خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۳/۲۳ ۱۴:۳۵:۵۶
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۰۷:۳۶:۳۶

چند مورد هم در مورد مشکلی به نظرم اومد خوبه بگم.

1- من اصلا موقع برداشتن پرده و ... خونریزی نداشتم. واسه همین همش فکر میکردم پرده دارم که هنوز خون نیوده. فقط موقع عقدمون که رابطه سطحی داشتیم دو بار پشت سر هم آلت همسرم به ورودی واژنم برخورد کرد درد شدیدی گرفت و بار اول خیلی کم خون اومد و بار دوم وقتی از جا بلند شدم لباس زیرم کامل خونی شد. اما بعد دو سال که رفته بودم دکتر زنان گفت پردت سالمه با اینکه این موضوع خون اومدن رو هم بهش گفته بودم. حالا نمیدونم دکتر درست تشخیص نداده بود یا پرده من از نوعی بود که خونریزی نداشت چون بعد اونبار هیچوقت تو دخول و تمریناتم هیچ خونی ندیدیم. و بنظرم پرده ها فرق دارن بعضیا زیاد خونریزی دارن بعضی ها کمتر و بعضی هم ندارن.

2-منم از همین حرفایی که مرد دوست داره خودش پرده رو بزنه و ... خیلی شنیدم و یبار تو انجمن هم گفتم اما بنظرم همه مردها اینطوری فکر نمیکنن و اصل اینه که زن اولین ارتباطش با شوهرش باشه که اینو از خانم خیابانی شنیدم.

3- آلت مرد خیلی راحت تر از دیلاتوره و واقعا خیلی راحت میشه رابطه داشت فقط باید تمریناتو درست انجام داد و نا امید نشد.

4- خیلی از آقایون تحمل این مشکل همسرشونو نمیکنن و اذیت میکنن. پس خانومای در حال تمرین  باید از همسرانتون قدردانی کنین.

5- منم در حین تمرین گاهی سوزش میگرفتم یا گاهی سخت داخل میرفت و حتی دو سه روز تمرینم عقب میفتاد. پس اگه این اتفاقا براتون افتاد نگران نشین.

6-من هیچوقت نتونستم خودم دیلاتور رو وارد کنم و هر بار همسرم وارد میکرد خودش هم حرکت میداد.

7-توکل به خدا و دعا رو در حین تمرین فراموش نکنین.

۱۳۹۵/۳/۲۳ ۱۴:۰۲:۰۵
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۰۷:۳۶:۳۶

سلام به همگی. من ارکیده هستم نزدیک 4 ساله که عروسی کردم 7-8 ماه هم عقد بودم. همسر من تو دوران عقد خیلی دوست داشت بعد عروسی زود بچه دار شیم. اوایل عقد بخاطر خجالت یا ترس دراوردن حتی لباس زیر جلوی همسرم برام سخت بود تا اینکه همسرم بهم اطمینان داد تا زمان عروسی رابطه کامل باهام برقرار نمیکنه. متاسفانه نزدیکای عروسی بودیم که تو کلاسم یه خانوم جدید اومد که یه بچه  داشت . من و یکی دیگه از دوستانم عقد بودیم و این دوست جدید اونقدر از اولین رابطه خودش بد گفت که من و اون یکی دوستم (که 30 و چند ساله بود) شدیدا ترسیدیم. و گفت رابطه من اونقدر بد بود که به اندازه یه گاو که سر ببرن خون اومد!!!!!!!!! البته این دوستم آدم قابل اطمینانی نبود و حرفای اغراق آمیز زیاد میزد اما من این موضوعو بعده ها فهمیدم. و متاسفانه اون حرفش شدیدا رو روان من اثر کرد و ترسی به ذهنم انداخت که قابل توصیف نبود. خلاصه اون دوستم ازدواج کرد و بعد 1 ماه بالاخره مشکلش حل شد ولی من تا 2 سال و 4 ماه اصلا نتونستم دخول داشته باشم . و تا مدت ها همسرم اون دوستمو لعنت میکرد که این ترسو به جون من انداخت. بعد از این مدت رفتم دکتر زنان. و ایشون منو معاینه کرد و گفت زدن این پرده که کاری نداره حالا تو نمیتونی یا شوهرت؟  منم ماجرارو گفتم و ایشون بهم پماد لیدوکایین و قرص کلرودیاسپوکساید و پروپانولول داد واسه استرسم. و یه ژل لوبریکنت هم نوشت و گفت برو اگه تا دو هفته تونستی انجام بدی که هیچ اگه نشد بیا پردتو جراحی کنم. من رفتم و تو همون مدت به گفته یه نفر تو یکی از سایتای اینترنتی از لیدوکایین استفاده کردم و روی انگشتای همسرم میزدم و همسرم تک تک انگشتاشو وارد کرد و حتی دو انگشت وارد کرد و بعد همون موقع آلتشو وارد کرد که فقط یه سومش داخل رفت و من که با ورود انگشتان اصلا مشکلی نداشتم با ورود آلت سوزش شدید گرفتم و ازش خواستم خارجش کنه و دیگه ادامه ندادیم . همون شب من پریود شدم و دوره هام که 10 روزس باعث شد دوباره بعد 10 روز ترس پیدا کنم و ادامه ندادم تا 2 سال و 2 ماه بعدش. تو این مدت بدتر هم شده بودم انگار ناامید تر شده بودم . و شوهرم که اونقدر بی انگیزه شده بود که اختلال نعوظ پیدا کرده بود و حتی تو رابطه دیگه مثه قبل انگیزه نداشت و گهگداری هم تو رابطه ها مشکل نعوظ پیدا میکرد منم خیییییلی غر میزدم و بخاطر این موضوع چند بار دکتر اورولوژی فرستادمش. و بیشترشون میگفتن مشکلش روانیه بخاطر مشکل من اینطوری شده. بیشتر از اینکه حرص خودمو بخورم نگران شوهرم بودم و فوق العاده عصبی شده بودم.

