خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۴/۱۲/۲۹ ۰۹:۲۸:۵۷
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۹ ۰۹:۰۳:۰۵

سلام به همه دوستای گلم . من دریام 31 سالمه و اهل استان  گیلانم . الان که دارم خاطره می نویسم یک لحظه فکر کردم شاید خوابم و دارم خواب میبینم که من خوب شدم و حالا باید از تجربم و خاطرم از واژینیسموس بگم . دوستای خوبم  درکش شاید برای هر کی غیر از ما واژینیسموسی ها سخت باشه که من 6 سال تموم باکره بودم و نزدیکی نداشتم .زندگیم مثل یه کابوس شده بود . عین 6 سال درد و عذاب کشیدم . خودمو درگیر درس کردم  تا فرار کنم از این درد ،تو یه   دانشگاه دولتی عالی هم لیسانس گرفتم هم به خاطر شاگرد اولی ارشدم پذیرفته شدم همونجا . از لحاظ درسی عالی بودم کلی مقاله در رشته خودم دادم  , .....  یعنی بگم انقد درگیر  در س و مقاله کردم خودمو تا راه فراری بشه برام  از حرفای مردم  یهو متوجه شدم که شش سال از جوونیم رفته و من از زناشوویی هیچی نفهمیدم  گل جوونیم دادم رفت از 25 سالگی تا 31 سلگیم حیف شد . تازه به خودم اومدم دیدم میخوام مامان بشم و حتی نمیتونم دخول داشته باشم . بچه ها بگم من فکر میکردم تنها دختر عالمم که این مشکل رو دارم حتی اسم مریضیمو نمیدونستم . چقدر متخصص زنان رفتم تهران چقدر هزینه چقدر رفت و آمد  چون شهرما کوچیکه همه همو می شناسیم روم نمیشد خیلی توشهرمون برم دکتر تا شهره عام و خاص بشم . دریغ از اینکه یه دکتر بهم بگه بابا تو مریضیت اسمش وازینیسموسه ....فقط سر کوفت بهم زدن یکیشون بهم گفت من جای شوهرت بودم معطل نمیکردم پرتت میکردم بیرون از خونه یکیشون بهم گفت نون خوره اضافه میخواد شوهرت تو رو نگه داشته .فک کنم اینطوری میگفتن تا من به خودم بیام ولی افسوس که فقط دلمرده ترم کردن تا اینکه خیلی اتفاقی یکی از اقوام که دکتر زنان بود رو تو مهمونی دیدم داشت تعریف میکرد از یک ی از مریضاش که وازینیسم بود و دو سال نزدیکی نداشت اسم نبرد ولی خیلی ترحم کرد براش . تازه اونجا بود که فهمیدم به جز منم کسی هست اینطوری باشه تازه بعد شش سال اسم دردمو فهمیدم . با یه سرچ ماما سایت رو پیذدا کردم . پیام دوستامو تو گروه خوندم بازم باورم نمیشد که بتونم یک ماه فقط حرف بچه ها رو میخوندم میگفتم شاید اینا تونسته باشن ولی من که نمیتونم ... فک میکردم مو لای واژن من نمیره چه برسه به دیلاتور ... خلاصه  بالاخره با کمک مریم جونم و سلما جونم و بارانا جونم با گوش پاک کن شروع کردم و با تموم بد قلقی هام تا آخرین مرحله تمرین کردم . درسته بعضی  روزا احساس نا امیدی میومد سراغم ولی خوب با کمک مریم جون سلما جون و بارانا جون رفع میشد . الان حدودا سه ماهی میشه که کاملا درمان شدم و دارم برای مامان شدن اقدام میکنم . و واقعا تازه فهمیدم معنی ازدواج و لذت  زناشوییی رو . واقعا از ته قلبم خوشحالم . امیدوارم همه بچه های واژینیسموسی این حس قشنگ رو به زودذی تجربه کنن . خدا رو هزازان هزاران هزاران .....مرتبه شکر . دست فرشته های نجاتمو می بوسم . فقط میخوام از دوستای واژینیسموسم خواهش کنم زمانو از دست ندن بیان تو انجمن درمان واژینیسموس و سریع تمریناشونو شروع کنن . مثل من یدفه به خودتون نیاین ببینید جوونیتون حیف شد نصفش . شماها همتون درمان میشین فقط باید توکل به خدا کنید و صبر کنید و تمرین تمرین تمرین .....

