خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۱۰/۹ ۱۶:۵۷:۰۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۹ ۰۹:۴۳:۲۶

چندسال بود ازدواج کرده بودیم،همه بهمون می گفتن پس چرا بچه نمیارین،من راضی نمی شدم راستش از مسئولیت سخت مادر شدن می ترسیدم،تا اینکه یه شب شوهرم باهام صحبت کرد و گفت واقعا ازته دلش آرزوی باباشدن داره،یه لحظه به خودم اومدم،دلم واسش سوخت با خودم گفتم خیلی خود خواهم که تاالان جلوگیری کردم و نداشتم بابابشه،بهش قول دادم که اقدام کنیم،فرداش رفتم دکتر و ازمایش و چکاب خداروشکر مشکلی نداشتم،یه مدت جلوگیری نکردیم حامله نشدم،تا اینکه شوهرم از اسپرم داد  تحرکش کم بود،فرستادنمون سونو،تو شؤون گفتن واریکوسل کردی ب داره و از یه دکتر خیلی معروف باهزارتا دردسر نوبت عمل گرفتیم،تمام کارای نوبت گرفتن و بیمارستان خودم انجام دادم،چون شوهرم کاملا امیدش رو از دست داده بود و فکر میکرد من تنهاش میدارم،منم گفتم خودم پیگیر کارات میشم و همیشه باهاتم،خلاصه روز شنبه بود سال93 نوبت عمل گرفتم و برگه عمل دادن واسه چهارشنبه،شوهرم رفتیم زیارت شاهچراغ،برگشتنی بهش گفتم یکم پیاده روی کنیم چون من این ماه بخاطر استرس پریودم عقب افتاده،خلاصه یه مسیر طولانی پیاده اومدیم ،فرداش که شوهرم رفت سرکار رفتم دکتر بهش گفتم شرایطشو سریع گفت از بارداری بده،از دادم مثبت بود​وای خدا باورم نمی شد،یادمه تولد آقا امیرالمومنین بود همون شب،نذر کردم اگر پسر شد بذارم امیرعلی و دخترم شد بذارم نازنین زهرا،شوهرم که باورش نمی شد فقط گریه میکرد با اینکه بارداری خیلی سختی داشتم ولی ارزشش داشت.....الان امیرعلی نازم کنارم...valentineخدایا هزاران مرتبه شکر......

۱۳۹۵/۱۰/۴ ۱۴:۰۰:۴۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۳:۱۷:۳۴

سلام 

من یک زن 32 ساله هستم مامان آوا خانم 16 ماهه. میخوام داستان زندگیم رو برای شما بگم حرفهایی که توی دلم تقریبا هر روز مرور میکنم و نمیتونم به هیچ کس بگم. شاید این نوشتن بهم کمک کنه.

سال 87 در سن 24 سالگی عقد کردم و سال بعدش هم ازدواج، همسرم اولین عشق زندگیم بود و واقعا دوستش داشتم ولی دنیاهامون خیلی باهم اختلاف داشت و هرچقدر تلاش کردیم نتونستیم بهم نزدیکشون کنیم. بماند که همسرم خیلی هم تلاش نکرد.من یه آدم نسبتا درونگرا و اون شدیدا برونگرا و پرهیجان و پرانرژی، قلیون میکشید و با هر بهونه ای با دوستاش جمع میشد و مینشستن ورق بازی، پاش میوفتاد شاید مشروب هم میخورد ولی من هیچ وقت ندیدم. خیلی باهم مشکل داشتیم حتی توزمان عقد یادمه شب حنابندون هم سر یه چیز الکی حسابی اشکم رو درآورد و اون شب رو بهم زهر کرد. شب که برگشتم خونه پدرم یادمه تو حمام به بهانه درد ناخنهام که ناخن مصنوعی داشت تا تونستم گریه کردم چون ازآینده زندگیم میترسیدم و شاید اگر در دوران عقد بکارتم رو ازدست نداده بودم اصلا تن به عروسی نمیدادم، خلاصه اون شب حسابی حق حق کردم تو حمام و همه مهمونها فکر کردن بخاطر جدایی از خانوادم دارم گریه میکنم.