بالاخره دست به دامن دعا شدم و یه چله گرفتم که هر روز 133 صلوات هدیه به حضرت عباس (ع) باید میفرستادم تا 40 روز تو همون چله با این سایت آشنا شدم و اوایل خیلی میترسیدم و تمریناتم با انگشتای همسرم بود ولی خیلی کند پیش میرفت چون جنس انگشت زمخته و واقعا اذیتم میکرد . تو همون چله با یه کانال تلگرامی هوادارن آیت الله حق شناس آشنا شدم و دیدم تو اون کانال مردم مشکلات خیییییلی خاصشون با چله معروف زیارت عاشورا آیت الله حق شناس برطرف شده( جزییات این چله و شرایطش رو با سرچ تو نت میشه دید) خلاصه اون چله رو شروع کردم و کم کم ترسم از دیلاتور ریخت و دیگه بجای انگشت همسرم از دیلاتور استفاده کردم تا مشکلم حل بشه. و هر روز اوضاعم بهتر میشد تا اینکه وقتی به سایز 11 دیلاتور رسیدم شوهرم گفت بیا   اقدام کنیم شد شد نشد هم وایمیسیم تا سایز آخر. اقدام کردیم و شد و بالاخره از این مشکل نجات پیدا کردیم.

من تمریناتم رو از23 فروردین امسال شروع کردم و دقیقا 6 خرداد دخول داشتم. تو این مدت دو بار پریود شدم هر بار 10 روز که تمرینم عقب میفتاد. اوایل که فقط با انگشت تمرین میکردم خیلی سوزش میگرفتم و کاهی تمرینم دو سه روز واسه سوزش عقب میفتاد .فقط 10 روز با دیلاتور به صورت مستمر کار کردم که بعد 10 روز مشکلم حل شد.

من موفقیتمو از لطف خداوند و مدد امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) میدونم که راه درمانو برام مشخص کردن. و همینطور تدبیر سرکار خانم خیابانی و انجمن واژینیسموس که نور امید رو در دلم زنده و روشن کردند. از خانم خیابانی عزیز و زحمتکشان انجمن تشکر میکنم و امیدوارم همیشه سالم و خندان باشین و دلتون رنگ غم نبینه. برای دوستان در حال تمرین هم آرزوی موفقیت روزافزون میکنم.

۱۳۹۵/۳/۲۳ ۰۷:۳۶:۰۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۳/۲۷ ۱۵:۲۶:۵۴

