بخاطر بخشنامه جدید حتی بیمارستان خصوصی و باید حتما یه مشکلی باشه تا سزارین شم خیلی شوکه شدم ناراحت بودم و استرس داشتم چون از زایمان طبیعی خیلی میترسیدم.چندتا دکتر عوض کردم هفته سی و نه بودم که یه دکتر بهم گفت میتونم برات کاری کنم که سزارین بشی.از طرفی خوشحال شدم ولی از طرفی خیلی استرس داشتم که زمان سزارین مشکلی برای خودم یا بچه پیش بیاد اون موقع خودم رو هیچوقت نمی بخشیدم. فقط به خدا سپردم همه چیزو و هرروز سوره انشقاق و سوره مریم رو میخوندم  هیچ دردی تا اخرین تاریخی که دکتر بهم داده بود نداشتم روز موعود رسید روزی که اخرین مهلت زایمانم بود دیدم هیچ دردی ندارم صبح زود بلند شدم که برم سونو و نوار قلب بچه که مشکلی پیش نیاد وقتی رفتم دستشویی دیدم لکه بینی دارم ترسیدم سریع رفتم بیمارستان معاینه کرد حدودچهار سانت دهانه رحمم باز شده بود ماما بهم گفت ممکن زایمان بدون درد داشته باشی یه سری انقباض ک ممکنه اصلا متوجه نشی و گفتن که امروز زایمان میکنی اصلا باورم نمیشد هنوز امیدم به سزارین بود ک شاید نتونم طبیعی زایمان کنم و منو ببرن اتاق عمل . داشتم پیاده روی میکردم یه کمپوت گلابی و کیک و ناهارمم خوردم بعد ساعت یکونیم ظهر یه کم درد داشتم رفتم دوباره پیش ماما معاینه کرد گفت شش سانت شده و نوار قلب بچه خوب بود منو بستری کردن دردهام کم کم زیاد شدن ولی قابل تحمل بود ساعت سه سرم فشار بهم وصل کردن دردام به اوج خودشون رسیدن ساعت 5 فول شده بودم ساعت یه ربع به شش دکترم اومد و ساعت شش عصر با پنج تا زور محکم زایمان کردم اصلا فکرشو نمیکردم به همین راحتی زایمان کنم . وقتی پسرمو دیدم فقط میگفتم خدایا شکرت .. من شبها تا صبح از ترس زایمان طبیعی خواب نداشتم ولی خدا منو امتحان کرد من میتونستم سزارین شم ولی خودم و بچمو به خدا سپردم.از لحظه ای که بستری شدم سوره آل عمران که پرینت ریز گرفته بودم همراهم بود تا لحظه زایمان.  از همین جا میخوام از ماماهای بیمارستان سیدالشهدا تشکر کنم بخاطر انرژی مثبتی که بهم دادن و تا لحظه اخر کنارم بودن و کمکم کردن و خانم دکتر مهدیه شادکام فرخی که مشوق من برای زایمان طبیعی بودن

۱۳۹۵/۱۱/۱۶ ۱۰:۴۲:۳۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۷ ۰۹:۵۰:۴۵

سلام به دوستان در حال تمرین

 

چهار ماهه ازدواج کردم تو نامزدی طبق قرارمون هیچ رابطه ای نداشتیم .تا یک ماه بعد ازدواج نمدونستم مشکل چیه بعد سایتو پیدا کردم و خانوم خیابانی یمدت با سایت شرو کردم تمرین مطمعن نبودم از مشکلمو پردهو دو جلسه رفتم مطب خانم دکتر خیابانی انگیزه گرفتمو و معاینه شدم باخیال راحتتر تمرینا رو شروع کردم کل روزای تمرین من با وقفه چهل روز شد مطمعنننننممممم اگه هررروز تمرین میکردم یک ماهم طول نمکشید

 

تجربه من:نامید نشدن،هرررروززز تمرین ،بدون وقفهههه تمررررین تمررررین 

 

همه چی دست خودمونه این ی بیمارییی ذهنیه ک رو جسمم اثر میذاره راهشم فقططططط همینه ،من یبار دکتر رفتم اونم ژل و دیازپامو...داد که بی فایده بود .موفق باشید

۱۳۹۵/۱۱/۱۶ ۱۰:۲۵:۰۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۷ ۰۹:۵۰:۴۵

دل نوشته ی بانوی 405

 

خاطرههای دردناکی که از رابطه شنیدم و ترس از پارگی و خون واسیب دیدن و.... شد یه انقباض مسخره . 

