خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۶/۶/۱۸ ۱۳:۱۸:۰۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۰۱:۳۵:۴۱

خاطره زایمان من 😊

(ویرایش)

با سلام من ۲۳ سالمه و المان زندگی میکنم دوست دارم خاطرات زایمانمو براتون تعریف کنم وخیلی هم دوست دارم دوستان گلی که زایمان کردن چه طبیعی چه سزارین لطف کنن اگه میتونند وقت بزارن تعریف کنن من که خودم خیلی لذت میبرم چون انقدر سر حاملگیم خاطرات زایمان مردم رو خوندم که نگو....خب البته سرتون رو درد نیارم من ۶ساله ازدواج کردم دوماه و دوازده روزه که زایمان کردم ویه نی نی پسر خوشکل دارم 😊من وشوهرم بعد۶سال بچه دار شدیم چون خودمون نمیخواستیم بچه دار نشدیم البته من خیلی دوست داشتم ازهمون یکی دوسال اول زندگیمون هی به شوشو میگفتم نی نی میخوام اونم راضی نمیشد میگفت تو فقط به حرف خودت گوش نده من بهتر میدونم کی باید بچه دارشیم اخه من خیلی عادتام بچه گانه بود اون موقع بخاطر همین شوهرم بهم اعتماد نداشت میگفت تو الان خودت بچه ای بچه میخوای چیکار خلاصه بعد یه دلیل دیگه هم این بود چون واقعا شرایطشو نداشتیم کلا شوهرم خیلی حساسه رو بچه داری واقعا هم همینطوره باید شرایطشو داشته باشی چه مادی چه معنوی بعد بخوای بچه دار شی این همه مادر شوهرم خواهر شوهرم میگفتن توروخدا چرا بچه نمیارین واقعا هم میدونستن که شوهرم خودش نمیخواد فعلا بچه بیاریم همش به اون میگفتن چرا آخه بچه میوه زندگیه و...ازاین حرفا تا اینکه قسمت شد امسال شرایطشو داشتیم و من حامله شدم بعد ۸روز تاخیر در پریودم به شوشو گفتم برو بی بی چک برام بگیر یه حسی بهم میگه حاملم بعد شوهرم گفت بابا ما۶ساله همش پیشگیری میکنیم چطور بعد دوماه اقدام انقد زود حامله شدی گفتم تو برو بعد بی بی چک ورفت آورد و فردای اون روز ساعت ۷صبح استفاده کردم وفوری دوخط قرمز پررنگ شدن 😍 خودمم باورم نمیشد همون دقه رفتم شوشو رو بیدار کردم اونم باورش نمیشد از خوشحالی من نمیدونستم چیکار کنم اونم همینطور انقد خدارو شکر کردیم بعد شوشو گفت به مامانم اینا هیچی نگو فعلا بزار مطمئن بشیم بریم ازمایش بدیم بعد خلاصه رفتیم دکتر و قضیه جدی جدی شد بعد دوروز ویارم شروع شد دیگه من از اون روز تو بستر بودم تا سه ماه نه هیچی میتونستم بخورم توخونه نه میتونستم از جام بلندشم انقد حالم بد شده بود 😔از خدام بود یکی برام یه قاشق غذا درست کنه وبیاره چون غذای رستوران هم نمیتونستم بخورم تا شکمم شد ۷ماه توی هفت ماهگی پسر کوچولوم میخواست زودتر از موعود خودش به دنیا بیاد که دکترم بستریم کرد و با تزریق آمپول دیگه جلوگیری کردن از به دنیا اومدنش چون وزنش خیلی کم بود اون موقع خلاصه سرتون رو درد نیارم تا ۳۹هفتم شد پسرم بریج بود توشکمم و