زندگیمون دو سال دوام داشتو تو این مدت تنها بخش خوب زندگیمون رابطه زناشوییمون یود چون هردو مون گرم بودیم و همسرم که دیگه آتیشی بود. هیچ وقت اون لحظات رو فراموش نمیکنم خاطره اولین رابطه مون و وقتی بکارتم رو از دست دادم که محکم بغلم کرد و پیشونیم بوسید و بهم تبریک گفت.

خلاصه با کلی اعصاب خوردی سال 91 ازش جدا شدم در حالی که هنوز دلم از عشقش پر بود و در عین حال بخاطر کارهاش و رفتارش ازش متنفر بودم روزهای سختی بود که سپری شد....

همون سال بطور اتفاقی با یکی از همکارهای سابقم دوباره همکارشدم، ماجرای طلاقم رو شنیده بود بعد از مدتی بهم گفت که از همون زمان بهم علاقه داشته و بخاطر شرایط مالیش پاپیش نزاشته ولی الان شرایطش رو داره و اصلا براش مهم نیست که قبلا ازدواج کردم. با رفت و آمد خانوادگی بالاخره بعد از چند ماه ازدواج کردیم. الان همسرم مرد خوبیه کاملا بهش اطمینان دارم و میشه بهش تکیه کرد، آدم درونگرا و خیلی آرومیه احساساتش رو خیلی سخت بروز میده و ترجیح میده بیشتر تو خودش باشه و از نظر جنسی هم طبع سردی داره و اینا برای من که شدیدا احساساتی هستم و به نسبت قبل برونگراتر شدم و طبع گرمی دارم سخته. بعد بدنیا امدن دخترم هم شرایط زندگی جنسیمون بدتر شد. همسرم خیلی از تماس فیزیکی خوشش نمیاد و اگر دست خودش باشه فقط ماهی یک یا دوبار بخاطر سکس بهم نزدیک میشه. جوری رفتار میکنه انگار همیشه یه نفر بجز ما تو خونه هست و داره نگاه همون میکنه. شبها که میخوابیم حتی ترجیح میده دست و پاش بهم نخوره. مثل خواهر و برادری که مجبورن زیر یه پتو بخوابن در صورتی که من دوستدارم بغلم کنه و نوازشم کنه یه وقتایی شوخی جنسی داشته باشیم و از جسم همدیگه لذت ببریم. برای من بهترین تفریح رابطه زناشویه حاضرم از خوابم بزنم ولی برای اون اولویت خوابه و لذت جنسی چندان اولویت نداره.

دریک کلام الان همه چیز زندگیم خوبه الا رابطه جنسی و قبلا همه چیز زندگیم بد بود الا رابطه جنسی. نمیدونم چرا خدا منو اینجوری امتحان میکنه. واقعا برام سخته شرایط، همسرم دوست دارم ولی این شرتیط یه جورایی افسرده ام کرده و بهونه گیر. سر خیلی چیزهای ریز و درشت به همسرم گیر میدم و ناراحت میشم که میدونم علتش اینکه رابطه جنسی خوبی نداریم حس میکنم پیر شدم ....

ببخشید که طولانی شد اینا حرفهایی که به هیچکس نمیتونم بزنم گفتم اینجا بنویسم

۱۳۹۵/۱۰/۴ ۰۱:۰۵:۱۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۲۹ ۱۶:۲۲:۲۷