 

هر بار تلاش و هی بخودت بقبولون که میشه و اخرشم بی نتیجه و با یه حس سرخوردگی که از بقیه زنای دیگه یچیزززی تو وجودمون کمه سرمونو رو بالش گذاشتیم . استرس،دل ندادن به کار خونه ،وابستگی زیاد به همسرمون ،لذت نبردن ،حتی محروم کردن خودمون از لباس خواب و تفریح و ... همه اینا نتیجه یه مشکل پنهانی که به کسی نمتونستیم بگیم شد.همموم فکر کردیم با بقیه زنا فرق داریم سردرگمی اینکه ندونی درمان دردت چیه مشکل از کجاست اینکه کسی درکت نکنه ،کاری که برای همه راحته و ازش لذت میبرن برای ما شد یه مشکل 

 

. هی این دکتر و اون دکتر و اینکه چقد لوسیم و شوهرمون سرمون هوو میاره حالمونو که خوب نکرد یه درد تازه گذاشت رو دردامون

 

بقول مامان بزرگم آلاه بندسینه گیزلین درد ورمسین (خدا به بندش درد پنهونی نده)اون موقعها نمیفهمیدم ینی چی؟درد یواشکی چیه؟ اما عروس که شدم با بند بند وجودم حسش کردم.

 

خانم خیابانی اول خدا بعد شما تنها کسی بودید تا فهمیدید مشکلمو همه حسمو تو همون جلسه اول بهم گفتید اینکه یکی بدونه و درکت کنه بدون اینکه چیزی بگی حستو بگه برای ما مث یه مرهمه تا چه برسه راه درمانم برات داشته باشه از ته دلم ممنونم.

 

خدایا کاش یه روزی بیاد دخترای مجرد و که هیچ تصوری از رابطه ندارن نترسونیم ،از خاطرات دردناک شب اول نگیم چون نیست.ذهنیت منفی ندیم ،اگاهی بدیم ،بذاریم با اندامشون اشنا بشن بدونن رابطه صحیح چیه.

 

نامید نشید راه همینجاست فقط از خاطرات تلخ و.... به دخترای مجرد تعریف نکنید از خوبییای یه رابطه سالم بگید

۱۳۹۵/۱۱/۱۵ ۰۳:۱۳:۲۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۱/۱۵ ۰۳:۱۴:۴۲

کوهرنگ زیبا بود ولی خوش نگذشت

۱۳۹۵/۱۱/۷ ۱۸:۱۵:۱۰
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۳ ۱۲:۲۰:۲۴

سلام به همه من بانوی 401 هستم

سال93عقد کردیم و کمتر از یک ماه پیش هم عروسی کردیم و اومدم خونه خودم

تو اوایل دوران عقد همسرم اصرار زیادی به دخول داشت ولی من چون آمادگیشو نداشتم قبول نمیکردم تا اینکه چندماهی گذشت و همچنان اصرار داشت ولی من یک احساس ترسی تو خودم داشتم و اینکه همیشه تو ذهنم حک شده بود ک باید اولین رابطه زناشوییمو تو خونه خودم داشته باشم و یک طرز فکر خیلی بدی ام داشتم این بود ک فکرمیکردم اگه یک روزی دخول انجام بشه حتما با درد فراوان و خونریزی شدیدی باید باشه و همه متوجه این موضوع میشن و آبروم میره،یک چندبار با اصرار شدید همسرم خواستیم انجام بدیم و هربار هم با ترس من و قفل شدن پاهام انجام نشد.از لحاظ روحی خیلی تو فشار بودم و بار سنگینی و رو دوشم احساس میکردم آرزوم شده بود ک یک شب ک از خواب بیدار میشم این کابوس برام تموم شده باشه و من احساس آرامش داشته باشم. تا اینکه چند ماه پیش با سرچ کردن تو اینترنت این سایت و پیدا کردم ولی وقتی مطالب و صحبت های بچه هارو میخونم یک حس نا امیدی سراغم اومد و میدونستم من با این روش به نتیجه نمیرسم چون همسرمو میشناختم و میدونستم ک هيچوقت راضی نمیشه ک پرده من با دیلاتور زده بشه همینجور چند ماه گذشت و من همچنان خواننده خاموش بودم و فقط میومدم میخوندم و حسرت میکشیدم تا اینکه عروسیمون شد و من اومدم سر خونه زندگی خودم

