خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۶/۱۷ ۱۵:۴۶:۴۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۶/۲۰ ۱۰:۴۴:۰۷

ما سه ساله ازدواج کردیم و از بعد عید تصمیم گرفتیم که اقدام کنیم. یک ماه پیش متوجه شدیم که همسرم واریکوسل چپ گرید 2 داره و با این وضع هیچ امیدی به بارداری نیست و حتما باید عمل شه، چون آزمایش اسپرم همسرم نشون میداد که فقط 2% اسپرم سالم داره . ولی با عمل قطعا خوب میشه و میتونیم به صورت طبیعی باردار شیم.

از طرف دیگه دکتر زنان به من گفته بود که ذخیره تخمدانت پایینه و حتی بهتره با این وضع جفتمون سراغ آی یو آی نریم و مستقیم آی وی اف کنیم.

خدا میدونه که تو اون یک ماه چی به ما گذشت. فقط خودمون دو تا هم از قضیه خبر داشتیم و با هم قرار گذاشته بودیم، به هیچ کی هیچی نگیم. ما عاشق همیم و وجود یا نبود بچه هیچی از عشق ما کم نمیکنه.

خلاصه اینکه بعد از یک هفته از تشخیص واریکوسل دو تایی رفتیم بیمارستان و بی خبر از همه، همسرم عمل کرد.

دو سه روز بهد از عمل، دقیقا شب تولد امام رضا، وقتی که تلویزیون داشت گلدسته های حرم رو نشون میداد، من یهو یادم افتاد که منی که همیشه سر 28 روز پریود می شدم، الان 4 روزه که تاخیر دارم و اینقدر درگیر عمل بودیم، اصلا حواسم به این موضوع نبوده. به همسرم گفتم گفت جتما به خاطر قرصاییه که خوردی نظمش به هم ریخته.

بیخیر از همسرم ازدکتر زنانی که دوست خانوادگیمون بود پرسیدم، گفت حتما برو آزمایش. اما همسرم گفت چند روز دیگه صبر کن، مال قرصاست.منم قبول کردم و فقط گفتم دوس دارم حامله باشم و امام رضا امروز بهمون عیدی داده باشه و خوابیدم.

ساعت سه نصف شب یهو از خواب پریدم. دیدم همسرم خواب خوابه. یواشکی رفتم بیبی چک گذاشتم که اگه منفی بود ناراحتش نکنم، اما در کمال ناباوری در کمتر از 5 ثانیه بیبی چک با دو خط کاملا پررنگ مثبت شد!!!!

همسرم رو بیدار کردم و بهش گفتم. جفتمون شوکه شدیم و تا صبح بیدار بودیم.

عصر که از سرکار اومدم رفتم آزمایش خون  و اون هم مثبت شد.

و اینجوری بود که ما عیدیمونو از امام رضا گرفتیم و من الان 8 هفته باردارم.

یعنی وقتی همسرم تو اتاق عمل بود، یک ماه بود که بابا شده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۳۹۵/۶/۱۱ ۲۱:۰۶:۲۰
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۹ ۰۹:۵۹:۰۸

سلام‌.من فاطمه ام.بانوی ۲۸۲سایت.سه ساله که ازدواج کردم و درمدت این سه سال موفق به دخول نشدیم مثل همه ی واژینیسموسی ها ناامید بودم خسته شده بودم همش میگفتم آخه چرا ما نمیتونیم دست همسرم دردنکنه که این سه سال بهم دلگرمی میدادو بهم امید وهیچوقت به روم نیاورد.

درطول این یک سال یک بار رفتم پیش متخصص زنان که بعد از مسخره کردنم که این لوس بازیا رو بزار کنار و شوهرت چه جوری تحمل میکنه و طعنه زدن ی پماد بی حسی و ژل روان کنننده بهم داد که هیچ تاثیری نداشت از اون موقعه دیگه روم نمیشد برم دکتر و همش غصه و افسوس میخوردم تو اینترنت راجب بیماریم سرچ کردم و مدتی بود میدونستم واژینیسموس دارم ولی راه درمانش نمیدونستم همه ی وبلاگا توضیحاتشون یکی بود هیچکدوم راه درمانو نگفتن تا اینکه بالاخره خدا این سایت و نشونم داد وکنال تلگرامو دنبال کردم وشرح حال بانوها روخوندم به سلماجون تو اینستا پیام. دادم و توسایت کنار بچه ها درمانو شروع کردم خداروشکر درطول ۹روز درمان شدم واقعا خیلی خوشحالم و خداروشکرررر میکنم روزی هزار بار که این سایتو پیداکردم وبزرگترین مشکل زندگیم حل شد.

دست همه ی کسایی که این مطالبو و وقت باارزششونو دراختیارمون گذاشتن و به ما واژینیسموسیا کمک میکنن دردنکنه 💝💝😘😘😘😘😘🙏یه دنیا سپاس

۱۳۹۵/۴/۲۶ ۰۳:۲۷:۵۷
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۴ ۱۹:۵۰:۱۷

سلاااام 

بانوی 254 اینجاست .anim2-thanks

ما اردیبهشت 94 نامزد کردیم و خرداد ماه عقد.

تو دوران عقدمون که هشت ماه اینطورا بود، خیلی پیش هم میبودیم ،تو رابطه من همش یه ترسی داشتم اما فکر میکردم محتاطم،چون پیش مامان خودم میرفتم میگفت مراقب باش تو دوران عقد پرده ات نره، پیش مادرشوهرم میرفتم اونم با ملایمت بهم میگفت مراقب باشم و ... هربار موقع ارتباط سطحی هم پاهامو سفت میکردم تا اینکه یبار بطور اتفاقی و ناخواسته،حین رابطه، یه ضربه به واژن من خورد و خون اومد! همراه با درد زیاد!! من فکر نکردم پرده ام باشه، اخه بعدش هیچ تغییر روحی و جسمی و ... نداشتم،واسه همین گفتم شاید زخمی شده باشه، در تمام مدت تو یه دو دلی بودم که ایا پرده ام رفته یا هست. تو پرانتز بگم که من برگه سلامت گرفته بودم و ترسی از معاینه نداشتم . (که در نهایت مشخص شد اون پرده ام بود)

خلاصه ناخوداگاه بخاطر اون ترس پنهانم ، رابطه کامل و که همسرم میخواست میگفتم بعد عروسی و خونه خودمون و ... 

شد اسفند 94 عروسیمون،خوب شب اول که از خستگی خوابیدیم.

شب دوم ... وای از همون موقع معلوم شد یجای کار میلنگه ، من پاهامو سفت میکردم ، تا یذره پیش میرفتیم بدون اینکه دست خودم باشه همسرمو با سفت کردن پاهام نمیذاشتم کاری کنه، هرشب و روز به همین منوال میگذشت و من هی شرمنده تر از روز قبل، تخت و با یه حال خراب ترک میکردم، چون قبلش همسرم میرفت، با یه حالت ناراحت ...

من غصه عالم تو دلم بود، همش حس شرمندگی داشتم ، بعد هر رابطه همسرم که میخوابید من گریه میکردم، از اتاق خوابمون، تختمون میترسیدم، هی با خودم میگفتم اگه دوباره بخواد و نشه، واااای، خیلی روزای ناراحت کننده ای بود،با یکی از اشناهامون که ماما بود، در ارتباط بودم، طفلی اونم هرکمکی از دستش برمیومد چه روحی، چه علمی میگفت... 

همسرم هیچی نمیگفت و همین بیشتر شرمنده ام میکرد،انقد فشار عصبی روم بود که کمر درد عصبی گرفتم،لحظه ای نبود که به رابطمون فکر نکنم،فکر میکردم من تنها اینجوریم و لوسمو .... از ناراحتیه فکری به حدی رسیدم که دیگه از کمر درد صاف نمیشدم، خلاصه دکتر و امپول شل کننده عضلات و ... تا بهتر شدم.

به همه چی فکر کردم، امپول بی حسی، شل کننده عضلات، خواب اور، ارامبخش، داروی بیهوشی، بیحسی از کمر و ....ولی ته دلم میدونستم اینا هیچکدوم جواب نمیده ولی واقعا نمیدونستم چمه، مرگ بود برام این ندونستن ... به همسرم گفتم بریم سکس تراپ، یه جلسه رفتیم اونم به دردمون نخورد! روزی نبود که من از ناراحتی گریه نکنم. واقعا روزای سختی بود ... خیلی.

دیگه نمیدونستم دامن خدارو چجوری بچسبم که راه درمان و نشونم بده، یروز دیگه متوسل شدم به دعای توسل ، خوندم و گریه کردم، دیگه نفسم بالا نمیومد ... گریه کردممم..