۱۳۹۴/۱۲/۲۰ ۰۲:۱۵:۳۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۲۴ ۰۰:۳۴:۴۸

سلام ، مونا هستم ، یه واژینیسموسی شدید ، 16 مهر عروسی کردم و فردای اون شب خواستیم اقدام کنیم ، خودم واقعا دوست داشتم ولی تا همسرم خواست بیاد جلو شروع کردم به لرزیدن ، بدنم یخ کرد و گریه میکردم ، همسرم میگفت خودتو سفت میکنی ، من حتی نذاشتم بهم نزدیک شه چه برسه به دخول !!! همش هم به خاطر تفکر غلط در مورد شب اول عروسی بود . دوباره فرداش خواستیم اقدام کنیم بازم همون حالت پیش اومد ، اون موقع همسرم ناراحت شد گفت تو نمیذاری ، همون روز رفتم دکتر ببینم اصلا مدل پرده ی من چیه ! چون قبلا نرفته بودم ، از اونجایی که از بیماریم خبر نداشتم به دکتر نگفتم میترسم ، گفتم میخوام معاینه شم چون نمیتونم با همسرم رابطه داشته باشم ! دکتر بداخلاقی بود ، گفت پردت ضخیمه ، یه سری قرص و پماد و چرت و پرت نوشت و گفت یک ماه استفاده کن حل نشد بیا جراحی کن با هزینه 1میلیون و نیم ! خیلی حالم بد شد ، این در صورتی بود که مشکل من ترس بود نه ضخیمی پرده چون حتی ما به دخول هم نرسیدیم که ببینیم ضخیمه یا نازک ! قرصاشم مسکن و آرام بخش بود که خداروشکر یه بار بیشتر استفاده نکردم ! دو تا دکتر دیگه هم همون اویل رفتم ، یکیش انگار بیشتر میفهمید گفت همین که پاتو باز میکنی معاینت کنم یعنی اونقدر مشکلت حاد نیست ، گفت پردت ضخیمه ، گفت 3 روز خودت انگشت بکن تو واژنت ، 3 روز بعد همسرت تا بهش اعتماد کنی ! اگه نشد بیا بیمارستان بیهوشت کنیم جراحی شو ! دکتر دیگه ای رفتم ، واسه اینکه ناراحتم نکنه گفت پردت نازکه ! ورودی واژنم رو نشونم داد بعدشم گفت اگه نشد دو هفته دیگه بیا جراحی ، همشون فکر جیبشون بودن ، ولی همسرم دوست نداشت جراحی شم ، میگفت داروی بیهوشی واست عوارض داره و میخوام خودم کم کم انجام بدم ، به یکی دو تا از دوستام گفتم یکیشون گفت دوستش یه سال اینجوری بوده کم کم انجام داده ، پیش مشاور هم رفته ، دختر خالمم گفت یکی از دوستاش 7 سال اینجوری بوده ، یه کم امیدوار شدم ، به همسرم گفتم بذار پوزیشن زن رو انجام بدیم تا همه چی دست خودم باشه ، با زن رو تونستم تا یه جاهایی جلو برم ، کلی ذوق کردم ، ولی یه جاهایی گیر میکرد که من فکر میکردم پرده است ! همسرمم تشویقم میکرد که دیدی تونستی !!! روزای بدی بود ، پیش همسرم و عشقم بودم ولی نمیتونستم رابطه ای که همه زن ها به راحتی دارن داشته باشم ، فکر میکردم فقط من این شکلیم ، هرجا میرفتم زنهای متاهل رو میدیدم حسودیم میشد ! توی این مدت خیلی توی اینترنت گشتم ولی چیزی نبود که نبود . یه بار اتفاقی جاریم در مورد یه دکتر زنان گفت که دکتر خودش بود و میگفت خیلی خوبه ، با همسرم رفتم پیش اون ، بازم نگفتم ترس دارم گفتم باز معاینم کنه ، معاینه کرد و به همسرم گفت "پردش واقعااااااا ضخیمه و همینطوری نمیتونی کاری کنی ، گفت اگه فقط میترسید بهت میگفتم برو بذارش کنج دیوار دهنشم بگیر و کارتو بکن !!!!!!!! ولی حالا که پردش ضخیمه باید برش داریم" ، همسرم گفت نمیخوام بیهوش شه ، اونم گفت "کی گفته بیهوش ! اصلا نباید بیهوش شه چون اگه بیهوش شه نمیبینه داریم چیکار میکنیم و ترسش نمیریزه