خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۷/۶/۷ ۱۰:۱۲:۰۷
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۱/۵ ۱۵:۱۱:۳۳

از اولین خاطره ای که اینجا نوشتم ۱۰ ماه می گذره و من حالا ۲ ماهه باردارم. خیلی خوشحالم. چیزی که در دوران سخت تلاش برای بارداری یاد گرفتم این بود که باید همیشه به خدا امیدوار باشم. زندگی را به کام خود و شوهرم تلخ نکنم. فکرای بیهوده را کنار بگذارم. و از کنار حرف مردم به راحتی بگذرم. از خداوند ممنون ام. امیدوارم بچه ای سالم و باهوش به دنیا بیاورم.

۱۳۹۶/۸/۲۰ ۱۳:۱۵:۳۱
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۱/۵ ۱۵:۱۱:۳۳

۱۱ ماه از ازدواجمون گذشته و من و شوهرم ۳ ماه میشه که دارو مصرف میکنیم.

دو هفته پیش جاری ام یک پسر به دنیا اورد اول اش خیلی خوشحال شدم اما اخر شب وقتی با شوهرم تنها شدم زدم زیر گریه نمیدونم چرا فقط فک میکردم که خیلی ناراحت ام پیش خودم خجالت کشیدم که من اینطور ادمی نبودم هیچ وقت که حسودی کنم به چیزهایی که دیگران دارند شوهرم بغل ام کرد و بوسیدم و بهم دلداری داد و گفت به همان اندازه ای که به خدا ایمان دارم به تو هم ایمان دارم و اینکه بالاخره بچه دار میشیم.

امروز روز چهاردهم سیکل ام هست روز یازدهم با شوهرم رفتیم سونو گفت دو فولیکول داری این ماه راست ۱۶ میلی و طرف چپ ۱۴ میلی هست فرداش خواهرم زنگ زد گفت دیشب خواب دیدم مه مریض ام تو با شوهرت امدی عیادت ام دو تا پسر بچه چاقو و کوچولو بغلت هست شوهرت پسرهام دوقلو هستن.

فک میکنم امیدواری الکی هست اما نمیدانم دلم روشنه این ماه که بالاخره خدا صدامو میشنوه

شوهرم هم این ماه خیلی بهم امیدواری و اطمینان داده که این ماه حتما جواب ات مثبت میشه

فقط میتونم کوشش کنم و به خدا امیدوار باشم

امیدوارم دفعه دیگه که این خاطره را میخونم یه نی نی تو شکمم باشه

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

دی 1400
چ پ ج ش ی د س
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930
یک زن وبسایت تخصصی بهداشت و سلامت زنان و مادران