. همسرم کارش یه شهر دیگه است،یه هفته میرفت و برمیگشت ...شب 22 اردیبهشت بود که بهم گفت، دیگه طاقتش طاق شده و تا برمیگرده رو خودم کار کنم که میاد بریم برای رابطه، قلبم فشرده شده بود،نمیدونستم چیکار باید بکنم ....

با یه حالت نا امیدی  شب ساعت یک و دو رفتم گوگل گردی، که ببینم جایی زده علایم این چیزایی که در من بود و... تا اینکه چند تا صفحه باز شد، یکیش و خوندم انقد مضطرب شدم ،صفحه رو بستم، یه پیج دیگه رو شروع کردم خوندن، انقد قشنگ توضیح داده بود، اروم و مهربون و علمی، عجیب ارومم کرد،البته بعدش که فهمیدم یه بیماریه گریه کردم... اما حس خاص ارامش بخشی داشتم، تازه تازه داشتم اطلاعات و توضیحات و میخوندم که یهو دستم خورد صفحه بسته شد. دستپاچه شدم، نمیدونم چرا فکر میکردم اون صفحه برای من حرف داره،افتادم به جون گوگل، حال عجیبی داشتم، هرچی کلیدواژه به ذهنم میرسید و میزدم که دوباره برگردم به همون صفحه، خدا خواست میدونم،صفحه رو برام پیدا کرد و من خوندم و رفتم سر خاطرات، نور امید بود که تو دلم روشن شد، عضو انجمن شدم،همون 22 ام شب. از دو روز بعدش شروع کردم،وارسی،کگل...اولاش چون شوهرم دور بود بهش نگفتم ،بعد یکی دو روز گفتم و خوب نظرش خنثی بود ... یه گوش پاک کن ، سه تا .... تو بعضی مراحل میموندم، بعضی روزا گریه میکردم از اینکه دیلاتورام دیر پیش میره، اما میدونستم درمان همینجاست،

هرجا بودم خودمو میرسوندم خونه و تمرین میکردم، میتونستم با همسرم برم اون شهر، اما نمیرفتم و تنهایی و دلتنگی و به جون میخریدم که بمونم خونه و تمرین کنم. برای خودم هی مینوشتم منم بانو شدم و روز بانو شدنمو تصور میکردم،اینکار بهم انرژی میداد.

سایز همسرم 13.5 بود . دیشب رسیدم به سایز ابتدا 10.5 انتها 11.5 که باهاش همون شب اول راحت شدم، من چون خونه مادرشوهرمم، نمیتونستم از لگن اب گرم استفاده کنم و بعدم باید شبا وقتی همه خواب بودن تمرین میکردم. همسرم ظهر امروزگفت بیا بریم اقدام و من گفتم سایزم مونده تا برسه، گفت بیا یبار دیگه اندازه کنیم که در کمال تعجب دیدم 12.5 ، سایزی که تقریبا داشتم باهاش کار میکردم .

بعد چهار ماه و خورده ای، بعد دوماه تمرین!!

ششششششد، بالاخره شدددد ! اشکام میومد ،باورم نمیشد، من اروم بودم، سبک شدم، انگار یبار از رو دوشم برداشتن. اشک میریختم و خوشحال بودم که بالاخره همسرمو راضی و خوشحال کردم.anim2-4d564ad6

ان شالله این لحظه های شیرین برای همه باشه، از خدا ممنوووونم که راه درمان و مریم و سلما و خانم خیابانی و جلو پام گذاشت. الان آروم ام خیلییییی آروم، بالاخره دیلاتورارو شکست دادم.anim2-thumbsupsmileyanim

فقط میخوام بگم دلسرد نشین، این مساله باید حل شه، دیر و زود داره سوخت و سوز نداره. anim2-ad54adgift

.

 

«مهم نیست که زمستان چقدر طول می کشد، مهم این است که بهار آمدنی است.»

کلی شبای قدر همه رو دعا کردم ، بازم دعا میکنم، ان شالله که همتون زودی بانو شین flower

۱۳۹۵/۴/۲۰ ۰۶:۳۲:۱۴
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۵/۲۲ ۲۳:۵۲:۴۲

سلام دوستان. من خاطرات و تجربیات مشکل واژینیسمم رو پارسال به طور مفصل در نی‌نی‌سایت نوشتم و در کنارش تمرین‌هایی که سکس‌تراپیست برای درمانم تجویز کرده بود رو هم اونجا ذکر کردم و از این طریق تونستم به یک عده کمک کنم. شاید اونجا به تاپیک من برخورده باشید. به شخصه خیلی از این مسئله زجر کشیدم و آسیب دیدم اما با درمانش دوباره به زندگی برگشتم و شیرینی زندگی زناشویی رو تازه چشیدم.

فکر کردم بد نباشه داستانم رو اینجا هم کپی کنم:

 

داستان من و واژینیسم


فکر می‌کنم لازم باشه قبل از هر توضیحی در مورد خودم یک مقدمه بگم. چون گفته می‌شه مشکل واژینیسم ریشه در احساسات و افکار بیمار داره و احتمالاً مورد من هم بوده. من تقریباً کامل با جزئیات نوشتم چون فکر می‌کنم ما بیماران واژینیسم احساسات مشابهی تجربه کرده باشیم و تصور می‌کنم مهم باشه بدونیم. وقت زیادی هم براش گذاشتم امیدوارم مفید باشه و اگر در مورد جزئیات تمرین‌ها خواستید بدونید بپرسید توضیح بیشتر می‌دم. همین جا هم پیش پیش از حوصله‌تون تشکر می‌کنم.

من تا جایی که یادمه همیشه نسبت به رابطه جنسی حس عجیب غریبی داشتم، یعنی حس ناخوشایندی بهم دست می‌داد وقتی فکر می‌کردم قراره یه چیزی وارد بدنم بشه و حتی از دیدن کلیپ و تصاویرش هم فراری بودم. اما فکر می‌کردم عادیه و شاید خیلی‌ها اینجوری باشند. قبلاً یک بار تو سنین نوجوانی که در حال کشف بدن خودم بودم با آینه واژنم رو نگاه کردم و از اون شکاف خوشم نیومد و حس بدی پیدا کردم. اون موقع 14 سالم بود و دو سال بعدش یعنی در 16 سالگی وقتی عادت ماهیانه‌ام شروع شد با کلی استرس همراه بود. این رو اضافه کنم که من همیشه ریزه میزه بودم و چهره و اخلاق و رفتارم کوچیک‌تر از سنم بود (خب ببینید که سن بلوغم هم بالا بوده!) و عبارات ِ «کوچولو، عزیزم، تو هنوز زوده برات، جلوی بچه‌ صحبت نکنید، یه کم گریه کن کوچولو و ... » رو حتی از دوستان هم‌سن و سالم زیاد می‌شنیدم! گاهی این واکنش‌های اطرافیان زجرآور بود ولی من خیلی هم از این وضعیت ناراضی نبودم. وقتی کوچیک حسابت کنن توقعات هم ازت پایین‌تره. ضمن این که برعکس بقیه هم سن و سال‌هام دلم نمی‌خواست بزرگ بشم، چون تو سنین نوجوانی تو دبیرستان وقتی موضوع صحبت دوستانم و مسائلشون رو می‌شنیدم خوشم نمی‌اومد از دنیای بزرگسالی و دنیای خودم و رویاهام رو بیشتر دوست داشتم. دلم می‌خواست همون دختر کوچک می‌موندم! شاید برای خیلی‌ها عجیب باشه. همه این‌ها در حالی بود که دختر بزرگ خونواده بودم. در کل من همیشه آدم خیلی استرسی بوده و هستم و سریع از یه چیزی می‌ترسم و دلشوره می‌گیرم و معمولاً وقتی بترسم سعی می‌کنم حذفش کنم و بهش فکر نکنم که بدترین روش هم هست. باید مسئله رو حل کرد نه این که پاکش کرد.

ازدواج هم مسئله‌ای بود که در ذهنم خیلی دور بود و با توجه به چیزی که از خودم گفتم فکر می‌کردم حالا کو تا ازدواج برای من هنوز زوده و من بچه‌ام.

بعد از ورود به دانشگاه اعتماد به نفس خوبی پیدا کردم و دیگه ترسم از مسائل کمتر و جرئتم بیشتر شده بود. با همه راحت صحبت می‌کردم و کارهام رو که تا قبل از اون از پدر و مادر توقع داشتم برام راه بندازن خودم انجام می‌دادم. تو سال‌های دانشگاه با یک پسر دوست شدم ولی دوستی خیلی عادی! هیچ رابطه‌ای درش نبود. هر چند حس می‌کردم دوستش دارم و کار داشت به پیشنهاد ازدواج و اینا می‌کشید اما تمومش کردیم چون اونم اخلاقای خوبی نداشت و دیگه بماند.