سلام ..anim2-thanks

من بارانا 68 هستم... anim2-ad54ad

الان دردوران عقد به سر میبرم ... دوسال پیش عقد کردیم و قرار شد یه مدت هیچ رابطه ای نداشته باشیم اما بعد از مدتی همسرم خیلی اشتیاق داشت که دخول صورت بگیره ... من همیشه از این اتفاق میترسیدم اما بلاخره یه شب توی مسافرت راضی شدم تا رابطه داشته باشیم ... بعد از کلی تلاش و درد کشیدن کمی از آلت داخل شد اما سوزش و درد شدید من باعث شد که همسرم هم از نظر روحی نتونه ادامه بده... بعد از اون هم یکبار دخول کامل رو تجربه کردیم ... اما شبهای بعد هر چی تلاش میکردیم نمیشد ! معاشقه کامل میکردیم اما تا آماده دخول میشدیم پاهام میلرزید و نفسم حبس میشد . همسرم خیلی ناراحت بود . با اینکه میدونست من میترسم اما بعضی مواقع دلیلش رو ناتوانی خودش میدونست ... anim2-sad

این دو سال خیلی تلاش کردیم اما هیچ وقت نتونستیم ...  دیگه خیلی حرفش رو نمیزدیم ولی همیشه به این فکر میکردم که شاید این مشکل ادامه دار باشه اما هیچ وقت نمیدونستم این یه بیماریه و فقط میگفتم نباید بترسم ... اما گفتنش هیچی از ترس من کم نمیکرد و هردفعه بدتر از قبل بودم ... sad

تا اینکه یه روز شوهرم پیج واژینیسموس رو فرستاد و گفت تمام پستهاش رو خونده و از من خواست که منم همه رو بخونم... اول که نگاه کردم با خودم گفتم من که جزو این دسته نیستم ! اما کم کم متوجه شدم که منم همین مشکل رو دارم ... شوهرم گفت نظرت چیه ؟ گفتم نمیدونم اما شاید تمرینها برای من هم خوب باشه ... انجام بدم ؟ گفت انجام بده چون فکر میکنم تو هم همین مسئله رو داری ...

یکماه فقط میخوندم ... بعد شروع کردم ... روزهای اول پاهام میلرزید و میترسیدم اما کم کم خوب شد ... تمریناتم پشت سر هم نبودن اما اگه متوالی حساب کنم کمتر از یکماه تمرین کردم و درمان شدمanim2-auizz3ffy9vla57584xq

و بلاخره شب یلدای سال 95 من هم بانو شدمanim2-thanksanim2-thanks

هیچ وقت اون شب رو فراموش نمیکنم .هر دو از صمیم قلب خوشحال و آرووم بودیم ... anim2-40

از خدا میخوام که راه درمان رو پیش پای همه قرار بده تا همه بتونن بهترین لحظات رو تجربه کننflower

ممنون از همسرم به خاطر درک خوبی که داشت و تلاشی که برای درمان من کردlove

از تمام کسانی که توی این مدت کمکم کردن و روحیه دادن ممنونم ... به تنهایی نمیتونستم این راه رو طی کنم و موفق بشم flower تشکر فراوان valentine

۱۳۹۵/۹/۲۶ ۱۱:۰۲:۲۶
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۱/۲۹ ۱۱:۵۸:۲۲

سلام دوستان عزیزم

من بانوی 372 هستم..