و فایده نداره ، بیا همینجا واست برمیدارم !" منم که به شدت ترسو بودم صبر کردم پریود شم و پریودم تموم شه بعد برم ، فکر جراحی واسم کابوس شده بود تا حدی که میخواستم قیدشو بزنم ! ولی به خاطر همسرم و زندگیم رفتم ، وقتی رفتم همون اول که خواست آمپول بزنه گریه کردم گفتم نمیخوام گفت باشه سوزن نمیزنم فقط لیدوکائین رو میریزم بعد که بی حس شد سوزن میزنم ، با این که بی حس شده بودم ولی همش خودمو سفت میکردم و گریه و جیغ و التماس ، دکترم همش میگفت خیلی کولی هستی ، تو بی حسی و اصلا درد نداری !!! بالاخره تموم شد ، شب به شدت خونریزی داشتم ولی خوشحال بودم که بالاخره میتونم ، قرار بود فرداش اقدام کنیم که باز ترسیدم و گفتم زن رو باشم که بازم تا یه جاهای بیشتر نرفت ، با این تفاوت که خونریزی داستم و تا یه هفته لک میدیدم ، فرداش به دکتر زنگ زدیم گفتم یه جایی گیر میکنه گفت تو لگنت پایینه باید بالش بذاری زیر کمرت ، ولی بازم نشد ، آخرین امیدم رو هم از دست دادم ، حالا دیگه پرده هم نداشتم ، دیگه همه چی واسم تموم شده بود ، داغون داغون بودم ، طفلک همسرم هیچی نمیگفت ، انگار راضی و خوشبخت بود ، ولی من احساس بدبختی میکردم ، از اینکه هیچی نمیگفت حرصم میگرفت ، بهش گفتم چرا هیچی بهم نمیگی ؟ گفت "اون اول فکر میکردم خودتو لوس میکنی ولی حالا که خودت استرس داری چرا چیزی بگم که بدتر شی ؟ مگه دیوونه ام ؟!" علاقه ی همسرمم حالمو خوب نکرد ، یه روز فکر جدایی افتادم ، همسرم نبود ، برقای خونه رو خاموش کردم و فقط گریه کردم ، همسرم که اومد گفتم طلاق میخوام ، بدخلقی کردم ولی آرومم کرد ، وقتی خوابید از خدا کمک خواستم ، همینجودی داشتم توی نت سرچ میکردم که کاملا اتفاقی اینجارو پیدا کردم ، یادمه اولین کامنتی که گذاشتم اولش این بود : "حتما خدا دلش واسم سوخته که اینجارو پیدا کردم ..." نور امید تابید ! فرداش صفحه ی اول تاپیک واژینیسموس رو به همسرم نشون دادم و کامل خوند و گفت اگه فکر میکنی مشکلت با اینکارا حل میشه انجام بده ، خودم که وحشت داشتم از تمرین ولی مجبور بودم ، همسرم وسایل رو خرید و شروع کردم ، در کمال ناباوری تمرینام عالی پیش میرفت ، جوری که فقط 4 روز 4 سایز تمرین داشتم ، تا سایز 10 ، بعدش وقتی دیدم انقدر راحتم رفتم واسه اقدام ، کامل نبود ولی عالی بود ، فقط یه مقدار انقباض مونده بود و همسرم به ارگاسم رسید و من راضی و خوشحال بودم ولی مریم جون لقب بانو بهم نداد و گفت تمریناتو ادامه بده ، ولی من با کمال پررویی بعد از پریودم دوباره اقدام کردم و موفق شدم و تا الان 6 اقدام کامل و خوب داشتم که یکی از یکی بهتر بود ... ببخشید طولانی شد فقط خواستم تمام اقدام ها و کارا و ناراحتیام رو همه بفهمن و همه ی واژینیسموسی ها بدونن که فقط خودشون اینجوری نیستن و ماهایی که بانو شدیم همه ی این سختیارو طی کردیم ولی چیزی که داشتیم امید و انگیزه و عشق به همسر و زندگیمون بود ، به خدا و راهی که بهتون نشون داده ایمان داشته باشید ، خدا از طریق فرشته ای زمینیش دست بنده های گرفتارش رو میگیره ، خدایا هزار مرتبه شکرت ، ان شاءالله همه ی واژینیسموسی ها راه درمان رو پیدا کنن که قطعا همینجاست ...