با همسر آینده‌ام تو یک مهمانی خانوادگی آشنا شدم. همسرم نسبت خانوادگی نسبتاً دوری با ما داشت ولی با این که تو تمام مدت مهمونی‌های مشترک زیادی شرکت کرده بودیم همدیگه‌رو ندیده بودیم و قسمت بود اون موقع ببینیم. کار به آشنایی و صحبت خونواده‌ها کشید و چون از قدیم هم رو می‌شناختن نیازی به شناخت هم نداشتن. این شناخت به اعتماد دوطرفه ما هم کمک کرد. چند ماه نامزد بودیم و بعدم عقد که من هنوز باور نمی‌کردم چون هنوز احساس کوچک بودن داشتم ... شاید تو دلتون بگید می‌خواستی قبول نکنی! جون خودت! اما قبول کردم چون واقعاً ازش خوشم اومد، دوستش داشتم!

تو دوران عقد با این که قرار گذاشته بودیم رابطه کامل نداشته باشیم اما من حتی از نگاه کردن به آلت جنسی همسرم وحشت داشتم و فکر می‌کردم همچین چیزی باید بره تو بدن من؟ اصلاً برای چی؟ میل جنسی داشتم، واقعاً داشتم اما خب از فکر دخول هم می‌ترسیدم. هر دو هم فکر می‌کردیم عادیه. به هر حال که من تا حالا از نزدیک ندیده بودم و گفتیم بعد از شروع زندگی مشترک کم کم عادی می‌شه. غافل از این که کار از همون اول بیخ داشت. قرار بود فقط تمرین کنیم و با بدن هم آشنا بشیم. همسر من هم بچه مثبت، تجربه نداشت که. با خودم فکر می‌کردم حتماً بقیه هم می‌ترسن و حالا کو تا شروع زندگی و خلاصه از شدت ترس و بیزاری از این مسئله هی به اون روش غلط سعی در حذف و کمتر اولویت دادن بهش داشتم. همسرم هم می‌گفت حالا رفتیم خونه خودمون بعداً تمرین می‌کنیم درست می‌شه. اونم که نمی‌دونست. اینم بگم که از بارداری ناخواسته هم وحشت داشتم و این وحشتم باعث شده بود از همون اول ازدواج علی رغم اون رابطه خیلی سطحی قرص ضدبارداری مصرف کنم، و حتی موقع رابطه این ترس تا جایی بود که با وجود قرص خوردن کاندوم هم استفاده می‌کردیم! و به اندازه یک میلیمتر هم دخول نداشتیم...همسرم رو پس می‌زدم و گریه می‌کردم...اونم زجر می‌کشید و دلش برام می‌سوخت فقط ترس و ترس و ترس، و تازه سر هر ماه وحشت داشتم که با همه اینا پریود بشم یا نه!! باورنکردنیه ولی باور کنید لطفاٌ. الان که فکرش رو می‌کنم به نظرم خنده‌دار میاد اما واقعاً ترس داشتم. یک طبقه بالای خونه پدر و مادرم خالی بود و ما بیشتر مواقع اونجا بودیم و با وجود راحتی و تنهایی نتونستیم اون رابطه اولیه رو برقرار کنیم.

فکر کردم مشاور برم. یه مشاوره قبل از ازدواج و شروع زندگی و این حرفا. مشاور گفت این‌ها ترس‌های مَرَضیه و باید درمان بشه باید چند جلسه بیاین اما در مورد واژینیسم هیچی نمی‌دونست. نتیجه‌ای نداد. ضمن اینا همش هم فکر می‌کردم پرده‌ بکارتم پاره‌است. بیخودی بیخودی چون هیچ رابطه‌ای قبل از ازدواج حتی سطحی هم نداشتم! اما ترس و استرسش باهام بود می‌نشستم با خودم فکر می‌کردم که لابد من فلان موقع اونجوری ورزش کردم یا شیلنگ آب رو با فشار گرفتم اونجام پس پرده‌ام پاره شده! جالبه به همسرم که ‌گفتم می‌گفت خب شاید هم اصلاً پرده نداشته باشی من یه مطالبی خوندم و می‌دونم بعضی از دخترها پرده ندارن و یا فرمش طوریه که به نظر نمیاد عزیزم این که مسئله‌ی مهمی نیست. اون شناخت طولانی که بین خونواده‌ها بود باعث شده بود اعتماد کامل بین ما باشه و حتی همسرم دعوام می‌کرد که با چنین موضوع پیش‌پا افتاده‌ای خودم رو استرس می‌دم. اما همه اینها داشت ناخواسته باعث سردی روابط ما می‌شد... یه بحث‌هایی هم پیش اومد اما نذاشتیم هیچکس بفهمه بین خودمون دوتا بود و داشتیم داغون می‌شدیم.

همون موقع‌ها گفتم دکتر زنان هم برم. یکشون اسم و رسم‌دار و اون یکی رو همینجوری نزدیک خونه پیدا کردم. اون بهم گفت نه بابا نترس ترس نداره واژنم رو برای پرده بکارت بررسی کرد (من از شدت ترس و بیزاری پاهام می‌لرزید و جیغ می‌زدم هر چند اسپکولوم در کار نبود معاینه معمولی چون بهش گفتم باکره‌ام، البته احتمالاً باکره‌ام، چون حتماً خودبه‌خود پاره شده!!! بیمار بودم واقعاً!! ). گفت پرده‌ات سالمه و از نوع معمولیه و نترس همه اولش می‌ترسن. اون خانم دکتر معروفه هم خوشبختانه فهمید باکره‌ام و اسپکولوم به کار نبرد، اما مثل قصاب واژنم رو خیلی خونسرد نگاه کرد و حتی گفت اگر از اول بترسی به رابطه سطحی عادت می‌کنی و این بد می‌شه برات. ترس نداره که. همه همینن! بعد هم گفت پرده‌ات یه مقدار عقبه و ضخیمه احتمالاً بار اول یه مقدار خونریزی و درد داری اما اگر همسرت یواش بره جلو مشکلی نیست و بالاخره پاره می‌شه. اولش تحمل کن. منو می‌گین... استرسم ده برابر شد و بدتر شد. زنیکه بی‌سواد وحشی... دیگه هرگز نرفتم پیشش.

همون موقع‌ها دیگه رفتیم خونه خودمون. این روال ادامه داشت و هر دو زجر می‌کشیدیم اما همسرم طفلک هی می‌گفت حالا بیشتر تمرین می‌کنیم درست می‌شه. اون بیچاره کارش طوری بود که بیشتر مواقع تا دیروقت سر کار بود و منم دو روز دانشگاه بودم و کارم هم پاره وقت بود. اینا رو مغتنم می‌دونستم که از رابطه جنسی فرار کنم و می‌ذاشتم به حساب وقت نداشتن. غافل از این که شوهرم که آدم تودار و کم حرفی بود داشت از درون داغون می‌شد و خودم هم با این که نشون نمی‌دادم، اما همش فکر می‌کردم اینایی که ازدواج می‌کنن و سریع حامله می‌شن چه کار می‌کنن؟ بهشون غبطه می‌خوردم و ازشون متنفر بودم که چرا اونا بلدن و من نه؟ قرص خوردن رو قطع کردم چون از اثرات سوء قرص ضدبارداری زیاد شنیدم. فقط کاندوم. ترس از حاملگی به مرور در من کمرنگ‌تر می‌شد اما وحشت از رابطه جنسی، نه. از ازدواج بیزار شده بودم. هر جا می‌رفتم از ازدواج بد می‌گفتم. به جایی رسیده بودم که همسرم رو متهم می‌کردم می‌گفتم تو عرضه‌شو نداری بلد نیستی بقیه حتماً بلدن چه کار کنن. عقلم به جایی نمی‌رسید و اونم همین‌طور. اونم بعضی وقت‌ها عصبانی می‌شد و یه چیزایی می‌گفت اما بیشتر مواقع که وحشت و تپش قلب منو می‌دید دلش برام می‌سوخت و خلاصه همش می‌سوختیم و می‌ساختیم. به هیچکس نگفته بودیم، حتی به دوست‌های نزدیکم. هیچکس نمی‌دونست. شب‌های بدی داشتیم...