تو دوران عقد با همسرم توافق کردیم که رابطه اصلی بذاریم برای شب عروسی..اما متأسفانه فرهنگی که همسرم اهلش بودند براشون مهم نبود که تو عقد هم باردار بشند این موضوع منو آزار میداد..حتی علنا بهم میگفتند که نمیخوای بچه بیاری..داره دیر میشه..ما از دو فرهنگ کاملا مختلف بودیم..خودمون با هم تفاهم داشتیم اما فرهنگ خانوادگی ایشون آزار دهنده بود..یعنی علنا زن را مساوی بچه میدونن..این دوران که باید شیرین میگذشت با خاطرات ناراحت کننده گذشت..تا اینکه شهریور 94 جشن مختصر و شروع زندگی مشترک..شب عروسی پریود بودم..و گذاشتیم برای بعدش..اما نشد..چندین و چند بار امتحان کردیم..اما نشد..خیلی ناراحت بودم..همش غصه میخوردم..کلی برنامه داشتم که اومدم تو خونه خودم، دیگه وقت آزاد دارم؛ بشینم برای دکتری بخونم..کلاس برم کلی برنامه های مختلف..چون من قبلا همه وقتمو گذاشته بودم برای تهیه جهیزیه ام..کار میکردم شخصا..خلاصه اینکه نشد....اما دیدم اینطور نمیشه باید کاری کرد..بعد 4 ماه از عروسی اول رفتم پیش متخصص زنان..معاینه فیزیکی شدم و کاملا سالم بودم..مشکلی نداشتم..بعد رفتم پیش روانشناس بالینی حدود 45 دقیقه حرف زدیم ایشون چند نفر معرفی کردند اما به علت مسافت دور نشد..دیگه مطمان شده بودم واژینیسموس دارم..چون تو نت زیاد سرچ کرده بود..خیلی زیاد..چندتا مرکز درمانی پیدا کردم..تو تلگرام اتفاقی وارد یک کانال شدم و اونجا با خانم مشاوری آشنا شدم..همچنین تو نت با ماما سایت..من درمان رو تحت نظر مشاورم انجام دادم.از ریلکسیشن شروع کردم..تمرینات کگل..و اولین ابزار هم یک مداد کوچک بود و آخرین هم دیلاتور سایز 14 بود...حدود 4 ماه تحت درمان بودم چون مداوم نمیرسیدم به تمرینها..دانشگاه تدریس داشتم..آزمون استخدامی داشتم..خودم درس میخونم..خیلی ایام سختی بود..اما ناامید نشدم..همسرم اوایلش ناراحت بود میگفت اذیت میشی..اما قانعش کردم..از مطالب سایت ماماسایت خیلی استفاده کردم نکات ارزنده ای رو یادگرفتم که مشاور خودم در فرایند درمان نگفته بودند..البته شاید از نظر ایشون اهمیت نداشته..اما من فکر میکنم خیلی مفید بودند...همه اینها باعث شد که بالاخره درمان بشم..خانمهای عزیز خیلی راحت تر از آنچیزی هست که فکرش رو میکنیم...

خیلی خوب، راحت، عالی....25 آذرماه 1395...

نمیدونم شما در چه مرحله ای از درمان هستید و دارید این متن رو میخونید اما اگر این مشکل دارید نترسید و شروع کنید..حتما نتیجه خواهید گرفت..حتما...شک نکنید..برای زندگیتون بجنگید..با افکار منفی بجنگید...

من اول از همه این حال خوب رو مدیون توکلم به حضرت حق هستم..بعد مشاور عزیزم..همسر عزیزتر از جانم؛صبرش؛صبرش؛ و باز هم صبرش، راهنماییهای خوب اعضاء ماماسایت مشاور مجرب این سایت خانم خیابانی عزیز...valentine

متشکرم..flower

۱۳۹۵/۹/۲۴ ۰۱:۴۱:۲۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۲۴ ۱۴:۳۲:۵۳

سلام دوستان من بانوی 369هستم .فروردین 91 عقد کردم وشهریور 93 عروسی کردم توی دوران عقد که قرار گذاشتیم کاری انجام ندیم.اما بعد از عروسی هربار صحبت از رابطه میشد چنان استرسی به جونم می افتاد که نفسم بالا نمیومد چند باری هم امتحان کردیم اما اصلا انگار ورودی بسته بود.ی روز جمعه بعد از یه اقدام ناموفق دیگه بعد از کلی گریه کردن و سرچ توی اینترنت با ماماسایت و انجمن واژینسسموس اشنا شدم..مریم جوون خیلی سریع جواب ایمیلمو داد تقریبا 10 روزی خواننده خاموش بودم تا اینکه شروع به تمرین کردم اوایل سخت پیش رفتم اما زمانیکه به سایز 8 رسیدم همسرم هم به من کمک میکرد توی تمرینات و دیلاتورها رو وارد میکرد توی سایز های اخر پیشرفت خیلی خوبی داشتم زمانیکه به سایز 11 رسیدم اولین اقدامم رو انجام دادم که 5-6 سانت الت وارد شد و 2 شب بعد مجدد اقدام رفتم این بار 7-8 سانت داخل شد و سومین اقدامم 14 اذر بود ک الت کامل داخل رفت بدون درد و مشکلی کل دوره رمان من در مدت کمتر از 1 ماه زمان برد.اقرار میکنم که در این راه اگر همسرم همراهیم نمیکرد اینقدر سریع جواب نگرفته بودم..خدارو شاکرم بعد از اون مریم وسلمای عزییز رو بابت راهنماییهاشون و در نهایت همسره عزیزم که هیلی خیلی خیلی همراهم بود و کمکم کرد.امیدوارم همگیتون به زودی زود بانوو بشیدlove