سلام خانمهای خوشگل من وقتی عقد کردم از یک هفته بعدش شوهرم اصرار داشت که پرده برداشته بشه ولی من چون بزرگترها میگفتند باید بعد از عروسی باشد من قبدل نمیکردم اونم گفت پس باید زود عروسی کنیم منم قبول کردم چون وضع مالی خوبی داشت یک ماهه برنامه عروسی چیدیم و عروسی کردیم شب عروسی که خیلی خسته بود و تا من اماده بشم خوابید فرداش اقدام کردیم که هیچ معاشقه ای نکرد و رفت سر اینکار من خیلی میترسیدم و اون خیلی عجله داشت درد خیلی بدی بهم وارد میشد هر چی میگفتم یه لحظه صبر کن گوش نمیکرد حس میکردم یه سد دردناکی وجود داره که نمیذاره یکم خون اومد منم که خیلی درد میکشیدم گفتم خونم اومد پاره شد دیگه اونم قبول کرد و دست کشید ولی بچها تو ذهنش میگفته این پردش حسابی نبوده خلاصه چون مراسم پاتختی داشتیم با درد و ناله حاضر شدم و رفتیم ارایشگاه بعد مراسم برگزار شد شبش دوباره اقدام کرد باز بدون پیش نوازی خیلی میترسیدم دوباره درد خیلی شدیدی داشتم و دخول با درد همراه بود و چند قطره خون خلاصه تا چند وقت همینطوری درد داشتم و التماسش میکردم که اروم انجام بده اونروزها مهربون بود اما سه ماهی گذشت شروع میکرد سره هر مسئله کوچیکی تهمت میزد و میگفت اصلا تو پرده نداشتی راستی چون تو دوران عقد با دستش خیلی ببخشید انگولگ میکرد یکم خون اومده بود که رفتیم با خودش دکتر گفت پرده سالمه هروقت که تهمت میزد  میگفتم که دیدی که دکتر گفت سالمه میگفت من حرفه دکتر و قبول ندارم خودم دیدم خون کم اومد خانمها حالا که این خاطرات شما رو خوندم فکر میکنم منم یه واژینیسموس شاید بودم ولی شوهرم بیرحم بود و میدید من هر بار گریه میکنم و خواهش میکنم ولی اون زور داشت و نگهم میداشت و کارش و میکرد خلاصه خیلی شکاک و بدبین بود بدون خودش نمیذاشت حتی خونه مامانم برم سره کار هم میرفت در رو قفل میکرد راستی از نظره ظاهری و هیکلی خوب بودم و بیریخت نیستم ناراحتی اعصابم داشت از یکسال بعد هم کم کم شروع کرد به کتک زدن شدید سره چیزهای بیخودی خانوادتا ناراحتی اعصاب داشتند خلاصه مدام به من میگفت تو نذاشتی من پردت رو خوب بفهمم من همبشه عقده دارم موقع نزدیکی خیلی بیرحم و وحشی و بداخلاق بود و حتی ببخشید از مقعد خیلی زیاد نزدیکی میکرد و عذابم میداد وحشتناک درد داشت حتی تو بارداری هم با فشار زیاد و با بیرحمی اینکار رو میکرد و از مقعد هم تو بارداری انجام میداد انقدر فشار به رحمم و واژنم میاورد و البته سره چیزای بیخودی کتکمم هم خیلی میزد بخصوص اینکه با هم سره کار هم میرفتیم خیلی گیر میداد دوست نداشتم اصلا سره کار برم ولی مجبورم میکرد و بلاخره بچه نازنینم از دستم رفت و تو پنج ماهگی سقط شد دیگه از سکس واهمه داشتم چون این همه در خدمتش بودم ولی به خاطره همون اول که گفتم راضی نبود بلاخره با یه دختره دوست شد و یه روز که من سره کار بودم اوردش خونه و اونکار رو کرد و خیلی هم خون اومده بود چون من اومدم خونه اثارش همه جا بود دیگه تحمل نکردم البته دوبار قهر کرده بودم ولی قسم خورده بود خوب میشم برگشتم ولی بدتر هم میشد مشاوره و دکتر هم اصلا نمیومد این دفعه دیگه برنگشتم و مهریم که کمم نبود بخشیدم و طلاق گرفتم بعد از طلاق هم چند بار اومد واسطه فرستادگفت فهمیدم تو همه دقایق زندگیمون اشتباه میکردم برگرد ولی گفتم دیگه طاقت اون زندگی سخت رو ندارم میدونستم اگر برگردم این مشکله طلاقم اضافه میشه مدام میخاد سرکوفت و کتک بزنه چرا طلاق گرفتی حالا هم شنیدم هنوز یکسال نشده داره با یه دختره خوشگل ازدواج میکنه چرا انقدر من رو اذیت کرد ولی باز داره از نو شروع 

۱۳۹۵/۳/۲۲ ۱۹:۱۵:۴۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۵/۲۹ ۰۱:۳۰:۴۹

سلام  من رحما هستم۲۰  سالمه  در تهران زندگی میکنم و همسرم که پسرخالمه در  اصفهان  ما تیر ۹۴ عقدکردیم   و اولین رابطه ما همون موقع اتفاق افتاد که  من با درد شدیدی بکارتمو از دست دادمو از اون روز  به بعد به شدت از رابطه ترسیدم   از اون روز هروقت همسرم  میومددپیشم  من پاهامو  سفت میکردم  یا تا دخول میخواست انجام بشه  درد میکشیدم بدنم به شدت میلرزید و نمیذاشتم  هربار از هم بیشتر دورمیشدیم مدام دعوا داشتیم بهم میگفت تو دوسم نداری منو نمیخوای سردی و کلی حرفای دیگه که دلم میشکست تا اینکه  اخر سال ۹۳ رفتم پیش دکتر زنان ژل لیدوکایین اسپری بی حسی  داد اما مشکل من حل نشدش و درگیری منو همسرم شدت گرفت ازم سرد شده بود تا اینکه اردیبهشت امسال با این سایت اشنا شدم و درمانوشروع کردم  توی  سخت ترین شرایط چون خانوادم اطلاع از بیماری من نداشتن  اولش میترسیدم حتی یه گوش پاکن هم وارد واژنم کنم اما سلماجون و مریم جون توی انجمن با حرفاشون بهم

امید و روحیه دادن  تا پایان درمان رفتم و امروز ۲۲خرداد ۹۵ منم درمان شدم تونسم یه رابطه

اروم و راحت و بی درد و ترس با همسرم داشته باشم خیلی خوشحالم از صمیم قلبم از خانم خیابانی عزیز و همه دوستانی که کمکم کردن تشکر میکنم

۱۳۹۵/۳/۲۱ ۱۵:۴۳:۰۷
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۶/۱۶ ۲۲:۰۰:۰۴

سلام من بانوی سپید هستم . بانوی 211 انجمن ...