نچرخیده بود باوجود این همه پیاده روی این همه ورزش مخصوصی که من انجام میدادم ولی باز هم نچرخید چهل هفته گذشت باز نچرخید وبه دنیاهم نمی اومد ومن همش ناراحت وسرگردان که چرا اینجوریه دکترم هم گفت باید طبیعی زایمان کنی سزارینت نمیکنیم ولی خدایش ترس تودلم نبود چون هفته ۳۹ رفتم بیمارستان واتاق زایمان وروشهای مختلف زایمان طبیعی روبهم نشون دادن وخلاصه ترس تو دلم نموند 😊از چهل هفتگی یک روز درمیان معاینه میشدم ولی بستری نبودم رحمم دوسانت باز شده بود فقط ولی درد نداشتم چهل هفته ودو روز که شد دیگه دردام کم کم شروع شد صبح ساعت ۴درد داشتم با لکه خون بعد همون روز نوبت داشتم برای معاینه دیگه صبور بودم گفتم ساعت ۱۰ میرم رفتم دکتر معاینه کرد گفت تقریبا ۳سانت شدی برو نهار بخور قدم بزن تاساعت ۲شاید بیشتر باز شدی ساعت ۲رفتم معاینه کرد گفت نه همون سه سانته منم درد داشتم ولی قابل تحمل بعد گفت دوباره برو قدم بزن تا ۶بعداز ظهر منم بدون وقفه راه میرفتم ۶دوباره رفتم معاینم کرد وخودش بادستش یکم رحممو باز کرد انقد درد داشت که جیغم رفت هوا 😣گفت امشب زایمان نمیکنی هنوز سه سانتی بستریم کرد منم همچنان درد داشتم وگفتم که باید شوهرم پیشم باشه توبخش گفتن باشه چون میترسیدم اونموقع گفتم نصف شب دردم شدید بشه چی خلاصه چشمتون روز بد نبینه ساعت شد ۱۱شب و من دردام شدید شد 😣😣همچنان درحال قدم زدن بودم تحمل نکرم رفتیم طبقه پایین بخش زایمان گفتم دردام شدید شده معاینه کردن گفتن سه سانت و نیمی تقریبا همش درحال چرخیدن توسالن بودم ودرد کشیدم وای خدایا چقد سخت بود بعد منو بردن تو وان اب گرم و خیلی رسیدگی کردن خداییش تکنیک تنفسی ورزش روی توپ کمکم کردن تحمل کردم تاصبح اون روز هم کلا فقط درد کشیدم و بهم آرامبخش دادن هی رو تختم دراز کشیدم و ارامبخش زدن و معاینم کردن وگفتن هنوز باز نشدی به اندازه کافی تا روز سوم که شد یعنی سه روز کامل من درد کشیدم و سزارینم نکردن 😢روز سوم دردام ساعت ۸وبیست وپنج دقیقه شب پسرم به دنیا اومد البته از باسن به دنیا اومد ها ولی انقد زجر کشیدم که خدا میدونه چقد بودولی به محض اینکه پسرمو گذاشتن رو سینم همه چی یادم رفتم خیلی خیلی حس زیباییه 😭😭در ضمن شوهرم پیشم بود تا اخر زایمانم وخیلی هم خوب رسیدگی کردن با وجود اینکه بریج هم به دنیا اومد وسه روز درد داشتم ولی خیلی راضی بودم از زایمانم بخیه هم زیاد خورده بودم ولی الان خوب خوب شدم مث روز اول خودمم باورم نمیشه طبیعی زایمان کردم خیلی پماد خوب بهم داده بود دکترم برای جای بخیه هام بخاطر همین زود خوب شدم ببخشید اگه سرتونو درد اوردم .امیدوارم هرکی نی نی دلش میخواد خدا بهش بده و هرکی هم نی نی داره خدا براش حفظ کنه مرسی از اینکه وقتتونو گذاشتین خوندین 