۱۳۹۵/۹/۲۳ ۱۰:۱۴:۲۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۳۰ ۱۴:۵۳:۰۱

کی میشه منم بیام اینجا و خاطرات بارداری رو بنویسم...  خدایا چه امتحان سختی.... تو که میدونی من و همسرم عاشق بچه ایم...              امروز همسرم بهم گفت، دلم می خواد بچه داشته باشم، دستش رو بگیرم و پارک ببرمش....خدایا خدایا کافیه، دیگه نمی تونم تحمل کنم، نمی تونم زن های باردار رو ببینم و احساسم رو پنهان کنم، منم دلم می خواد حامله بشم، دلم می خواد دلبرکم رو در آغوش بگیرم.     دلم می خواد اولین دیدار فرزندم و همسرم رو ببینم...  ای خدا طاقتم طاق شده، ای خدا به فریادم برس، ای خدا خسته شدم خسته...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۹۵/۹/۲۲ ۱۲:۵۸:۳۳
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۳ ۱۲:۰۶:۱۴

سلام دوست جونیا من بانوی ۳۵۸هستم.😍

اسفند ۹۳عقد کردیم و‌تو دوران فک‌میکردم این ترسم عادیه تا وقتی ک مرداد ۹۴عروسی کردیم و من حتی تا شب عروسی ب این مساله فک نکردم ک قراره اون شب چی بشه فقط ب همسرم گفتم اون شب تو خونه خودمون باشیم و تنها!!!تا وقتی ک اماده شدیم و موقش ک شد همش میگفتم تو اتاقمون دوس ندارم بریم تو اتاق دیگ وباز میگفتم ن بریم تو اتاقمون سه چهار ساعتی ب همین منوال گذشت ک‌شوهرم‌گفت عصبانی شد گفت زنگ میزنم ب همه میگم نمیذاری منم گفتم باشه چشامو‌میبندم تو فشار بده هنوز ب جایی نرسیده بود یه ذره فشار داد ک گفتم تموم شد و فقط پوست زخم شده بود و یه لکه خون صورتی اومد و شوهرمم فک‌کرد حتما تموم شده و باقیشو گذاشت واسه شبای اینده ک متاسفانه هیچوقت نشد!!و هر دفه میخواستیم انجام بدیم نمیشد جوری ک‌ شوهرم فک‌میکرد مشکل از اونه،رفتم پیش دکتر بهم گفت من نمیتونم مشکلتو‌حل کنم باید بری پیش روانشناس و از اون جایی ک تو شهرمون روانشناس نبود من هیچوقت نتونستم برم‌و‌شوهرمم همش اصرار داشت برم پیش یه دکتر دیگ‌ و‌پردمو جراحی کنم و من زیر بار نمیرفتم!!طی این مدت همش دعوا داشتیم و عصبی و من تو اتاق خوابمون ک با کلی ذوق چیده بودیمش ک بهترین لحظات رو داشته باشیم هر روز و هر شب گریه میکردم، تا اینکه سر دعواهامون خانواده ها فهمیدن و همش باهام حرف‌میزدن ک ترس نداره و‌فک‌میکردن از لوسگریمه و‌من مجبور شدم الکی بگم حل شده،تا یه روز ک دعوای شدید کردیم و منو مجبور کرد تحمل کنم ک با انگشتش پردمو زد،و من اون روز خوشحال ک تموم شده و منم میتونم مث همه زندگی‌خوب ی داشته باشم،اما ،،،،،😳