توی دوران عقد خیلی ناخواسته دهول انجام شد و بکارتم از بین رفت اما با درد و سوزش زیاد ... از همون روز ترس شدیدی از رابطه داشتم و همسرمم چون در عقد بودیم بهم گله ای نکرد و گفت میذاریم برای بعد عروسی اما از روز بعد عروسی هر بار تصمیم ب اقدام گرفتیم پاهام سفت میشد گریه میکردم و تصور میکردم قراره درد شدیدی بهم وارد بشه. بارها دکتر رفتم و همشون ب حالت تمسخر بهم گفتن خوب معلومه درد داره یکم تحمل کن و کلی ژل بی حسی و ارامبخش دادن بهم حتی یکبار بهم پیشنهاد بوتاکس واژن دادن ک بی حس بشم اما من ک دردی نداشتم من اصلا اجازه نمیدادم یک انگشت بهم نزدیک بشه ... توی اینترنت سرچ میکردم راجب سفت شدن ما و ... چند وقت قبل در کانال تلگرام خانم عباسی ک ماما هستن و سکس تراپ صوتی راجب واژینیسموس شنیدم ووتازه فهمیدم اسم مشکلم همینه با اولین سرچ انجمن رو پیدا کردم ... تقریبا آذر 94 بود ... اما من چند ماه فقط خوندم و شروع نکردم یقین داشتم ک من محاله بتونم.... حتی در اسفند ماه ب یکی از دوستام ک اونم مشکل داشتم درمانو گفتم و اون درمان شد .... فروردین خبر درمانشو داد و من ک همون آدر ابزار تمرینو خریده بودم بازم ترس از سروع داشتم.. ب دلیل مشکلاتی ب دکتر زنان رفتم و بخاطر وجود کیست باید سریعا باردار میشدم اما من حتی دخول هم نداشتم ...اردیبهشت بالاخره اولین پیاممو با ناامیدی دادم.... شبی ک همسرم باز هم بعد از نا امیدی از رابطه با ناراحتی گفت من چ گناهی کردم ک یه زن واژینیسموسی دارم... من شکستم ... و اولین پیامو دادم ... و با تلنگر مریم جون از فرداش شروع کردم از همون اول با سایز 6 چون تصور گوش پاک کن هم برام سخت بود ... وقتی موفق شدم انگیزم برای تمرین زیاد شد و بالاخره بعد از 1ماه در 10خرداد 95 اقدام کردم و در کمال ناباوری دخول داشتیم. انقدر رابطه آسون بود ک فکرشم نمیکردم... از اون روز چندین بار رابطه داریم و هربار بهتر از قبل پیش میره . زندگیم دگرگون شده از مریم جون سلما جون بارانای عزیز خانم خبابانی و همه دوستانی ک انگیزه میدادن ممنونم و دعا میکنم اولا هیچکس دچارش نشه و اگر شد سریع درمانو پیدا کنه و دوستان در حال تمرینمم زودی بانو بشن . آمین

 

 

۱۳۹۵/۳/۱۶ ۱۲:۲۹:۱۳
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۳/۱۶ ۱۲:۴۰:۳۷

سلام.گیسو هستم.28 سالمه.4 سال پیش ازدواج کردم.توی دوران عقد با همسرم رابطه سطحی داشتیم و قرار گذاشته بودیم که دخول رو بعداز عروسی انجام بدیم.در طول مدت نامزدی و عقد من میل جنسی زیادی داشتم و همینطور همسرم.به همین خاطر هیچوقت فکر نمیکردم که یه زمانی نتونم دخول داشته باشم.چون قبل از اونم چیزی راجع به واژینیسموس نشنیده بودم...عروسی کردیم و هروقت که میخواستیم این کارو انجام بدیم ناخودآگاه پاهام سفت میشد و وقتی همسرم نزدیکم میشد برای دخول  ناخودآگاه با دستام هلش میدادم.

سه چهارماه که گذشت تصمیم گرفتم برم دکتر.خیلی استرس داشتم برای معاینه.دکتر که معاینه کرد گفت باید جراحی بشی.چون یه نوعی از حلقویه که خودتون نمیتونید انجامش بدید.پیش یه دکتر دیگه هم رفتم و همینو گفت.برام نسخه نوشت و گفت اینارو بگیر تا آخر وقت صبر کن تا انجام بدم برات و بهم قول داد که بی حس میکنه و کوچیکترین دردی نداره.بعد از 2-3 ساعت انتظار در حالی که خیلی استرس داشتم رفتم تو اتاق و بی حس کننده(لیدوکایین) برام زد واسپوکولوم رو داخل بدنم کرد...anim2-wacsmiley

خیلی خوب شد که آخر وقت اینکارو انجام دادم و کسی تو مطب نبود.تاحالا تو زندگیم اننننقدر درد نکشیده بودم.مثل تو فیلما کل بدنم خیس شده بود از درد.گریه میکردمو به دکترم میگفتم دکتر تو قول داده بودی درد نداشته باشه....

