خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۷/۱۷ ۱۹:۰۴:۰۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۳۰ ۱۶:۳۱:۱۸

23 ساله هستم و شهریور 93 عقد کردم با همسرم قرار گذاشتیم که در دوران عقد رابطه کامل نداشته باشیم.
فروردین امسال عروسی کردیم و چند روز بعد اقدام کردیم ولی متاسفانه قبل از شروع از استرس و ترس زیادی که داشتم بدنم داغ میشد و میلرزیدم.
همسرم وقتی دید دارم میلرزم گفت نگران نباش اصلا ادامه نمیدیم و میذاریم برای وقتی که آمادگی کامل داری و در آرامش هستی.
اوایلش ناراحت بودم ولی همش رو خودم کار میکردم که سخت نیست و همه انجام میدن تا اینکه یه روز به همسرم گفتم امروز انجام بدیم من خوبم و میتونم
ولی باز هم همون ترس و لرزش داشتم
تا اینکه تصمیم گرفتم به متخصص مراجعه کنم بعد از دوماه. معاینه شدم و گفتن پردت نازکه و هیچ مشکلی برای نزدیکی نداری با تلاش درست میشه و در نهایت اگه نشد باید جراحی کنی.
با حرف خانم دکتر امیدوار شدم و دوباره رفتیم برای اقدام ولی نمیشد که نمیشد
دیگه ناراحت و افسرده شدم و مدام گریه میکردم ولی همسرم بهم روحیه میداد و میگفت هیچ وقت نترس و اینو بدان که من هیچگاه مجبورت نمیکنم و به زور ازت نمیخام حتی اگه تا آخر عمرمون باشه.
ولی من اینو میدونستم که مقصر منم و مشکل بزرگی تو زندگیم هست و نمیتونستم خودمو قانع کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده. از طرفی مادرم همش سرزنش میکرد و میگفت این همه آدم انجام میدن فقط تویی که استثنا هستی.
هر روز روحیم بدتر و بدتر میشد و میگفتم کاش هیچ وقت ازدواج نمیکردم.
تا اینکه از طریق کانالی در تلگرام که مطالبی درمورد مسایل جنسی و زناشویی مطرح میکرد و مدیر کانال یه پزشک سکس تراپیست بود آشنا شدم و تصمیم گرفتم مشکلم را براشون عنوان کنم.
ایشون در جوابم از اصطلاح واژینیسموس استفاده کرد و اونجا بود که فهمیدم من بیمارم و البته قابل درمان.
کمی امیدوار شدم تصمیم گرفتم به سکس تراپیست در شهرستان خودمون مراجعه کنم و برای اینکه با بیماری خودم بیشتر آشنا بشم شروع به جستجو واژه واژینیسموس در اینترنت کردم و با ماماسایت آشنا شدم.
با همسرم مطرح کردم ایشون هم از این روش درمان استقبال کرد و گفت اگه این همه از این راه درمان شدن پس تو هم میتونی.
خودش برام وسایل درمان را تهیه کرد و مجبورم کرد شروع کنم با اینکه من از ترس باز هم سعی میکردم به بهانه ای عقب بندازم.
شروع کردم و حین تمرین گاه ناامید میشدم ولی همسرم بهم روحیه میداد تا اینکه بعد از گذشت یک ماه و نیم درمان شدم.
موفقیتم را مدیون سلما و مریم عزیز هستم و آرزوی بهترین ها را براشون دارم.
از همسرم هم تشکر میکنم که اگه همکاری و همیاری ایشون نبود شاید هنوز درگیر این مشکل بودم.

۱۳۹۵/۷/۱۷ ۰۰:۲۶:۳۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۳ ۲۳:۱۹:۰۸

سلام 

من پریا هستم..همیشه این سوال تو ذهنم بود که چرا از تصور رابطه جنسی حس ناخوشایندی بهم دست میده..با اینکه معاشقه رو دوست داشتم..با خودم میگفتم شاید بخاطر ترس و تجربه نکردن باشه..خیلیا رو میشناختم که میگفتن تو دوران عقد ناخواسته بکارتشون رو از دست دادن اما برای من چنین چیزی غیر قابل تصور بود..چون اصلا اجازه نمیدادم حتی به دهانه واژنم نزدیک بشه..تا اینکه بالاخره جشن عروسی برگزار شد اما دریغ از یک رابطه موفق..چون قرار بود چند روز بعدش برم دانشگاه به همین خاطر همسرم به اصرار خودم میگفت بخاطر تو فعلا ازدواج نمیکنیم و میذاریم واسه تعطیلات..ما فکر میکردیم مشکلی در کار نیست و فقط به خواسته خودمون این کار رو انجام نمیدیم..یادمه هر روز با هم قهر و دعوا داشتیم..چند ماه اول همش قهر و آشتی..هر بار هم تصمیم میگرفتیم ازدواج کنیم اما ناموفق بودیم..کلی مطالعه میکردیم اما اصلا داخل نمیرفت..یک سال به همین منوال گذشت..با تمام خاطرات بد..تو این مدت فکر میکردم همسرم مشکل داره و نمیتونه..اون اعتماد به نفسش رو از دست داده بود و منم بارها بهش گفتم آلتت مشکل داره برو دکتر..بیچاره باورش شده بود مشکل داره..با اینکه سالم سالم بود و هست..تو این مدت من به همسرم میگفتم اگه فکر دخول حتی از ذهنت عبور کنه من متوجه میشم و تو همون حالت رهات میکنم..اخه دست خودم نبود..تا میخواست وارد کنه تمام حسم میپرید و ولش میکردم..اونم از ترس تو کف موندن..دیگه به دخول فکر نمیکرد و به همون لاپایی قانع بود..اما این افکار حتی یک شب رهام نمیکرد..حتی اگر همسرم وانمود میکرد که به این وضع راضیه دلم آروم نمیگرفت..یعنی فرق من با بقیه چیه..فکر میکردم تقدیر اینه که ما اینجوری بمونیم..بالاخره یک بار دیگه تصمیم گرفتیم امتحان کنیم..قبل رابطه رفتم واسه معاینه و با کلی جیغ و داد نذاشتم معاینه کنه..دکتر گفت خانوم شما اصلا نمیذاری نزدیکت بشن..بیچاره شوهرت..حتما برو سکس تراپیست شاید واژنیسم داری..منم زیاد حرفاشو جدی نگرفتم..
این بار یک سال و سه ماه گذشته بود..نماز زفاف خوندیم و امتحان کردیم اما باز هم نشد..به اصرار من فردا هم امتحان کردیم و به خودم گفتم موقع ضربه فرار نکن و به همسرم گفتم سریع بزن..اما به قدری درد داشت و با تمام وجود فریاد کشیدم و رفتم کنار..تازه فقط یکی دو سانت رفت و برگشت..یه مقدار از پرده از بین رفت..حدود یه قطره هم خون اومد..هم خوشحال بودم هم درد داشتم..اما مشکل من حل نشده بود و با این تجربه بد حس کردم هیچ وقت دیگه نمیتونم رابطه داشته باشم..هر چی هم تو اینترنت سرچ میکردم مشکلم حل نمیشد و هیچی پیدا نمیکردم..چون وقتی به کلمه واژینیسموس برخورد میکردم سریع ازش عبور میکردم و میگفتم من بیمار نیستم من یک واژن دارم که همسرم باید بتونه وارد بشه..و همیشه به همسرم میگفتم اگه مشکل از منه پس بگو چیه؟تا اینکه یک شب که باورم شد خودمو خیلی سفت میگیرم..تو اینترنت سرچ کردم علت سفت گرفتن خود هنگام رابطه جنسی..و با اندکی تفحص رسیدم به تاپیک بارانای عزیز..اینجا بود که احساس کردم دری از یه دنیای دیگه به روم باز شده..اون روزها خوابگاه بودم و ایام امتحان..نمیدونستم چه جوری  به همسرم بگم..وقتی برگشتم برای همسرم همه چیز رو تعریف کردم و راه درمان هم توضیح دادم..اولش گفت نمیشه همینجوری به یه سایت اطمینان کرد..اما وقتی کامل حرفامو شنید گفت این درمان منطقی به نظر میرسه و کلی خوشحال شد..دیگه نگران بیمار بودن خودش نبود‌‌..چقدر من بد بودم..