سه سال گذشت و همچنان هیچی. از لحاظ روحی هیچکدوم وضع خوبی نداشتیم. یک بار که با یکی از دوست‌های دوران تحصیل خارج از کشورم صحبت می‌کردم بحث به تامپون و فنجان قاعدگی (یا قیف قاعدگی که به جای تامپون استفاده می‌شه و کلی از مزایاش می‌گن) رسید و اونم گفت چه چیز جالبی باید باشه دوست دارم امتحانش کنم. من که از فکر کردن بهش هم چندشم می‌شد (چون در واژینیسم نسبت به ورود هر چیزی به واژن واکنش منفی و تنفر دارید) گفتم واااای من حتی از فکر کردن بهش هم چندشم می‌شه چه طوری یه وسیله فرو می‌کنی تو بدنت و من از تامپون هم متنفرم اونجا هم که بودیم استفاده نکردم. با تعجب نگاهم می‌کرد هرچند قبلاً هم واکنش‌های اینجوری ازم دیده بود. گفت می‌دونی چیه، تو باید پیش سکسولوگ (سکس تراپیست) بری. تو یه مشکلی داری. در مورد رابطه‌ام البته هیچی نمی‌دونست و منم که به هیچکس هیچی نمی‌گفتم.

حرف دوستم برام اول بی اهمیت بود اما اومدم خونه و رو اینترنت سرچ کردم سکس تراپیست و به چند تا اسم تو تهران رسیدم. با توجه به نزدیکی مسیرش دکتر راحله امانی رو انتخاب کردم. متخصص سکس تراپی از ایتالیا. به همسرم گفتنم و گفت برو ببین این دکتر چی می‌گه. رفتم پیشش و تا شروع به صحبت کردم لبخندی زد و گفت تو واژینیسم داری! خلاصه برام یه مقدار توضیح داد و گفت در واژینیمسم ماهیچه‌های واژن و کف لگن انقباض غیرعادی دارن و از ورود جسم خارجی جلوگیری می‌کنن، مثل این که مثلاً ما موقع پرواز پشه و مگس جلوی صورتمون چشم‌هامون رو ناخودآگاه می‌بندیم اینم مثل همونه که باید با یک سری تمرینات به حالت نرمال برش گردونیم... ازم سؤالاتی در مورد سوابق و گذشته‌ام و این چیزا پرسید و یک سری تمرین اولیه انبساط انقباض عضلانی بهم داد و یک سری تمرین اولیه دیگه که باید با همسرم انجام می‌دادم. گفت اگر درست پیش بری ظرف حدود یک ماه تا چهل روز حل می‌شه و گفت ده روز دیگه بعد از انجام تمرینات با همسرت بیا. باور نمی‌کردم. اومدم خونه و واژینیسم رو به فارسی و دوتا زبان دیگه که بلدم سرچ کردم و تازه فهمیدم چیه. تجربیات دخترهای مختلف دنیا رو خوندم و دیدم خیلی‌ها تو دنیا این مشکل رو دارن و من تنها نیستم.. بالاخره یکی فهمید من چه مرگمه...

اون موقع نزدیکای ماه رمضون بود و من و همسرم هر دو روزه می‌گیریم. هر موقع بهش می‌گفتم بیا تمرین گفت بذار بعد از ماه رمضون انجام می‌دیم عزیزم. تا 8 و 9 شب سر کار بود و می‌اومد خسته، منم وقتی دیدم براش زیاد مهم نیست از خدا خواسته از موضوع فرار می‌کردم و گفتم حالا هر موقع خواست وقت می‌ذارم درست می‌شه. مسئله به اون مهمی رو پشت گوش انداخیتم. از اول مهر رفتم سر کاری که یه کم وقت گیر و خسته کننده بود و دانشگاه هم داشتم. ول کردیم و ول کردیم و مقصر هم هر دو بودیم. تا رسید به بهار سال بعد که دیگه همسرم کم کم اعصابش به هم ریخته بود و به جنون رسیده بود. دعوا داشتیم. می‌گفت دیگه تحمل ندارم می‌خوام تنها زندگی کنم. سرد شده بود باهام. بیا آروم از هم جدا شیم و تو برگرد خارج تحصیلت رو ادامه بده. من زندگیم رو دوست داشتم و وحشت کرده بودم. خونواده‌ها آشنا بودن و مشکلی هم بینشون نبود همه چی عالی اما ما داغون بودیم.

نمی‌دونستم چی کار کنم. بهش بیشتر محبت می‌کردم ولی هیچ تأثیری نداشت. می‌گفت تو به خواسته‌های من اهمیت نمی‌دی. تو که بلد نیستی اصلاً چرا ازدواج کردی و این حرف‌ها... جر و بحث‌های بی‌پایان.. در مورد همه چی. به اینجا رسید که گفت چرا درمان رو ادامه ندادی؟ چرا پشت گوش انداختی؟! منم می‌گفتم تو همکاری نکردی یادته هر بار گفتم تمرین گفتی بعداً بعداً؟ گفت باشه تو باید پیگیری می‌کردی مشکل اصلی از تو بود...یه جورایی راست می‌گفت ولی من واقعاً به حمایت احتیاج داشتم بدون اون نمی‌شد. همسرم حال خوبی نداشت بعد از چهار سال رابطه جنسی ناکام مشخص بود که دیگه تحمل نداره و با وجودی که آدم صبوریه اما دیگه واقعاً داغون بود..شاید بشه بهش حق داد...منم که حالم گفتن نداشت.

قرار شد دوباره برم دکتر. تیرماه پارسال بود که رفتم و دکتر باهام دعوا کرد که چرا یک سال به تعویق انداختی و دوباره شروع کردم.

دیگه اون دوستم که اولین بار مشکلم رو بهش گفتم هم در جریان بود. بهم روحیه می‌داد و باهاش درد و دل می‌کردم. تنها کسی بود که می‌دونست. جلسات رو مرتب می‌رفتیم و دکتر با هر دومون صحبت می‌کرد اما همسرم دیگه همسر سابق نبود و محبتی نداشت و کوتاه نمی‌اومد. تا شهریور بهم فرصت داده بود و من علاوه بر استرس خودم استرس وقت و بداخلاقی و سردی همسرم رو هم داشتم. دکتر می‌گفت باید یاد بگیری از بدنت نترسی و اولش گفته بود باید دوباره تو آینه به واژنت نگاه کنی که من دو ثانیه بهش نگاه کردم و تموم! بعد از تمرین‌های انبساط و انقباض تمرین ورود انگشت بود که من از شدت بیزاری و تنفر به تعویق می‌انداختمش و کم انجامش می‌دادم. در همین حین دکتر فهمید که پیشرفتم کنده و گفت باید اراده کنی. از اینجا فقط خودتی. اگر زندگیت رو دوست داری یالا! به همسرم گفته بود که اگر حین این تمرین پرده‌اش پاره شه مشکلی نداری که اونم گفته بود نه.

به توصیه دکتر باید با ژل لوبریکانت انگشتم رو داخل می‌کردم. رفتم دستکش پزشکی جنس خوب خریدم که با اون انجام بدم که دکتر که فهمید گفت اینم می‌شه اما تو باید با انگشت خودت حسش کنی. اون موقع من پرده‌ام رو دیگه فراموش کرده بودم. گریه می‌کردم و وسط اشک‌هام انگشتم رو به واژنم فشار می‌دادم تا تو بره تا این که بالاخره بعد از چند بار تمرین وارد شد...از شدت ترس و خوشحالی جیغ می‌زدم و اشک می‌ریختم. البته حس چندش هم داشتم ولی خب دیگه داشت درست می‌شد...

تمرین با همسر به اینجا رسید که من باید روی بدنش قرار می‌گرفتم و خودم آلت رو به دست می‌‌گرفتم و به واژنم می‌مالیدم. یه عالم ژل می‌مالیدم و سعی می‌کردم. اونم صبوری می‌کرد و خودش رو در اختیار من قرار داده بود اما بی احساس بود...نمی‌دونید چه روزهای سختی بود...گریه می‌کردم و سعی می‌کردم. اختیار با خودم بود چون آلت دست من بود و من رو بودم. باید حلش می‌کردم. وقت نداشتم. آلت رو که به ورودی واژنم فشار می‌دادم یه مقدار درد و سوزش داشت به خاطر منقبض بودن بیش از حد ماهیچه‌های واژنم و به خاطر پرده‌ام بود که من به طرز عجیبی فراموشش کرده بودم و دکتر هم هیچی نمی‌گفت درباره‌اش. شاید عمدی بود. گاهی به طلاق فکر می‌کردم اینقدر که از این تمرین بدم می‌اومد گفتم جهنم نمی‌خوام دیگه...به دکتر گفتم اصلاً سکس نمی‌خوام! چه لذتی داره آخه! همش زجره! درد داره! یعنی چی برای چی من با خودارضایی راضی‌ام اصلاً و خلاصه از این حرف‌ها...اونم لبخند می‌زد و می‌گفت بعد که درمان شدی یه حالی بکنی با همسرت...یه لذتی می‌بری... اون موقع می‌بینمت...