تموم شد.دکتر گفت حتما امشب دخول داشته باشین.ولی هم من حالم خوب نبود هم همسرم از صدای جیغای من شوکه بود.ترس دخول شد کابوس من.هروقت تلاش میکردیم،شاید به اندازه 1 بند انگشت داخل میرفت و به یه چیزی میخورد که نمیتونست ازاون جلوتر بره.بعداز جراحی ترس من کم نشد که بیشترم شد.دوسال گذشت و همسرم که همیشه رابطه جنسی براش مهم بود سرد شده بود و براش مهم نبود که انجام بشه یا نه.توی اون مدت پیش چندین مشاور،روانپزشک وسکسولوژیست رفتم.همشون اسم این بیماری رو میدونستن ولی هیچ راه حلی ارائه نمیدادن.توی نت سرچ میکردم.راجع به بیماری نوشته بود ولی نمیدونم چرا اون موقع انجمن واژینیسموس ماماسایت رو پیدا نمیکردم.منتظر پیدا کردن راه حل بودم تا مشکلم رو حل کنم.چون میدونستم این زندگی طبیعی نیست و تا کی میتونم ادامه بدم...anim2-sad

حتی به جدایی هم فکر کردم.ولی اینو میدونستم که این مشکل منه و من هرجوری زندگی کنم همراهمه.وقتی نتونی رابطه داشته باشی،مشکلات ریز و درشت بزرگ میشن و وقتی از چیزای کوچیک و بزرگ تو زندگی خسته میشدم به این آگاه بودم که مشکل از واژینیسموس نشات میگیره و این بیشترین قسمتش به من مربوطه،نه همسرم.تصمیم گرفتم اول اینو حل کنم تا بتونم با داشتن فاکتورای نرمال زندگی زناشویی،انتظار داشته باشم از همسرم.

flowerبا ماماسایت خیلی اتفاقی آشنا شدم و شروع به تمرین کردم.چون کار میکنم تمرینام خیلی منظم نبود ولی وقتی تمرین میکردم ریلکس بودم،فکرای ناامیدانه نمیکردم و اگه مدت تمرینم 20 دقیقه بود ولی مفید تمرین میکردم و بدون وقفه.

برای جلوگیری از عفونت و قارچ،موقع استفاده از دیلاتور هردفعه روی اون کاندوم میکشیدم و بعداز هربار استفاده دور مینداختم(کاندوم رو) و دیلاتور رو میشستم.

باور کنید که اصلا سخت نیست.ناامید نباشید.به چیزای متفرقه مثل سایزای بالاتر،معاینه بعداز درمان،بارداری و ... فکر نکنید.قدم به قدم جلو برید و تو حال زندگی کنید.باور کنید که با آرامش هرچیزی تو زمانی که باید،انجام میشه.توی مدت درمان خودتونو با کسی مقایسه نکنین چون شرایط بیرونی و درونی آدما باهم فرق داره...

امیدوارم هیچکس با این مشکل مواجه نشه و دعا میکنم همه موفق باشن و زود زود درمان شنflower

۱۳۹۵/۲/۷ ۲۲:۲۰:۲۵
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۷/۱۴ ۲۳:۱۵:۴۵

سلام

 