و اما شروع درمانم..با کگل شروع کردم و متاسفانه به دلیل تصورات واهی با انجام کگل سرم گیج میشد و حالت تهوع پیدا میکردم..بارها و بارها تمرین کردم..نا امید شدم..تمرین کردم تا اینکه این حالت از بین رفت و تونستم این حرکت رو انجام بدم..بعد چند روز فکر کردن رفتم سراغ گوش پاکن..دیدم نمیتونم ولش کردم..دوباره رفتم سراغش و با هزار سختی وارد شد..اما به قدری حس ناخوشایندی بود که دیگه ولش کردم..شرایطمم خوب نبود..پدرم سخت بیمار بودم و دو ماه بعد از دستش دادم..روزهای بدی بود..دیگه به کلی از فکرش بیرون اومده بودم تا اینکه یک ماه بعد یعنی اواخر شهریور دوباره وارد انجمن شدم و بلافاصه پس از پریدی شروع کردم..وقتی شرح حال بچه ها رو خوندم نیرو و توانم چند برابر شد و گفتم منم باید بتونم..با تمام توانم شروع کردم از دیلاتور صفر..روزی دو نوبت تمرین میکردم و اصلا نمیذاشتم نا امیدی بیاد سراغم..همسرمم خیلی بهم کمک میکرد و مشوق من بود..با هر حالت چندشی مبارزه کردم و بالاخره پس از۱۳ روز تلاش تونستیم اولین دخول رو داشته باشیم..باورش خیلی سخته..همسرم خیلی خوشحال شد و الان دیگه یه مرد کامل شده..به قول خودش تازه فهمیده رابطه چیه..البته هنوز کار داره تا لذت بخش تر بشه..سپاسگزاری فراوان از مریم و سلما جون عزیز که با تمام وجود بهم کمک کردن و پاسخگوی سوالاتم بودن..خدا خیلی دوستتون داره که تماما باعث خیر هستید..هیچوقت اینجا رو فراموش نمیکنم

از شما دوستان میخوام بدونید که تنها نیستید و درمانتون قطعیه فقط کافیه حرکت کنید

۱۳۹۵/۷/۱۶ ۱۲:۰۱:۴۵
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۱ ۲۲:۰۲:۳۳

سلام..من ياسمين هستم 24 سالمه از خوزستان ,, واقعا باورم نميشه که منم بلاخره مثل تمام کسايى که بانو شدن دارم شرح حالمو مينويسم .. چون اسلام.. واقعا باورم نميشه که منم بلاخره مثل تمام کسايى که بانو شدن دارم شرح حالمو مينويسم .. چون اصلا باور نميکردم که منم يه روزى بانو بشم. 
من نزديک به سه ساله که ازدواج کردم ولى متاسفانه با همسرم نزديکى نداشتم شب و روز کارم شده بود گريه و گريه به خاطر مشکلم از همه دور شده بودم خودم رو لايق هيچى نميدونستم از خودم بدم ميومد و دلم به حال همسرم ميسوخت حتى بهش گفتم ازم جدا بشه و بره دنبال زندگيش و خوشبخت باشه ولى اون قبول نميکرد. پيش انواع و اقسام مشاور ها و متخصص زنان رفتم که هر کدوم به نوعى منو مسخره ميکردن و ميگفتن اگه به همين وضع ادامه بدى شوهرت ازت جدا ميشه يا اينکه ميگفتن فلان دارو رو بخور فلان ژل رو استفاده کن فلان دمنوش رو بخور و حتى سرى آخر دکتر زنان بهم گفت بيا عملت کنم که من تا رسيدن به خونه از ترس عمل گريه کردم و يه گوشه از خونه نشستم و به خدا گفتم چرا منو آفريدى چرا بايد بخاطر نزديکى که يه چيز شرعيه اينهمه اذيت بشم و بترسم. چرا بايد انقدر پيشم عجيب باشه.مگه نگفتى درد رو ميدى درمون هم ميدى پس چرا من نميتونم انجامش بدم. حتى گاهى وقتا استغفرالله فکر خودکشى به سرم ميزد ولى بعد به شيطون لعنت ميفرستادم.خودمو تو زندگى همسرم يه موجود اضافه ميديدم و احساس خيلى بدى داشتم.حتى روم نميشد ازش چيزى بخوام.نبايدم ميخواستم.خلاصه تو همين جريانات کم کم شروع کردم با خدا حرف زدن و بيشتر بهش نزديک شدم و با شروع سال نو يکدفعه يه خوشحالى عميق که تا حالا تجربه ش نکرده بودم سراغم اومد انگارى که يکى ته دلمو قرص کرده بود که امسال واست سال خوبيه نميدونم چه حسى بود ولى اونقدر قوى بود که اميدمو صدبرابر کرده بود .
يه روزى که يه دل سير با خدا حرف زدم و ازش کمک خواستم نميدونم چى شد که تو اينترنت مشکلم رو سرچ کردم و دقيقا صفحه ى اول نوشته بود واژينيسموس و پايينش نوشته بود سلام من بارانا هستم يه واژينيسموسى شديد... روش کليک کردم و هرچى بيشتر خوندم اشک تو چشمام بيشتر جمع شد چون دقيقا انگار يکى حرفاى من و دردامو نوشته بود اون انجمن مال سال 93 بود ..پيش خودم گفتم آخه من تو اين سه سال اينهمه تو اينترنت گشتم چرا الان بايد اينو پيدا کنم .کاشکى من سال نودوسه با بارانا آشنا ميشدم و گفتم کاش واسه امسالم يه انجمن باشه تو همين سايت و پايين صفحه رو که نگاه کردم ديدم نوشته انجمن سال 95 روش کليک کردم و آشنايى من با مريم و سلما جون و بچه هاى اتاق روحيه از اونجا شروع شد تا مشکلمو نوشتم همه جواب دادن انقدر روح   يه ى شاد و خوبى داشتن که انگار اينا تو زندگيشون هيچ مشکلى نداشتن..واقعا فرشته بودن فرشته هاى واقعى کسايى که تورو مسخره نميکردن به خاطر مشکلت بلکه اميدوارت ميکردن اونا مشکل من رو داشتن و واقعا تک تک حس ها و حالت هامو درک ميکردن 
من به لطف خدا و با کمک فرشته هاى زمينى تمريناتمو شروع کردم و جورى پيشرفت داشتم تو تمرينات که خودمم تعجب کرده بودم. آخه کسى که از بدن خودش ميترسه و حتى از دست زدن بهش وحشت داره و پاهاش قفل ميشه چجورى ميتونه تک تک ديلاتورا رو شکست بده و بلاخره بانو بشه 
ولى من تونستم.....من بانو شدم... و من معنى زندگى رو فهميدم. با تلاش خودم و با کمک تمام اون فرشته ها ...روحيه ى اونا و کمکاشون انگارى يه معجزه بود که اراده مو قوى کرد و بهم قدرت داد ...مثل اينکه سر يه دوراهى نشسته باشى و غمگين يه راهش انتهاش به زندگى خوب و خونه ى گرم و پر از عشق ختم ميشه و يه راهش به خونه ى سوتو کور و تاريک و پر از افسردگى يه دفعه يکى بياد دستتو بگيره و با اجبار هم که شده بلندت کنه و به خونه ى پر عشق تورو ببره اولش پاهات ميلرزه و ميترسى و نميتونى جلو برى چون خيلى سختى ديدى و قدرت ريسک ندارى ولى اون نفر با حرفاى قشنگش اونقدر آرومت ميکنه که نميفهمى چجورى دارى جلو ميرى و هرچقدر جلو ميرى اطرافت قشنگتر و اميدت بيشتر ميشه و بعدشم يه خونه و يه گرما و زندگى زيبا رو تجربه ميکنى
اميدوارم همه ى واژينيسموسى ها اين خونه ى پر عشق رو تجربه کنن و به سلما جون و مريم جون و بقيه ى دوستاى عزيزم اعتماد کنن و قدم اولشون رو محکم بردارن چون اگه بهشون اعتماد نکنن و به توصيه هاشون عمل نکنن و نااميد بشن آخرش به خونه ى سوت کور و پر از افسردگى ميرسن
مهم اينه که خودمون رو باور داشته باشيم و به توانايى هامون ايمان
التماس دعاصلا باور نميکردم که منم يه روزى بانو بشم. 
من نزديک به سه ساله که ازدواج کردم ولى متاسفانه با همسرم نزديکى نداشتم شب و روز کارم شده بود گريه و گريه به خاطر مشکلم از همه دور شده بودم خودم رو لايق هيچى نميدونستم از خودم بدم ميومد و دلم به حال همسرم ميسوخت حتى بهش گفتم ازم جدا بشه و بره دنبال زندگيش و خوشبخت باشه ولى اون قبول نميکرد. پيش انواع و اقسام مشاور ها و متخصص زنان رفتم که هر کدوم به نوعى منو مسخره ميکردن و ميگفتن اگه به همين وضع ادامه بدى شوهرت ازت جدا ميشه يا اينکه ميگفتن فلان دارو رو بخور فلان ژل رو استفاده کن فلان دمنوش رو بخور و حتى سرى آخر دکتر زنان بهم گفت بيا عملت کنم که من تا رسيدن به خونه از ترس عمل گريه کردم و يه گوشه از خونه نشستم و به خدا گفتم چرا منو آفريدى چرا بايد بخاطر نزديکى که يه چيز شرعيه اينهمه اذيت بشم و بترسم. چرا بايد انقدر پيشم عجيب باشه.مگه نگفتى درد رو ميدى درمون هم ميدى پس چرا من نميتونم انجامش بدم. حتى گاهى وقتا استغفرالله فکر خودکشى به سرم ميزد ولى بعد به شيطون لعنت ميفرستادم.خودمو تو زندگى همسرم يه موجود اضافه ميديدم و احساس خيلى بدى داشتم.حتى روم نميشد ازش چيزى بخوام.نبايدم ميخواستم.خلاصه تو همين جريانات کم کم شروع کردم با خدا حرف زدن و بيشتر بهش نزديک شدم و با شروع سال نو يکدفعه يه خوشحالى عميق که تا حالا تجربه ش نکرده بودم سراغم اومد انگارى که يکى ته دلمو قرص کرده بود که امسال واست سال خوبيه نميدونم چه حسى بود ولى اونقدر قوى بود که اميدمو صدبرابر کرده بود .
يه روزى که يه دل سير با خدا حرف زدم و ازش کمک خواستم نميدونم چى شد که تو اينترنت مشکلم رو سرچ کردم و دقيقا صفحه ى اول نوشته بود واژينيسموس و پايينش نوشته بود سلام من بارانا هستم يه واژينيسموسى شديد... روش کليک کردم و هرچى بيشتر خوندم اشک تو چشمام بيشتر جمع شد چون دقيقا انگار يکى حرفاى من و دردامو نوشته بود اون انجمن مال سال 93 بود ..پيش خودم گفتم آخه من تو اين سه سال اينهمه تو اينترنت گشتم چرا الان بايد اينو پيدا کنم .کاشکى من سال نودوسه با بارانا آشنا ميشدم و گفتم کاش واسه امسالم يه انجمن باشه تو همين سايت و پايين صفحه رو که نگاه کردم ديدم نوشته انجمن سال 95 روش کليک کردم و آشنايى من با مريم و سلما جون و بچه هاى اتاق روحيه از اونجا شروع شد تا مشکلمو نوشتم همه جواب دادن انقدر روح   يه ى شاد و خوبى داشتن که انگار اينا تو زندگيشون هيچ مشکلى نداشتن..واقعا فرشته بودن فرشته هاى واقعى کسايى که تورو مسخره نميکردن به خاطر مشکلت بلکه اميدوارت ميکردن اونا مشکل من رو داشتن و واقعا تک تک حس ها و حالت هامو درک ميکردن 
من به لطف خدا و با کمک فرشته هاى زمينى تمريناتمو شروع کردم و جورى پيشرفت داشتم تو تمرينات که خودمم تعجب کرده بودم. آخه کسى که از بدن خودش ميترسه و حتى از دست زدن بهش وحشت داره و پاهاش قفل ميشه چجورى ميتونه تک تک ديلاتورا رو شکست بده و بلاخره بانو بشه 
ولى من تونستم.....من بانو شدم... و من معنى زندگى رو فهميدم. با تلاش خودم و با کمک تمام اون فرشته ها ...روحيه ى اونا و کمکاشون انگارى يه معجزه بود که اراده مو قوى کرد و بهم قدرت داد ...مثل اينکه سر يه دوراهى نشسته باشى و غمگين يه راهش انتهاش به زندگى خوب و خونه ى گرم و پر از عشق ختم ميشه و يه راهش به خونه ى سوتو کور و تاريک و پر از افسردگى يه دفعه يکى بياد دستتو بگيره و با اجبار هم که شده بلندت کنه و به خونه ى پر عشق تورو ببره اولش پاهات ميلرزه و ميترسى و نميتونى جلو برى چون خيلى سختى ديدى و قدرت ريسک ندارى ولى اون نفر با حرفاى قشنگش اونقدر آرومت ميکنه که نميفهمى چجورى دارى جلو ميرى و هرچقدر جلو ميرى اطرافت قشنگتر و اميدت بيشتر ميشه و بعدشم يه خونه و يه گرما و زندگى زيبا رو تجربه ميکنى
اميدوارم همه ى واژينيسموسى ها اين خونه ى پر عشق رو تجربه کنن و به سلما جون و مريم جون و بقيه ى دوستاى عزيزم اعتماد کنن و قدم اولشون رو محکم بردارن چون اگه بهشون اعتماد نکنن و به توصيه هاشون عمل نکنن و نااميد بشن آخرش به خونه ى سوت کور و پر از افسردگى ميرسن
مهم اينه که خودمون رو باور داشته باشيم و به توانايى هامون ايمان
التماس دعاflower