هفته اول پریود بودم ولی بعد پاک شدن میدونستم چاره ای جز قبول اینکار نداشتم و برا همین یک شب خودمو از لحاظ روحی آماده کرده بودم به همسرم پیشنهاد دادم ک دیگه امشب کارو تموم کنیم ولی یک ترس و اضطراب نهفته تو وجودم داشتم ولی بالاخره با اراده و کنترل خودم و با پوزيشن زن رو با یک کوچولو سوزش و خون تونستم آلتو وارد کنم و این غول مسخره رو شکست بدم و منم بانوووووو شدم 

صحبتم با شما خانومای مثل خودمه اصلا اصلا اصلا سخت نیست فقط یک ترس کاذب و مسخره ست زندگی رو به کام خودتون و همسرتون سخت نکنین 

به امید بانو شدن همه دوستان عزیز 

 

۱۳۹۵/۱۱/۶ ۱۲:۲۳:۱۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۴ ۱۸:۰۶:۰۸

سلام به همگی.من الهه بانوی ۴۰۰.

ما مهر ۹۲ عقد کردیم و طبق عقایدی که از سمت خانواده ام داشتم تصمیم گرفتیم که دخول نداشته باشیم تو دوران عقد و بزاریم برای بعد از عروسی.تو معاشقه هایی که تو دوران عقد داشتیم همسرم همشه مراعات میکرد که کاری نکنه تا من بترسم چون میدونست چقدر روی پرده بکارتم حساسم.من هم نمی دونستم واژینیسموسی وجود داره که بهش مبتلا هستم و فکر میکردم فقط دارم از خودم مراقبت میکنم.دو سال گذشت و مرداد ۹۴ عروسی کردیم.قبل از عروسی همسرم چند بار به شوخی بهم میگفت که چشمم آب نمی خوره واسه رابطه.منم میگفتم نه دیگه عروسی کنیم که دلیل نداره دیگه نخوام رابطه برقرار کنم.اما...با هم قرار گذاشتیم هر وقت خستگی عروسی از تنمون در اومد و امادگی داشتیم اقدام کنیم.شب اول فقط معاشقه داشتیم.فردا و پس فرداش هم تو رفت و امد ها و مهمونی بودیم و بازم تلاشی نداشتیم.سه شب گذشت و من ته دلن استرس داشتم ولی بروز نمی دادم.تو دلم میگفتم کاش می اومد زودتر کارو تموم میکرد و من راحت میشدم.استرس بدی بود.تا اینکه همسرم اقدام کرد و من حتی نزاشتم کار حیلی پیش بره.از استرس فراوان حالم بد شد.بهش گفتم نمیتونم.همسرم دست نگه داشت و تمومش کرد.فردا صبحش با خودم کلنجار رفتم گفتم باید تمومش کنم.شروع کردیم وسعی کردم به استرسم غلبه کنم.به لحظه دخول که رسید ناخداگاه زدم زیر گریه و با حالت بد و لرزشی که دست خودم نبود به همسرم گفتم نمی تونم.نمی خوام.نمیشه کاش هیچوقت اینکارو نکنیم؟!وای چه لحظه های تلخی.الان که یادم میاد خیلی ناراحتم میکنه.بعدش همسرم زد کنار منو و با حالت خیلی ناراحت رفت.منم تو پاورو کشیدم سرم و گریه کردم.انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.به همسرم حق میدادم.۲ سال تو دوران عقد تو اوج جوونی تحمل کرده بود و کلی هم به خاطر مراسم عروسی و اینکه همه چیز اونطور پیش بره که من دوست داشته باشم،سختی کشیده بود و حالا من جوابشو داشتم اینطوری میدادم.خیلی سخت بود.خیلی.بعدش تصمیم گرفتم به همسرم بگم مثل دوران عقد باشیم تا من عادت کنم برای دخول.بلکه بتونم.چه میدونستم واژینیسموس چیه.همسرم پذیرفت و خلاصه یک ماه گذشت.دیدم نه هیج اتفاقی نیافتاد.رفتیم مشاوره.