بعد از چند سال در حالی که بچه اولم سقط  شده بود دوباره خدا لطف کرد و من حامله شدم، خیلی سعی داشتم که مراقب باشم تا مشکلی پیش نیاد. می دیدم که شوهرم چقدر مراقبت می کنه که من کوچکترین نگرانی نداشته باشم. ایام گذشت و گذشت تا اینکه هشت ماه شد البته توی این هشت ماه خیلی به دکتر مراجعه می کردم و کلی آزمایش و سونو و از این جور چیزا رسیدم به هشت ماه و چون گفته بودند نمی تونم به صورت طبیعی بچه رو به دنیا بیارم باید سزارین بشم. از طرفی به خاطر زود خوب شدن و سرپا موندن دوست داشتم طبیعی زایمان کنم و از طرفی هم از دردش می ترسیدم اما فشارم بالا بود و دکتر اخطار کرده بود که امکان داره هر اتفاقی بیفته. تو همین ایام بود که شوهرم هم به ماموریت رفت و به ناچار مجبور شدم که برم خونه مامانم خیلی برام سخت بود اونجا بود که متوجه شدم که  شوهرم چقدر برام زحمت می کشید و محبت می کرد، سه روز بود که رفته بودم خونه مامانم که دردم شروع شد ساعت حدود 2 نصفه شب بود که منو بردند بیمارستان. وقتی رفتیم اونجا سریع ازم سونو گرفتند و گفتن کیسه آب مشکل داره و امکان داره برای بچه اتفاقی بیفته و سریع منو بردند اتاق عمل . بالاخره از طرفی آسم داشتم نمی تونستند بیهوشی کامل بزنند و از طرفی فشار داشتم خیلی دردسرتون ندم، بعد از کلی مشورت خانومای دکتر که گفته بودند یا من زنده نمی مونم و یا بچه بچه با سزارین به دنیا اومد من هم بعد از یک ساعت و نیم تونستم بچه رو ببینم. خیلی برام سخت بود که بدون شوهرم تو بیمارستان بودم، وقتی که دخترم به دنیا اومد خیلی وزنش کم بود دو کیلو سیصد یک کم که گذشت و من مرخص شدم بچه زردی گرفت و مجبور شدم دوباره بچه رو بیارم بیمارستان از طرفی درد داشتم و بخیه ها جاش خیلی درد می کرد و از طرفی نمی تونستم بچه رو به کس دیگه ای بسپارم. هر چقدر مامانم و مادر شوهرم اصرار کردند که من خونه برم ولی نتونستم با خودم کنار بیام، بالاخره بعد از سه روز بچه از زیر دستگاه بیرون اومد و بردیمش خونه، و الان زینبم 7 سالشه و مدرسه میره.

 

 

۱۳۹۵/۱/۳۰ ۲۳:۱۲:۴۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۱ ۰۰:۱۱:۰۱

سلام، حضور هستم، میخوام خاطره اولین عشق بازی من و همسرم رو براتون بگم :-D 

 

من و. همسرم هر دو از دانشجو های خرخون بودیم که به جز درس هیچ تفریحی نداشتیم، برای همین در مسائل جنسی کاملا ناوارد بودیم، اولین باری که همسرم من رو بوسید، این بوسیدن منجر به کبود شدن گردن من شد ... هر دوتا تر سیده بودیم که مبادا خانواده ها بویی ببرن، چن ما هنوز رسما نامزد نبودیم، خلاصه لباس های مختلفی رو امتحان کردم، اما هیچ یقه ای نتونست اون رو بپوشونه :-/، خلاصه فکری به سرم زد. 

 

من به اسپری موبر حساسیت داشتم، با خودم فکر کردم این اسپری رو میزنم و همه بدنم یکنواخت قرمز و کبود میشه و این طور طبیعی تر به چشم میاد.خلاصه این اسپری رو به تمام بدنم زدم و بعد چند دقیقه بدنم شروع به سوختن کرد، برای این که طبیعی تر جلوه کنه، همه بدنم رو زیر دوش آب داغ چنگ زدم..... خلاصه بدنم کاملاً کبود و قرمز شده بود. بعد از حمام، عمدا پیش روی مادرم و خواهرم لباس پوشیدم،که متوجه این کبودی ها بشن و اون رو به اسپری نسبت بدن و همین هم شد، و اونها باور کردن.... اما توی این مدت من و همسرم از ترس مرده بودیم، بعد از عروسی، فهمیدیم که اون موقع چقدر بچه بودیم 

 

 

۱۳۹۵/۱/۳۰ ۱۵:۲۹:۴۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۲/۲۷ ۱۲:۱۲:۲۰

سلام راحی هستم 26سالمه 11ماهه ازدواج کردم مامان هلیا 4 ماهه هستم.منو شوهرم شهریور 93 عقد کردیم خیییلی دوران عقد خوبی داشتم سراسر خاطره هایه خوب.حتما براتون سوال شد ک چطور 11 ماهه ازدواج کردم و دخترم الان 4 ماهشه.منو شوهرم از همون اول عقدمون خیلی مشتاق بچه دار شدن بودیم مخصوصا شوهرم همیشه میگفت تا عروسی کردیم اقدام میکنیم برا بچه.من همیشه میگفتم نه زوده اما اشتیاق شوهرمو ک میدیدم منم راضی شدم.البته نزاشتیم ب عروسی بکشه و زودتر اقدام کردیم و کاملا خاسته من باردار شدم زمانی ک عروسی کردیم من 6هفته باردار بودم.دقیقا روز عروسیم حالم خیلی بد شد حالت تهوع شدید و فشارمم پایین بود همه فکر میکردن بخاطره استرس و فشاره کارهایه عروسیه اما فقط خودم و شوهرم میدونستیم موضوع چیهstar

خلاصه دو ساعت قبله آرایشگاه رفتنم سر از بیمارستان در آوردم و سرم زدمalmostcryعروسیم خیییییلی خوب بود همونجور ک میخاستم همه چی عااااالی برگزار شد.سه هفته بعد از عروسیم و بعده سفر ماه عسل ب خانواده هامون اعلام کردیم من باردارم.فکر کنم شک کردن چرا اینقد زود اما کسی چیزی ب رومون نیورد shysmile