۱۳۹۴/۱۲/۱۸ ۱۴:۳۹:۳۷
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۱۹:۳۴:۴۹

سلام.دنیز هستم ۲۹ ساله از شیراز.۲ سال و نه ماهه که ازدواج کردم.از همون دوران مجردی از رابطه جنسی وحشت داشتم از پاره شدن پرده.تا اینکه ازدواج کردم و این ترس هم چنان با من بود .شب ازدواج با یه دخول نصفه و نیمه پردمو از دست دادم اما بعد از اون نتونستم نزدیکی داشته باشم شوهرم ام وقتی می دید اینقد ترسم زیاده بی خیال میشد خداروشکر من همسر خوبی داشتم و هیچ وقت منو تحت فشار نمیذاشت.از این قضیه کسی خبر نداشت فقط من میدونستم و همسرم.خیلی وقتا تو خلوت خودم گریه میکردم اخه فک میکردم فقط من این مشکلو دارم خجالت میکشیدم به دکتر مراجعه کنم و این موضوع رو مطرح کنم.۲ سال گذشت تا اینکه یه روز اتفاقی با این سایت و انجمن واژینیسموس اشنا شدم تا مدتها به عنوان یه خواننده خاموش پیاما رو میخوندم اما نمیتونستم شروع کنم .تنها انگیزه من که باعث شد درمانمو شروع کنم عشق به بچه دار شدن بود دیگه خسته شده بودم از این وضعیت .چند بار تو سایت از خانم خیابانی در مورد راههای بارداری بدون دخول پرسیدم اما ایشون هر بار منو تشویق به درمان میکردن حتی در مورد مشکلم با یه متخصص زنان تو شهرمون صحبت کردم اصلا در مورد درمان حرفی نزدن فقط گفتن بهتون نوبت میدم برا iui.خلاصه من شوهرمو راضی کرده بودم واسه iui  که با یه نفر اشنا شدم که اونم مشکل واژینیسموس داشت و منو تشویق کرد که با هم درمانو شروع کنیم حرفای اون دوست عزیز و صحبتای خانم خیابانی عزیز باعث شد با انگیزه زیاد درمان رو شروع کنم و در عرض ۲ هفته درمان شم .بله مشکلی که ۲ سال و چند ماه عذابم داده بود در عرض ۲ هفته حل شد.بعد درمان زندگیم از این رو به اون رو شد تازه دارم طعم واقعی خوشبختی رو میچشم راستش هنوزم باورم نشده که درمان شدم.رویای من واقعی شد من به لطف این سایت اول درمان شدم الانم در حال اقدام به بارداری هستم از همه عزیزانی که تو این مسیر کمکم کردن مخصوصا خانوم خیابانی عزیز تشکر میکنم." به امید بانو شدن همه واژینیسمی ها "

۱۳۹۴/۱۲/۱۸ ۱۱:۵۷:۴۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۸/۱۱ ۱۹:۴۵:۲۳