اونم یه سری تکنیک مسخره گفت و دیگه نرفتم پیشش.تا اینکه با دوستم که مادرش فوق لیسانسه روانشناسی هست و کلینیک داره صحبت کردم و اولین بار اسم واژینیسموس رو از اون شنیدم.بهم گفت من مبتلا به واژینیسموسم.ای خدا این دیگه چیه.سرچ کردم تو اینترنت.چندتا مطلب دیدم نوشته بود افرادی که نمی تونن اول با انگشتشون شروع کنن و ... گفتم وااا من اگه می تونستم دست بزنم به واژنم که میرفتم رابطه با همسرم برقرار میکردم.خلاصه چند روزی سرچ کردم و یه روزی که خیلی حال بدی داشتم و کلی گریه کرده بودم و از خدا راه چاره خواسته بودم با ماماسایت آشنا شدم.اولین پست های بارانای عزیزم.شروع درمانش بود و من همینطوری صفحه هارو رفتم جلو دیدم نوشته من بانو شدم و ... فقط خدا میدونه چه حالی بهم دست داد.با همه ی وجود حسرت خوردم.زدم زیر گریه.همسرم هیچی نگفت و فقط بغلم کرد.اره من راه درمانو پیدا کردم.اما همسرم اجازه نمیداد و دوست داشت خودش پرده ام رو ببره.ابان ۹۴ بود.منم با حسرت هر روز می خوندم مطالب ماماسایت ۹۴ رو و فقط کگل و وارسی میکردم.روحیه نداشتم.با حسرت به تازه عروس های اطرافم نگاه میکردم و بغض میکردم.تو ماماسایت هرکی بانو میشد منم با خوشحالی اشک میریختم.تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم یه کاری کنم.اینجوری نمیشد.با همسرم صحبت کردم گفتم دست های تو بشه جای انگشت های دستکش و دیلاتور.قبول کرد.منم خب ته دلم میترسیدم از انگشتشم.یه روز که خونه تنها بودم دلو زدم به دریا.یه گوشپاکن گذاشتم تو کاندوم و به خودم گفتم با این که پرده مشکلی براش پیش نمیاد.زور زدم و دهانه واژنم باز شد و گوشپاکنو گذاشتم سر وردی.حواسمو پرت کردم دیدم رفت داخل.چقدر خوشحال شدم.شب همسرم اومد و چیزی نگفتم از گوشپاکن.فقط گفتم شروع کنیم به تمرین با انگشت هات.ولی اعتماد بنفس گرفته بودم بابت گوشپاکن.بهش گفتم تو هیچکاری نکن و کنترل دستشو خودم گرفتم.اول انگشت کوچیک رفت داخل.عقب جلو کرد خوب بود.انگشت اشاره داخل کرد بازم خوب بود.هیچ خونی هم ندیدیم.برای فرداش گفتم بریم تمرین.گفت برو دیلاتور درست کن.انگار دنیارو دادن بهم.بهمن ۹۴ بود.دیلاتور ساختم و شروع کردم.ولی این وسط کلی مسائل دیگه پیش اومد برام که منو از تمرین دور کرد.هروقت پیشرفت میکردم یه چیز میشد که وقفه می افتاد.بعدشم که خودم تنبلی میکردم.با حس بد و منفی سر تمرین میرفتم.خلاصه بعد از اون فراز و نشیب زیادی داشتم.حتی به روش های دیگه فکر میکردم.من که تو یه قدمی موفقیت بودم میگفتم خسته شدم.نمی تونم.نمیشه و هزارتا بهونه ی دیگه. تا اینکه دی ماه ۹۵ کنار بچه های اتاق روحیه سفت و سخت تمرین کردم و پیشرفتمو میدیدم هر روز.دوستانم همراهی میکردن و در نهایت اول بهمن ۹۵ موفق شدم و این کابوس برای همیشه تموم شد.من که با سه تا چهار هفته تمرین پیوسته موفق شدم الکی یک سال از  شیرین ترین روزهای زندگیمو هدر دادم با کلمه ی "نمیشه"خودمو از موفقیت دور میکردم و تمرینمو رها میکردم یا با نا امیدی تمرین میکردم.