 

دوران ویار خییییلی بدی داشتم هر موقه پامو تو خونه نومون میزاشتم از بوی وسایل نو و بوی خونه حالم بدجور بهم میخورد تهوع شدید داشتم از بوی همه چی حالم بهم میخورد حتی بوی یخچال تا درش باز میشد  هرچی میخوردم معده ام پس میزد   واااای ک  چقدر بد بود دیگه جون برام نمونده بود .شوهرم بنده خدا نمیدونست چکار کنه دست و پاشو گم میکرد فقط دلداریم میداد حالا خوبه خداروشکر ب شوهرم ویار نداشتم funny

 

خلاصه خستتون نکنم تا 3 ماه همین اوضاع داشتم بعدش کم کم بهتر شدم چندبار لکه بینی داشتم دکترمم گفت جفتت پایینه استراحت باید داشته باشم و دارو بهم داد گفت حتی پله بالا پایین نکنم تا میتونم تا آخر 4ماه حتی با شوهرم نزدیکی نداشته باشم تا جفتم بکشه بالا.خدا کمکم کرد و تا آخر 4ماه جف اومد بالا و خیالم راحت شد.از همون اول بارداری اشتهام خیلی زیاد شده بود اضافه وزن داشتم پیدا میکردم.

همه چی ب خوبی خوشی گذشت تا بهترین روز زندگیم 21شهریور94 ک رفتم سونو و فهمیدم بچه ام دختره خییییییلی خوشحال شدم آخه من همیشه دوست داشتم بچه اولم دختر باشه من عاشقه دختربودم و خدا رو شکر همونی ک میخاستمم شد شوهرمم خیییلی خوشحال شد و کلی ذوق کردlove

ناگفته نماند من دوران بارداری دیابت بارداری گرفتم البته 2 ماه آخره بارداری قندخونم رفت بالا و با انسولین کنترل شد.تو دوران بارداری از همون اولش تو ی دفتر واسه بچه تو شکمم خاطره نوشتم اولش دلنوشته ب نی نی بود بعدش ک فهمیدم بچه ام دختره تغییر کرد و شد دلنوشته ب دخترم حتی تا یه شب قبله زایمان واسه دخترم خاطره نوشتم و باهاش حرف زدم.خیلی بارداری خوبه وقتی میدونی یه موجود زنده تو وجودت داره نفس میکشه از خون تو تغذیه میکنه از خودته از عشقته خییییلی خوبه.منم ذوق میکردم وقتی  تکون خوردن هاشو میدیدم و حس میکردم خیلی حسه خوبی بود فقط مادرایه حامله میفهمن چی میگم.شوهرم دستشو میزاشت رو شکمم و با دخترمون حرف میزد قربون صدقه اش میرفت همون موقه دخترم تکون میخورد از رو شکمم پیدا بود کلی شوهرم ذوق میکرد ک دخترش صداشو شنیده و عکسلعمل نشون داده.شوهرم خیلی تودوران بارداری حواسش بهم بود و هوامو داشت.روزا گذشت تا 9دی 94 ساعت 4 صبح با ی لگد محکم ک تو شکمم حسش کردم از خواب بیدار شدم یهو خیس آب شدم فهمیدم کیسه آبم پاره شد شوهرمو بیدارش کردم و رفتیم ب سمت بیمارستان شانس آوردیم خیابونا خلوت بود و زودرسیدیم دکتر شیفت بیمارستان معاینه ام کرد و گفت ببببله کیسه آب پاره شد و دهانه رحم 6 سانت باز شده منم کم کم دردام داشت شروع میشد بستری شدم و ورزش روی توپ بهم دادن ک انجام بدم تا سره بچه بچرخه خداروشکر تحملم بالا بود و با ماما و دکتر  همکاری میکردم هرچی میگفتن گوش میکردم و انجام میدادم وااااااای چ دردی کشیدم از 6 صبح دردم شروع شد و دقیقا 10صبح دختره نازم بدنیا اومد.وااااای که چه حسه خوبیه اون لحظه ک په مادر  بعده 9 ماه انتظار واسه اولین بار بچه اشو میبینه مادرا درک میکنن حاله منو.نا خود آگاه با دیدن دخترم اشکم اومد پایین sadاشک ذوق و خوشحالی.خوشحالی دیدن همه وجودم دختره نازم هلیا مامان

 

kissاسم دخترمو گذاشتیم هلیا.الان 4ماهه مادر شدم و زندگی منو شوهرم با اومدن هلیا جونمون عاااالی شده خدا روشکر.