۱۳۹۵/۷/۱۵ ۱۲:۴۶:۳۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۸ ۲۰:۰۰:۳۲

سلام من مهراوه هستم 30 ساله از تهران من دهم مهر 93 ازدواج کردم یک سال و دو ماه نامزد بودیم تو این دوران که اصلا به فکر دخول نبودیم نه من نه همسری .........اینم بکم که من با دیدن فیلم و گفتن حرف دخول خیلی احساس بدی  بهم دست میداد تا اینکه ازدواج کردیم و من خیلی سعی کردم که بتونم دخول داشته باشم اما واقعا نمیشد احساس میکردم ی سد بتونی جلوش................همسر من واقعا مرد خوبی بود تو این مدت همش بهم دلدلری میداد و بهم میگفت حل میشه غصه نخور واقعا اگه صبر اون نبود شاید من نمیتونستم حلش کنم خدا خیرش بده مشاوره

خیلی رفتم اما هیچ کدوم نمیتونستند منو متقاعد کنند ی بارم پیش دکتر زنان رفتم و کلی بهم ژل و چیز میز دیگه داد که ترس منو بیشتر کرد

 

 

داستان آشنایی من با این سایت خیلی اتفاقی  بود........و خدایی.....

 

ی روز که داشتیم از خونه ی مادر شوهرم اینا برمیگشتیم که ی خانوم مسن با نوه اش رو دیدم از من درخوست کمک کرد خواست براش نون بخرم اما این حرفو خیلی آروم به من گفت از بغلم رد شد و گفت اما من شنیدم و با شوهرم کلی براش نون خریدیم و من وقتی که خواستم برای نوه اش چیز دیگه ای بخرم اجازه نداد خیلی خانوم خوبی بود و بهم گفت اگه مجبور نبودم همینم نمیگفتم.............کلی دعام کرد.................

اون شب دعاهای اون خانوم در حقم مستجاب شد و من بعد 1سال چند  ماه دست و پنجه نرم کردن با این مشکل با این سایت آشنا شدم و موفق بشم درمان بشم این قضیه تو فکر من غیر قابل حل بود اما شد با کمک خدا و دعای اون خانوم و کمک دوستان شد.......ازشون ممنونم 

الان تو فکر بجه دار شدنم خیلی دوست دارم این حس ناب و خوب رو تجربه کنم حس مادر شدن.....انشالا که نصیب من و همه ی دخترای نجیب  و خوب سرزمینم و تمام دخترای جهان بشه

 فقط  دوستای خوبم ناامید نشید شما به عنوان ی خانوم بایذ حتما این قضیه رو حل کنید پس باتوکل به خدا و تلاش خودتون و دوستای گل اینجا انشالا که موفق بشید

 

 

۱۳۹۵/۶/۲۰ ۱۶:۱۸:۵۷
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۸/۲۳ ۰۲:۲۰:۳۵

سلام به دوستای عزیزم توی این مدت انقدر مشغله ی کاری داشتیم اصلا وقت نمیکردم بیام و براتون از خاطراتم بگم.به لطف خدا و تیم کاری مریم جون سلمای عزیزم و بارانا جان من حدود دو ماهه مشکلم حل شده...وخداروشکر الان از زندگیمون واقعا راضی هستیم...حدود یکسال از تاریخ عروسیمون میگذشت و من همچنان مشکل واژینیسم داشتم حتی هیچ اطلاعی از این بیماری نداشتم.این یه سال به بدترین شکل گذشت تحت تاثیر این بیماری زندگی خیلیییییی سختی داشتیم حدود چهار سال باهم دوست بودیم با عشق ازدواج کردیم اما وقتی شوهرم ترس از رابطه رو توی چشام میدید واسه اینکه بهم اسیبی نرسونه خود به خود ازم سرد شد حتی خودشم اعتماد بنفسش رو از دست داده بود چون اصلا باورش نمیشد که چیزی به نام واژینیسموس وجود داره.هیشکی جز خانمایی که به درد من مبتلا بودن نمیتونن ناکامی بعد از رابطه،اون سرافکندگی رو درک کنن.الانم که بهش فکر میکنم ناخوداگاه قلبم به درد میاد.مردی که این قدر دوسش داشتم و دوسم داشت دیگه ازم فراری بود حتی دیگه دستمو نمیگرفت پنج ماه کامل ارزو داشتم شوهرم منو تو اغوشش بگیره.اما دریغ از یه بار....شوهرم هنرمنده اهنگسازه روحیه ش خیلی لطیفه اون از درون شکست.چون تمام این مشکلاتو از خودش میدید باورش نمیشد من خودمو سفت میکنم تا دخول انجام نشه.شوهرم بدلیل اینکه ترس از شکست دوباره داشت دیگه بهم نزدیک نمیشد و میگفت سکس برام در الویت نیست.همه جوره مهربون بود و هوامو داشت ولی چیزی که منجر به لمس جسمی و عاطفی بشه اصصصصصلا تووجودش نبود.چه شبهایی که من تنها تو اتاقم گریه میکردم و اون جلو تلویزیون خوابش میبرد.ما عاااااشق هم بودیم اما این بیماری لعععععنتی گلوی عشقمون رو فشار میداد داشت خفه مون میکرد.کارمون شده بود رفتن پیش دکتر روانپزشک و حل کردن مشکل افسردگی شدید شوهرم.باورتون میشه؟؟!!!!توی این یه سال دکتر زیاد رفتم همشون بهم ارام بخش میدادن و ژل....اما من به تنهایی نمیتونستم کاری کنم چون شوهرم سمتم نمیومد.حتی به کسی هم نگفتم که ابروی زندگیمونو حفظ کنم.حالا دیگه باید شوهرمو درمون میکردم روانپزشک ،پزشک اورولوژی.....گرفتن داروهای گرون تقویت جنسی که هیچ تاثیریم نداشت.یادمه یه روز رفتم داروخونه دارو بگیرم واسه شوهرم.متصدی داروخونه دارو و داد دستم اومد اروم بهم گفت واقعا حیف تو نیست؟؟؟شوهرت قدرتو نمیدونه!!!!من با گریه از داروخونه اومدم بیرون.اون حیوون ادم نما خبر از مشکل ما نداشت.تا اینکه شب نیمه شعبون بود خونه تنها بودم یهو دلم شکست زار زدم از خود خدا خواستم مشکلمو حل کنه گفتم دیگه کاری از دستم برنمیاد اگه تو بخوای میشه.همینطور که داشتم تو نت میچرخیدم ناخوداگاه کلمه واژینیسموس به؛چشمم اومد.سرچ کردم با سایت شما اشنا شدم باورتون نمیشه من در عرررررض دو هفته خودم تونستم مشکلمو حل کنم باورتون نمیشه وقتی دیلاتور سایز پنج رو که وارد کردم چطور زار زار گریه میکردمو خدارو هزار بار شکر میکردم.نمیخواستم ناراحتتون کنم اینارو گفتم شاید یکی مثل من از همه جا رونده با خوندن خاطره من امیدش زنده بشه.شوهرم با اینحال تا یه ماه سمتم نمیومد اما من بهش فرصت دادم تا خودش کم کم بیاد سمتم.باورتون نمیشه مردی که پنج ماه تمام افسرده و غمگین بود چه طور در عرض چند روز بعد از رابطه از این رو به اون رو شد حالا دیگه همش میگفت میخندید شاد بود.حالا یه چیز بگم غم از دلتون بیاد بیرونو باهم بخندیم کارم به جایی رسیده بود که گاهی وقتا میگفتم تورو خدا ولم کن الان نه😃....مرسی از همتون بخاطر کمک و توجهتون باالاخص تیم کاری خوووووب مریم جون.یک در دنیا صد در اخرت براتون رقم بخوره.  خدایا بخاطر همه حکمتها و رحمتهات هزاران بار شکرررررررر💜

۱۳۹۵/۶/۱۷ ۱۵:۴۶:۴۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۶/۲۰ ۱۰:۴۴:۰۷

ما سه ساله ازدواج کردیم و از بعد عید تصمیم گرفتیم که اقدام کنیم. یک ماه پیش متوجه شدیم که همسرم واریکوسل چپ گرید 2 داره و با این وضع هیچ امیدی به بارداری نیست و حتما باید عمل شه، چون آزمایش اسپرم همسرم نشون میداد که فقط 2% اسپرم سالم داره . ولی با عمل قطعا خوب میشه و میتونیم به صورت طبیعی باردار شیم.

از طرف دیگه دکتر زنان به من گفته بود که ذخیره تخمدانت پایینه و حتی بهتره با این وضع جفتمون سراغ آی یو آی نریم و مستقیم آی وی اف کنیم.

خدا میدونه که تو اون یک ماه چی به ما گذشت. فقط خودمون دو تا هم از قضیه خبر داشتیم و با هم قرار گذاشته بودیم، به هیچ کی هیچی نگیم. ما عاشق همیم و وجود یا نبود بچه هیچی از عشق ما کم نمیکنه.

خلاصه اینکه بعد از یک هفته از تشخیص واریکوسل دو تایی رفتیم بیمارستان و بی خبر از همه، همسرم عمل کرد.

دو سه روز بهد از عمل، دقیقا شب تولد امام رضا، وقتی که تلویزیون داشت گلدسته های حرم رو نشون میداد، من یهو یادم افتاد که منی که همیشه سر 28 روز پریود می شدم، الان 4 روزه که تاخیر دارم و اینقدر درگیر عمل بودیم، اصلا حواسم به این موضوع نبوده. به همسرم گفتم گفت جتما به خاطر قرصاییه که خوردی نظمش به هم ریخته.

بیخیر از همسرم ازدکتر زنانی که دوست خانوادگیمون بود پرسیدم، گفت حتما برو آزمایش. اما همسرم گفت چند روز دیگه صبر کن، مال قرصاست.منم قبول کردم و فقط گفتم دوس دارم حامله باشم و امام رضا امروز بهمون عیدی داده باشه و خوابیدم.

ساعت سه نصف شب یهو از خواب پریدم. دیدم همسرم خواب خوابه. یواشکی رفتم بیبی چک گذاشتم که اگه منفی بود ناراحتش نکنم، اما در کمال ناباوری در کمتر از 5 ثانیه بیبی چک با دو خط کاملا پررنگ مثبت شد!!!!

همسرم رو بیدار کردم و بهش گفتم. جفتمون شوکه شدیم و تا صبح بیدار بودیم.

عصر که از سرکار اومدم رفتم آزمایش خون  و اون هم مثبت شد.

و اینجوری بود که ما عیدیمونو از امام رضا گرفتیم و من الان 8 هفته باردارم.

یعنی وقتی همسرم تو اتاق عمل بود، یک ماه بود که بابا شده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۳۹۵/۶/۱۱ ۲۱:۰۶:۲۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۴ ۲۰:۴۲:۱۲

سلام‌.من فاطمه ام.بانوی ۲۸۲سایت.سه ساله که ازدواج کردم و درمدت این سه سال موفق به دخول نشدیم مثل همه ی واژینیسموسی ها ناامید بودم خسته شده بودم همش میگفتم آخه چرا ما نمیتونیم دست همسرم دردنکنه که این سه سال بهم دلگرمی میدادو بهم امید وهیچوقت به روم نیاورد.

درطول این یک سال یک بار رفتم پیش متخصص زنان که بعد از مسخره کردنم که این لوس بازیا رو بزار کنار و شوهرت چه جوری تحمل میکنه و طعنه زدن ی پماد بی حسی و ژل روان کنننده بهم داد که هیچ تاثیری نداشت از اون موقعه دیگه روم نمیشد برم دکتر و همش غصه و افسوس میخوردم تو اینترنت راجب بیماریم سرچ کردم و مدتی بود میدونستم واژینیسموس دارم ولی راه درمانش نمیدونستم همه ی وبلاگا توضیحاتشون یکی بود هیچکدوم راه درمانو نگفتن تا اینکه بالاخره خدا این سایت و نشونم داد وکنال تلگرامو دنبال کردم وشرح حال بانوها روخوندم به سلماجون تو اینستا پیام. دادم و توسایت کنار بچه ها درمانو شروع کردم خداروشکر درطول ۹روز درمان شدم واقعا خیلی خوشحالم و خداروشکرررر میکنم روزی هزار بار که این سایتو پیداکردم وبزرگترین مشکل زندگیم حل شد.

دست همه ی کسایی که این مطالبو و وقت باارزششونو دراختیارمون گذاشتن و به ما واژینیسموسیا کمک میکنن دردنکنه 💝💝😘😘😘😘😘🙏یه دنیا سپاس

۱۳۹۵/۴/۲۶ ۰۳:۲۷:۵۷
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۲۳:۳۳:۰۹

سلاااام 

بانوی 254 اینجاست .anim2-thanks

ما اردیبهشت 94 نامزد کردیم و خرداد ماه عقد.

تو دوران عقدمون که هشت ماه اینطورا بود، خیلی پیش هم میبودیم ،تو رابطه من همش یه ترسی داشتم اما فکر میکردم محتاطم،چون پیش مامان خودم میرفتم میگفت مراقب باش تو دوران عقد پرده ات نره، پیش مادرشوهرم میرفتم اونم با ملایمت بهم میگفت مراقب باشم و ... هربار موقع ارتباط سطحی هم پاهامو سفت میکردم تا اینکه یبار بطور اتفاقی و ناخواسته،حین رابطه، یه ضربه به واژن من خورد و خون اومد! همراه با درد زیاد!! من فکر نکردم پرده ام باشه، اخه بعدش هیچ تغییر روحی و جسمی و ... نداشتم،واسه همین گفتم شاید زخمی شده باشه، در تمام مدت تو یه دو دلی بودم که ایا پرده ام رفته یا هست. تو پرانتز بگم که من برگه سلامت گرفته بودم و ترسی از معاینه نداشتم . (که در نهایت مشخص شد اون پرده ام بود)

خلاصه ناخوداگاه بخاطر اون ترس پنهانم ، رابطه کامل و که همسرم میخواست میگفتم بعد عروسی و خونه خودمون و ... 

شد اسفند 94 عروسیمون،خوب شب اول که از خستگی خوابیدیم.

شب دوم ... وای از همون موقع معلوم شد یجای کار میلنگه ، من پاهامو سفت میکردم ، تا یذره پیش میرفتیم بدون اینکه دست خودم باشه همسرمو با سفت کردن پاهام نمیذاشتم کاری کنه، هرشب و روز به همین منوال میگذشت و من هی شرمنده تر از روز قبل، تخت و با یه حال خراب ترک میکردم، چون قبلش همسرم میرفت، با یه حالت ناراحت ...

من غصه عالم تو دلم بود، همش حس شرمندگی داشتم ، بعد هر رابطه همسرم که میخوابید من گریه میکردم، از اتاق خوابمون، تختمون میترسیدم، هی با خودم میگفتم اگه دوباره بخواد و نشه، واااای، خیلی روزای ناراحت کننده ای بود،با یکی از اشناهامون که ماما بود، در ارتباط بودم، طفلی اونم هرکمکی از دستش برمیومد چه روحی، چه علمی میگفت... 

همسرم هیچی نمیگفت و همین بیشتر شرمنده ام میکرد،انقد فشار عصبی روم بود که کمر درد عصبی گرفتم،لحظه ای نبود که به رابطمون فکر نکنم،فکر میکردم من تنها اینجوریم و لوسمو .... از ناراحتیه فکری به حدی رسیدم که دیگه از کمر درد صاف نمیشدم، خلاصه دکتر و امپول شل کننده عضلات و ... تا بهتر شدم.

به همه چی فکر کردم، امپول بی حسی، شل کننده عضلات، خواب اور، ارامبخش، داروی بیهوشی، بیحسی از کمر و ....ولی ته دلم میدونستم اینا هیچکدوم جواب نمیده ولی واقعا نمیدونستم چمه، مرگ بود برام این ندونستن ... به همسرم گفتم بریم سکس تراپ، یه جلسه رفتیم اونم به دردمون نخورد! روزی نبود که من از ناراحتی گریه نکنم. واقعا روزای سختی بود ... خیلی.

دیگه نمیدونستم دامن خدارو چجوری بچسبم که راه درمان و نشونم بده، یروز دیگه متوسل شدم به دعای توسل ، خوندم و گریه کردم، دیگه نفسم بالا نمیومد ... گریه کردممم..

. همسرم کارش یه شهر دیگه است،یه هفته میرفت و برمیگشت ...شب 22 اردیبهشت بود که بهم گفت، دیگه طاقتش طاق شده و تا برمیگرده رو خودم کار کنم که میاد بریم برای رابطه، قلبم فشرده شده بود،نمیدونستم چیکار باید بکنم ....

با یه حالت نا امیدی  شب ساعت یک و دو رفتم گوگل گردی، که ببینم جایی زده علایم این چیزایی که در من بود و... تا اینکه چند تا صفحه باز شد، یکیش و خوندم انقد مضطرب شدم ،صفحه رو بستم، یه پیج دیگه رو شروع کردم خوندن، انقد قشنگ توضیح داده بود، اروم و مهربون و علمی، عجیب ارومم کرد،البته بعدش که فهمیدم یه بیماریه گریه کردم... اما حس خاص ارامش بخشی داشتم، تازه تازه داشتم اطلاعات و توضیحات و میخوندم که یهو دستم خورد صفحه بسته شد. دستپاچه شدم، نمیدونم چرا فکر میکردم اون صفحه برای من حرف داره،افتادم به جون گوگل، حال عجیبی داشتم، هرچی کلیدواژه به ذهنم میرسید و میزدم که دوباره برگردم به همون صفحه، خدا خواست میدونم،صفحه رو برام پیدا کرد و من خوندم و رفتم سر خاطرات، نور امید بود که تو دلم روشن شد، عضو انجمن شدم،همون 22 ام شب. از دو روز بعدش شروع کردم،وارسی،کگل...اولاش چون شوهرم دور بود بهش نگفتم ،بعد یکی دو روز گفتم و خوب نظرش خنثی بود ... یه گوش پاک کن ، سه تا .... تو بعضی مراحل میموندم، بعضی روزا گریه میکردم از اینکه دیلاتورام دیر پیش میره، اما میدونستم درمان همینجاست،

هرجا بودم خودمو میرسوندم خونه و تمرین میکردم، میتونستم با همسرم برم اون شهر، اما نمیرفتم و تنهایی و دلتنگی و به جون میخریدم که بمونم خونه و تمرین کنم. برای خودم هی مینوشتم منم بانو شدم و روز بانو شدنمو تصور میکردم،اینکار بهم انرژی میداد.

سایز همسرم 13.5 بود . دیشب رسیدم به سایز ابتدا 10.5 انتها 11.5 که باهاش همون شب اول راحت شدم، من چون خونه مادرشوهرمم، نمیتونستم از لگن اب گرم استفاده کنم و بعدم باید شبا وقتی همه خواب بودن تمرین میکردم. همسرم ظهر امروزگفت بیا بریم اقدام و من گفتم سایزم مونده تا برسه، گفت بیا یبار دیگه اندازه کنیم که در کمال تعجب دیدم 12.5 ، سایزی که تقریبا داشتم باهاش کار میکردم .

بعد چهار ماه و خورده ای، بعد دوماه تمرین!!

ششششششد، بالاخره شدددد ! اشکام میومد ،باورم نمیشد، من اروم بودم، سبک شدم، انگار یبار از رو دوشم برداشتن. اشک میریختم و خوشحال بودم که بالاخره همسرمو راضی و خوشحال کردم.anim2-4d564ad6

ان شالله این لحظه های شیرین برای همه باشه، از خدا ممنوووونم که راه درمان و مریم و سلما و خانم خیابانی و جلو پام گذاشت. الان آروم ام خیلییییی آروم، بالاخره دیلاتورارو شکست دادم.anim2-thumbsupsmileyanim

فقط میخوام بگم دلسرد نشین، این مساله باید حل شه، دیر و زود داره سوخت و سوز نداره. anim2-ad54adgift

.

 

«مهم نیست که زمستان چقدر طول می کشد، مهم این است که بهار آمدنی است.»

کلی شبای قدر همه رو دعا کردم ، بازم دعا میکنم، ان شالله که همتون زودی بانو شین flower

۱۳۹۵/۴/۲۰ ۰۶:۳۲:۱۴
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۵/۲۲ ۲۳:۵۲:۴۲

سلام دوستان. من خاطرات و تجربیات مشکل واژینیسمم رو پارسال به طور مفصل در نی‌نی‌سایت نوشتم و در کنارش تمرین‌هایی که سکس‌تراپیست برای درمانم تجویز کرده بود رو هم اونجا ذکر کردم و از این طریق تونستم به یک عده کمک کنم. شاید اونجا به تاپیک من برخورده باشید. به شخصه خیلی از این مسئله زجر کشیدم و آسیب دیدم اما با درمانش دوباره به زندگی برگشتم و شیرینی زندگی زناشویی رو تازه چشیدم.

فکر کردم بد نباشه داستانم رو اینجا هم کپی کنم:

 

داستان من و واژینیسم


فکر می‌کنم لازم باشه قبل از هر توضیحی در مورد خودم یک مقدمه بگم. چون گفته می‌شه مشکل واژینیسم ریشه در احساسات و افکار بیمار داره و احتمالاً مورد من هم بوده. من تقریباً کامل با جزئیات نوشتم چون فکر می‌کنم ما بیماران واژینیسم احساسات مشابهی تجربه کرده باشیم و تصور می‌کنم مهم باشه بدونیم. وقت زیادی هم براش گذاشتم امیدوارم مفید باشه و اگر در مورد جزئیات تمرین‌ها خواستید بدونید بپرسید توضیح بیشتر می‌دم. همین جا هم پیش پیش از حوصله‌تون تشکر می‌کنم.

من تا جایی که یادمه همیشه نسبت به رابطه جنسی حس عجیب غریبی داشتم، یعنی حس ناخوشایندی بهم دست می‌داد وقتی فکر می‌کردم قراره یه چیزی وارد بدنم بشه و حتی از دیدن کلیپ و تصاویرش هم فراری بودم. اما فکر می‌کردم عادیه و شاید خیلی‌ها اینجوری باشند. قبلاً یک بار تو سنین نوجوانی که در حال کشف بدن خودم بودم با آینه واژنم رو نگاه کردم و از اون شکاف خوشم نیومد و حس بدی پیدا کردم. اون موقع 14 سالم بود و دو سال بعدش یعنی در 16 سالگی وقتی عادت ماهیانه‌ام شروع شد با کلی استرس همراه بود. این رو اضافه کنم که من همیشه ریزه میزه بودم و چهره و اخلاق و رفتارم کوچیک‌تر از سنم بود (خب ببینید که سن بلوغم هم بالا بوده!) و عبارات ِ «کوچولو، عزیزم، تو هنوز زوده برات، جلوی بچه‌ صحبت نکنید، یه کم گریه کن کوچولو و ... » رو حتی از دوستان هم‌سن و سالم زیاد می‌شنیدم! گاهی این واکنش‌های اطرافیان زجرآور بود ولی من خیلی هم از این وضعیت ناراضی نبودم. وقتی کوچیک حسابت کنن توقعات هم ازت پایین‌تره. ضمن این که برعکس بقیه هم سن و سال‌هام دلم نمی‌خواست بزرگ بشم، چون تو سنین نوجوانی تو دبیرستان وقتی موضوع صحبت دوستانم و مسائلشون رو می‌شنیدم خوشم نمی‌اومد از دنیای بزرگسالی و دنیای خودم و رویاهام رو بیشتر دوست داشتم. دلم می‌خواست همون دختر کوچک می‌موندم! شاید برای خیلی‌ها عجیب باشه. همه این‌ها در حالی بود که دختر بزرگ خونواده بودم. در کل من همیشه آدم خیلی استرسی بوده و هستم و سریع از یه چیزی می‌ترسم و دلشوره می‌گیرم و معمولاً وقتی بترسم سعی می‌کنم حذفش کنم و بهش فکر نکنم که بدترین روش هم هست. باید مسئله رو حل کرد نه این که پاکش کرد.

ازدواج هم مسئله‌ای بود که در ذهنم خیلی دور بود و با توجه به چیزی که از خودم گفتم فکر می‌کردم حالا کو تا ازدواج برای من هنوز زوده و من بچه‌ام.

بعد از ورود به دانشگاه اعتماد به نفس خوبی پیدا کردم و دیگه ترسم از مسائل کمتر و جرئتم بیشتر شده بود. با همه راحت صحبت می‌کردم و کارهام رو که تا قبل از اون از پدر و مادر توقع داشتم برام راه بندازن خودم انجام می‌دادم. تو سال‌های دانشگاه با یک پسر دوست شدم ولی دوستی خیلی عادی! هیچ رابطه‌ای درش نبود. هر چند حس می‌کردم دوستش دارم و کار داشت به پیشنهاد ازدواج و اینا می‌کشید اما تمومش کردیم چون اونم اخلاقای خوبی نداشت و دیگه بماند.

با همسر آینده‌ام تو یک مهمانی خانوادگی آشنا شدم. همسرم نسبت خانوادگی نسبتاً دوری با ما داشت ولی با این که تو تمام مدت مهمونی‌های مشترک زیادی شرکت کرده بودیم همدیگه‌رو ندیده بودیم و قسمت بود اون موقع ببینیم. کار به آشنایی و صحبت خونواده‌ها کشید و چون از قدیم هم رو می‌شناختن نیازی به شناخت هم نداشتن. این شناخت به اعتماد دوطرفه ما هم کمک کرد. چند ماه نامزد بودیم و بعدم عقد که من هنوز باور نمی‌کردم چون هنوز احساس کوچک بودن داشتم ... شاید تو دلتون بگید می‌خواستی قبول نکنی! جون خودت! اما قبول کردم چون واقعاً ازش خوشم اومد، دوستش داشتم!

تو دوران عقد با این که قرار گذاشته بودیم رابطه کامل نداشته باشیم اما من حتی از نگاه کردن به آلت جنسی همسرم وحشت داشتم و فکر می‌کردم همچین چیزی باید بره تو بدن من؟ اصلاً برای چی؟ میل جنسی داشتم، واقعاً داشتم اما خب از فکر دخول هم می‌ترسیدم. هر دو هم فکر می‌کردیم عادیه. به هر حال که من تا حالا از نزدیک ندیده بودم و گفتیم بعد از شروع زندگی مشترک کم کم عادی می‌شه. غافل از این که کار از همون اول بیخ داشت. قرار بود فقط تمرین کنیم و با بدن هم آشنا بشیم. همسر من هم بچه مثبت، تجربه نداشت که. با خودم فکر می‌کردم حتماً بقیه هم می‌ترسن و حالا کو تا شروع زندگی و خلاصه از شدت ترس و بیزاری از این مسئله هی به اون روش غلط سعی در حذف و کمتر اولویت دادن بهش داشتم. همسرم هم می‌گفت حالا رفتیم خونه خودمون بعداً تمرین می‌کنیم درست می‌شه. اونم که نمی‌دونست. اینم بگم که از بارداری ناخواسته هم وحشت داشتم و این وحشتم باعث شده بود از همون اول ازدواج علی رغم اون رابطه خیلی سطحی قرص ضدبارداری مصرف کنم، و حتی موقع رابطه این ترس تا جایی بود که با وجود قرص خوردن کاندوم هم استفاده می‌کردیم! و به اندازه یک میلیمتر هم دخول نداشتیم...همسرم رو پس می‌زدم و گریه می‌کردم...اونم زجر می‌کشید و دلش برام می‌سوخت فقط ترس و ترس و ترس، و تازه سر هر ماه وحشت داشتم که با همه اینا پریود بشم یا نه!! باورنکردنیه ولی باور کنید لطفاٌ. الان که فکرش رو می‌کنم به نظرم خنده‌دار میاد اما واقعاً ترس داشتم. یک طبقه بالای خونه پدر و مادرم خالی بود و ما بیشتر مواقع اونجا بودیم و با وجود راحتی و تنهایی نتونستیم اون رابطه اولیه رو برقرار کنیم.

فکر کردم مشاور برم. یه مشاوره قبل از ازدواج و شروع زندگی و این حرفا. مشاور گفت این‌ها ترس‌های مَرَضیه و باید درمان بشه باید چند جلسه بیاین اما در مورد واژینیسم هیچی نمی‌دونست. نتیجه‌ای نداد. ضمن اینا همش هم فکر می‌کردم پرده‌ بکارتم پاره‌است. بیخودی بیخودی چون هیچ رابطه‌ای قبل از ازدواج حتی سطحی هم نداشتم! اما ترس و استرسش باهام بود می‌نشستم با خودم فکر می‌کردم که لابد من فلان موقع اونجوری ورزش کردم یا شیلنگ آب رو با فشار گرفتم اونجام پس پرده‌ام پاره شده! جالبه به همسرم که ‌گفتم می‌گفت خب شاید هم اصلاً پرده نداشته باشی من یه مطالبی خوندم و می‌دونم بعضی از دخترها پرده ندارن و یا فرمش طوریه که به نظر نمیاد عزیزم این که مسئله‌ی مهمی نیست. اون شناخت طولانی که بین خونواده‌ها بود باعث شده بود اعتماد کامل بین ما باشه و حتی همسرم دعوام می‌کرد که با چنین موضوع پیش‌پا افتاده‌ای خودم رو استرس می‌دم. اما همه اینها داشت ناخواسته باعث سردی روابط ما می‌شد... یه بحث‌هایی هم پیش اومد اما نذاشتیم هیچکس بفهمه بین خودمون دوتا بود و داشتیم داغون می‌شدیم.

همون موقع‌ها گفتم دکتر زنان هم برم. یکشون اسم و رسم‌دار و اون یکی رو همینجوری نزدیک خونه پیدا کردم. اون بهم گفت نه بابا نترس ترس نداره واژنم رو برای پرده بکارت بررسی کرد (من از شدت ترس و بیزاری پاهام می‌لرزید و جیغ می‌زدم هر چند اسپکولوم در کار نبود معاینه معمولی چون بهش گفتم باکره‌ام، البته احتمالاً باکره‌ام، چون حتماً خودبه‌خود پاره شده!!! بیمار بودم واقعاً!! ). گفت پرده‌ات سالمه و از نوع معمولیه و نترس همه اولش می‌ترسن. اون خانم دکتر معروفه هم خوشبختانه فهمید باکره‌ام و اسپکولوم به کار نبرد، اما مثل قصاب واژنم رو خیلی خونسرد نگاه کرد و حتی گفت اگر از اول بترسی به رابطه سطحی عادت می‌کنی و این بد می‌شه برات. ترس نداره که. همه همینن! بعد هم گفت پرده‌ات یه مقدار عقبه و ضخیمه احتمالاً بار اول یه مقدار خونریزی و درد داری اما اگر همسرت یواش بره جلو مشکلی نیست و بالاخره پاره می‌شه. اولش تحمل کن. منو می‌گین... استرسم ده برابر شد و بدتر شد. زنیکه بی‌سواد وحشی... دیگه هرگز نرفتم پیشش.

همون موقع‌ها دیگه رفتیم خونه خودمون. این روال ادامه داشت و هر دو زجر می‌کشیدیم اما همسرم طفلک هی می‌گفت حالا بیشتر تمرین می‌کنیم درست می‌شه. اون بیچاره کارش طوری بود که بیشتر مواقع تا دیروقت سر کار بود و منم دو روز دانشگاه بودم و کارم هم پاره وقت بود. اینا رو مغتنم می‌دونستم که از رابطه جنسی فرار کنم و می‌ذاشتم به حساب وقت نداشتن. غافل از این که شوهرم که آدم تودار و کم حرفی بود داشت از درون داغون می‌شد و خودم هم با این که نشون نمی‌دادم، اما همش فکر می‌کردم اینایی که ازدواج می‌کنن و سریع حامله می‌شن چه کار می‌کنن؟ بهشون غبطه می‌خوردم و ازشون متنفر بودم که چرا اونا بلدن و من نه؟ قرص خوردن رو قطع کردم چون از اثرات سوء قرص ضدبارداری زیاد شنیدم. فقط کاندوم. ترس از حاملگی به مرور در من کمرنگ‌تر می‌شد اما وحشت از رابطه جنسی، نه. از ازدواج بیزار شده بودم. هر جا می‌رفتم از ازدواج بد می‌گفتم. به جایی رسیده بودم که همسرم رو متهم می‌کردم می‌گفتم تو عرضه‌شو نداری بلد نیستی بقیه حتماً بلدن چه کار کنن. عقلم به جایی نمی‌رسید و اونم همین‌طور. اونم بعضی وقت‌ها عصبانی می‌شد و یه چیزایی می‌گفت اما بیشتر مواقع که وحشت و تپش قلب منو می‌دید دلش برام می‌سوخت و خلاصه همش می‌سوختیم و می‌ساختیم. به هیچکس نگفته بودیم، حتی به دوست‌های نزدیکم. هیچکس نمی‌دونست. شب‌های بدی داشتیم...

سه سال گذشت و همچنان هیچی. از لحاظ روحی هیچکدوم وضع خوبی نداشتیم. یک بار که با یکی از دوست‌های دوران تحصیل خارج از کشورم صحبت می‌کردم بحث به تامپون و فنجان قاعدگی (یا قیف قاعدگی که به جای تامپون استفاده می‌شه و کلی از مزایاش می‌گن) رسید و اونم گفت چه چیز جالبی باید باشه دوست دارم امتحانش کنم. من که از فکر کردن بهش هم چندشم می‌شد (چون در واژینیسم نسبت به ورود هر چیزی به واژن واکنش منفی و تنفر دارید) گفتم واااای من حتی از فکر کردن بهش هم چندشم می‌شه چه طوری یه وسیله فرو می‌کنی تو بدنت و من از تامپون هم متنفرم اونجا هم که بودیم استفاده نکردم. با تعجب نگاهم می‌کرد هرچند قبلاً هم واکنش‌های اینجوری ازم دیده بود. گفت می‌دونی چیه، تو باید پیش سکسولوگ (سکس تراپیست) بری. تو یه مشکلی داری. در مورد رابطه‌ام البته هیچی نمی‌دونست و منم که به هیچکس هیچی نمی‌گفتم.

حرف دوستم برام اول بی اهمیت بود اما اومدم خونه و رو اینترنت سرچ کردم سکس تراپیست و به چند تا اسم تو تهران رسیدم. با توجه به نزدیکی مسیرش دکتر راحله امانی رو انتخاب کردم. متخصص سکس تراپی از ایتالیا. به همسرم گفتنم و گفت برو ببین این دکتر چی می‌گه. رفتم پیشش و تا شروع به صحبت کردم لبخندی زد و گفت تو واژینیسم داری! خلاصه برام یه مقدار توضیح داد و گفت در واژینیمسم ماهیچه‌های واژن و کف لگن انقباض غیرعادی دارن و از ورود جسم خارجی جلوگیری می‌کنن، مثل این که مثلاً ما موقع پرواز پشه و مگس جلوی صورتمون چشم‌هامون رو ناخودآگاه می‌بندیم اینم مثل همونه که باید با یک سری تمرینات به حالت نرمال برش گردونیم... ازم سؤالاتی در مورد سوابق و گذشته‌ام و این چیزا پرسید و یک سری تمرین اولیه انبساط انقباض عضلانی بهم داد و یک سری تمرین اولیه دیگه که باید با همسرم انجام می‌دادم. گفت اگر درست پیش بری ظرف حدود یک ماه تا چهل روز حل می‌شه و گفت ده روز دیگه بعد از انجام تمرینات با همسرت بیا. باور نمی‌کردم. اومدم خونه و واژینیسم رو به فارسی و دوتا زبان دیگه که بلدم سرچ کردم و تازه فهمیدم چیه. تجربیات دخترهای مختلف دنیا رو خوندم و دیدم خیلی‌ها تو دنیا این مشکل رو دارن و من تنها نیستم.. بالاخره یکی فهمید من چه مرگمه...

اون موقع نزدیکای ماه رمضون بود و من و همسرم هر دو روزه می‌گیریم. هر موقع بهش می‌گفتم بیا تمرین گفت بذار بعد از ماه رمضون انجام می‌دیم عزیزم. تا 8 و 9 شب سر کار بود و می‌اومد خسته، منم وقتی دیدم براش زیاد مهم نیست از خدا خواسته از موضوع فرار می‌کردم و گفتم حالا هر موقع خواست وقت می‌ذارم درست می‌شه. مسئله به اون مهمی رو پشت گوش انداخیتم. از اول مهر رفتم سر کاری که یه کم وقت گیر و خسته کننده بود و دانشگاه هم داشتم. ول کردیم و ول کردیم و مقصر هم هر دو بودیم. تا رسید به بهار سال بعد که دیگه همسرم کم کم اعصابش به هم ریخته بود و به جنون رسیده بود. دعوا داشتیم. می‌گفت دیگه تحمل ندارم می‌خوام تنها زندگی کنم. سرد شده بود باهام. بیا آروم از هم جدا شیم و تو برگرد خارج تحصیلت رو ادامه بده. من زندگیم رو دوست داشتم و وحشت کرده بودم. خونواده‌ها آشنا بودن و مشکلی هم بینشون نبود همه چی عالی اما ما داغون بودیم.

نمی‌دونستم چی کار کنم. بهش بیشتر محبت می‌کردم ولی هیچ تأثیری نداشت. می‌گفت تو به خواسته‌های من اهمیت نمی‌دی. تو که بلد نیستی اصلاً چرا ازدواج کردی و این حرف‌ها... جر و بحث‌های بی‌پایان.. در مورد همه چی. به اینجا رسید که گفت چرا درمان رو ادامه ندادی؟ چرا پشت گوش انداختی؟! منم می‌گفتم تو همکاری نکردی یادته هر بار گفتم تمرین گفتی بعداً بعداً؟ گفت باشه تو باید پیگیری می‌کردی مشکل اصلی از تو بود...یه جورایی راست می‌گفت ولی من واقعاً به حمایت احتیاج داشتم بدون اون نمی‌شد. همسرم حال خوبی نداشت بعد از چهار سال رابطه جنسی ناکام مشخص بود که دیگه تحمل نداره و با وجودی که آدم صبوریه اما دیگه واقعاً داغون بود..شاید بشه بهش حق داد...منم که حالم گفتن نداشت.

قرار شد دوباره برم دکتر. تیرماه پارسال بود که رفتم و دکتر باهام دعوا کرد که چرا یک سال به تعویق انداختی و دوباره شروع کردم.

دیگه اون دوستم که اولین بار مشکلم رو بهش گفتم هم در جریان بود. بهم روحیه می‌داد و باهاش درد و دل می‌کردم. تنها کسی بود که می‌دونست. جلسات رو مرتب می‌رفتیم و دکتر با هر دومون صحبت می‌کرد اما همسرم دیگه همسر سابق نبود و محبتی نداشت و کوتاه نمی‌اومد. تا شهریور بهم فرصت داده بود و من علاوه بر استرس خودم استرس وقت و بداخلاقی و سردی همسرم رو هم داشتم. دکتر می‌گفت باید یاد بگیری از بدنت نترسی و اولش گفته بود باید دوباره تو آینه به واژنت نگاه کنی که من دو ثانیه بهش نگاه کردم و تموم! بعد از تمرین‌های انبساط و انقباض تمرین ورود انگشت بود که من از شدت بیزاری و تنفر به تعویق می‌انداختمش و کم انجامش می‌دادم. در همین حین دکتر فهمید که پیشرفتم کنده و گفت باید اراده کنی. از اینجا فقط خودتی. اگر زندگیت رو دوست داری یالا! به همسرم گفته بود که اگر حین این تمرین پرده‌اش پاره شه مشکلی نداری که اونم گفته بود نه.

به توصیه دکتر باید با ژل لوبریکانت انگشتم رو داخل می‌کردم. رفتم دستکش پزشکی جنس خوب خریدم که با اون انجام بدم که دکتر که فهمید گفت اینم می‌شه اما تو باید با انگشت خودت حسش کنی. اون موقع من پرده‌ام رو دیگه فراموش کرده بودم. گریه می‌کردم و وسط اشک‌هام انگشتم رو به واژنم فشار می‌دادم تا تو بره تا این که بالاخره بعد از چند بار تمرین وارد شد...از شدت ترس و خوشحالی جیغ می‌زدم و اشک می‌ریختم. البته حس چندش هم داشتم ولی خب دیگه داشت درست می‌شد...

تمرین با همسر به اینجا رسید که من باید روی بدنش قرار می‌گرفتم و خودم آلت رو به دست می‌‌گرفتم و به واژنم می‌مالیدم. یه عالم ژل می‌مالیدم و سعی می‌کردم. اونم صبوری می‌کرد و خودش رو در اختیار من قرار داده بود اما بی احساس بود...نمی‌دونید چه روزهای سختی بود...گریه می‌کردم و سعی می‌کردم. اختیار با خودم بود چون آلت دست من بود و من رو بودم. باید حلش می‌کردم. وقت نداشتم. آلت رو که به ورودی واژنم فشار می‌دادم یه مقدار درد و سوزش داشت به خاطر منقبض بودن بیش از حد ماهیچه‌های واژنم و به خاطر پرده‌ام بود که من به طرز عجیبی فراموشش کرده بودم و دکتر هم هیچی نمی‌گفت درباره‌اش. شاید عمدی بود. گاهی به طلاق فکر می‌کردم اینقدر که از این تمرین بدم می‌اومد گفتم جهنم نمی‌خوام دیگه...به دکتر گفتم اصلاً سکس نمی‌خوام! چه لذتی داره آخه! همش زجره! درد داره! یعنی چی برای چی من با خودارضایی راضی‌ام اصلاً و خلاصه از این حرف‌ها...اونم لبخند می‌زد و می‌گفت بعد که درمان شدی یه حالی بکنی با همسرت...یه لذتی می‌بری... اون موقع می‌بینمت...

تمرین‌های دونفره ادامه داشت و همچنان من روی همسرم قرار می‌گرفتم و خودم انجامش می‌دادم. بالاخره یک بار که در حال انجامش بودم و کمی درد و فشار هم داشت (خیلی کم بود باور کنید همش به خاطر انقباض بیش از حد و ترس زیاد بود. نترسید اصلاً) یک دفعه حرصم گرفت و محکم فشارش دادم. گفتم نهایتش می‌میرم. در حال فشار آوردن بودم که یک دفعه حس ادرار کردم و به همسرم گفتم می‌رم دستشویی. روی دستشویی نشستم و یک دفعه دیدم ورودی دستشویی خون ریخته ...ادراری در کار نبود...به زیرم نگاه کردم و دیدم داره مثل آبشار ازم خون می‌ریزه...جیغ می‌زدم و همسرم رو صدا می‌زدم اونم اومد گفت چی شده...تا ورودی دستشویی خون ریخته بود...فکر کردم نکنه پرده‌ام پاره شده؟ همسر همونطوری بی احساس گفت کدوم پرده؟ اصلاً داخل نرفت. لابد پریود شدی. باور نمی‌کرد پرده‌ام باشه. اما تا پریودم مونده بود و رنگ خون هم قرمز و شفاف بود با خون قاعدگی متفاوت بود.

قلبم تندتند می‌زد.. از طریق و‌ا‌یبر برای دوستم نوشتم چون هیچکس دیگه‌ای برای درد و دل نداشتم. اونم گفت حتماً پرده‌ات پاره شده برو دکتر ببینه و نترس. داری پیشرفت می‌کنی.

استرس داشتم. هیچی میلم نمی‌شد. تمام مطب‌ها و بیمارستان‌های نزدیک رو زنگ زدم تا بالاخره یک وقت دکتر عصر همون روز بیمارستان بهمن گیر آوردم. کلاس نقاشی داشتم بعدازظهر و کلاسم رو دوست داشتم اما باید می‌رفتم دکتر.

عصر شد و رفتم کلینیک پزشکان بیمارستان و با کلی ترس و استرس انتظار کشیدم تا بالاخره رفتم تو و برای دکتر تعریف کردم. یک خانم دکتر جوان با چهره آرام و صبور که تا شروع کردم حرف بزنم فهمید واژینیسم دارم و منو خیلی خوب درک کرد و از درمانم پرسید که پیش کی می‌رم و چی کار کردم. خیلی تعجب کردم چون از بین چند تا دکتری که رفته بودم این اولین نفری بود که می‌دونست واژینیسم چیه!