از خدا میخوام هیچ دختری ازین بیماری رنج نبره و هر کی مبتلاست زودتر راه درمانو پیدا کنه و موفق بشه و چراغ زندگیش روشن بمونه.

از خانم خیابانی تشکر ویژه دارم بابت سایت پر محتواشون.برای بارانای عزیزم و همه ی دوستان گلم گه منو راهنمایی کردن تو این مسیر ارزوی خیر و خوشی دارم.

۱۳۹۵/۱۱/۶ ۱۱:۳۴:۰۸
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۱ ۱۹:۳۰:۱۴

سلام

من بانوی 397 هستم

یکسالی که عقد بودیم با توافق بین من و همسرم رابطه کامل نداشتیم  و همه چیزو موکول کرده بودیم به شب عروسی

مهر ماه 95 عروسی کردیم و شب عروسی خواستیم که رابطه کامل داشته باشیم.

شوهرم کلی مطالعه کرده بود که باید معاشقه طولانی باشه تا من اذیت نشم

ولی بعد از معاشقه ی طولانی وقتی خواستیم عمل دخول رو انجام بدیم پاهای من قفل شد و مث سنگ سفت سفت شد.

هرچی همسرم میگفت پاتو سفت نگیر نمیتونستم. اصا دست خودم نبود.

فردای عروسی پریود شدم و تا یک هفته کاری نکردیم. بعد از اون تاچند شب اینکارو کردیم و با جیغ و گریه من بی نتیجه می موند . تا یه شب بهش گفتم دیگه به من اهمیت نده و با زور هم که شده کارتو انجام بده

در نتیجه یه دخول ناموفق که باعث شد قسمتی از پرده من از بین بره . ولی داغون تر شدم و ترسم بیشتر از قبل شد.

بیشتر از یک ماه گذشت و حتی جرات نداشتم به پزشک مراجعه کنم.با سرچ های پشت سرهم توی اینترنت ، انجمن رو پیدا کردم.ولی فقط میخوندم و باور نداشتم منم بتونم.

تا اینکه 20 آبان تمرین رو با راهنمایی مریم و سلمای عزیز و با یه گوش پاک کن شروع کردم. تو مدت تمرینام دوبار عفونت قارچی گرفتم و دوبار هم پریود شدم که باعث میشد مدت طولانی بشه.

تا اینکه اخرین شب دی ماه وقتی داشتیم معاشقه ی معمولی میکردیم و اصلا قصدشو نداشتیم دخول رو انجام دادیم و راحت تر از چیزی بود که فکرشو میکردم.😘😍❤

واقعا از خانوم خیابانی ، مریم و سلما و ماه پیشونی عزیز و تمام دوستانی که تو انجمن و اتاق روحیه به من روحیه دادن و کمکم کردن تشکر میکنم و براشون دعای خیر میکنم و خداروشاکرم که راه درمانو زود پیدا کردم .🌹🌹🌹

ان شالله تمام زنانی که این مشکلو دارن به زودی راه درمانو پیدا کنن و مثل من و بقیه بانو های اینجا ، بانووووو بشن.😇

واقعا تنها راه درمان همینه 😊

۱۳۹۵/۱۱/۴ ۱۹:۴۸:۴۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۲۰ ۲۱:۱۳:۲۵

سلام عزيزان منم مثل بقيه دوستان انجمن يه واژينيسموسى هستم از اولش از رابطه ترس داشتم ولى نميدونستم تا اين حد باشه و چند سال بدون رابطه و دخول زندگى كنم خيلى برام سخت بود از ته دل نميتونستم شاد باشم چند بار دكتر رفتم گفت چرا خودت و لوس ميكنى و قرص آرامبخش داد و بيحسى ولى ترس منو كم نكرد هر روز زير اين بار سنگين كه به دوشم بود خم ميشدم تا اينكه اتفاقى با انجمن اشنا شدم و از گوش پاكن شروع كردم خيلى برام سخت بود وارد كنم چند روز درگير بودم تا اينكه با خانم خيابانى حرف زدم و از ديلاتور پنبه اى دور چهار سانت شروع كردم و كم كم رسيدم به سايز ١٢ هر روز بلا استثنا تمرين و كگل داشتم جز روزهاى پريودى و نزديك پريود تمرينهام خوب نبود اصلا نااميد نشدم چون واقعا تنها راه درمان همينجاس فرصت و از دست ندين پشتكار داشته باشين امروز گفتم يه تمرينى با الت هم داشته باشم كه موفق شدم😍😍 از خانم خيابانى نهايت تشكر را دارم و دوستانى كه انجمن بودن و ما رو تنها نذاشتن ممنونم💖💖در كمتر از دو ماه تونستم غول و شكست بدم بچه ها نااميد نشين بعدا به اين ترستون ميخندين به اميد درمان شدن همه واژينيسموسى ها🌹🌹