سلام. شهین هستم از قزوین .  پنج سال قبل ازدواج کردم... عروسی ما مصادف شد با شروع خواندن من برای دکترا ، و پیگیری های همسرم برای کارش در خارج از کشور . به نوعی هر 2 تامون خیلی استرس داشتیم. تا اینکه 2 سال از زندگیمون گذشت و کم کم به خودمون اومدیم و دیدیم  که ما واقعا نتونستیم نزدیکی موفقی داشته باشیم. هیچ کدوم از زندگی مون لذت نمی بردیم. تا اینکه کار همسرم در تهران اوکی شد (نه در کشور دلخواهش) . بعد از 2 سال اومدیم تهران . البته من خودم دانشجوی تهران بودم کلا . کم کم این قضیه  عدم نزدیکی داشت بهمون فشار می آورد...از طرفی سن م هم داشت بالا میرفت برای بچه دار شدن...نمیدونستم باید به کی بگم...چکار کنم ؟ اصلا این یه مشکله ؟ بیماریه ؟ چیه ؟ خیلی سرچ کردم...خیلی ...واااقعا 2 سال تموم آواره ی مطب ها بودم...اولین پزشکی که تو تهران رفتم گفت باید پرده ت رو بردارم ! مشکل ت درست میشه ! با هزینه خودم رفتم بیمارستان خوابیدم پرده م رو جراحی کردن (چون باید بیهوش میشدم ) ....حتی هیپنوتیزم رفتم ... یک بار بوتاکس زدم ... پیش معروف ترین پزشکای تهران... (خانم خیابانی از من خواست نام نبرم - ولی واقعا دلم پره )و چه هزینه های سنگینی پرداخت کردم و چقدر وقت مون گرفته شد...و هر روز به ناامیدی و افسردگی من اضافه میشد...anim2-sad

 

نتیجه ش چی بود ؟ این که همسرم بعد از 4 سال و خورده ای ، بعد از اینکه خوب سرچ کرد و دید مشکل از منه ، شروع کرد هر روز بهانه گیری و سرکوفت...و من سرخورده ...آخه چرا کاری که همه هر روز انجام میدن رو من 4-5 سال طولش دادم ؟ چرا اونطوری میشم ؟ چرا بدنم می لرزه ؟ من اصلا متوجه نمیشدم...ولی همسرم میگفت کلا پاهات رو سفت میکنی...ولی من ؟ چرا خودم متوجه نبودم ؟ 

 

کم کم داشتم تهدید میشدم...

 

تا اینکه یکی از دوستانم که تو بیمارستان کار می کرد ، گفت من مشکل ت رو به یکی از ماماهامون گفتم ، اون خانم ماما گفت بیاد حتما پیشم ... من درستش میکنم !!anim2-wacsmiley

 

اما جواب من به دوستم چی بود ؟ گفتم من جایی نمونده نرفته باشم ... فقط پیش 4 تا سکس تراپیست و 3 تا روانپزشک و 1 هیپنوتراپیست و ..توی تهران رفتم...فقط همین رو کم داشتم برم پیش ماما ؟ آخه قزوین که من پیش ماما و متخصص زنان میرفتم ، فقط یا مسخره م میکردند...یا دعوام میکردن ...یا خیلی کلی می گفتند انگشت بکن تو واژنت !

 

به هر حال یه روز با دوستم رفتم مطب خانم خیابانی . من که کلا افسرده و نا امید بودمم ...البته چند روز قبل اینکه برم ، انجمن شماها رو هم خونده بودم ( 1 % امیدوار شدم که رفتم !)

 

تا بحال هیچ کس اونقدر خوب مشکل م رو بهم تفهیم نکرده بود..1 ساعت و نیم صحبت کردیم..معاینه شدم...ایشون گفتند فکر کن کنکور داری . روزی 1 ساعت از زندگی ت مال منه ...گفتند که درمانت مثل رژیم لاغریه و برنامه از منه و کار اصلی از خودت ...من اون روز کلی گریه هم کردم.. به خدا آخرین جایی بود که تصمیم گرفته بودم برم . دیگه واقعا داشتم به جدایی فکر میکردم ...چون هر شب نگاه های سنگین شوهرم و بی میلی ش نسبت به خودم رو نمیتونستم تحمل کنم...

من حدود 3-2 جلسه رفتم مطب خانم خیابانی . ضمن اینکه این لابلا تلفنی هم با هم صحبت میکردیم..البته 1 ماه هم کلا کنار گذاشتم (کارمون به جاهای باریک رسید که من رفتم قزوین و ...) وایشون خودش به من زنگ زد و واقعا دعوام کرد...شاید همون تلفن باعث شد برگردم تهران...آخرین ذره ی غرورم رو هم بریزم به پای همسرم..