 

این بود خاطره بارداری من. ک خلاصه اش کردم تا خسته نشید از خوندنش.امیدوارم همه دخترایه سرزمینم ی روزی این حسه خوبه مادر شدن رو تجربه کنن البته قبل از اون همسره خوبی بشنloveflower

 

 

۱۳۹۵/۱/۲۹ ۱۷:۲۱:۵۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۵/۱۲ ۱۵:۳۹:۲۱

سلام من هلیا هستم 25 سالمه حدود 1 سال و 7 ماهه ازدواج کردم .من تودوران عقدم مشکلات زیادی با شوهرم داشتم که همش از سر بچه بازیمون بود ما هردو سرکشیم ولی خییییییلی زیاد هم همدیگرو دوست داریم حدود 1 ماه مونده به تاریخ ازدواجمون من دعوای شدیدی با شوهرم کردم  اما بعد یه دو هفته ایی آشتیمون دادن و من چون تو دوران عقد بودم خانوادم بهم میگفتن اگه واقعا با هم نمیتونید کنار بیاین طلاق بگیرین و حتی وقتی اشتیمون دادن دوباره گوش زد کردن تا تاریخ عروسیت بازم ببین میتونین با هم بسازین خلاصه این شوهر ما هم مارو 2 روز بعد از آشتی برد خونشون و از اونجایی که 2 هفته بود همدیگرو ندیده بودیم از خود بی خود شدیم و نتیجش شد پارگی بکارت من وافسردگی که حتما از قصد این کارو باهام کرد که تا اخر باهاش بمونم و شد آغاز  واژینیسموس

 

بعد ازاون شب هربار نزدیکم میشد پاهام میلرزید و حسم میپریدبعد از ازدواج هرکاری کردم نتونستم حتی فکر کردن بهش اذیتم میکرد به پیشنهاد خواهرم بهترین سکس تراپیست شهرمون رفتم ایشون گفتن مشکل من واژینیسموس هست و تمرینایی بهم دادن مثلا گفتن با انگشتت تمرین کن البته من هیچ وقت تمرین نکردم چون محال بود واسم بعد از اون پیش روانپزشک رفتم اقای روانپزشک گفتن من نسبت به خود وسواس فکری دارم با 4 جلسه درست میشم و کلی قرص اعصاب خوردم که نتیجش فقط ریزش موهام و سرگیجه های شدید بود شد 1 سال و 3 ماه که از عروسیم گذشت خواهرم ایندفعه فشار اورد بهم که تو اصفهان پیش یه دکتر خوب برم یه روز داشتم دنبال آدرس دکتر میگشتم توی نت که ماماسایت رو پیدا کردم و تایپیک بارانا جان رو خوندم وقتی دیدم ایشون درمان شده و چقدر دیگه به کمکش درمان شدن بی خیال دکتر شدم ولی تو وارسی موندم چون از خودم میترسیدم یه 4 روزی با خودم کلنجار رفتم تا فهمیدم چی به چیه اما کگل سختر از وارسی بود انجام دادنش سخت بود واسم البته فکر میکنم واسه بار اول سخت باشه کگل ولی مصیبت تر از همه دیلاتور بود اخر هم نتونستم دیلاتورو قبول کنم درمانمو همینجوری رها کردم و نا امید تر  که من هیچ وقت نمیتونم رابطه با همسرم داشته باشم هر وقت بحثمون میشد من میکشیدمش به این مشکل و طلاق میخواستم شوهر بیچاره منم فقط با قرآن دنبالم میومد که قسم بخوره به خاطر مشکلم نیست یه سه ماهی من فقط میومدم کامنت هارو میخوندم و حسرت کسایی که تونسته بودن یه گوش پاکن داخل خودشون بکنن میخوردم یه روز تصمیمم جدی شد و شروع کردم دیلاتور ساختن از ابتدا 6 انتها 7شروع کردم با کلی تمرکز بعد یه نیم ساعتی داخل رفت و من ذوق زده زنگ میزدم به شوهرم که فعلا این سایز رفت شوهرم هم از کارش سریع میومد ببینه این داخله کلی بهم روحیه میداد البته من از 13 اسفند شروع کردم و چون خیلی تنبل بودم تا زمان پریودیم تا سایز ابتدا 9 انتها 10 پیش رفتم بعدشم مسافرت و خستگی تا 18 فروردین اومدم دیدم چند نفری بانو شدن .بانو شدن اونا باز منووادار کرد تمرین کنم البته من تو یه روز همه سایزارو تمرین کردم تا 13 اما چون خسته شده بودم اونروز نتونستم با شوهرم رابطه داشته باشم و یکمم ترسیدم که نکنه دیلاتور ها فقط میرن تا صبح با خودم فکر میکردم چرا دیلاتور رفت ولی با همسرم نشد...اما روز بعد با همسرم تمرین کردم و شد هردوتاییمون فقط از خوشحالی میخندیدیم و از اون روز به بعد زندگی ما هر روزش واسمون قشنگ بود و این خوشحالی رو مدیون دوستای گلم (سلما جون.مریم جون. بارانا جون)هستم انشا الله همه واژینیسموسی ها این روزای قشنگ رو به زودی تو زندگیشون ببیننflowerفقط نا امید نباشید و زود شروع به تمرین کنید که روزای خوبتون منتظرتونن

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

اسفند 1395
ی د س چ پ ج ش
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930