تمرین‌های دونفره ادامه داشت و همچنان من روی همسرم قرار می‌گرفتم و خودم انجامش می‌دادم. بالاخره یک بار که در حال انجامش بودم و کمی درد و فشار هم داشت (خیلی کم بود باور کنید همش به خاطر انقباض بیش از حد و ترس زیاد بود. نترسید اصلاً) یک دفعه حرصم گرفت و محکم فشارش دادم. گفتم نهایتش می‌میرم. در حال فشار آوردن بودم که یک دفعه حس ادرار کردم و به همسرم گفتم می‌رم دستشویی. روی دستشویی نشستم و یک دفعه دیدم ورودی دستشویی خون ریخته ...ادراری در کار نبود...به زیرم نگاه کردم و دیدم داره مثل آبشار ازم خون می‌ریزه...جیغ می‌زدم و همسرم رو صدا می‌زدم اونم اومد گفت چی شده...تا ورودی دستشویی خون ریخته بود...فکر کردم نکنه پرده‌ام پاره شده؟ همسر همونطوری بی احساس گفت کدوم پرده؟ اصلاً داخل نرفت. لابد پریود شدی. باور نمی‌کرد پرده‌ام باشه. اما تا پریودم مونده بود و رنگ خون هم قرمز و شفاف بود با خون قاعدگی متفاوت بود.

قلبم تندتند می‌زد.. از طریق و‌ا‌یبر برای دوستم نوشتم چون هیچکس دیگه‌ای برای درد و دل نداشتم. اونم گفت حتماً پرده‌ات پاره شده برو دکتر ببینه و نترس. داری پیشرفت می‌کنی.

استرس داشتم. هیچی میلم نمی‌شد. تمام مطب‌ها و بیمارستان‌های نزدیک رو زنگ زدم تا بالاخره یک وقت دکتر عصر همون روز بیمارستان بهمن گیر آوردم. کلاس نقاشی داشتم بعدازظهر و کلاسم رو دوست داشتم اما باید می‌رفتم دکتر.

عصر شد و رفتم کلینیک پزشکان بیمارستان و با کلی ترس و استرس انتظار کشیدم تا بالاخره رفتم تو و برای دکتر تعریف کردم. یک خانم دکتر جوان با چهره آرام و صبور که تا شروع کردم حرف بزنم فهمید واژینیسم دارم و منو خیلی خوب درک کرد و از درمانم پرسید که پیش کی می‌رم و چی کار کردم. خیلی تعجب کردم چون از بین چند تا دکتری که رفته بودم این اولین نفری بود که می‌دونست واژینیسم چیه!

بهم گفت اصلاً نترس و آروم دراز بکش روی تخت معاینه و من هر کاری بخوام شروع بکنم قبلش بهت می‌گم. هر کاری می‌خواست بکنه و انگشتش رو هر جا که می‌خواست بذاره بهم پیشاپیش می‌گفت که باعث آرامشم شد. یادم اومد که یک میله نازک دراز هم دستش بود. البته من همچنان ترس داشتم و پاهام می‌لرزید و تو چشمام اشک بود اما دکتر کاملاً متوجه بود. آروم و با احتیاط خیلی ملایم بررسی می‌کرد. واقعاً به همچین دکتری نیاز داشتم.. وقتی خوب نگاه کرد گفت پرده‌ات از یک قسمت پاره شده و از نوع حلقوی بوده. من با تعجب گفتم ولی خانم دکتر بهم قبلاً گفته بودن پرده‌ات ضخیمه . عقبه و اینا، بعد هم می‌گن پرده حلقوی درد نداره من یه مقدار درد حس کردم و اون همه خون! اونم لبخند زد و گفت اینقدر که ماهیچه‌هات منقبض بوده! بعد هم بهم گفت آفرین دختر پیشرفت خوبی داشتی. چند دفعه آینده که امتحان کردی ممکنه خیلی کم در حد یکی دو قطره خون بیاد و بعدش تمومه.. تو موفق شدی...

اعتماد به نفس بالایی پیدا کردم و از مطب بیرون اومدم و به همسرم زنگ زدم و گفتم و دیگه همچنان تمرین‌ها رو ادامه دادیم تا دفعه بعدی که دیگه تقریباً کامل وارد شد. (بعد از از بین رفتن پرده دخول خیلی راحت‌تر شد) وقتی که برای بار اول وارد شد از خوشحالی گریه می‌کردم. همسرم اینقدر حالش عوض شده بود که باور نمی‌کردم. بعد از ماه‌ها داشت به من لبخند می‌زد و منو عزیزم خطاب می‌کرد...نمی‌ذاشت از روش بلند شم می‌گفت دارم لذت می‌برم توروخدا بمون..!

یادمه بار دومی که داخل شد و من تونستم در حالی که آلت کامل داخل واژنم بود بشینم روی همسرم دوتایی دنبال اون آلت می‌گشتیم که کجاست! واقعاً باور نمی‌کردیم داخل رفته باشه! از یادآوریش خنده‌ام می‌گیره و اشک می‌آد تو چشم‌هام...

جلسات سکسولوژی رو ادامه دادیم و دکتر گفت دیگه تمومه و دو جلسه بیشتر نمونده و کلی بهم تبریک گفت و گفت تازه عروس شدی!
پروسه درمان من حدوداً ۴۰ روز طول کشید، شاید هم کمی بیشتر.



دکتر‌ تو جلسات بعدی یک سری توصیه‌ها کرد و دیگه آروم آروم با احتیاط ادامه دادیم و تا الان که باهاتون صحبت می‌کنم پوزیشن‌های زیادی رو امتحان کردیم و همشون جواب می‌دن و دیگه نمی‌ترسم. تا ماه‌ها باور نمی‌کردم...

البته چند وقت پیش که برای معاینه مشکل قارچی رفتم پیش همون خانم دکتر نازنین و می‌خواست اسپکولوم بذاره کمی می‌ترسیدم و استرس داشتم آخه تجربه دخول وسیله نداشتم اونم به همون شیوه ملایمش بهم آرامش داد و گفت من حواسم هست و هر کار می‌خواست بکنه یکی یکی بهم می‌گفت و اسپکولوم هم راحت وارد شد و دکتر هم گفت خیلی عالیه. خیلی خیلی ازش ممنونم کسی اگر خواست اسمش رو می‌گم و واقعاً از دکتر امانی سکس تراپیستم هم ممنونم که به زندگی برم گردوند، و البته دوست خوب و مهربونم که اگر توصیه‌های اون نبود نمی‌دونم چی می‌شد.

این مسئله رو دوباره یادآوری کنم که من میل جنسی خوب و حتی گاهی زیادی داشتم و کسی که واژینیسم داره لزوماً بی‌میل و سرد نیست فقط ماهیچه‌های واژنش انقباض غیر ارادی دارن که موقع ورود جسم خارجی بسته می‌شن باید اون مشکل رو حل کنه.

ببخشید که از حوصله بردمتون اما واقعاً با توجه به استرس‌هایی که کشیدم دلم می‌خواست همه چیز رو بگم تا کسی اگر این مشکل رو داره استفاده کنه و ناراحتی نکشه و مشکلش هم زود زود حل بشه. دوستانی که این مشکل رو دارید، به خدا ترسوتر از خودم ندیدم...من تونستم، شدنیه، باور کنید! 



راستی ممکنه یه عده شنیده باشن که یکی از شیوه‌های جدید درمان واژینیسم تزریق بوتاکس هست. به دوستانی که در مورد بوتاکس شنیدن و بهشون گفته شده بگم که یک بار یک دکتر زنان چند سال پیش اینو بهم گفت و توصیه کرد که برم بیمارستان امام خمینی این روش تازه اونجا اومده و با بوتاکس مشکلم درست می‌شه. اما اسمی از واژینیسم و شکل مشکل من نبرد و منم طبق معمول پشت گوش انداختم.. بعداً وقتی اینو به دکتر امانی گفتم گفت بله اینا درمان‌های موقتی هست و مشکل رو از ریشه حل نمی‌کنه. چون تزریق بوتاکس ماهیچه‌های اون قسمت رو بی‌حس می‌کنه و تو متوجه دخول نمی‌شی اما ترس باهات هست و لذت نمی‌بری، و به علت این که اثر بوتاکس بعد از یک مدت از بین می‌ره اون ترس و مشکل انقباض ماهیچه‌ها که فرمانش از مغز صادر می‌شه به قوت خودش باقی می‌مونه. گفت فقط با همین تمرینات حل می‌شه. من ازش می‌خواستم برام قرص اعصاب و آرام‌بخش تجویز کنه اما تأکید کرد که هیچی لازم نداری جز اراده و تمرین.

موفق باشید

 

۱۳۹۵/۴/۱۱ ۱۴:۰۶:۴۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۴/۲۰ ۲۰:۳۹:۵۸

سلام ،سحرم (مستعار سایت مینو جان) متولد 67،ساکن تهران، با توکل بخدا و کمک دوستان ماماسایت بانوی 234 درمان واژینیسموس شدم وبرام جالبه که عدد 2،3،4به ترتیب کنار همه و این عدد از امروز عدد زندگی من و همسرمه!

من شهریور سال 94 ازدواج کردم و بعد از شب عروسیم جز یه رابطه نیمه که باعث از بین رفتن پرده بکارتم شد رابطه ایی با همسرم نداشتم هر بار که خواستم رابطه داشته باشم بشدت میترسیدم و درد داشتم دیگه حتی مثل شب اولم نمیتونستم سر آلت رو هم داخل کنم، دکتر رفتم ژل داد و گفت ریلکس باش امتحان کردم ولی موفق نشدم دوباره مراجعه کردم گفت واژینیسموسه و باید به روانشناس مراجعه کنی با حالت بی تفاوتی که گفت خیلی ناامید بودم اصلا نمیدونستم واژینیسموس چیه تا اینکه خیلی اتفاقی با ماماسایت آشنا شدم و دی ماه تونستم عضو بشم یه مدت تمرین کردم ولی کاملا سر سری مثلا با انگشت کوچیکم یا با هویجanim2-sadچون نا امید بودم تمرین رو رها کردم تا عید، وقتی دیدم تحت فشار روحیم و ممکنه بعدها مشکلم جدی بشه دوباره برگشتم به سایت و از طریق ایمیل با مریم جون ارتباط داشتم و صحبتهای دوستان رو تو سایت دنبال میکردم و هرکی با نو میشد انگیزه میگرفتم و شاید غبطه که میشه منم یه روز بهم تبریک بگن؟ رویا بود برام! 

بخاطر شرایط کاری همسرم تمرینامو سریع انجام نمیدادم ولی مطمئنم اگه یک هفته دایم تمرین میکردم مشکلم حل میشد، یکماه تمرین کردم و آماده اقدام بودم ولی پریود شدم توی دوران پریودیم متاسفانه کگل کار نکردم و بعد پریودی 9روز درگیر جابه جایی منزل بودم تا اینکه به همسرم گفتم ببین میخوام ببینی دیلاتور سایز 13ابتدا و 13ونیم انتها رو چطور وارد میکنم و بدونی که تلاش کردم انجام دادم و اونم خوشحال شد گفت میشه منم انجام بدم؟ امتحان کردیم و شد با اینکه 15روز از تمرین و کگل دور بودم شد! البته هنوز حس ادراری دارم که مریم جون میگه طبیعیه و با کگل زیاد رفع میشه!خداروشاکرم که تونستم همسرمو خوشحال کنم و شرمنده آینده ام و همسرم نباشم! آرزو میکنم همه درمان بشن و امید داشته باشن چون بآور و امید استارت اولیه درمانه! هیچکس به اندازه من نا امید نبوده و درمان رو رویا نمیدید امیدوارم همه کسایی که کمک کردن مریم، سلما،و خانم خیابانی و همه دوستانی که انگیزه میدن اجر و پاداش بزرگی نزد خداوند داشته باشن و خداوند خوشبختی و تن سالم عطا کنه به همه این عزیزان! anim2-thanks

یا حق

۱۳۹۵/۴/۱۱ ۰۳:۱۳:۰۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۲۲ ۱۷:۵۸:۴۸

سلام دوستان من الهام هستم ساکن تهران بیست و هفت سالمه و با خوشحالی اومدم تعریف کنم که چطور شد که شدم بانوی 235 انجمن درمان واژینیسموس سال هزارو سیصدو نودو پنجanim2-4d564ad6

من و همسرم بعد سه ماه که از عقدمون میگذشت در شهریور نودو سه ازدواج کردیم یه مراسم عالی و شب به یاد ماندنی...همون اول با هم توافق کرده بودیم که دخول رو بذاریم برای وقتی هر دو آماده و آروم بودیم.پنج ماه از ازدواجمون میگذشت ولی من هنوز نمیتونستم اجازه نزدیکی به همسرم بدم رابطمون در حد معاشقه بود...همسرم ناراضی نبود و فقط بهم میگفت که پیش یه دکتر زنان برم برای معاینه میترسید که پرده من از نوعی باشه که من خیلی درد بکشم و نیاز به جراحی و برداشتن داشته باشه بهم گفته بود تا نرم معاینه و خیالش راحت نشه اقدامی نمیکنه و واقعا هم نکرد تا اینکه عید شد و من دیدم همسرم همچنان روی حرفش هست از دکتر رفتن واهمه داشتم و خجالت میکشیدم بگم من هنوز باکرم ولی به خاطر همسرم رفتم دکتر...با هر بدبختی بود گفتم دخول نداشتم دکتر هم یه نگاه عجیبی بهم کرد و گفت چرا دخترجون نازت زیاده؟؟گفتم نه اول میخام نوع پردمو بدونم اونم گفت خیلی ضخیم و اساسیه اقدام به نزدیکی کردین و نشده؟گفتم نه اقدام نکردیم دکترم گفت برو اقدام کن یه ژل و آرامبخشم داد بهم و گفت اگه خون ریزیییی و درد شدید داشتی هر زمانی بود بیا اینجا!!!این حرفش ترس منو خیلیییی بیشتر کرد...اومدم خونه و همون شب قرص آرامبخشمو که داده بود خوردم و گفتم اقدام کنیم ولی مگه میشد؟به طرز عجیبی میترسیدم...میخاستم ولی نمیشد میلرزیدم و اشک مثل سیل از چشمام راه میفتاد بدون اینکه حتی آ.لت به واژنم برخورد کنه...ینی اصلا دردی نداشتم فقط میترسیدم و خودمو جمع میکردم...همسرمم خیلی دل نازک و مهربونه با دیدن اشکای من بغلم میکرد و میگفت اصلا نمیخام...و این اتمام رابطمون میشد...بارها و بارها همین قضیه برامون پیش اومد یکبار به همسرم گفتم به اشکهای من توجه نکن تمومش کن فقط دارم عذاب میکشم...اونم بنا به حرف من یک فشار نسبتا کم داد ولی نتیجش برخورد آ.لتش با یه دیوار گوشتی بود...اصلا راهی به داخل وجود نداشت که نداشت...حالا دیگه یک سال و نیم از ازدواجم میگذشت مادرها و فامیل یکی درمیون سراغ بچه رو ازمون میگرفتن ولی ما هنوز تو خان اول بودیم...ناگفته نمونه من خیلیییی کم تن به اقدام میدادم چون باید مطمئن میشدم که فردای شب اقدامم جایی دعوت نباشم و سر کار نرم و تعطیل باشه کسی مهمون نیاد خونمون چون فکر می کردم قراره درد زیادی بکشم و کلیییی خون ازم بره و بیفتم یه گوشه...اونوقت اگه کسی منو میدید تابلو میشدم و آبروم میرفت...با خودم میگفتم اگه کارم به بیمارستان بکشه چییییی...

دی ماه 94 بود که همسرم این سایت و لینک مقاله واژینیسموس رو برام برستاد همشو خوندم و فهمیدم من تنها نیستم و خیلیا مثل من هستن ولی انجمن رو پیدا نکرده بودم یه سوال پرسیدم از خانم خیابانی بعد دو روز که دیدم جوابش نیومد از اینجا هم نا امید شدم.(بماند که یک هفته بعد جواب سوالم به ایمیلم فرستاده شده بود ولی من که انتظار جواب نداشتم نرفتم سر بزنم و ندیده بودم پاسخ خانم خیابانی رو وسطای دوره درمانم تو انجمن پاسخشون رو دیدم.)

به همین منوال گذشت تا اینکه نه فروردین دوباره تو این سایت دنبال چاره گشتم و اتفاقی تاپیک انجمن درمان رو دیدم وارد شدم صفحه اولش و راه درمان رو دیدم و خوندم...و پیام دو تا از بچه هایی که اونجا درمان شده بودن...مصمم شدم که اگه اونا تونستن منم امتحان کنم...تو سایت عضو شوم با نام کاربری زندگی...شروع کردم به تمرین...کگل رو یاد نگرفته رفتم سر دیلاتور اول...عجله داشتم زودتر تموم بشه اواسط اردیبهشت ماه تولد همسرم بود میخاستم درمانم کادوش باشه اما درمانم تکمیل نشد تا تولدش...ضمنا بگم که همسرم فوق العاده با هام همکاری میکرد و اصلا نمیذاشت عجله کنم هولم نمیکرد...به همون معاشقه و شیطنت من حین عشق بازی دلخوش بود ولی من جیگرم از دورن میسوخت...خرداد ماه هم سالگرد عقدمون بود گفتم تا اون دیگه تموم میکنم اما بازم درمانم تکمیل نشد دیلاتورای سایز آخرم روند کار رو کند کرده بودن تیرماه شد و هم سالگرد عقدم گذشت و هم تولدم و من هنوز موفق نشده بودم...غمگین بودم...دوستایی که بعد من درمانشونو شروع کرده بودن موفق شده بودن ولی من نه...روند درمانم خوب بود ولی کند بود...تا اینکه بالاخره در نهم تیر ماه بعد تمرین با آخرین سایز دیلاتورم دلو زدم دریا و رفتم اقدام و در کمال ناباوری موفق شدم...چه لحظه ای بود باورم نمیشد...باورم نمیشد...خودم دیدم که آ.لت کامل داخل واژنمه بدون هیچ دردی راحت بودم...اشک میریختم و رضایت رو تو چشمای عاشق همسرم میدیدم...موفق شده بودم اون حس خوب رو به همسرم هدیه کنم...دیگه حسرت بانو های دیگه رو نمیخوردم چون خودم بانو شده بودم...بدون درد و خون ریزی...

فرداش هم افطار دعوت بودیم.صبحشم مجبور شدم با مادرم جایی برم و هیچ مشکلی هم نداشتم برعکس تصورات اشتباهم...

فقط و فقط مطمئنم هر کس این مشکل رو داره و این خاطره منو میخونه باید اراده کنه و تمریناتشو درست و بی وقفه انجام بده و به سلما و مریم عزیز و این راه اطمینان کنه...قطعا موفق میشه فقط شروعش اراده میخاد...بگو یاعلی  دوست خوبم منم مثل تو بودم حتی فکر اینکه یه مو بره تو واژنم میترسوندم چه برسه به آ.لت ولی با تمرین شد و تونستم و الان با خودم میگم کاش زودتر دست به کار میشدم و این لحظات زیبا و عاشقانه رو از خودم و همسرم دریغ نمیکردم...ولی بازم خدارو شاکرم که راه درمان رو بهم نشون داد...

خدایا هزاران مرتبه تو را سپاس...

به امید موفقیت تک تک شما...یاحق

۱۳۹۵/۳/۲۳ ۱۴:۳۵:۵۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۲۱ ۰۱:۲۸:۳۹

چند مورد هم در مورد مشکلی به نظرم اومد خوبه بگم.

1- من اصلا موقع برداشتن پرده و ... خونریزی نداشتم. واسه همین همش فکر میکردم پرده دارم که هنوز خون نیوده. فقط موقع عقدمون که رابطه سطحی داشتیم دو بار پشت سر هم آلت همسرم به ورودی واژنم برخورد کرد درد شدیدی گرفت و بار اول خیلی کم خون اومد و بار دوم وقتی از جا بلند شدم لباس زیرم کامل خونی شد. اما بعد دو سال که رفته بودم دکتر زنان گفت پردت سالمه با اینکه این موضوع خون اومدن رو هم بهش گفته بودم. حالا نمیدونم دکتر درست تشخیص نداده بود یا پرده من از نوعی بود که خونریزی نداشت چون بعد اونبار هیچوقت تو دخول و تمریناتم هیچ خونی ندیدیم. و بنظرم پرده ها فرق دارن بعضیا زیاد خونریزی دارن بعضی ها کمتر و بعضی هم ندارن.

2-منم از همین حرفایی که مرد دوست داره خودش پرده رو بزنه و ... خیلی شنیدم و یبار تو انجمن هم گفتم اما بنظرم همه مردها اینطوری فکر نمیکنن و اصل اینه که زن اولین ارتباطش با شوهرش باشه که اینو از خانم خیابانی شنیدم.

3- آلت مرد خیلی راحت تر از دیلاتوره و واقعا خیلی راحت میشه رابطه داشت فقط باید تمریناتو درست انجام داد و نا امید نشد.

4- خیلی از آقایون تحمل این مشکل همسرشونو نمیکنن و اذیت میکنن. پس خانومای در حال تمرین  باید از همسرانتون قدردانی کنین.

5- منم در حین تمرین گاهی سوزش میگرفتم یا گاهی سخت داخل میرفت و حتی دو سه روز تمرینم عقب میفتاد. پس اگه این اتفاقا براتون افتاد نگران نشین.

6-من هیچوقت نتونستم خودم دیلاتور رو وارد کنم و هر بار همسرم وارد میکرد خودش هم حرکت میداد.

7-توکل به خدا و دعا رو در حین تمرین فراموش نکنین.

۱۳۹۵/۳/۲۳ ۱۴:۰۲:۰۵
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۲۱ ۰۱:۲۸:۳۹

سلام به همگی. من ارکیده هستم نزدیک 4 ساله که عروسی کردم 7-8 ماه هم عقد بودم. همسر من تو دوران عقد خیلی دوست داشت بعد عروسی زود بچه دار شیم. اوایل عقد بخاطر خجالت یا ترس دراوردن حتی لباس زیر جلوی همسرم برام سخت بود تا اینکه همسرم بهم اطمینان داد تا زمان عروسی رابطه کامل باهام برقرار نمیکنه. متاسفانه نزدیکای عروسی بودیم که تو کلاسم یه خانوم جدید اومد که یه بچه  داشت . من و یکی دیگه از دوستانم عقد بودیم و این دوست جدید اونقدر از اولین رابطه خودش بد گفت که من و اون یکی دوستم (که 30 و چند ساله بود) شدیدا ترسیدیم. و گفت رابطه من اونقدر بد بود که به اندازه یه گاو که سر ببرن خون اومد!!!!!!!!! البته این دوستم آدم قابل اطمینانی نبود و حرفای اغراق آمیز زیاد میزد اما من این موضوعو بعده ها فهمیدم. و متاسفانه اون حرفش شدیدا رو روان من اثر کرد و ترسی به ذهنم انداخت که قابل توصیف نبود. خلاصه اون دوستم ازدواج کرد و بعد 1 ماه بالاخره مشکلش حل شد ولی من تا 2 سال و 4 ماه اصلا نتونستم دخول داشته باشم . و تا مدت ها همسرم اون دوستمو لعنت میکرد که این ترسو به جون من انداخت. بعد از این مدت رفتم دکتر زنان. و ایشون منو معاینه کرد و گفت زدن این پرده که کاری نداره حالا تو نمیتونی یا شوهرت؟  منم ماجرارو گفتم و ایشون بهم پماد لیدوکایین و قرص کلرودیاسپوکساید و پروپانولول داد واسه استرسم. و یه ژل لوبریکنت هم نوشت و گفت برو اگه تا دو هفته تونستی انجام بدی که هیچ اگه نشد بیا پردتو جراحی کنم. من رفتم و تو همون مدت به گفته یه نفر تو یکی از سایتای اینترنتی از لیدوکایین استفاده کردم و روی انگشتای همسرم میزدم و همسرم تک تک انگشتاشو وارد کرد و حتی دو انگشت وارد کرد و بعد همون موقع آلتشو وارد کرد که فقط یه سومش داخل رفت و من که با ورود انگشتان اصلا مشکلی نداشتم با ورود آلت سوزش شدید گرفتم و ازش خواستم خارجش کنه و دیگه ادامه ندادیم . همون شب من پریود شدم و دوره هام که 10 روزس باعث شد دوباره بعد 10 روز ترس پیدا کنم و ادامه ندادم تا 2 سال و 2 ماه بعدش. تو این مدت بدتر هم شده بودم انگار ناامید تر شده بودم . و شوهرم که اونقدر بی انگیزه شده بود که اختلال نعوظ پیدا کرده بود و حتی تو رابطه دیگه مثه قبل انگیزه نداشت و گهگداری هم تو رابطه ها مشکل نعوظ پیدا میکرد منم خیییییلی غر میزدم و بخاطر این موضوع چند بار دکتر اورولوژی فرستادمش. و بیشترشون میگفتن مشکلش روانیه بخاطر مشکل من اینطوری شده. بیشتر از اینکه حرص خودمو بخورم نگران شوهرم بودم و فوق العاده عصبی شده بودم.