۱۳۹۵/۱۱/۴ ۰۸:۵۵:۲۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۳۰ ۱۸:۲۷:۱۲
سلام خانم های عزیز من گلی هستم بانوی ۳۹۸ واقعا نمیدونم از کجا باید شروع کنم راستش من پنج سال پیش ازدواج کردمو همه این مدت باکره بودم همون شبای اول که میخواستیم نزدیکی کنیم تا معاشقه رو خوب میومدم ولی همینکه شوهرم میخواست پاهامو باز کنه شروع به لرزیدن و استرس و گریه کردن میکردم اه که چه روزای بدی بود. شوهرمم که حالم و اونجوری میدید رحمش میومد میگفت مهم نیست فردا امتحان میکنیم. ولی بازم همون وضع تکرار میشد. اوایل وضع مالیمون خوب نبود فکر میکردم چون دوست ندارم باردار شم شاید ترس بچه دار شدن باعث میشه این حالت بهم دست بده. دکتر هم رفتم واسه ترس از نزدیکی ولی چندتا شیاف و لیدوکایین و آرام بخش داد که تاثیری نداشت.دیگه هردومون بیخیال شدیم با درس و دانشگاه خودم و مشغول کردم شوهرم هم کار میکرد و وضع مالیمون خوب شد. وقتی زن و شوهر های فامیل و میدیدم اعصابم خورد میشد. یا میدیدم شوهرم عاشقه بچه های فامیله ول ما هنوز هیچ رابطه ای نداریم دیونه میشدم. یا بزرگترا میگفتن بچه دار شین نمیدونستم چی باید بگم . دانشگاهم تموم شد دنبال کار بودم ولی عزمم و جزم کردم که باید تا خونه هستم مشکلمو حل کنم. یه شب تو نت شروع کردم به جستجو بالاخره بعد چند شب این سایت رو دیدم و وقتی شرح حال مریم و بارانا جون رو دیدم فک کردم خودمم از خوشحالی شاخ در میاوردم تازه فهمیدم تنها من نیستم مشکلم اسم داره واژینیسموس وای خدای من یعنی ممکنه... یه ماهی فقط میخوندم میدیدم که بچه ها چه خوب تمرین میکنن و موفق میشن شروع کردم به تمرین ولی از دیلاتور وحشت داشتم چند روزی طول کشید تا انگشتم و وارد کنم احساس میکردم یه سدی هست که جلوش بسته است با ترس وارسی کردم و خلاصه دیلاتورا رو ساختمو کم کم وارد کردم هرجا گیر کردم از بچه ها پرسیدم و خانم خیابانی و سودا و ماه پیشونی جون با دقت راهنماییم میکردن تا اینکه یک بهمن موفق شدم شوهرمو غافلگیر کردم فک میکرد بازم آخر معاشقه مون ناکام تموم میشه ولی موفق شدم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که این سایت و پیدا کردم و به زندگی زناشوییم جون دادم... از همه کسایی که فک میکنن نمیتونن میخوام بگم که اشتباه میکنن و اولین و آخرین راه درمان فقط همینه تلاش کنین روحیه تون و از دست ندین من پنج سال زندگیمو هدر دادم طوری که توی دوهفته تمرین درمان شدم از خدا کمک بگیرین به امید روزی که هیچکس از این مشکل عذاب نکشه و امیدوارم همتون خوشبخت بشین و تشکر میکنم از خانم خیابانی.

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

خرداد 1396
د س چ پ ج ش ی
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031