 میلان همه ی وجود مامان 😊

۱۳۹۶/۵/۱۰ ۱۳:۰۳:۳۳
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۶/۲۸ ۲۳:۴۷:۰۰

سلام آواهستم بانوى 466

دوساله ک ازدواج کردم اماازهمون روزاول هربارتلاش کرديم برادخول نشدکه نشد.خيلى خودموسفت ميکردم ازترس دردش وحشتناک بودبااينکه حتى اجازه نميدادم ى سانت داخل شه.. چندروزى گدشت.ى کم توسايتاسرچ کردم درموردش اماهيچوقت بااين سايت اشنانشدم ليدوکايين ميخريدم زتيلاپى اسپرى بى حس کننده اماهيچکدوم تاثيرى نداشتن.کلافه شده بودم. ميگفتم چرامثه بقيه نيستم خوشبحال اونايى ک تاازدواج ميکنن بچه دارم ميشن اخه چحورى ؟؟؟؟!!!!فک ميکردم فقط من اينجوريم.غافل ازاينکه اين ى بيماريه ک خيليها گريبانگيرشن..خلاصه ى مدت کلا بيخيالش شديم شوهرمم واسه اينکه ناراحت نباشم ميگفت اشکالى نداره من همينجورى تااخرعمرم باشه مشکلى ندارم.اماهرمردى دلش اينونميخاد.يکسال و چنزماه ازعروسيمون گذشت هرچى روزابيشترميشدمن ترس و ناراحتيم بيشترميشد.تارفتيم مشهدوازامام رضاخاستم حاجتموبده و چه خوب حاجتم رودادن قربون اقابرم نذرکردم براامام موسى کاظم. وووواقعا حاجت گرفتم ارديبهشت امسال ينى 96باسايت اشناشدم چون امتحان داشتم صبرکردم امتحاناتموم شه ولى ذوق داشتم ک تمريناروشروع کنم ارديبهشت و خردادامتحان داشتم امالابلاشون ى وقتاتمرين کردم اماخيلى کم چون وافعا وقت نميشدو ماه رمضون هم براادم جون نميزاشت.بعدماه رمضون چسبيدم ب تمريناحسابى وقتى ميديدم بانوشدن خيلى انگيزه ميگرفتم باانرژى بچه ها. بالاخره شب ١مردادمنم بانوشدم.خيلى راحت ترازونى بودکه فک ميکردم.کاش زودتراشناميشدم و اينهمه وقتوهدرنميدادم.واقعاازخانم خيابانى و همه ى بچه هاى سايت ک تودرمان ماهاسهم داشتن تشکرميکنم اميدوارم هميشه سالم وسلامت و شادباشن.الهى امين 

هيچکس ب اين روش شک نکنه مطمئن باشيدبانوميشيد

ممنون..

۱۳۹۶/۵/۶ ۱۰:۲۶:۳۰
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۶/۲۹ ۱۹:۲۴:۵۴

سلام من مانیا هستم حدود چهار سال پیش عقد کردم تو دوران عقد خواستیم دخول داشته باشیم اما من بهانه میوردم که تا زمان عروسی دوست ندارم این اتفاق بیفته اما متاسفانه بعد از عروسی هم هرچی تلاش کردیم نشد همش بهانه میوردم که نمیشه نمیتونم ۳ سال از عروسی گذشت و من هنوز باکره بودم پیش چند تا دکتر زنان رفتم و همه بهم خندیدن و چند تا ژل و قرص دادن به هیچ کس نمیتونستم چیزی بگم شوهرم خیلی بهم بی توجه شده بود و همیشه میگفت برو مشکلتو حل کن خسته شدم منم فقط کارم گریه شده بود تا به روز توی اینترنت سرچ کردم و با این سایت آشنا شدم اولش گفتم نه اینم جواب نمیده ولی شوهرم گفت یکبار امتحان کن شاید تنها راحت همین باشه و من شروع کردم و در طی ۱ ماه در کمال ناباوری و ترس بالاخره به راحتی بدون اینکه حس کنم بانو شدم من تونستم شما هم میتونید

۱۳۹۶/۴/۲۶ ۱۶:۳۶:۱۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۶/۱۹ ۱۴:۲۰:۳۷

پنجمین سالگرد ازدواج مونو که گرفتیم دوره اقدام مون شروع شد .... اون پنج سال فکر مهاجرت از ایران مانع بچه دار شدن مون شد ولی در آخر موندنی شدیم و باز هم خداروشکر که دوره سخت بارداری کنار خونواده هامون بودیم ..

ماه دوم اقدام بیبی چک مثبت شد ...

