خاطرات زایمان

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۳:۱۲:۰۳
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۳:۱۷:۵۹

سلام من مریم هستم 21 ساله شکم دوم بودم.زایمان اولم خیلی بد بود خاطراتی بدی ازش داشتم اما این دفعه بارفتن به کلاسها همچنین اشنایی با سایت شما خیلی به من روحیه میداد تاریخ زایمانم 25 فروردین بود که روز 25 درد کمی داشتم وکمی چیزای چرکی واسم اومد ازساعت 10 شب درد کمر داشتم دردام دیگه ساعت 1 شب ریتمینگ شد هم شکمم هم کمرم درد میکرد من ورزش میکردم خونه همینطور درد داشتم تا ساعت 9شب که رفتم بیمارستان گفتن فول شدی اونجاهم ورزش انجام دادا تاساعت 11.30 که محمد کوچولو متولد شد.متاسفانه امکانات اینجاخیلی کمه

۱۳۹۶/۳/۲۶ ۱۹:۵۹:۵۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۲۶ ۱۹:۵۹:۵۵

سلام خانوما و خانوم خياباني عزيز☺️

من اخراي بارداريم با پيجتون اشتا شدم و تمام شرح زايمان هارو ميخوندم و پياده روي هامو داشتم و ورزش روي توپ رو داشتم و تاب لگني و قر كمر و داشتمهفته اخر هم ك تخم شويد دم ميكردم و ميخوردم ☺️ من از شهر قم هستم و بارداري اولم و در سن ٢١ هستم زمان بارداريم تا ٤١ هفته گذشت تا اينكه بيمارستان تصميم گرفت با امپول فشار بستريم كنن! سونوي اخر هم گفته بود بچت درشته و زايمان طبيعي نميتوني و بتوني هم سخته اما چون دكترم گفته بود رحمت نرم و لگنت خوبه قبول نميكردم تا اينكه با دهانه رحم ٢.٥ بدون درد بستري شدم و موقعي ك دردام توي ١٠ دقه ٥ تا بود و خيلي هم عالي و قابل تحمل و با استفاده از تكنيك هاي تنفس تونستم كنترل كنم! اما يهو متوجه شديم ني ني مدفوع كرده و مجبور شدم ك تن بدم به سزارين در حالي ك اصلا راضي نميشدم اما خداروشكر سزارين خيلي خوبي داشتم و ناراض نبودم! خواستم بگم اگه ديديد مجبور شديد ك سزارين بشيد اصلا استرس نگيريد و اينو قبول كنيد ك سزارين اون قد هم بد نيس فقط مراقبت ميخواد همين! امروز روز دهم ام بود و فردا ميرم بخيه هامو بكشم☺️☺️ ممنونم از پيج عاليتون مطمئنم اگه بچم مدفوع نميكرد زايمان طبيعي خوبي داشتم

بچم ٣٧٠٠ و ٤١ هفته و بيمارستان ايزدي و دكتر عملم دكتر صدري زاده ك فوق العاده بودن

۱۳۹۶/۳/۱۶ ۰۰:۲۸:۱۵
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۱۸ ۱۴:۳۵:۲۵

