خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۹/۲۳ ۱۰:۱۴:۲۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۷ ۱۲:۲۳:۴۳

کی میشه منم بیام اینجا و خاطرات بارداری رو بنویسم...  خدایا چه امتحان سختی.... تو که میدونی من و همسرم عاشق بچه ایم...              امروز همسرم بهم گفت، دلم می خواد بچه داشته باشم، دستش رو بگیرم و پارک ببرمش....خدایا خدایا کافیه، دیگه نمی تونم تحمل کنم، نمی تونم زن های باردار رو ببینم و احساسم رو پنهان کنم، منم دلم می خواد حامله بشم، دلم می خواد دلبرکم رو در آغوش بگیرم.     دلم می خواد اولین دیدار فرزندم و همسرم رو ببینم...  ای خدا طاقتم طاق شده، ای خدا به فریادم برس، ای خدا خسته شدم خسته...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۹۵/۱/۳۰ ۲۳:۱۲:۴۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۷ ۱۲:۲۳:۴۳

سلام، حضور هستم، میخوام خاطره اولین عشق بازی من و همسرم رو براتون بگم :-D 

 

من و. همسرم هر دو از دانشجو های خرخون بودیم که به جز درس هیچ تفریحی نداشتیم، برای همین در مسائل جنسی کاملا ناوارد بودیم، اولین باری که همسرم من رو بوسید، این بوسیدن منجر به کبود شدن گردن من شد ... هر دوتا تر سیده بودیم که مبادا خانواده ها بویی ببرن، چن ما هنوز رسما نامزد نبودیم، خلاصه لباس های مختلفی رو امتحان کردم، اما هیچ یقه ای نتونست اون رو بپوشونه :-/، خلاصه فکری به سرم زد. 

 

من به اسپری موبر حساسیت داشتم، با خودم فکر کردم این اسپری رو میزنم و همه بدنم یکنواخت قرمز و کبود میشه و این طور طبیعی تر به چشم میاد.خلاصه این اسپری رو به تمام بدنم زدم و بعد چند دقیقه بدنم شروع به سوختن کرد، برای این که طبیعی تر جلوه کنه، همه بدنم رو زیر دوش آب داغ چنگ زدم..... خلاصه بدنم کاملاً کبود و قرمز شده بود. بعد از حمام، عمدا پیش روی مادرم و خواهرم لباس پوشیدم،که متوجه این کبودی ها بشن و اون رو به اسپری نسبت بدن و همین هم شد، و اونها باور کردن.... اما توی این مدت من و همسرم از ترس مرده بودیم، بعد از عروسی، فهمیدیم که اون موقع چقدر بچه بودیم 

 

 

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

تیر 1396
پ ج ش ی د س چ
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031