 

ونتیجه  ش درمان من بعد از 4-5 سال بود....

حالا بعد از اینکه 6 ماه از درمانم میگذره ، با چشمای گریون اومدم اینجا براتون بنویسم ...خانمها خواهش میکنم هر جا هستید اطلاع رسانی کنید...

 

من این ماه " مادر " شدم... دیروز جواب آزمایشم رو گرفتم با بتای " 3420" ...خانم خیابانی اون موقع از من خواسته بود بیام تو انجمن و فقط در یک پست داستانم رو بنویسم تا همه کسایی که این مشکل رو دارند بخونن و امیدوار بشن به درمان...

 

حالا با تک تک تون هستم..هر کسی که این مشکل رو داره ...به خدا دست خودتونه ..واقعا فکر کنید کنکور دارید..روزی یک ساعت تمرین کنید . باووووورتون نمیشه چقدر ساده درمان میشید . من دیگه فکر میکردم همه ی راه ها رو رفتم...من فکر می کردم دیگه هیچ وقت نمیتونم نزدیکی کنم...ولی الان مادر شدم..این بهترین هدیه تو زندگی من بود که مدیون شما ، دوستم غزال ، و بخصوص درمانگر عزیزم ، خانم خیابانی هستم .  از تک تک شون تشکر میکنم و فقط می تونم بگم خدا همیشه پشت و پناه شون باشه ...

flower

هیچ وقت دیر نیست ..همین امروز شروع کنید...

 

والسلام. 

۱۳۹۴/۱۲/۱۶ ۱۹:۰۱:۳۸
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۱۸ ۲۲:۴۸:۱۵

سلام من گل نسترن هستم تاالان خواننده خاموش بودم وحالا میخوام خودمو به عنوان بانوی 159 معرفی کنم ،عزیزان ازصمیم قلب میگم ممنونم از مامای گرامی خانم خیابانی عزیز که دلسوزانه منو راهنمایی کردند که بعداز 15سال زندگی آره شاید باورتون نشه 15سال ،امروز بالقب یک بانو باشما صحبت کنم اعتراف میکنم هنوز فکر میکنم خوابم ولی واقعا این اتفاق برای من افتادونه برای خودم که برای شوهرم وزندگیم بیشتر ازهمه خوشحالم روزاول که به مطب خانم خیابانی مراجعه کردم به من گفتن باید درمان من باور داشته باشی مثل کسی که یک رژیم غذایی رو شروع میکنه واگر به درمان خودش ایمان داشته باشه موفق میشه ومن باز هم از ایشون سپاسگزارم اززحماتشون واینجا یادآوربشم که فقط دو جلسه به مطبشون مراجعه داشتم وباتماسهای تلفنی که داشتیم وقتو بیوقت مزاحمشون شدم وخداروصدهزارمرتبه شکر که نتیجه گرفتم درپایان برای تمامی عزیزانی که این مشکل رودارن از خدای منان تقاضای برآورده شدن حاجتشونو دارم الهی آمین.

۱۳۹۴/۱۲/۱۰ ۱۵:۰۰:۰۸
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۲۵ ۱۵:۱۳:۲۸