هفته هفتم ویار شدیدم شروع شد..بوی خونه مون رو تحمل نمی کردم و این وًع تا ماه پنجم طول کشید ...

ماه پنجم از خونه مادرم برگشتم خونه خودمون آشپزی م راه افتاد ولی تا الان که هفته ۳۹ هستم هنوز استفراغ های تک و توک دارم ...

دوران پر استرسی گذروندم

خصوصا نگرانی م بابت نداشتن رابطه زناشویی م و اینکه نکنه همسرم سرد و دلزده بشه با نه ماه غرولند  من و استفراغهای تو در و دیوار و ..... این نگرانی م از همه چی بدتر روحمو میخوره و آزارم میده ...

خدا کنه با نینی سالم به زندگی نرمال برگردم خیلی خسته ام

۱۳۹۶/۴/۲۱ ۱۹:۳۴:۵۸
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۶/۲۲ ۱۵:۰۸:۳۵

سلام من باربدم . من و همسرم در اویل خیلی برای دخول تلاش کردیم و نشد و رفتم پیش ماما اون به پردم نگاه کرد گف مشکلی نیست . و بهم گف اصلا ترس نداره و از این واژن سر یه بچه بیرون میاد یعنی این همه جاهست و ژل بیحسیه لیدوکایین داد. ولی ما دوباره نتونستیم دخول انجام بدیم . روز ها همینطور میگذشت همسرم بهم روحیه میداد نگران نباش مهم نیست و من بخاطر رابطه باتو ازدواج نکردم که .ولی من از درون عذاب وجدان داشتم . چون میدونستم که یکی از نیاز های اصلیه اقایون رابطه ی جنسی هستش . ولی اون میگف هنوز تا یکسال وقت داریم. به پیش  دکتر متخصص زنان معروف شهر  رفتیم از اون پرسیدیم مشکل چیه گف پرده ت مشکلی نداره یکمی زور بخرج بدین درس میشه . همسرم برای اینکه من ناراحت نشم پیشنهاد رابطه نمیداد دیگه تلاشی برای دخول نمی کرد . تا اینکه یبار به زور از اون خواستم که حداقل تلاش کنیم . تا اینکه سر الت به اندازه یک سانت رفت دردی احساس کردم دیگه نزاشتم ادامه بده . بعد چن قطره خون اومد . که همون موقع پرده از بین رفته بود . باخودم گفتم الان دیگه مشکل حله . به راحتی دخول انجام میدیم . ولی هرچی سعی میکردیم اصلا یه ذره هم تو نمی رفت . خیلی ناراحت بودم . معمولا گریه میکردم که اخه چرا من مثل بقیه نمی تونم . و میترسیدم که نکنه زندگیم بپاشه . در این حین شوهرم پیش یه روانشناس عمومی رفته بود و مشکلمون رو به اون گفته بود اونم گفته که این مشکل حل نمیشه چون خانمت تو رو به عنوان همسرش نمیبینه و بهتره طلاق بگیرین . بدون اینکه منو ببینه و بامن حرف بزنه  این نظر رو داده بود (واقعا که نمی دونم اینا چطوری روانشناس شدند)البته شوهرم موافق نبوده و رفته بود پیش یه روانپزشک خوب اونم گفته بود اگه خانمت رو دوست داری تلاش کن که مشکلت حل شه. و برای زندگیت بجنگ

من بعد از شنیدن حرف این روانشناس کلی بهم ریخته بودم . و هرکی رو که بیرون بابچه میدیدم حسرتمیخوردم که خوش بحالش که مشکلی نداره .هرروز سر مسایل کوچیک دعوا میکردم . فکرمیکردم که من فقط این مشکل رو دارم