تا اینکه مهر ۹۵ تو نت میگشتم و انجمنی ک بارانای عزیز😍 درست کرده بود رو پیدا کردم و انگار دنیا رو بهم داده بودن ک فهمیدمتو این دنیا فقط من نیستم خیلی ها هستن ک دقیقا همین مشکلات منو دارن شروع کردم بخوندن همه مطالبتا چند مدت تو همون انجمن بودم و تمرین میکردم تا اینکه بعد از دنبال کردن انجمن بارانا ب این انجمن رسیدم اما ب علت مشغله و دانشگاه فقط هفته ای یک بار میتونستم تمرین کنم و شوهرمم همش همرام بود و تشویقم میکرد حتی همون یه روز زود از سر کار میومدک کنارم باشه و‌بهم روحیه بده و وقتی میدیم بچه ها از سایز ده یا یازده رفتن اقدام و موفق شدن من میگفتم پس منم میتونم و با تشویقای همسرم منم بلاخره تونستم ۹اذر بانو بشم❤و روزی هزار مرتبه خدارو شکر میکنم واز همه دوستانی ک تو این راه زحمت میکشند و تلاش میکنن خیلی خیلی تشکر میکنم 

۱۳۹۵/۹/۲۰ ۲۳:۰۳:۳۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۳ ۱۲:۲۸:۵۸

سلام دوستاي خوبم ، من بانوي ٣٦٤ هستم!!!اين عدد رو خيلي دوست دارم چون واسه بدست اوردنش خيلي سختي كشيدم❤️
منم مثل بقيه بچه ها سال هاست از اين اختلال لعنتي رنج ميبردم و فكر ميكردم اين يه بيماري لاعلاجه.  سال ٨٩ عقد كردم و ٩٠ عروسي گرفتيم. توو دوران عقد خيلي متوجه اين ترس كاذب نشده بودم و فكر ميكردم يه ترس طبيعيه. بالاخره ما ازدواج كرديم و شب عروسي چون من پريود شدم رابطه اي شكل نگرفت ، ولي بعد از اون بارها و بارها سعي كرديم و با كمال نااميدي هر دو افسرده ميشديم. همسرم فكر ميكرد من از قصد و با اراده خودمه كه كنار ميزنمش و اجازه نميدم و سخت ترين قسمت اين غصه تلخ اينجا بود كه وقتي به همسرم ميگفتم كه اين ممانعت ها و انقباض هاي غيرارادي دست خودم نيست باور نميكرد😥😥 خودمم نميفهميدم چرا اينطور ميشه تا اينكه به توصيه يكي از دوستام رفتم پيش سكس تراپ....چندين و چند تا سكس تراپ و مشاور عوض كردم و روش همه اينا تمرين از طريق انگشت بود كه همسرم از اين روش اصلا خوشش نميومد. ديگه حاضر شده بودم برم دكتر زنان... رفتم و بعد از معاينه گفت كه همه چي طبيعيه ونياز به عمل نيست و اينكه اين اختلال با عمل رفع نميشه ولي اگه خودم بخوام واسم وقت عمل ميزاره
خدا خيرش بده، همين كه راه و چاهو بهم نشون داد خودش خيليه 🙏
كارم شده بود گريه و گريه و گريه....😥
من خيلي وقتا واسه اينكه راه چاره اي پيدا كنم توو اينترنت سرچ ميكردم و هيچ وقت با ماماسايت مواجه نشده بودم تا خرداد امسال. به نظرم اين سايت واسه من فقط معجزه و لطف خدا بود كه جلوي پام قرار گرفت.
اولين بار مراجعه حضوري داشتمو شروع كردم به تمرين خيلي وقتا نااميد ميشدم و ميگفتم شايد نشه اخه توو يه سري از سايزها واقعا انقباض داشتم. همسرم باهام تمرين نميكرد و من مجبور بودم تنهايي پيشرفت كنم😥
تا همين يه ماهه پيش كه به دلايلي مادر همسرم در حريان مشكل ما قرار گرفت و من انگيزه بيشتري داشتم تمرين كنم هرچند كه هيچ كس جز خودم به اين تمرينا اعتقادي نداشت. مادر همسرم واقعا دلسوزانه كمكمون كرد و حتي توو اين مدت يه حرف ناراحت كننده به من نزد و فقط به من اعتماد به نفس ميداد و ميگفت من ميدونم تو ميتوني.
همسر عزيزم كه واقعا هرچي از صبوريش بگم كمه اونم توو اين يه ماه اخير كمكم ميكرد باوجود اينكه ميدونستم خيلي اين تمريناتو دوست نداره ولي كمكم كرد حدود ١٠ روز پيش دومين مراجعه حضوريمو داشتم كه يه هفته بعدش همه چي منجر شد به اين كه من بشم بانوي ٣٦٤ انجمن.😍😍😍😍
اول از خداي خوبم كه اين راهو جلوي من قرار داد و بعدش از خانم خياباني و مريم، سلماي نازنين و همگي دوستاي خوبم كه خيلي كمك و راهنماييم كردن تشكر كنم. اميدوارم اين انجمن به لطف حضور اين سه نفر پابرجا بمونه و هر كسي اين مشكلو داره زودتر راه درمانو پيدا كنه و درمان بشه.