سلام مهسا بانوی 123 هستم. یک سال و دو ماهه که ازدواج کردم .منم مثل خیلی از خانمهای دیگه همچین مشکلی داشتم  و با کمک خدای مهربون و تلاش خودم و دلگرمی ها و راهنمایی های  مریم جون و سلما جون واز همه مهمتر صبوری همسر مهربانم 8 دی ماه  سالگرد ازدواجم درمان شدم . اوایل که فهمیدم مشکلی در رابطه دارم فکر میکردم این مشکل فقط مال منه وهزاران بار غصه و حسرت که چرا توان انجام اولین ومهمترین وظیفه زناشویی رو ندارم پشت تمام خنده هام دردی بود که جز خودمو خدای خودم و همسرم کسی از اون با خبر نبود. هر روز نا امید تر از دیروز میشدم .تمام فکر و ذهنم آشوب بود . اولین بار که به دکتر خودم مراجعه کردم به همسرم پیشنهاد داد که با انگشت تمرین کنیم و گفت هیچ راهی جز این نیست من که به شدت موقع رابطه کابوس میدیدم فکر این که با انگشت بخوام تمرین کنم تمام بدنم به لرزش میفتاد چون همش این فکرم بود که چطوری از سوراخی به این کوچیکی چیزی رد میشه ولی چون راهی جز این نبود تمریناتم رو با انگشت همسرم شروع کردم که بسیار برام زجراور بود خلاصه یه ماهی با این روش پیش رفتم اما موفقیتی در کار نبود من که از خودم به کل ناامید شده بودم تمرین و کنار گذاشتم. هرروز بیشتر از دیروز دلم برای همسرم میسوخت که چرا از دستم کاری بر نمیاد9 ماه به همین منوال گذشت ودیدم داره برای همه چیز دیر میشه تصمیم گرفتم که خودم دست به کار بشم و این ترس لعنتی رو از خودم دور کنم  یه روز همسرم به من گفت  تا خودت نخوای که درمان بشی هیچکس  نمیتونه کمکی بهت بکنه پس خودت شروع کن  شروع به تمرین کردم وسط تمریناتم با این سایت اشنا شدم واز دلگرمی ها و راهنماییهای دوستان نهایت استفاده روبردم و با امید به خدا و باور به اینکه هیچ تلاشی بی نتیجه نیست تونستم موفق بشم وشرمنده صبوری همسر مهربانم نشم.امیدوارم  هیچ زنی درگیر همچین مشکلی نشه که در عین سادگی به دلیل اگاهی نداشتن از شیوه درمان  میتونه خانه برانداز باشه.پس دوستانی که همچین مشکلی رو دارید نا امید نشید  تلاش کنید وبه این باور داشته باشید که نجات زندگیتون دست خودتونهflower

۱۳۹۴/۱۲/۱۰ ۱۲:۲۳:۵۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۳۰ ۱۲:۱۶:۱۱

سلام مريم هستم بانوي ١٩ گروه و حدود يازده ماهه درمان شدم، توي اولين رابطه با همسرم متاسفانه درد سختي كشيدم چون واژينيسموس داشتم و نميدونستم مشكلم چيه و بعد از اون ديگه نتونستم رابطه برقرار كنم و دكتر و سكس تراپ هم نتونست كاري برام كنه تا اينكه يه روز كه نااميد بودم توي نت ماماسايت و پيدا كردم و چون تاپيك درمان واژينيسموس روز تولدم ساخته شده بود اين و به فال نيك گرفتم و تمرينم و شروع كردم و خوشبختانه بعد از ٧ ماه كه از ازدواجم ميگذشت با سه هفته تمرين در ٢٥ فروردين ٩٣ درمان شدم...

و از اون به بعد به تمام خانمهايي كه اين مشكل و دارن كمك ميكنم تا از اين بيماري در عذاب نباشند، شرح كامل من و ميتونيد توي وبلاگم بخونيد vaginismus.blogfa.com

از خانم خياباني عزيز و بارانا جان ممنونم🌹

باشد كه هيچ زوجي از اين بيماري در رنج و عذاب نباشد🙏🏻

 