تا اینکه عید امسال دنبال روانشناس خوب بودم که برم باهاش حرف بزنم که از سایت شماره ی دوتا روانشناس پیدا کردم به هر دوشون زنگ زدم ولی یکی جواب داد و به یه ماه بعد وقت داد . بعد رفتم پیشش خجالت میکشیدم مشکلم رو بگم فکرمیکردم بگه مشکلتون رو باید متخصص زنان حل کنه. بعد اینکه مشکلم رو گفتم و باروی خوش به منم گفتن درست مراجعه کردی و من تخصصم در مسائل جنسی هست و کتابی هم در این موضوع داشتند. بعد پرسیدن چند تا سوال گفتن مشکل شما واژنیسموس هست.و روش درمان دارد فقط باید چن جلسه مشاوره بیای.  و باروش هایی که ایشون گفتن تونستم افکار منفی و ترس رو از بین ببرم . و به من وارسی رو یاد دادند . کیگل کردن رو هم گفتن . روش ساخت دیلاتور رو هم گفتن . من تو اینترنت دنبال دیلاتور میگشتم که با این سایت اشنا شدم و کلی انرژی گرفتم که من تنها نیستم و چون بقیه نتیجه گرفتن پس منم میتونم

همون روز دیلاتور هارو ساختم . هررروز تمرین کردم تو یه هفته بانو شدم . من بعد یکسال و یه ماه از ازدواجم بانو شدم . ولی همیشه میگم اگه زودتر به مشاور خوب مراجعه کرده بودم زودتر از اینها حل میشد

الان که به عقب فکرمیکنم خندم میگیره که اخه این چه ترسی داشت. شاید الان شمایی که اینو میخونی بگی تو شجاع بودی ولی من میگم من  شجاع نبودم  . حتی من از بند انداختن به صورت هم میترسیدم .

شماهم که این مشکل رو داری از الان شروع کن وقت رو هدر نده زندگیه ادم خیلی شیرین تر میشه . پس سعی کنین و هرروز تمرین کنین و خسته نشید من اولش باگوش پاک کن شروع کردم تادور ۱۱ ادامه دادم و بعد اقدام کردم که بانو شدم . این روش برای این همه ادم جواب داده پس برای شما هم جواب میده.

۱۳۹۶/۴/۱۵ ۱۹:۵۵:۲۰
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۶/۱۷ ۱۶:۰۳:۱۵

سلام خانوما منم این مشکل و داشتم و همیشه تر س از نزدیکی خفم میکرد .بعد 3 ماه عروسی رفتم دکتر و با عمل جراحی پردم برداشته شد .1 ماه هم صبر کردم زخمام خوب بشه .دوره ی من اصلا سایت و اینترنت و این چیزا نبود .شاید میتونستم بدون جراحی کاری بکنم .این سایت و خیلی دوست دارم و بخاطر حاملگی دومم با این سایت آشنا شدم .همیشه پست ها و دلداری های خانوم خیابانی تو اینستا بهم آرامش میده 

دوستتون دارم موفق باشید

۱۳۹۶/۴/۱۱ ۲۳:۰۹:۴۸
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۴/۱۷ ۱۲:۱۱:۴۷

سلام و خسته نباشید.

من مامان شکم اول ۲۵ سالمه.

از همون ابتدای بارداریم همش دنبال یه سایت خوب واسه جواب سوالهای متعددم میگشتم که بااین سایت آشنا شدم.چون شکم اولم بود هیچی نمیدونستم و اطلاعاتم کم بود از طرفی توی بوشهر کلاس بارداری نبود فقط توی بیمارستان بود که ساعتش به کارم نمیخورد(شاغل بودم).کل دوران بارداریم میرفتم سرکار و تحرکم زیاد بود.سی وهفت هفته بودم که دکترم بهم گفت لگنت تنگه و اگر به حرف من باشه همین الان سزارینت میکنم اما بیمارستان قبول نمیکنه اول باید بری دردبکشی بعد سزارینت میکنن بچم اونموقع ۳ کیلو بود.اینقد ترسیدم که حد نداشت.رفتم پیش مامام گف لگنت عالیه دکتر متخصص اشتباه میکنه.منم دو دل بودم و استرس داشتم تا اینکه خانم خیابانی یه پست گذاشتن درمورد معاینه لگن که استرسم کلا برطرف شد.۳۹ هفته و ۴ روز بودم.ازصبح انقباض داشتم اما واسم کاملا عادی بود چون از اول ۳۶ هفته اینجوری میشدم.ساعت یک شب کیسه آبم پاره شد.اصلا نترسیدم دیدم رنگ آب شفافه براهمین خیالم راحت بود.دردام کم کم زیاد شد اما بازم قابل تحمل بودن.زنگ زدم به مامای خصوصیم اونم گف دوش بگیر استراحت کن یکساعت دیگه بریم بیمارستان.منم تا آماده شدم و رفتیم بیمارستان و پذیرشم کردن شد ساعت ۳ نصف شب.ساعت ۵و ۴۰ دقیقه صبح هم پسرم با وزن ۳۵۵۰توی بغلم بود.باورم نمیشد اینقد زود و خوب زایمان کنم.همه چی عالی بود.میخواستم همین جا از خانم اعظم حسینی مامای خصوصیم و بیمارستان خیلی خوب پایگاه هوایی تشکر کنم.امیدوارم همه مامانا یه زایمان خوب داشته باشن.

۱۳۹۶/۳/۳۱ ۱۱:۰۱:۲۵
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۰۲:۳۴:۱۸

دیروز ظهر تا شب مثل جنازه فقط دراز کشیدم.خونه مثل اشغالدونیه.. هیچ کس هم نیست اطرافم.. فقط بهزاد میاد منو میبوسه و میگه دردت به جونم.. میدونم بیشتر از من اذیت میشه.. الان 6 ماه شدم اما تهوع لعنتی استفراغ لعنتی دست از سرم برنمیداره. امیدی ندارم. دلم برا علی برا مامان و بابا خیلی تنگه. بهزاد میگه دکتر اجازه بده همونجا برات بلیط اوکی میکنم برو .. کیه از اینجا تا تهران پرواز کنه بعد اونم تا زنجان بشینه تو ماشین.باز پرواز مستقیم بود یه چیزی.خدایا صدامو میشنوی؟گریه هامو میبینی؟ چشمام دارن کور میشن پوسیدم آنقدر تو خونه ام.کمکم کن

۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۳:۱۲:۰۳
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۳:۱۷:۵۹

سلام من مریم هستم 21 ساله شکم دوم بودم.زایمان اولم خیلی بد بود خاطراتی بدی ازش داشتم اما این دفعه بارفتن به کلاسها همچنین اشنایی با سایت شما خیلی به من روحیه میداد تاریخ زایمانم 25 فروردین بود که روز 25 درد کمی داشتم وکمی چیزای چرکی واسم اومد ازساعت 10 شب درد کمر داشتم دردام دیگه ساعت 1 شب ریتمینگ شد هم شکمم هم کمرم درد میکرد من ورزش میکردم خونه همینطور درد داشتم تا ساعت 9شب که رفتم بیمارستان گفتن فول شدی اونجاهم ورزش انجام دادا تاساعت 11.30 که محمد کوچولو متولد شد.متاسفانه امکانات اینجاخیلی کمه

۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۱:۰۷:۱۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۶/۵ ۱۲:۴۸:۰۱

سلام. من شهرزادم. بانوی 447
خییییلی این عددو دوسش دارم.
منو همسرم دوسالو نیم دوست بودیم باهم.یک سالم نامزد. تو دوران عقد رابطه داشتیم ولی در حد نامزدی. یک هفته قبل از عروسی رفتم معاینه پرده. گفت پرده بدون درد و خونریزی داری. اگه خون بیاد چندقطره میاد.
شب عروسی تلاش کردیم ولی نشد....
گفتم عادیه دوستمم سه شب تلاش کردن تا شد. پس فردای عروسی راه افتادیم واسه ماه عسل.
اونجا هم تلاشی نکردیم که اگه خون اومد و دکتر لازم شدیم تو شهر غریب نباشیم😂😂😂😂

خلاصه یه هفته از عروسی گذشت و اومدیم خونه و ...... عاقا نشد که نشد. به دوستم گفتم. گفتم وااای بیچاره علی. باهم رفتیم داروخونه یه ژل لوبریکانت تحریکی گرفتیم😒😒😒 اونشب زدیم بازم نشد😡😡😡

فرداش گفتم اینجوری نمیشه کههههه. هی من گریه کنم و التماس کنم و هولش بدم عقب. لابد من مریضم یا پردم ضخیمه. 
رفتم دکتر زنان بهم ژل لوبریکانت ساده داد و لیدوکائین...بااااازم نشد.
پیش یه دکتر دیگه رفتم اونم دارو دادو .... نشد
بعد دیگه طاقت نیاوردم به مامانم گفتم.
از دوست مامانم که متخصص زنان بود وقت گرفتیم و معاینم کرد. من وحشتناااااک از خون و آمپول و عمل میترسم.
ولی با پای خودم رفتم تا زندگیمو نجات بدم. خییییییلی تصمیم سختی بود.
معاینه کردو بااااازم ژل لوبریکانت و لیدوکائین داد و قرص آرامبخش هم داد. گفت تو پردت رااحته. حیفه من دست ببرم توش. بزار شوهرت مردونگی رو احساس کنه اذیتش نکن. کللللی نصیحتم کرد. منم با امید برگشتم خونه. قرار شد تا چندروز تلاش کنیم.
عاقا من هی قرص خوردم و ژل زدم. این قرصه انگار هییییچ تاثیری نداشت. ژل لیدوکائینم اصصصصلا تاثیری رو درد نداشت.
چندبار هی رفتیم گفتیم نشد و اونم هی گفت برو حیفه تلاش کن من مریض مثل تو زیاد دارم
آخرش با رضایت خودم جراحیم کرد😔😔😔
تمام بدنم میلرزید.
مامانمو علی تو راهرو نشستن.
خودش جراحی میکرد. دستیارش لبه های واژنو نگه میداشت. اول یه آمپول بی حسی زد. ولی چون ناحیه حساسیه چندجا زد.
هی دراورد هی وارد کرد. ببین میدونم سوزن آمپول نازکه ولی به خدا احساس میکردم هر سوزنش اندازه لوله خودکاره.
😔😔😔😔😔خیییییلی بد بود. بعد یه قیچی برداشت😭😭😭😭 دورتا دورشو برید. قشنگ حسش میکردم.  درد نداشت ولی کلللل جراحی گریه کردم و جیغ زدم.
آخرش بدترین قسمتش بود.... پرده رو انداخت آشغالی... خییییییلی واسم زور داشت.
قرار بود اون با عشق برداشته بشه... نه اینکه تو آشغالی بره.
بعد یه مویرگم با قیچی پاره شد خونش بند نیومد. دوباره آمپول بی حسی زد. بخیه زد اون مویرگو.
گرررریه میکردما... جیغ میزدم. کل درمانگاهو رو سرم گذاشتم.
جراحی تموم شد تازه دکتره گفت تو افسردگی داریااا گریه هات الکی بود. برو روانشناس.
چندوقت که دستشویی میرفتم میترسیدم بخیه پاره شه. تا یه مدت صبر کردیم تا زخمم خوب شه. ولی... بازم نشد.😔😔
دیگه تحملم تموم شد. رفتم پیش روانشناس. گفتم من دست خودم نیست نمیتونم. جراحی هم کردم. گفت خاک تو سر اون دکتر بیشعور اصلا این بیماری به جراحی ربطی نداره. گفت مریضایی که جراحی میشن بدترن. چون افسردگی شدید تر میشه😭
به همه چی گیر میدادم. درست کارای خونه رو نمیکردم به زور ظرف میشستم. دیگه آرایش نمیکردم. لباس شیکامو  نمیپوشیدم. کااامل افسرده شدم.
اون روانشناس منو همون اول به روانپزشک معرفی کرد. رفتم 3 جلسه دارو های اعصاب گرفتم و خوردم و اگه گفتین....
بازم نشد😂😂😂

دیگه بیخیال شدیم جفتمون. به مامانم و دختر عمم و دوستام کلا دروغ گفتم. گفتم شد.
تا اینکه تو گوگل زدم ترس از نزدیکی... کلی مطلب اومد... خوندم  انگار همش مال من بود. فهمیدم من سرطان ندارم. واژنم توش دیوار نداره. غده ندارم.... فقط مریضم. اسمش واژینیسموسه. درمان داره. دوتا سکستراپ پیدا کردم. زنگ زدم وقت گرفتم. هی امروز فردا کرد. اومدم به اون یکی زنگ بزنم که یهو پیج یه فرشته مهربونو دیدم...😍😍😍

تو سرچ اینستا عکس جعبه شیرینی بود. منم کنجکاو شدم باز کردم. زده بود درمان واژینیسموس. خوندم 300 نفر درمان شدن. کلللللی تو پیجش گشتم چندتا شرح درمان خوندم. تمااااام بدنم از هیجان میلرزید.
سالگرد عروسیمون تازه رد شده بود....
دیدم زده سایت غیر حضوری درمان میکنه.
رفتم سایتش. خییییییلی کار کردن و پیدا کردن سایت سخته. منم نتونستم. دیگه آخرش با شک وقت گرفتم. رفتیم اونجا. با خجالت. خانم دکتر همه چیو قشنگ توضیح داد. گفت کل داروهارو بنداز دور.
خلاصه ما رفتیم و تمرینارو شروع کردیم. ویزیت اول 100
اگه لازم شد باز بری میشه 70
من از ترس و خسیسی اون 70 تومن نرفتم. تو تمرینام عالی پیش میرفتم. ولی بعد از یک ماه هرکار کردم سایر 9 رو نتونستم بسازم.
تلفنی یاد داد ولی نفهمیدم.
گول خوردم نرفتم🙈🙈🙈
تاااا بعد از عید دیگه دیدم نمیشه 70 تومن ارزش نداره که😂😂😂
رفتیم کللللی دعوام کرد️😂😂
معاینه کرد گفت خیییییلی خوب پیش رفتی چرا حیفش کردی. خیلی بهم امید داد. من مشکلم این بود که تنها بودم.
بچه های سایت بهمدیگه روحیه میدن ولی من سایتو نداشتم.
تنهای تنها هیچکس نبود بهم امید بده.

دوباره به مامانم گفتم به دوستام به دختر عمم و خالم.گفتم من راه درمانو تازه پیدا کردم و اون دفعه دروغ گفتم که درمان شدم. میخواستم بفهمن الکی سرکوفت میزدن و من لوس نبودم فقط بیمار بودم.😡😡
بار دوم رفتیم و بعداز تمرینات منظم منم27.02.96 بانو شدم😊😊😊😊

وقتی رفت داخل هی نفس عمیق کشیدم بعد قششششنگ احساس کردم خانم دکتر داره بارو از  رو شونه هام بلند میکنه باهم میزاریمش زمین. حضورشو شدییییدا احساس میکردم😍

مامانمو دوست دارم ولی حرفاش اوایل ازدواج داغونم کرد. اون شب تا بارو از رو شونه هام برداشتم یهو زدم زیر گریه. علی بغلم کرد قشنگ احساس میکردم چقدر حامی من بود و هست و چقدر تحمل کرد وقتی همون اول که رفت قیافش دیدنی بود😜
انگار بهشتو بهش دادم. واسه همون دلم سوخت واسش و واسه خودمم.
یهو قوی شدم. انگار کمرم شکسته بود و درست شد. انگار دستم محکم تو دهنی زد به همممه اونایی که الکی نصیحتم کردن یا مسخرم کردن. گریه میکردم و میخندیدم😭😂😭😂
حالا همه اینا در حالی بود که آلت داخل بود😂😂😂
خانم خیابانی رو خییییلی دوسش دارم خدایی. میدونم پول گرفت و به چشم بعضیا وظیفش بود. ولی من کلی دکتر رفتم. اون بود که جهنمو تموم کرد برام. مدیونشم. از اون روز دلم میخواد به همه کمک کنم😂😂😂
شبی که درمان شدم از فرداش انرژیییییی گرفتم. افسردگیم یهو از بین رفت. خونم هرروز تمیزه و به خودم میرسم. خییییلی همه چی تغییر کرد. ❤️❤️❤️

به امید روزی که همه آگاه شن و بدونن این بیماری هم مثل سرماخوردگی درمان داره

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

شهریور 1396
چ پ ج ش ی د س
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031