بالاخره دست به دامن دعا شدم و یه چله گرفتم که هر روز 133 صلوات هدیه به حضرت عباس (ع) باید میفرستادم تا 40 روز تو همون چله با این سایت آشنا شدم و اوایل خیلی میترسیدم و تمریناتم با انگشتای همسرم بود ولی خیلی کند پیش میرفت چون جنس انگشت زمخته و واقعا اذیتم میکرد . تو همون چله با یه کانال تلگرامی هوادارن آیت الله حق شناس آشنا شدم و دیدم تو اون کانال مردم مشکلات خیییییلی خاصشون با چله معروف زیارت عاشورا آیت الله حق شناس برطرف شده( جزییات این چله و شرایطش رو با سرچ تو نت میشه دید) خلاصه اون چله رو شروع کردم و کم کم ترسم از دیلاتور ریخت و دیگه بجای انگشت همسرم از دیلاتور استفاده کردم تا مشکلم حل بشه. و هر روز اوضاعم بهتر میشد تا اینکه وقتی به سایز 11 دیلاتور رسیدم شوهرم گفت بیا   اقدام کنیم شد شد نشد هم وایمیسیم تا سایز آخر. اقدام کردیم و شد و بالاخره از این مشکل نجات پیدا کردیم.

من تمریناتم رو از23 فروردین امسال شروع کردم و دقیقا 6 خرداد دخول داشتم. تو این مدت دو بار پریود شدم هر بار 10 روز که تمرینم عقب میفتاد. اوایل که فقط با انگشت تمرین میکردم خیلی سوزش میگرفتم و کاهی تمرینم دو سه روز واسه سوزش عقب میفتاد .فقط 10 روز با دیلاتور به صورت مستمر کار کردم که بعد 10 روز مشکلم حل شد.

من موفقیتمو از لطف خداوند و مدد امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) میدونم که راه درمانو برام مشخص کردن. و همینطور تدبیر سرکار خانم خیابانی و انجمن واژینیسموس که نور امید رو در دلم زنده و روشن کردند. از خانم خیابانی عزیز و زحمتکشان انجمن تشکر میکنم و امیدوارم همیشه سالم و خندان باشین و دلتون رنگ غم نبینه. برای دوستان در حال تمرین هم آرزوی موفقیت روزافزون میکنم.

۱۳۹۵/۳/۲۳ ۰۷:۳۶:۰۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۳/۲۷ ۱۵:۲۶:۵۴

سلام خانمهای خوشگل من وقتی عقد کردم از یک هفته بعدش شوهرم اصرار داشت که پرده برداشته بشه ولی من چون بزرگترها میگفتند باید بعد از عروسی باشد من قبدل نمیکردم اونم گفت پس باید زود عروسی کنیم منم قبول کردم چون وضع مالی خوبی داشت یک ماهه برنامه عروسی چیدیم و عروسی کردیم شب عروسی که خیلی خسته بود و تا من اماده بشم خوابید فرداش اقدام کردیم که هیچ معاشقه ای نکرد و رفت سر اینکار من خیلی میترسیدم و اون خیلی عجله داشت درد خیلی بدی بهم وارد میشد هر چی میگفتم یه لحظه صبر کن گوش نمیکرد حس میکردم یه سد دردناکی وجود داره که نمیذاره یکم خون اومد منم که خیلی درد میکشیدم گفتم خونم اومد پاره شد دیگه اونم قبول کرد و دست کشید ولی بچها تو ذهنش میگفته این پردش حسابی نبوده خلاصه چون مراسم پاتختی داشتیم با درد و ناله حاضر شدم و رفتیم ارایشگاه بعد مراسم برگزار شد شبش دوباره اقدام کرد باز بدون پیش نوازی خیلی میترسیدم دوباره درد خیلی شدیدی داشتم و دخول با درد همراه بود و چند قطره خون خلاصه تا چند وقت همینطوری درد داشتم و التماسش میکردم که اروم انجام بده اونروزها مهربون بود اما سه ماهی گذشت شروع میکرد سره هر مسئله کوچیکی تهمت میزد و میگفت اصلا تو پرده نداشتی راستی چون تو دوران عقد با دستش خیلی ببخشید انگولگ میکرد یکم خون اومده بود که رفتیم با خودش دکتر گفت پرده سالمه هروقت که تهمت میزد  میگفتم که دیدی که دکتر گفت سالمه میگفت من حرفه دکتر و قبول ندارم خودم دیدم خون کم اومد خانمها حالا که این خاطرات شما رو خوندم فکر میکنم منم یه واژینیسموس شاید بودم ولی شوهرم بیرحم بود و میدید من هر بار گریه میکنم و خواهش میکنم ولی اون زور داشت و نگهم میداشت و کارش و میکرد خلاصه خیلی شکاک و بدبین بود بدون خودش نمیذاشت حتی خونه مامانم برم سره کار هم میرفت در رو قفل میکرد راستی از نظره ظاهری و هیکلی خوب بودم و بیریخت نیستم ناراحتی اعصابم داشت از یکسال بعد هم کم کم شروع کرد به کتک زدن شدید سره چیزهای بیخودی خانوادتا ناراحتی اعصاب داشتند خلاصه مدام به من میگفت تو نذاشتی من پردت رو خوب بفهمم من همبشه عقده دارم موقع نزدیکی خیلی بیرحم و وحشی و بداخلاق بود و حتی ببخشید از مقعد خیلی زیاد نزدیکی میکرد و عذابم میداد وحشتناک درد داشت حتی تو بارداری هم با فشار زیاد و با بیرحمی اینکار رو میکرد و از مقعد هم تو بارداری انجام میداد انقدر فشار به رحمم و واژنم میاورد و البته سره چیزای بیخودی کتکمم هم خیلی میزد بخصوص اینکه با هم سره کار هم میرفتیم خیلی گیر میداد دوست نداشتم اصلا سره کار برم ولی مجبورم میکرد و بلاخره بچه نازنینم از دستم رفت و تو پنج ماهگی سقط شد دیگه از سکس واهمه داشتم چون این همه در خدمتش بودم ولی به خاطره همون اول که گفتم راضی نبود بلاخره با یه دختره دوست شد و یه روز که من سره کار بودم اوردش خونه و اونکار رو کرد و خیلی هم خون اومده بود چون من اومدم خونه اثارش همه جا بود دیگه تحمل نکردم البته دوبار قهر کرده بودم ولی قسم خورده بود خوب میشم برگشتم ولی بدتر هم میشد مشاوره و دکتر هم اصلا نمیومد این دفعه دیگه برنگشتم و مهریم که کمم نبود بخشیدم و طلاق گرفتم بعد از طلاق هم چند بار اومد واسطه فرستادگفت فهمیدم تو همه دقایق زندگیمون اشتباه میکردم برگرد ولی گفتم دیگه طاقت اون زندگی سخت رو ندارم میدونستم اگر برگردم این مشکله طلاقم اضافه میشه مدام میخاد سرکوفت و کتک بزنه چرا طلاق گرفتی حالا هم شنیدم هنوز یکسال نشده داره با یه دختره خوشگل ازدواج میکنه چرا انقدر من رو اذیت کرد ولی باز داره از نو شروع 

۱۳۹۵/۳/۲۲ ۱۹:۱۵:۴۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۵/۲۹ ۰۱:۳۰:۴۹

سلام  من رحما هستم۲۰  سالمه  در تهران زندگی میکنم و همسرم که پسرخالمه در  اصفهان  ما تیر ۹۴ عقدکردیم   و اولین رابطه ما همون موقع اتفاق افتاد که  من با درد شدیدی بکارتمو از دست دادمو از اون روز  به بعد به شدت از رابطه ترسیدم   از اون روز هروقت همسرم  میومددپیشم  من پاهامو  سفت میکردم  یا تا دخول میخواست انجام بشه  درد میکشیدم بدنم به شدت میلرزید و نمیذاشتم  هربار از هم بیشتر دورمیشدیم مدام دعوا داشتیم بهم میگفت تو دوسم نداری منو نمیخوای سردی و کلی حرفای دیگه که دلم میشکست تا اینکه  اخر سال ۹۳ رفتم پیش دکتر زنان ژل لیدوکایین اسپری بی حسی  داد اما مشکل من حل نشدش و درگیری منو همسرم شدت گرفت ازم سرد شده بود تا اینکه اردیبهشت امسال با این سایت اشنا شدم و درمانوشروع کردم  توی  سخت ترین شرایط چون خانوادم اطلاع از بیماری من نداشتن  اولش میترسیدم حتی یه گوش پاکن هم وارد واژنم کنم اما سلماجون و مریم جون توی انجمن با حرفاشون بهم

امید و روحیه دادن  تا پایان درمان رفتم و امروز ۲۲خرداد ۹۵ منم درمان شدم تونسم یه رابطه

اروم و راحت و بی درد و ترس با همسرم داشته باشم خیلی خوشحالم از صمیم قلبم از خانم خیابانی عزیز و همه دوستانی که کمکم کردن تشکر میکنم

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

اردیبهشت 1396
ج ش ی د س چ پ
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031