خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۷/۹/۲۷ ۱۴:۵۱:۲۰
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۱۱/۲۸ ۱۰:۲۹:۰۲

سلام به همه دوستان خوبم

من بعد از 9 سال بانو شدم.anim2-4d564ad6آره حتما با خودتون می گید چقدر طولانی!!!خب داستان من یکم متفاوت با بقیه دوستانه. سعی می کنم مختصر و مفید توضیح بدم براتون.

من در دوران کودکی مورد آزار و اذیت فردی قرار گرفتم که برام شوک بزرگی بود.متأسفانه در سن 18 سالگی هم توسط فردی که اقدام به دزدیدن من کرد این مسئله تکرار شد و با اینکه فرار کردم ولی به شدت آسیب روحی دیدم.از تنها شدن با مردها می ترسیدم و حتی شب ها خواب راحتی نداشتم و چون خیلی درون گرا هستم با کسی در مورد این مسائل حرف نمی زدم. روزها گذشت و من با همسرم آشنا شدم و اصلا به اینکه شاید روزی مشکل خاصی در این رابطه برام پیش بیاد فکر نمی کردم. در سن 25 سالگی ازدواج کردم و فردای روز عروسی به ماه عسل رفتیم که متوجه شدم انقباض های شدیدی دارم و خیلی نگران شدم. به دکتر زنان مراجعه کردم.برام ژل و آرام بخش تجویز کرد که باز هم به در بسته خوردم. به سکسولوژیست مراجعه کردیم و برای ایشون توضیح دادم چه مشکلاتی برام پیش اومده و چون دوست نداشتم همسرم در جریان اتفاقات گذشته ام قرار بگیره چند جلسه به تنهایی رفتم ولی بازم نتیجه نداد. همسرم کلاً سرد شده بود و رابطه خوبی با هم نداشتیم. دائماً دنبال طلاق گرفتن بودم و چند بار هم به طور جدی پیش رفتم ولی همسرم راضی به جدایی نبود و زندگی من بدون هیچ جاذبه ای ادامه داشت. پیش بهترین روانشناس ها و دکترها و... رفتم ولی نتیجه ای نداشت تا اینکه سال 95 توسط یکی از آشناها که خودش مشکل واژینیسموس داشت و با خانم خیابانی آشنا شده بود و دوره درمانش رو شروع کرده بود با این انجمن آشنا شدم و به خانم خیابانی مراجعه کردم.همسرم هم بسیار امیدوار بود.شروع به تمرین کردم. بعد از گذشت چند ماه به سایز 9 رسیدم ولی به اصرار همسرم و بدون اینکه به سایز همسرم برسم اقدام کردیم و نشد که نشد.anim2-65d6a5d6s

همسرم کلاً ناامید شده بود و می گفت دیگه به این موضوع فکر نمی کنه و من دوباره حالم بد شد و حدود یک سال همه چیزو گذاشتم کنار و به زندگی بی روح خودم ادامه دادم. سرم رو به کار بند کرده بودم که به مشکل ام فکر نکنم ولی بعد 9 سال صدای همه دراومده بود که چرا بچه دار نمی شیم. سنم هم داره بالا می ره و خودمم که عاشق بچه بودم داشتم به خودم ظلم می کردم. بلاخره یه روز نشستم به خودم گفتم تو باید قوی باشی و این غول و شکست بدی. تا کی می خوای اینجوری زندگی کنی و خودتو سرگرم کار بیرون کنی؟این یه ضعفه و تو باید برای مادر شدن اول زن قوی ای باشی! دوباره اومدم تو انجمن دیدم چقدر تو این 1 سال دوستان شماره دار شدن و انگیزه گرفتم و شروع کردم به تمرین ولی این دفعه با اراده بیشتر. همسرم که اصلاً امیدی نداشت و دیگه درمورد این مسئله حرف نمی زد.ولی من بدون اینکه بفهمه تمرین می کردم به سایز 11 رسیدم باز عجله کردم و از همسرم خواستم امتحان کنیم و با اینکه خیلی امیدوار بودم نشد و همسرم که دیگه خسته شده بود گفت دیگه ازش نخوام که باهاش امتحان کنم.

با اینکه خیلی حس شرمندگی داشتم و از خودم عصبانی بودم ولی باز هم دست از تمرین برنداشتم و این بار سعی کردم تا به سایز همسرم نرسیدم بهش نگم و تمریناتم رو به سختی انجام دادم تا روز  19 آذر که به سایز همسرم رسیدم.anim2-a2d3 خیلی استرس داشتم و تا وقتی همسرم از سرکار بیاد دائم تمرین می کردم و می ترسیدم اون موقع باز نتونم. بلاخره همسرم اومد و گفتم امشب می خوام خوشحالش کنم و قول دادم می تونم. خلاصه همسرم با بی میلی و حالتی که نشون میداد هیچ امیدی نداره قبول کرد اقدام کنیم. انقدر استرس داشتم و فشارم بالا بود که نکنه بازم نشه؟؟؟؟؟؟

خلاصه با پوزیشن زن رو شروع کردم و با کمال ناباوری آلت همسرم داخل شد.به همسرم گفتم و اول باور نمی کرد ولی بعد که خودش نگاه کرد دید من راست می گم و اصلاً باورش نمی شد.با پوزیشن زن زیر هم امتحان کردیم و موفق بودیم. خیلی حس خوبی داشتم خیلی.همسرم هم شوکه شده بود که بعد سال ها بلاخره این رابطه رو داشتیم.anim2-bunnyearsmiley

اون شب اصلا خوابم نمی برد خیلی خوشحال بودم که بعد از 9 سال با همسرم رابطه کامل داشتم و خدا رو هزاربار شکر کردم.anim2-thanks

در آخر از خانم خیابانی و همه دوستانی که در این راه من و بقیه دوستان رو یاری می کنند خیلی تشکر می کنم و براشون آرزوی سلامتی می کنم.

از همسرم هم ممنونم که با وجود همچین مسئله ای که معمولاً برای آقایان خیلی مهمه در کنارم موند و دوست داشتن اش رو ثابت کرد.flower

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

آذر 1398
ج ش ی د س چ پ
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930