۱۳۹۴/۱۲/۹ ۲۳:۱۱:۴۳
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۱۶:۱۹:۴۵

سلام دوستان سمیرا هستم27 ساله و سال 93 ازدواج کردم.124 امین نفردرمان شده  انجمن واژینیسموس این سایت هستم.9 دی امسال به کمک دوستای گلم و همسر عزیزم درمان شدم.بعد 10 ماه نامزدی وقتی خواستیم دخول داشته باشیم متوجه این مشکل شدم بدنمو انقد سفت میکردم که دخول انجام نمیشد و درد وحشتناکی داشتم بعد رابطه هم به خاطر سفت کردن عضلاتم کل بدنم درد میگرفت.خوشبختانه یه دوست ماما دارم وقتی مشکلمو یهش گفتم گفت واژینیسموس داری تمریناتی بهم گفت که با انگشت انجام میشد ولی من فقط تونستم نصف اولین بند انگشت وسط شوهرمو تحمل کنم اونم با هزار بدبختی و درد.فروردین 94 این سایتو دیدم ولی راستش خیلی حس خوبی یه این دیلاتورا نداشتم از فکر این که یه شی خارجی رو وارد واژنم کنم وحشت داشتم.از طرفی تو خونه امکان تمرین نداشتم.بعد چند اقدام ناموفق دیگه با همسرم تصمیم گرفتیم نگه داریم برا وقتی که رفتیم خونه خودمون.مهر امسال عروسی کردیم رفتیم ماه عسل اونجا هم موفق نشدیم.1 ماه تمام هر روز میومدم میخوندم نوشته های بچه هارو که تمرین میکردن و بانو میشدن.و غصه میخوردم که چرا من نمیتونم زندگی عادی داشته باشم.بالاخره تصمیمو گرفتمو با همسرم صحبت کردم و همراهیم کرد بعد 2 ماه تمرین که مداوم نبود با همراهی همسر مهربونم که لحظه ای تنهام نذاشت وقتایی که ناامید شدم بهم امید داد.به کمک مریم وسلما جان که واقعا تمام وقتشونو در اختیار منو خانم های اینجا گذاشتن و لطفی در حقم کردند که تا عمر دارم دعاشون میکنم و کمکای خانم خیابانی و بارانا جان که باعث آشنایی من با اینجا شدند 9 دی این غولو شکست دادم .و خدارو شکر رابطه خوب و لذت بخشی با همسرم دارم.خانم هایی که درگیر این بیماری هستین راه درمان از اونی که فکر میکنین خیلی آسونتره یه یا علی بگین و شروع کنین با اصولش و با راهنمایی مریم و سلمای نازنین  عجله نکنین و هر چی میگن گوش کنین تا زودترد رمان شین انشالله.و صحبتم با آقایونی هس که این اجازه رو به همسرشون نمیدن میدونم سخته ولی همسران ما هم این مشکلاتو تحمل کردن خواهش میکنم مانع همسرتون نشین چون تنها راه درمان همینه.انشالله که موفق باشین.flower

۱۳۹۴/۱۲/۹ ۰۱:۳۵:۲۶
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱/۳۰ ۱۱:۰۹:۴۸

سلام، نیروانا هستم سی ساله از تهران که تا ماه پیش واژینیسموس شدید داشتم وچهار سال تموم درگیر این بیماری بودم،(چهار سال بود ازدواج کرده بودم اما هنوز باکره بودم) خیلی دکتر رفته بودم اما متاسفانه هیچ دکتری نتونست کاری برام بکنه فقط آرام بخش و ژل لیدوکایین برام تجویز میکردن که اونم هیچ فایده ای نداشت، عاشق همسرم و زندگیم هستم و اینکه نمیتونستم اولین و ساده ترین وظیفه زناشویی رو انجام بدم باعث شده بود دچار افسردگی بشم، همسرم خیلی دوستم داره و هیچ وقت بهم سخت نگرفت اما میدونستم چقدر دلش میخواست باهم رابطه کامل داشته باشیم، دلم براش میسوخت و احساس میکردم زن خوبی براش نیستم، بعد از چهار سال تصمیم گرفتم از همسرم جدا بشم، در شرف طلاق بودم که با این سایت آشنا شدم و به توصیه بچه های انجمن واژینیسموس درمانم رو شروع کردم، همسرم که مخالف طلاق بود و در پی راهی بود تا زندگیمون رو نجات بده در جریان تمرینها و روند درمان گذاشتم، خداروشکر با کمک بچه های انجمن، همکاری همسرم و پشتکار و امید در کمتر از ده روز درمان شدم و واژینیسموس رو شکست دادم. 

الان یک ماه از درمانم میگذره و تو این یک ماه شیرین ترین روزهای زندگی مشترکم رو تجربه کردم، از دوستانی که در انجمن واژینیسموس (بارانا، مریم و سلما عزیزم) که راهنماییم کردن و بهم انگیزه دادن، و از مدیریت محترم سایت خانم خیابانی واقعا ممنونم

از دوستانی که درگیر این بیماری هستن خواهش میکنم از همین امروز تمرینهاشون رو شروع کنند، مطمین باشید اینجا درمان میشید، من بانو 138 بودم یعنی 138امین نفری که درمان شده، وقت رو از دست ندید، یک زندگی جدید منتظرتونه

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال