خاطرات زایمان

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۶/۸/۱۵ ۱۷:۴۶:۰۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۸/۱۵ ۱۷:۴۶:۰۵

ن این مطلبو اینجا میزارم برای افراد واژینیسموسی که باردار شدن

من یه واژینیسموس شدید بودم که توی همین سایت درحال درمان بودم که اواخر درمان باردارشدم ولی هنوز انقباض داشتم و کامل درمان نشده بودم و اوایل بارداری خونریزی پیداکردم و اجازه نزدیکی نداشتم و درمان نشدم و واژبنیسموس موندم و از زمان زایمان و معاینات بارداری به شدت میترسیدم تا اینکه زمان زایمانم رسید و آب دور بچم کم شده بود و با درد بیمارستان نرفتم و دکتر بستریم کرد که با سوزن فشار بچم به دنیا بیاد توی معاینه اول درد داشتم که همراه معاینه چندتا جیغ کشیدم توی معاینات بعدی سعی کردم جیغ نکشم و هربار که جیغ نمیکشیدم دردام کمتر بود و هنگام درد زایمان نفس عمیق میکشیدم ولی به امید درمان شدنم تحمل کردم و خداروشکر خیلی راحتتر از اون جیزی که فکر میکردم زایمان کردم و معاینات بعد از زایمانم رو اصلا متوجه نمیشم.

بدون هیچ دردی

اونایی که مثل منن ازشون خواهش میکنم سزارین و به زایمان طبیعی ترجیح ندن چون هم سختتره هم درمان خودشون عقب میفته

توی زایمان طبیعی وقتی بچت به دنیا میاد دیگه هیچ دردی احساس نمیکنی که نتونی به بچت محبت کنی

امید هممون به خدا

۱۳۹۶/۷/۳ ۱۵:۳۷:۲۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۸/۳۰ ۱۳:۰۱:۵۸

سلام

امروز پسرم پنجاه روزه شده تا من وقت نوشتن پیدا کردم. ..

ششم مرداد چهل هفته م تموم شد و خبری از درد نبود.دکتر موید محسنی برای نهم مرداد وقت داد که با آمپول فشار زایمان کنم.

هشتم مرداد دو ساعت رفتیم با همسرم پیاده روی و ساعت گذاشتیم برای پنج صبح فردا.شب با کمی کمردرد ناشی از پیاده روی خوابم برد.

دوشنبه نهم از خواب پا شدم نماز خوندم و گفتم خدایا دردم شروع شه چون من از آمپول فشار میترسم.

بعد نماز همسرمو بیدار کردم و گفتم کمی درد دارم خیلیییییی کم گفتیم توهم زدم حتما.

ساعت پنج و چهل دقیقه صبح رفتم دستشویی و یک لخته ترشح قلمبه آغشته به خون دیدم ..... هورااااااااااااااااا نمایش خونی بود و این ینی آمپول فشار نمیزدن بهم.

با عجله حاضر شدیم و بدون صبحانه رفتیم بیمارستان محب کوثر و توی داه به مامانا خبر دادیم.

ساعت هفت بیمارستان بودیم که دیدم مامانم قبل من با چشم اشک آلود اونجاس ... توی این نه ماه خیلی سعی کرد نذاره طبیعی بزام و اون موقع نگاهش نگرانم میکرد ...

ساعت ۸ بستری شدم و با همسرم وارد اتاق درد شدیم دردها سی ثانیه بود و بک دقیقه استراحت داشتم.

همسرم ماساژ میداد کیسه آب گرم و توپ پیلاتس و دوش آب گرم چیزهایی بود که باعث شد تا ساعت دوازده ونیم صدام در نیاد.

ساعت دوازده و نیم کلافه بودم دیگه ماما صدا زدیم برای اولین بار چون حوصله معاینه نداشتم.

ماما اومد گفت اوه آفرین هشت سانتی چطور چیزی نگفتی تا حالا؟

همسرم کلی بهم بالید و تا دو و نیم ادامه دادیم اما دیگه دردها سریعتر میومدن حدودا هر سی ثانیه و شدت بیشتری داشت که کمی ناله میکردم.

ساعت دو و نیم ماما اومد معاینه دید فولم اما جنین توی لگن نیومده و نباید زور میزدم.

همون موقع کبسه آبم موقع معاینه پاره شد و تااااااااااازه شروع دردهام بود.

با هر درد جیغ میزدم ناخواسته ... خودمو باختم چون شنیده بودم جنین نیاد توی لگن سزارین میشی ... 

دکتر اومد و گفت زور بزن دیگه

با هر درد کلی زور میزدم. ..خیلی دردناک بود اما قابل تحمل.

به دکتر گفتم اگه بگی تا پنج میزام تحمل میکنم اونم گفت نه شاید تا فردا صبح هم نزایی ...اونجا به غلط کردن افتادم ...

ساعت چهار رفتم روی تخت زایمان ..صدای شیونم کل سالن رو برداشت و اصلا دادهایی که زدم تحت کنترلم نبود.

فاصله دردها ماما میفتاد روی شکمم فشار میداد تا بچه م بیاد پائین.

دکتر میگف فشار ماما بهتر از زور خودته ...

ماسک اکسیژن گذاشتن روی صورتم گفتن نفس بکش به بچه ت هوا برسه درحالیکه من نمیتونستم نفس بکشم از فشاری که به شکمم میاوردن ...ساعت چهار گذسته بود که دکتر لباس جراحی پوشید و کلی لیدوکایبن ریخت روم و برش داد

خلاصه ساعت چهار و بیست و پنج دقیقه دکتر پسرمو انداخت روی شکمم و همسرم بند ناف شو قیچی کرد ...دکتر مشغول بخیه اپیزیوتومی و زیبایی و منم مشغول قربون صدقه رفتن بودم

یه پسر پشمااااااااالوی دماغ گنده شد همه زندگی م ...

بعد دو ساعت گذاشتن ش روی سینه م مثل ساکشن شیرمو درآورد از بس گرسنه بود ....

با همه ی سختی های اون روز حس میکنم زیباترین روز عمرم بود ...

شنیدن صدای دکترم که سوره نصر رو میخوند موقع بیرون اوردن پسرم اعجاز انگیزترین لحظه بود.

آخرش به دکتر گفتم میذاری بوست کنم اونم صورت مثل فرشته شو اورد جلو و بوسیدم ش ... وااااای چه روزی بود ....

۱۳۹۶/۶/۱۸ ۱۳:۱۸:۰۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۸/۲۸ ۱۱:۲۹:۱۹

خاطره زایمان من 😊

(ویرایش)

با سلام من ۲۳ سالمه و المان زندگی میکنم دوست دارم خاطرات زایمانمو براتون تعریف کنم وخیلی هم دوست دارم دوستان گلی که زایمان کردن چه طبیعی چه سزارین لطف کنن اگه میتونند وقت بزارن تعریف کنن من که خودم خیلی لذت میبرم چون انقدر سر حاملگیم خاطرات زایمان مردم رو خوندم که نگو....خب البته سرتون رو درد نیارم من ۶ساله ازدواج کردم دوماه و دوازده روزه که زایمان کردم ویه نی نی پسر خوشکل دارم 😊من وشوهرم بعد۶سال بچه دار شدیم چون خودمون نمیخواستیم بچه دار نشدیم البته من خیلی دوست داشتم ازهمون یکی دوسال اول زندگیمون هی به شوشو میگفتم نی نی میخوام اونم راضی نمیشد میگفت تو فقط به حرف خودت گوش نده من بهتر میدونم کی باید بچه دارشیم اخه من خیلی عادتام بچه گانه بود اون موقع بخاطر همین شوهرم بهم اعتماد نداشت میگفت تو الان خودت بچه ای بچه میخوای چیکار خلاصه بعد یه دلیل دیگه هم این بود چون واقعا شرایطشو نداشتیم کلا شوهرم خیلی حساسه رو بچه داری واقعا هم همینطوره باید شرایطشو داشته باشی چه مادی چه معنوی بعد بخوای بچه دار شی این همه مادر شوهرم خواهر شوهرم میگفتن توروخدا چرا بچه نمیارین واقعا هم میدونستن که شوهرم خودش نمیخواد فعلا بچه بیاریم همش به اون میگفتن چرا آخه بچه میوه زندگیه و...ازاین حرفا تا اینکه قسمت شد امسال شرایطشو داشتیم و من حامله شدم بعد ۸روز تاخیر در پریودم به شوشو گفتم برو بی بی چک برام بگیر یه حسی بهم میگه حاملم بعد شوهرم گفت بابا ما۶ساله همش پیشگیری میکنیم چطور بعد دوماه اقدام انقد زود حامله شدی گفتم تو برو بعد بی بی چک ورفت آورد و فردای اون روز ساعت ۷صبح استفاده کردم وفوری دوخط قرمز پررنگ شدن 😍 خودمم باورم نمیشد همون دقه رفتم شوشو رو بیدار کردم اونم باورش نمیشد از خوشحالی من نمیدونستم چیکار کنم اونم همینطور انقد خدارو شکر کردیم بعد شوشو گفت به مامانم اینا هیچی نگو فعلا بزار مطمئن بشیم بریم ازمایش بدیم بعد خلاصه رفتیم دکتر و قضیه جدی جدی شد بعد دوروز ویارم شروع شد دیگه من از اون روز تو بستر بودم تا سه ماه نه هیچی میتونستم بخورم توخونه نه میتونستم از جام بلندشم انقد حالم بد شده بود 😔از خدام بود یکی برام یه قاشق غذا درست کنه وبیاره چون غذای رستوران هم نمیتونستم بخورم تا شکمم شد ۷ماه توی هفت ماهگی پسر کوچولوم میخواست زودتر از موعود خودش به دنیا بیاد که دکترم بستریم کرد و با تزریق آمپول دیگه جلوگیری کردن از به دنیا اومدنش چون وزنش خیلی کم بود اون موقع خلاصه سرتون رو درد نیارم تا ۳۹هفتم شد پسرم بریج بود توشکمم و نچرخیده بود باوجود این همه پیاده روی این همه ورزش مخصوصی که من انجام میدادم ولی باز هم نچرخید چهل هفته گذشت باز نچرخید وبه دنیاهم نمی اومد ومن همش ناراحت وسرگردان که چرا اینجوریه دکترم هم گفت باید طبیعی زایمان کنی سزارینت نمیکنیم ولی خدایش ترس تودلم نبود چون هفته ۳۹ رفتم بیمارستان واتاق زایمان وروشهای مختلف زایمان طبیعی روبهم نشون دادن وخلاصه ترس تو دلم نموند 😊از چهل هفتگی یک روز درمیان معاینه میشدم ولی بستری نبودم رحمم دوسانت باز شده بود فقط ولی درد نداشتم چهل هفته ودو روز که شد دیگه دردام کم کم شروع شد صبح ساعت ۴درد داشتم با لکه خون بعد همون روز نوبت داشتم برای معاینه دیگه صبور بودم گفتم ساعت ۱۰ میرم رفتم دکتر معاینه کرد گفت تقریبا ۳سانت شدی برو نهار بخور قدم بزن تاساعت ۲شاید بیشتر باز شدی ساعت ۲رفتم معاینه کرد گفت نه همون سه سانته منم درد داشتم ولی قابل تحمل بعد گفت دوباره برو قدم بزن تا ۶بعداز ظهر منم بدون وقفه راه میرفتم ۶دوباره رفتم معاینم کرد وخودش بادستش یکم رحممو باز کرد انقد درد داشت که جیغم رفت هوا 😣گفت امشب زایمان نمیکنی هنوز سه سانتی بستریم کرد منم همچنان درد داشتم وگفتم که باید شوهرم پیشم باشه توبخش گفتن باشه چون میترسیدم اونموقع گفتم نصف شب دردم شدید بشه چی خلاصه چشمتون روز بد نبینه ساعت شد ۱۱شب و من دردام شدید شد 😣😣همچنان درحال قدم زدن بودم تحمل نکرم رفتیم طبقه پایین بخش زایمان گفتم دردام شدید شده معاینه کردن گفتن سه سانت و نیمی تقریبا همش درحال چرخیدن توسالن بودم ودرد کشیدم وای خدایا چقد سخت بود بعد منو بردن تو وان اب گرم و خیلی رسیدگی کردن خداییش تکنیک تنفسی ورزش روی توپ کمکم کردن تحمل کردم تاصبح اون روز هم کلا فقط درد کشیدم و بهم آرامبخش دادن هی رو تختم دراز کشیدم و ارامبخش زدن و معاینم کردن وگفتن هنوز باز نشدی به اندازه کافی تا روز سوم که شد یعنی سه روز کامل من درد کشیدم و سزارینم نکردن 😢روز سوم دردام ساعت ۸وبیست وپنج دقیقه شب پسرم به دنیا اومد البته از باسن به دنیا اومد ها ولی انقد زجر کشیدم که خدا میدونه چقد بودولی به محض اینکه پسرمو گذاشتن رو سینم همه چی یادم رفتم خیلی خیلی حس زیباییه 😭😭در ضمن شوهرم پیشم بود تا اخر زایمانم وخیلی هم خوب رسیدگی کردن با وجود اینکه بریج هم به دنیا اومد وسه روز درد داشتم ولی خیلی راضی بودم از زایمانم بخیه هم زیاد خورده بودم ولی الان خوب خوب شدم مث روز اول خودمم باورم نمیشه طبیعی زایمان کردم خیلی پماد خوب بهم داده بود دکترم برای جای بخیه هام بخاطر همین زود خوب شدم ببخشید اگه سرتونو درد اوردم .امیدوارم هرکی نی نی دلش میخواد خدا بهش بده و هرکی هم نی نی داره خدا براش حفظ کنه مرسی از اینکه وقتتونو گذاشتین خوندین 

 میلان همه ی وجود مامان 😊

۱۳۹۶/۴/۱۱ ۲۳:۰۹:۴۸
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۴/۱۷ ۱۲:۱۱:۴۷

سلام و خسته نباشید.

من مامان شکم اول ۲۵ سالمه.

از همون ابتدای بارداریم همش دنبال یه سایت خوب واسه جواب سوالهای متعددم میگشتم که بااین سایت آشنا شدم.چون شکم اولم بود هیچی نمیدونستم و اطلاعاتم کم بود از طرفی توی بوشهر کلاس بارداری نبود فقط توی بیمارستان بود که ساعتش به کارم نمیخورد(شاغل بودم).کل دوران بارداریم میرفتم سرکار و تحرکم زیاد بود.سی وهفت هفته بودم که دکترم بهم گفت لگنت تنگه و اگر به حرف من باشه همین الان سزارینت میکنم اما بیمارستان قبول نمیکنه اول باید بری دردبکشی بعد سزارینت میکنن بچم اونموقع ۳ کیلو بود.اینقد ترسیدم که حد نداشت.رفتم پیش مامام گف لگنت عالیه دکتر متخصص اشتباه میکنه.منم دو دل بودم و استرس داشتم تا اینکه خانم خیابانی یه پست گذاشتن درمورد معاینه لگن که استرسم کلا برطرف شد.۳۹ هفته و ۴ روز بودم.ازصبح انقباض داشتم اما واسم کاملا عادی بود چون از اول ۳۶ هفته اینجوری میشدم.ساعت یک شب کیسه آبم پاره شد.اصلا نترسیدم دیدم رنگ آب شفافه براهمین خیالم راحت بود.دردام کم کم زیاد شد اما بازم قابل تحمل بودن.زنگ زدم به مامای خصوصیم اونم گف دوش بگیر استراحت کن یکساعت دیگه بریم بیمارستان.منم تا آماده شدم و رفتیم بیمارستان و پذیرشم کردن شد ساعت ۳ نصف شب.ساعت ۵و ۴۰ دقیقه صبح هم پسرم با وزن ۳۵۵۰توی بغلم بود.باورم نمیشد اینقد زود و خوب زایمان کنم.همه چی عالی بود.میخواستم همین جا از خانم اعظم حسینی مامای خصوصیم و بیمارستان خیلی خوب پایگاه هوایی تشکر کنم.امیدوارم همه مامانا یه زایمان خوب داشته باشن.

۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۳:۱۲:۰۳
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۳:۱۷:۵۹

سلام من مریم هستم 21 ساله شکم دوم بودم.زایمان اولم خیلی بد بود خاطراتی بدی ازش داشتم اما این دفعه بارفتن به کلاسها همچنین اشنایی با سایت شما خیلی به من روحیه میداد تاریخ زایمانم 25 فروردین بود که روز 25 درد کمی داشتم وکمی چیزای چرکی واسم اومد ازساعت 10 شب درد کمر داشتم دردام دیگه ساعت 1 شب ریتمینگ شد هم شکمم هم کمرم درد میکرد من ورزش میکردم خونه همینطور درد داشتم تا ساعت 9شب که رفتم بیمارستان گفتن فول شدی اونجاهم ورزش انجام دادا تاساعت 11.30 که محمد کوچولو متولد شد.متاسفانه امکانات اینجاخیلی کمه

۱۳۹۶/۳/۲۶ ۱۹:۵۹:۵۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۲۶ ۱۹:۵۹:۵۵

سلام خانوما و خانوم خياباني عزيز☺️

من اخراي بارداريم با پيجتون اشتا شدم و تمام شرح زايمان هارو ميخوندم و پياده روي هامو داشتم و ورزش روي توپ رو داشتم و تاب لگني و قر كمر و داشتمهفته اخر هم ك تخم شويد دم ميكردم و ميخوردم ☺️ من از شهر قم هستم و بارداري اولم و در سن ٢١ هستم زمان بارداريم تا ٤١ هفته گذشت تا اينكه بيمارستان تصميم گرفت با امپول فشار بستريم كنن! سونوي اخر هم گفته بود بچت درشته و زايمان طبيعي نميتوني و بتوني هم سخته اما چون دكترم گفته بود رحمت نرم و لگنت خوبه قبول نميكردم تا اينكه با دهانه رحم ٢.٥ بدون درد بستري شدم و موقعي ك دردام توي ١٠ دقه ٥ تا بود و خيلي هم عالي و قابل تحمل و با استفاده از تكنيك هاي تنفس تونستم كنترل كنم! اما يهو متوجه شديم ني ني مدفوع كرده و مجبور شدم ك تن بدم به سزارين در حالي ك اصلا راضي نميشدم اما خداروشكر سزارين خيلي خوبي داشتم و ناراض نبودم! خواستم بگم اگه ديديد مجبور شديد ك سزارين بشيد اصلا استرس نگيريد و اينو قبول كنيد ك سزارين اون قد هم بد نيس فقط مراقبت ميخواد همين! امروز روز دهم ام بود و فردا ميرم بخيه هامو بكشم☺️☺️ ممنونم از پيج عاليتون مطمئنم اگه بچم مدفوع نميكرد زايمان طبيعي خوبي داشتم

بچم ٣٧٠٠ و ٤١ هفته و بيمارستان ايزدي و دكتر عملم دكتر صدري زاده ك فوق العاده بودن

۱۳۹۶/۳/۱۶ ۰۰:۲۸:۱۵
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۱۸ ۱۴:۳۵:۲۵

سلام، ممنونم از اینکه این فضا رو ایجاد کردید، من دوران بارداری پر خطری داشتم البته برای خودم فقط واسه بچه ام هیچ مشکلی نداشت، خیلی علاقه داشتم که طبیعی زایمان کنم هفت ماه بودم  صبح زود که شوهرم بیدار کردم ديگه از درد آروم و قرار نداشتم کمرم به شدت درد میکرد منم که بارداری اولم بود و خیلی کم تجربه نمیدونستم دردم به خاطر چيه چون سابقه کمر درد داشتم فکر میکرد به خاطر بارداریم به کمرم فشار اومده تا اینکه انقدر دردام زیاد منم رفتم پیش دکترم، دکترم وقتی بهش توضیح دادم بهم خندید معاینه ام کرد گفت  فورا برو بیمارستان الان که زایمان کنی منم فورا رفتم بیمارستان وای انشلا که قسمت هیچکس نشه بره اون بیمارستان هيچي که دکترم دستور بستری اورژانسی داده بود و گفته بود که به خاطر اینکه حالم بد نشه لحظه به لحظه کنترل کنن ولی از بدبختی ام يه انترن اومد بالا سرم و گفت باید خودم معاینه کنم (وای امیدوارم اونم وقتی حامله شد همانقدر اذیت بشه که من اذیت کرد) معاینه وحشتناکی انجام داد گفت خانم دکتر حرف مفت زده پاشو برو خونه منم هرچي اسرار کردم گفت اگه دوس داری میدازمنت تو بلوک تا صب جیغ بزنن تو گوشت منم از ترس اینکه مبادا بلای سرم بيارن رفتم خونه و به دکترم زنگ زدم دکترمم که واقعا ازش ممنونم يه سری سوال ها ازم کرد که گفت فعلا مشکلی نیست اگه بازم دردت شروع شد فورا برو بیمارستان ديگه درد نداشتم دکترمم وقتی معاینه کرد گفت که جمع شده آمپول نوشت که ديگه تا نه ماهگی زایمان نکنم چون شکمم از شش ماهگی اومده بود پایین خوب بودم تا نزدیک زایمانم که دکترم سنوگرافی قبل زایمان واسه نوشت واسه بررسی وضعیتم که اون روز که سونوگرافی که دادم و جواب گرفتم دنیا خراب شد رو سرم دکتر گفت سی و هفت هفته ای گفتم بله ولی با تعجب نگاهم کرد گفت ببر پیش دکتر وقتی سونو رو خوندم آرزو کردم که بمیرم چون بچه رشد نکرده بود فورا بردم پیش دکتر دکترم معاینه کرد و ارتفاع رحم گرفت گفت شاید سونو اشتباه باشه ولی ارتفاع رحمم هم خیلی کم بود دکتر گفت که باید خاتمه بارداری بدیم چون بدنت ديگه توانایی تامین بچه رو نداره بچه دچار عقب ماندگي رشد شده منم رفتم خونه و با اینکه همه دنیام داغون شده بود گفتم باید خونه رو واسه بچه ام آماده کنم واسه دلخوشی خودم گفتم دکترا چیزی نمیدونن بچه من خیلی خوبه منم خونه رو تمیز کردم و صب رفتم بیمارستان دکترم نوشته بود واسه سزارین ولی يه اتفاق واسه دکترم افتاد که نتونست بیاد گفت که من شیفت به فلان دکتر تحویل دادم فلان دکتر هم که واسه تجربه و مهارتش زبان زد منم خوشحال شدم ولی سر پرستار بخش و ماماها بهم گفت خانم اصلا نرو زیر دستش اون اصلا به مریضا اهمیت نميده تو هم با این شرایطی که داری يه بلایی سرت ميارن منم از ترس از همون راهی که رفته بودم برگشتم به دکترم گفتم دکترم خیلی عصبانی شد با بیمارستان دعواش شد منم منتظر موندم تا دکترم برگرده مطب بعد دو روز رفتم پیشش گفتم دوس ندارم سزارین شم و طبیعی دوس دارم دکترمم قبول کرد گفت تو که انقدر قوی هستی حاضري با شرایط سختی که داری طبیعی زایمان کنی خیلی خوب اونم فورا دستور بستری نوشت شرایطمم توضیح داد واسه بیمارستان و به خودمم گفت حتما بهشون بگي که آمپول فشار تزریق نکنن منم که اون نه ماه که همه نا امید بودن خودم امیدوار خیلی مرتب و تر تمیز رفتم بیمارستان وای اونم چه بیمارستانی آماده شدم برنم بلوک وای چه جای وحشتناکی بود انگار داشتن شکنجه میکرون يه روز گذشت زایمان نکردم هر دکتری هم که میاومد بهم توهین میکردن و میگفتن خانم تو که این شرایطت چرا میخوای طبیعی زایمان کنی دومین روز بود ماما اومد بالا سرم و گفت بهش آمپول فشار بزنید منم گفتم دکترم که گفته نباید تزریق کنید فقط قرص ولی اونا قبول نکردن و گفتن دکتر چیزی نگفته سرم وصل کردن منم که اصلا هیچ دارویی که حتی يه ذره هورمون هم داره نباید به بدنم برسه ده دقیقه بعد سرم روده ام ورم کرد از درد روده ام نمیدونستم چکار کنم هرچي میگفتم داد میکشیدن که خیلی ناز نازی ام بهم توهین میکردن منم خیلی بهم فشار اومده بود طوری که حتی اون زناي ديگه که تو اطاق بودن متوجه بالا اومدن غیر طبیعی روده ام شدن منم گفتم اگه بلای سر بچه ام بیاد دنیا رو سرتون خراب میکنم اونا هم با پررويي تمام بهم گفتن که میمیره به درک اصلا مهم نیست منم از شدت ناراحتی گریه ام گرفت از ترس نمیدونستم چکار کنم چون روز قبلش بچه یکی رو کشته بودن منم از ترس گفتم همین الان ازتون شکایت میکنم اونا هم از ترس که مبادا شکایتهاشون زیاد نشه دکتر متخصص آوردن بالا سرم و آماده ام کردن واسه سزارین، تو اطاق عمل از ترس و استرس داشتم سکته میکردن که بچه ام میمیره یا زنده ميمونه شرایط رو واسه بچه ام آماده کردن بايد میذاشتن تو دستگاه که رشد کنه تحت نظر باشه چون میگفتن.... عمل انجام دادن که يه دفه با حالتی خیلی متعجب داد زدن خانم دکتر فورا بیاید منم نمیدونستم چکار کنم فکر میکردم مشکلی داره یا مرده ولی وقتی خانم دکتر اومد چند با گفت خدایا شکرت منم که گیج شده بودم و نمیدونستم چه خبره که دکتر گفت این معجزه اس چون هیچکس انتظار نداشت که بچه ام انقدر وزنش بیشتر از اون چیزی باشه که تو سونو هام نشون داده بود خیلی هم شرایطش هم عالی بود حتی واسه یه لحظه ام بچه ام رو نذاشتن تو دستگاه بعد اون انقدر که خسته بوده ام و يه هفته ام بود نخوابیده بودم خوابم برد ديگه از هيچي خبر نداشتم تا وقتی که بیدار شدم و بهترین هدیه زندگیم رو کنارم دیدم ( اون بیمارستان اصلا شرایطی خوب نداشت، بلوک زایمانش انقدر سرد بود که از سرما دو تا پالتو پوشیده بودم،  وقتی سر بچه ها ميومد پایین تازه بلندش میکردن میکردن تو يه اتاق ديگه وای بیمارستان نبود سلاخ خونه بود، بیمارستان بعثت سنندج)  ببخشید که سرتون رو به درد آوردم ولی خواستم بدونيد که تو اون بیمارستان چه بلای سر آدما ميارن تا خودتون نبينيد باورتون نميشه چه وحشتناک

۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۳۵
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۴۸

سلام من مامان یکتا هستم و الآن ۲۴ سالمه.یکتا جونم الآن ۱۵ ماهشه.سال پیش که بار دار بودم خیلی دوست داشتم که سزارین بشم ولی متآسفانه دکترها قبول نمی کردن و در شهرمون هم بیمارستان خصوصی نداره.همسرم همیشه بهم میگف به خدا توکل کن مطمئن باش که بهترین رو برات رقم میزنه.تو هفته ی ۴۱ بارداری که بودم هیچ گونه دردی نداشتم و حتی به قول قدیمی ها شکمم بالا بود و علائمی از زایمان طبیعی نداشتم.چند روز قبل از زایمانم پدرم فوت کرد و من اصلآ شرایط روحی خوبی نداشتم.واسه همین پیش دکترهای زیادی رفتم و اصرار داشتم که سزارینم کنن تا اینکه یکی از دکترها بهم گفت فلان شب برو بیمارستان بستری شو تا فرداش من بیام ببینم چی کار می تونم بکنم.اون شب یکم افت فشار داشتم و به اصرار همسرم زودتر رفتم بیمارستان وقتی بهم ان اس تی وصل کردن گفتن بچه ضربان قلبش خیلی ضعیفه و باید اورژانسی سزارین بشی و من رو همون شب بردن اتاق عمل و موقع زایمان متوجه شدن که بند ناف دور گردن بچه دو دور پیچیده و  کلآ بچه هم درشت بود.دکتر تو اتاق عمل بهم گفت خدا خیلی دوست داشت وگرنه اگه طبیعی زایمان میکردی نه خودت زنده می موندی نه بچت.و من اونجا بود که معجزه رو به چشم دیدم و خوشحالم که توکل کردنم به خدا نتیجه داد.درسته زایمان سزارین سختی های خودش رو داشت و من تو اتاق عمل لرز شدیدی داشتم و حالت تهوع وحشتناک و فکر می کردم دارم میمیرم ولی همین که بچم سالم بود برام کافی بود

۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۶:۲۱:۴۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۸:۲۸:۴۲

با سلام محبوبه هستم 30 ساله مامان یاسین از کرمان شکم اول .

از روز اول که فهمیدم حامله ام مرتب به دکترم میگفتم که میخوام سزارین شم دکتر هم قبول کرد ک بیمارستان خصوصی سزارینم  میکنه چون بیمارستان دولتی بدون دلیل منو سزارین نمیکردن وقتی که ماه هشتم بودم دکتر بهم گفت اصلا نمیتونم سزارین بشم بخاطر بخشنامه جدید حتی بیمارستان خصوصی و باید حتما یه مشکلی باشه تا سزارین شم خیلی شوکه شدم ناراحت بودم و استرس داشتم چون از زایمان طبیعی خیلی میترسیدم.چندتا دکتر عوض کردم هفته سی و نه بودم که یه دکتر بهم گفت میتونم برات کاری کنم که سزارین بشی.از طرفی خوشحال شدم ولی از طرفی خیلی استرس داشتم که زمان سزارین مشکلی برای خودم یا بچه پیش بیاد اون موقع خودم رو هیچوقت نمی بخشیدم. فقط به خدا سپردم همه چیزو و هرروز سوره انشقاق و سوره مریم رو میخوندم  هیچ دردی تا اخرین تاریخی که دکتر بهم داده بود نداشتم روز موعود رسید روزی که اخرین مهلت زایمانم بود دیدم هیچ دردی ندارم صبح زود بلند شدم که برم سونو و نوار قلب بچه که مشکلی پیش نیاد وقتی رفتم دستشویی دیدم لکه بینی دارم ترسیدم سریع رفتم بیمارستان معاینه کرد حدودچهار سانت دهانه رحمم باز شده بود ماما بهم گفت ممکن زایمان بدون درد داشته باشی یه سری انقباض ک ممکنه اصلا متوجه نشی و گفتن که امروز زایمان میکنی اصلا باورم نمیشد هنوز امیدم به سزارین بود ک شاید نتونم طبیعی زایمان کنم و منو ببرن اتاق عمل . داشتم پیاده روی میکردم یه کمپوت گلابی و کیک و ناهارمم خوردم بعد ساعت یکونیم ظهر یه کم درد داشتم رفتم دوباره پیش ماما معاینه کرد گفت شش سانت شده و نوار قلب بچه خوب بود منو بستری کردن دردهام کم کم زیاد شدن ولی قابل تحمل بود ساعت سه سرم فشار بهم وصل کردن دردام به اوج خودشون رسیدن ساعت 5 فول شده بودم ساعت یه ربع به شش دکترم اومد و ساعت شش عصر با پنج تا زور محکم زایمان کردم اصلا فکرشو نمیکردم به همین راحتی زایمان کنم . وقتی پسرمو دیدم فقط میگفتم خدایا شکرت .. من شبها تا صبح از ترس زایمان طبیعی خواب نداشتم ولی خدا منو امتحان کرد من میتونستم سزارین شم ولی خودم و بچمو به خدا سپردم.از لحظه ای که بستری شدم سوره آل عمران که پرینت ریز گرفته بودم همراهم بود تا لحظه زایمان.  از همین جا میخوام از ماماهای بیمارستان سیدالشهدا تشکر کنم بخاطر انرژی مثبتی که بهم دادن و تا لحظه اخر کنارم بودن و کمکم کردن و خانم دکتر مهدیه شادکام فرخی که مشوق من برای زایمان طبیعی بودن

۱۳۹۵/۹/۲۰ ۰۱:۱۱:۳۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۳۰ ۲۰:۵۷:۲۷

آیا میدانستید که اولین لابراتوار داروسازی توسط چه کسی در ایران ساخته شد؟

آیا میدانستید که لقب پدر داروسازی کشور به چه کسی داده شده است؟

 

بله هر دو سوال پاسخ یکسانی دارند.

دکتر غلامعلی عبیدی مدرک دکترای خود را در سال  1322 از دانشگاه تهران دریافت نمود و موسس لابراتوار داروسازی عبیدی در سال 1352 می باشد.

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

آذر 1396
چ پ ج ش ی د س
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930