سلام، ممنونم از اینکه این فضا رو ایجاد کردید، من دوران بارداری پر خطری داشتم البته برای خودم فقط واسه بچه ام هیچ مشکلی نداشت، خیلی علاقه داشتم که طبیعی زایمان کنم هفت ماه بودم  صبح زود که شوهرم بیدار کردم ديگه از درد آروم و قرار نداشتم کمرم به شدت درد میکرد منم که بارداری اولم بود و خیلی کم تجربه نمیدونستم دردم به خاطر چيه چون سابقه کمر درد داشتم فکر میکرد به خاطر بارداریم به کمرم فشار اومده تا اینکه انقدر دردام زیاد منم رفتم پیش دکترم، دکترم وقتی بهش توضیح دادم بهم خندید معاینه ام کرد گفت  فورا برو بیمارستان الان که زایمان کنی منم فورا رفتم بیمارستان وای انشلا که قسمت هیچکس نشه بره اون بیمارستان هيچي که دکترم دستور بستری اورژانسی داده بود و گفته بود که به خاطر اینکه حالم بد نشه لحظه به لحظه کنترل کنن ولی از بدبختی ام يه انترن اومد بالا سرم و گفت باید خودم معاینه کنم (وای امیدوارم اونم وقتی حامله شد همانقدر اذیت بشه که من اذیت کرد) معاینه وحشتناکی انجام داد گفت خانم دکتر حرف مفت زده پاشو برو خونه منم هرچي اسرار کردم گفت اگه دوس داری میدازمنت تو بلوک تا صب جیغ بزنن تو گوشت منم از ترس اینکه مبادا بلای سرم بيارن رفتم خونه و به دکترم زنگ زدم دکترمم که واقعا ازش ممنونم يه سری سوال ها ازم کرد که گفت فعلا مشکلی نیست اگه بازم دردت شروع شد فورا برو بیمارستان ديگه درد نداشتم دکترمم وقتی معاینه کرد گفت که جمع شده آمپول نوشت که ديگه تا نه ماهگی زایمان نکنم چون شکمم از شش ماهگی اومده بود پایین خوب بودم تا نزدیک زایمانم که دکترم سنوگرافی قبل زایمان واسه نوشت واسه بررسی وضعیتم که اون روز که سونوگرافی که دادم و جواب گرفتم دنیا خراب شد رو سرم دکتر گفت سی و هفت هفته ای گفتم بله ولی با تعجب نگاهم کرد گفت ببر پیش دکتر وقتی سونو رو خوندم آرزو کردم که بمیرم چون بچه رشد نکرده بود فورا بردم پیش دکتر دکترم معاینه کرد و ارتفاع رحم گرفت گفت شاید سونو اشتباه باشه ولی ارتفاع رحمم هم خیلی کم بود دکتر گفت که باید خاتمه بارداری بدیم چون بدنت ديگه توانایی تامین بچه رو نداره بچه دچار عقب ماندگي رشد شده منم رفتم خونه و با اینکه همه دنیام داغون شده بود گفتم باید خونه رو واسه بچه ام آماده کنم واسه دلخوشی خودم گفتم دکترا چیزی نمیدونن بچه من خیلی خوبه منم خونه رو تمیز کردم و صب رفتم بیمارستان دکترم نوشته بود واسه سزارین ولی يه اتفاق واسه دکترم افتاد که نتونست بیاد گفت که من شیفت به فلان دکتر تحویل دادم فلان دکتر هم که واسه تجربه و مهارتش زبان زد منم خوشحال شدم ولی سر پرستار بخش و ماماها بهم گفت خانم اصلا نرو زیر دستش اون اصلا به مریضا اهمیت نميده تو هم با این شرایطی که داری يه بلایی سرت ميارن منم از ترس از همون راهی که رفته بودم برگشتم به دکترم گفتم دکترم خیلی عصبانی شد با بیمارستان دعواش شد منم منتظر موندم تا دکترم برگرده مطب بعد دو روز رفتم پیشش گفتم دوس ندارم سزارین شم و طبیعی دوس دارم دکترمم قبول کرد گفت تو که انقدر قوی هستی حاضري با شرایط سختی که داری طبیعی زایمان کنی خیلی خوب اونم فورا دستور بستری نوشت شرایطمم توضیح داد واسه بیمارستان و به خودمم گفت حتما بهشون بگي که آمپول فشار تزریق نکنن منم که اون نه ماه که همه نا امید بودن خودم امیدوار خیلی مرتب و تر تمیز رفتم بیمارستان وای اونم چه بیمارستانی آماده شدم برنم بلوک وای چه جای وحشتناکی بود انگار داشتن شکنجه میکرون يه روز گذشت زایمان نکردم هر دکتری هم که میاومد بهم توهین میکردن و میگفتن خانم تو که این شرایطت چرا میخوای طبیعی زایمان کنی دومین روز بود ماما اومد بالا سرم و گفت بهش آمپول فشار بزنید منم گفتم دکترم که گفته نباید تزریق کنید فقط قرص ولی اونا قبول نکردن و گفتن دکتر چیزی نگفته سرم وصل کردن منم که اصلا هیچ دارویی که حتی يه ذره هورمون هم داره نباید به بدنم برسه ده دقیقه بعد سرم روده ام ورم کرد از درد روده ام نمیدونستم چکار کنم هرچي میگفتم داد میکشیدن که خیلی ناز نازی ام بهم توهین میکردن منم خیلی بهم فشار اومده بود طوری که حتی اون زناي ديگه که تو اطاق بودن متوجه بالا اومدن غیر طبیعی روده ام شدن منم گفتم اگه بلای سر بچه ام بیاد دنیا رو سرتون خراب میکنم اونا هم با پررويي تمام بهم گفتن که میمیره به درک اصلا مهم نیست منم از شدت ناراحتی گریه ام گرفت از ترس نمیدونستم چکار کنم چون روز قبلش بچه یکی رو کشته بودن منم از ترس گفتم همین الان ازتون شکایت میکنم اونا هم از ترس که مبادا شکایتهاشون زیاد نشه دکتر متخصص آوردن بالا سرم و آماده ام کردن واسه سزارین، تو اطاق عمل از ترس و استرس داشتم سکته میکردن که بچه ام میمیره یا زنده ميمونه شرایط رو واسه بچه ام آماده کردن بايد میذاشتن تو دستگاه که رشد کنه تحت نظر باشه چون میگفتن.... عمل انجام دادن که يه دفه با حالتی خیلی متعجب داد زدن خانم دکتر فورا بیاید منم نمیدونستم چکار کنم فکر میکردم مشکلی داره یا مرده ولی وقتی خانم دکتر اومد چند با گفت خدایا شکرت منم که گیج شده بودم و نمیدونستم چه خبره که دکتر گفت این معجزه اس چون هیچکس انتظار نداشت که بچه ام انقدر وزنش بیشتر از اون چیزی باشه که تو سونو هام نشون داده بود خیلی هم شرایطش هم عالی بود حتی واسه یه لحظه ام بچه ام رو نذاشتن تو دستگاه بعد اون انقدر که خسته بوده ام و يه هفته ام بود نخوابیده بودم خوابم برد ديگه از هيچي خبر نداشتم تا وقتی که بیدار شدم و بهترین هدیه زندگیم رو کنارم دیدم ( اون بیمارستان اصلا شرایطی خوب نداشت، بلوک زایمانش انقدر سرد بود که از سرما دو تا پالتو پوشیده بودم،  وقتی سر بچه ها ميومد پایین تازه بلندش میکردن میکردن تو يه اتاق ديگه وای بیمارستان نبود سلاخ خونه بود، بیمارستان بعثت سنندج)  ببخشید که سرتون رو به درد آوردم ولی خواستم بدونيد که تو اون بیمارستان چه بلای سر آدما ميارن تا خودتون نبينيد باورتون نميشه چه وحشتناک

۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۳۵
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۴۸

سلام من مامان یکتا هستم و الآن ۲۴ سالمه.یکتا جونم الآن ۱۵ ماهشه.سال پیش که بار دار بودم خیلی دوست داشتم که سزارین بشم ولی متآسفانه دکترها قبول نمی کردن و در شهرمون هم بیمارستان خصوصی نداره.همسرم همیشه بهم میگف به خدا توکل کن مطمئن باش که بهترین رو برات رقم میزنه.تو هفته ی ۴۱ بارداری که بودم هیچ گونه دردی نداشتم و حتی به قول قدیمی ها شکمم بالا بود و علائمی از زایمان طبیعی نداشتم.چند روز قبل از زایمانم پدرم فوت کرد و من اصلآ شرایط روحی خوبی نداشتم.واسه همین پیش دکترهای زیادی رفتم و اصرار داشتم که سزارینم کنن تا اینکه یکی از دکترها بهم گفت فلان شب برو بیمارستان بستری شو تا فرداش من بیام ببینم چی کار می تونم بکنم.اون شب یکم افت فشار داشتم و به اصرار همسرم زودتر رفتم بیمارستان وقتی بهم ان اس تی وصل کردن گفتن بچه ضربان قلبش خیلی ضعیفه و باید اورژانسی سزارین بشی و من رو همون شب بردن اتاق عمل و موقع زایمان متوجه شدن که بند ناف دور گردن بچه دو دور پیچیده و  کلآ بچه هم درشت بود.دکتر تو اتاق عمل بهم گفت خدا خیلی دوست داشت وگرنه اگه طبیعی زایمان میکردی نه خودت زنده می موندی نه بچت.و من اونجا بود که معجزه رو به چشم دیدم و خوشحالم که توکل کردنم به خدا نتیجه داد.درسته زایمان سزارین سختی های خودش رو داشت و من تو اتاق عمل لرز شدیدی داشتم و حالت تهوع وحشتناک و فکر می کردم دارم میمیرم ولی همین که بچم سالم بود برام کافی بود

۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۶:۲۱:۴۹
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ۱۸:۲۸:۴۲

با سلام محبوبه هستم 30 ساله مامان یاسین از کرمان شکم اول .

از روز اول که فهمیدم حامله ام مرتب به دکترم میگفتم که میخوام سزارین شم دکتر هم قبول کرد ک بیمارستان خصوصی سزارینم  میکنه چون بیمارستان دولتی بدون دلیل منو سزارین نمیکردن وقتی که ماه هشتم بودم دکتر بهم گفت اصلا نمیتونم سزارین بشم بخاطر بخشنامه جدید حتی بیمارستان خصوصی و باید حتما یه مشکلی باشه تا سزارین شم خیلی شوکه شدم ناراحت بودم و استرس داشتم چون از زایمان طبیعی خیلی میترسیدم.چندتا دکتر عوض کردم هفته سی و نه بودم که یه دکتر بهم گفت میتونم برات کاری کنم که سزارین بشی.از طرفی خوشحال شدم ولی از طرفی خیلی استرس داشتم که زمان سزارین مشکلی برای خودم یا بچه پیش بیاد اون موقع خودم رو هیچوقت نمی بخشیدم. فقط به خدا سپردم همه چیزو و هرروز سوره انشقاق و سوره مریم رو میخوندم  هیچ دردی تا اخرین تاریخی که دکتر بهم داده بود نداشتم روز موعود رسید روزی که اخرین مهلت زایمانم بود دیدم هیچ دردی ندارم صبح زود بلند شدم که برم سونو و نوار قلب بچه که مشکلی پیش نیاد وقتی رفتم دستشویی دیدم لکه بینی دارم ترسیدم سریع رفتم بیمارستان معاینه کرد حدودچهار سانت دهانه رحمم باز شده بود ماما بهم گفت ممکن زایمان بدون درد داشته باشی یه سری انقباض ک ممکنه اصلا متوجه نشی و گفتن که امروز زایمان میکنی اصلا باورم نمیشد هنوز امیدم به سزارین بود ک شاید نتونم طبیعی زایمان کنم و منو ببرن اتاق عمل . داشتم پیاده روی میکردم یه کمپوت گلابی و کیک و ناهارمم خوردم بعد ساعت یکونیم ظهر یه کم درد داشتم رفتم دوباره پیش ماما معاینه کرد گفت شش سانت شده و نوار قلب بچه خوب بود منو بستری کردن دردهام کم کم زیاد شدن ولی قابل تحمل بود ساعت سه سرم فشار بهم وصل کردن دردام به اوج خودشون رسیدن ساعت 5 فول شده بودم ساعت یه ربع به شش دکترم اومد و ساعت شش عصر با پنج تا زور محکم زایمان کردم اصلا فکرشو نمیکردم به همین راحتی زایمان کنم . وقتی پسرمو دیدم فقط میگفتم خدایا شکرت .. من شبها تا صبح از ترس زایمان طبیعی خواب نداشتم ولی خدا منو امتحان کرد من میتونستم سزارین شم ولی خودم و بچمو به خدا سپردم.از لحظه ای که بستری شدم سوره آل عمران که پرینت ریز گرفته بودم همراهم بود تا لحظه زایمان.  از همین جا میخوام از ماماهای بیمارستان سیدالشهدا تشکر کنم بخاطر انرژی مثبتی که بهم دادن و تا لحظه اخر کنارم بودن و کمکم کردن و خانم دکتر مهدیه شادکام فرخی که مشوق من برای زایمان طبیعی بودن

۱۳۹۵/۹/۲۰ ۰۱:۱۱:۳۲
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۰/۳۰ ۲۰:۵۷:۲۷

آیا میدانستید که اولین لابراتوار داروسازی توسط چه کسی در ایران ساخته شد؟

آیا میدانستید که لقب پدر داروسازی کشور به چه کسی داده شده است؟

 

بله هر دو سوال پاسخ یکسانی دارند.

دکتر غلامعلی عبیدی مدرک دکترای خود را در سال  1322 از دانشگاه تهران دریافت نمود و موسس لابراتوار داروسازی عبیدی در سال 1352 می باشد.

۱۳۹۵/۲/۷ ۲۲:۲۰:۲۵
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۷/۱۴ ۲۳:۱۵:۴۵

سلام

 

بعد از چند سال در حالی که بچه اولم سقط  شده بود دوباره خدا لطف کرد و من حامله شدم، خیلی سعی داشتم که مراقب باشم تا مشکلی پیش نیاد. می دیدم که شوهرم چقدر مراقبت می کنه که من کوچکترین نگرانی نداشته باشم. ایام گذشت و گذشت تا اینکه هشت ماه شد البته توی این هشت ماه خیلی به دکتر مراجعه می کردم و کلی آزمایش و سونو و از این جور چیزا رسیدم به هشت ماه و چون گفته بودند نمی تونم به صورت طبیعی بچه رو به دنیا بیارم باید سزارین بشم. از طرفی به خاطر زود خوب شدن و سرپا موندن دوست داشتم طبیعی زایمان کنم و از طرفی هم از دردش می ترسیدم اما فشارم بالا بود و دکتر اخطار کرده بود که امکان داره هر اتفاقی بیفته. تو همین ایام بود که شوهرم هم به ماموریت رفت و به ناچار مجبور شدم که برم خونه مامانم خیلی برام سخت بود اونجا بود که متوجه شدم که  شوهرم چقدر برام زحمت می کشید و محبت می کرد، سه روز بود که رفته بودم خونه مامانم که دردم شروع شد ساعت حدود 2 نصفه شب بود که منو بردند بیمارستان. وقتی رفتیم اونجا سریع ازم سونو گرفتند و گفتن کیسه آب مشکل داره و امکان داره برای بچه اتفاقی بیفته و سریع منو بردند اتاق عمل . بالاخره از طرفی آسم داشتم نمی تونستند بیهوشی کامل بزنند و از طرفی فشار داشتم خیلی دردسرتون ندم، بعد از کلی مشورت خانومای دکتر که گفته بودند یا من زنده نمی مونم و یا بچه بچه با سزارین به دنیا اومد من هم بعد از یک ساعت و نیم تونستم بچه رو ببینم. خیلی برام سخت بود که بدون شوهرم تو بیمارستان بودم، وقتی که دخترم به دنیا اومد خیلی وزنش کم بود دو کیلو سیصد یک کم که گذشت و من مرخص شدم بچه زردی گرفت و مجبور شدم دوباره بچه رو بیارم بیمارستان از طرفی درد داشتم و بخیه ها جاش خیلی درد می کرد و از طرفی نمی تونستم بچه رو به کس دیگه ای بسپارم. هر چقدر مامانم و مادر شوهرم اصرار کردند که من خونه برم ولی نتونستم با خودم کنار بیام، بالاخره بعد از سه روز بچه از زیر دستگاه بیرون اومد و بردیمش خونه، و الان زینبم 7 سالشه و مدرسه میره.

 

 

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

تیر 1396
پ ج ش ی د س چ
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031