 

۱۳۹۵/۹/۲۰ ۰۱:۱۱:۳۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۳۰ ۲۰:۵۷:۲۷

آیا میدانستید که اولین لابراتوار داروسازی توسط چه کسی در ایران ساخته شد؟

آیا میدانستید که لقب پدر داروسازی کشور به چه کسی داده شده است؟

 

بله هر دو سوال پاسخ یکسانی دارند.

دکتر غلامعلی عبیدی مدرک دکترای خود را در سال  1322 از دانشگاه تهران دریافت نمود و موسس لابراتوار داروسازی عبیدی در سال 1352 می باشد.

۱۳۹۵/۹/۶ ۲۰:۲۳:۱۴
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۲۹ ۱۲:۵۹:۵۴

من ۲اسفند ۹۲عقد کردم تو دوران عقد نمیخواستم دختری خودمو بگیرم میترسیدم همش فک میکردم عروسی کنم خوب میشم اما نشد رفتم دکتر گفت پردت حلقوی خیلی راحتم باز میشه اما نتونستم همیشه برای معاینه کردن غصم میگرفت درد داشتم نمیذاشتم خیلی عصبی بودم خیلی نگران بودم افسردگی داشتم میگرفتم تا اینکه عروسی کردم ولی بازم نتونستم چند بار رفتم اقدام کنم اما نشد پاهام قفل میشد خود به خود بسته میشد نمیتونستم بذارم بره داخل تا اینکه رفتم دکتر گفت تو واژینیسموس داری من گریه کردم گفت چیزی نیست باید بری روانشناس تورو ببینه نرفتم تا اینکه تو محرم درست شب شهادت حضرت رقیه با تمام وجودم ازش خواستم خیلی گریه کردم خیلی دقیقا همون شب دیدم یهو من اومدم داخل گروه واژینیسموس تو تلگرام باورم نشد اولش ایمیل و دیدم همینجوری ایمیل زدم تا اینکه با این سایت اشنا شدم  و بالاخره بعد یک سال و  یک ماه بانو شدم باورم نمیشد ولی نمیدونین چقد خوشحال بودم وقتی کامل رفت داخل داد میزدم میگفتم رفت تو رفت تو خیلی حس خوبی بود امیدوارم هیچ کس دچار این مشکل نشه ولی اگه شد مطمئن باشه خیلی درمانش راحته من زندگیمو مدیون سلما جون و مزیم جون و خانم خیابانی عزیز هستم از تون ممنونم ی دنیا سپاسگذار فداتون بشم خدا حافظ همگی 

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

فروردین 1396
س چ پ ج ش ی د
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031