بهم گفت اصلاً نترس و آروم دراز بکش روی تخت معاینه و من هر کاری بخوام شروع بکنم قبلش بهت می‌گم. هر کاری می‌خواست بکنه و انگشتش رو هر جا که می‌خواست بذاره بهم پیشاپیش می‌گفت که باعث آرامشم شد. یادم اومد که یک میله نازک دراز هم دستش بود. البته من همچنان ترس داشتم و پاهام می‌لرزید و تو چشمام اشک بود اما دکتر کاملاً متوجه بود. آروم و با احتیاط خیلی ملایم بررسی می‌کرد. واقعاً به همچین دکتری نیاز داشتم.. وقتی خوب نگاه کرد گفت پرده‌ات از یک قسمت پاره شده و از نوع حلقوی بوده. من با تعجب گفتم ولی خانم دکتر بهم قبلاً گفته بودن پرده‌ات ضخیمه . عقبه و اینا، بعد هم می‌گن پرده حلقوی درد نداره من یه مقدار درد حس کردم و اون همه خون! اونم لبخند زد و گفت اینقدر که ماهیچه‌هات منقبض بوده! بعد هم بهم گفت آفرین دختر پیشرفت خوبی داشتی. چند دفعه آینده که امتحان کردی ممکنه خیلی کم در حد یکی دو قطره خون بیاد و بعدش تمومه.. تو موفق شدی...

اعتماد به نفس بالایی پیدا کردم و از مطب بیرون اومدم و به همسرم زنگ زدم و گفتم و دیگه همچنان تمرین‌ها رو ادامه دادیم تا دفعه بعدی که دیگه تقریباً کامل وارد شد. (بعد از از بین رفتن پرده دخول خیلی راحت‌تر شد) وقتی که برای بار اول وارد شد از خوشحالی گریه می‌کردم. همسرم اینقدر حالش عوض شده بود که باور نمی‌کردم. بعد از ماه‌ها داشت به من لبخند می‌زد و منو عزیزم خطاب می‌کرد...نمی‌ذاشت از روش بلند شم می‌گفت دارم لذت می‌برم توروخدا بمون..!

یادمه بار دومی که داخل شد و من تونستم در حالی که آلت کامل داخل واژنم بود بشینم روی همسرم دوتایی دنبال اون آلت می‌گشتیم که کجاست! واقعاً باور نمی‌کردیم داخل رفته باشه! از یادآوریش خنده‌ام می‌گیره و اشک می‌آد تو چشم‌هام...

جلسات سکسولوژی رو ادامه دادیم و دکتر گفت دیگه تمومه و دو جلسه بیشتر نمونده و کلی بهم تبریک گفت و گفت تازه عروس شدی!
پروسه درمان من حدوداً ۴۰ روز طول کشید، شاید هم کمی بیشتر.



دکتر‌ تو جلسات بعدی یک سری توصیه‌ها کرد و دیگه آروم آروم با احتیاط ادامه دادیم و تا الان که باهاتون صحبت می‌کنم پوزیشن‌های زیادی رو امتحان کردیم و همشون جواب می‌دن و دیگه نمی‌ترسم. تا ماه‌ها باور نمی‌کردم...

البته چند وقت پیش که برای معاینه مشکل قارچی رفتم پیش همون خانم دکتر نازنین و می‌خواست اسپکولوم بذاره کمی می‌ترسیدم و استرس داشتم آخه تجربه دخول وسیله نداشتم اونم به همون شیوه ملایمش بهم آرامش داد و گفت من حواسم هست و هر کار می‌خواست بکنه یکی یکی بهم می‌گفت و اسپکولوم هم راحت وارد شد و دکتر هم گفت خیلی عالیه. خیلی خیلی ازش ممنونم کسی اگر خواست اسمش رو می‌گم و واقعاً از دکتر امانی سکس تراپیستم هم ممنونم که به زندگی برم گردوند، و البته دوست خوب و مهربونم که اگر توصیه‌های اون نبود نمی‌دونم چی می‌شد.

این مسئله رو دوباره یادآوری کنم که من میل جنسی خوب و حتی گاهی زیادی داشتم و کسی که واژینیسم داره لزوماً بی‌میل و سرد نیست فقط ماهیچه‌های واژنش انقباض غیر ارادی دارن که موقع ورود جسم خارجی بسته می‌شن باید اون مشکل رو حل کنه.

ببخشید که از حوصله بردمتون اما واقعاً با توجه به استرس‌هایی که کشیدم دلم می‌خواست همه چیز رو بگم تا کسی اگر این مشکل رو داره استفاده کنه و ناراحتی نکشه و مشکلش هم زود زود حل بشه. دوستانی که این مشکل رو دارید، به خدا ترسوتر از خودم ندیدم...من تونستم، شدنیه، باور کنید! 



راستی ممکنه یه عده شنیده باشن که یکی از شیوه‌های جدید درمان واژینیسم تزریق بوتاکس هست. به دوستانی که در مورد بوتاکس شنیدن و بهشون گفته شده بگم که یک بار یک دکتر زنان چند سال پیش اینو بهم گفت و توصیه کرد که برم بیمارستان امام خمینی این روش تازه اونجا اومده و با بوتاکس مشکلم درست می‌شه. اما اسمی از واژینیسم و شکل مشکل من نبرد و منم طبق معمول پشت گوش انداختم.. بعداً وقتی اینو به دکتر امانی گفتم گفت بله اینا درمان‌های موقتی هست و مشکل رو از ریشه حل نمی‌کنه. چون تزریق بوتاکس ماهیچه‌های اون قسمت رو بی‌حس می‌کنه و تو متوجه دخول نمی‌شی اما ترس باهات هست و لذت نمی‌بری، و به علت این که اثر بوتاکس بعد از یک مدت از بین می‌ره اون ترس و مشکل انقباض ماهیچه‌ها که فرمانش از مغز صادر می‌شه به قوت خودش باقی می‌مونه. گفت فقط با همین تمرینات حل می‌شه. من ازش می‌خواستم برام قرص اعصاب و آرام‌بخش تجویز کنه اما تأکید کرد که هیچی لازم نداری جز اراده و تمرین.

موفق باشید

 

۱۳۹۵/۴/۱۱ ۱۴:۰۶:۴۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۴/۲۰ ۲۰:۳۹:۵۸

سلام ،سحرم (مستعار سایت مینو جان) متولد 67،ساکن تهران، با توکل بخدا و کمک دوستان ماماسایت بانوی 234 درمان واژینیسموس شدم وبرام جالبه که عدد 2،3،4به ترتیب کنار همه و این عدد از امروز عدد زندگی من و همسرمه!

من شهریور سال 94 ازدواج کردم و بعد از شب عروسیم جز یه رابطه نیمه که باعث از بین رفتن پرده بکارتم شد رابطه ایی با همسرم نداشتم هر بار که خواستم رابطه داشته باشم بشدت میترسیدم و درد داشتم دیگه حتی مثل شب اولم نمیتونستم سر آلت رو هم داخل کنم، دکتر رفتم ژل داد و گفت ریلکس باش امتحان کردم ولی موفق نشدم دوباره مراجعه کردم گفت واژینیسموسه و باید به روانشناس مراجعه کنی با حالت بی تفاوتی که گفت خیلی ناامید بودم اصلا نمیدونستم واژینیسموس چیه تا اینکه خیلی اتفاقی با ماماسایت آشنا شدم و دی ماه تونستم عضو بشم یه مدت تمرین کردم ولی کاملا سر سری مثلا با انگشت کوچیکم یا با هویجanim2-sadچون نا امید بودم تمرین رو رها کردم تا عید، وقتی دیدم تحت فشار روحیم و ممکنه بعدها مشکلم جدی بشه دوباره برگشتم به سایت و از طریق ایمیل با مریم جون ارتباط داشتم و صحبتهای دوستان رو تو سایت دنبال میکردم و هرکی با نو میشد انگیزه میگرفتم و شاید غبطه که میشه منم یه روز بهم تبریک بگن؟ رویا بود برام! 

بخاطر شرایط کاری همسرم تمرینامو سریع انجام نمیدادم ولی مطمئنم اگه یک هفته دایم تمرین میکردم مشکلم حل میشد، یکماه تمرین کردم و آماده اقدام بودم ولی پریود شدم توی دوران پریودیم متاسفانه کگل کار نکردم و بعد پریودی 9روز درگیر جابه جایی منزل بودم تا اینکه به همسرم گفتم ببین میخوام ببینی دیلاتور سایز 13ابتدا و 13ونیم انتها رو چطور وارد میکنم و بدونی که تلاش کردم انجام دادم و اونم خوشحال شد گفت میشه منم انجام بدم؟ امتحان کردیم و شد با اینکه 15روز از تمرین و کگل دور بودم شد! البته هنوز حس ادراری دارم که مریم جون میگه طبیعیه و با کگل زیاد رفع میشه!خداروشاکرم که تونستم همسرمو خوشحال کنم و شرمنده آینده ام و همسرم نباشم! آرزو میکنم همه درمان بشن و امید داشته باشن چون بآور و امید استارت اولیه درمانه! هیچکس به اندازه من نا امید نبوده و درمان رو رویا نمیدید امیدوارم همه کسایی که کمک کردن مریم، سلما،و خانم خیابانی و همه دوستانی که انگیزه میدن اجر و پاداش بزرگی نزد خداوند داشته باشن و خداوند خوشبختی و تن سالم عطا کنه به همه این عزیزان! anim2-thanks

یا حق

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال