خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۶/۳/۱۰ ۲۲:۲۶:۰۱
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۴/۲۷ ۰۰:۴۶:۳۴

سلام دوستان  من  هم مهر ماه سال نود و شش با زایمان طبیعی  مامان شدم  که چهار ماه اول بارداری ویار وحشتناکی داشتم اصلا هیچی حتی آب هم که میخوردم میاوروم بالا دوماه بودم که پشیمون شده بودم میخواستم بچه رو سقط کنم که همسرم میگفت تحمل کن چند روز دیگه ویارت خوب میشه خلاصه چندین بار بخاطر ویار زیاد تصمیم داشتم سقط کنم که همسری مانع میشد تا دیگه با بدبختی ۴ ماه تموم شد و شروع ماه ۵همه چی به روال عادی پیش رفت و بارداری بدون هیچ مشکلی پشت سر  گذاشتم. روزی که قرار بود نینی به دنیا بیاد من اصلا اطلاع نداشتم چون نه درد داشتم نه علاعم زایمان خلاصه با همسری اینقدر فوضول بودیم و کنجکاو که بریم بیمارستان به یه بهونه سونوگرافی نا بچه ببینیم( من ایران نبودم به راحتی سونو انجام نمیدادن)خلاصه ما ساعت ۱۲ ظهر بود رفتیم بیمارستان ااکی گفتم زیر دلم درد زیاد دارم که سونو بشم در اصل وقت زایمان هم ۵ روز دیگه بود دکتر اومد معاینه کرد گفت  دهانه رحم ۳ سانت باز شده دیگه اجازه نداری بری خونه باید بستری بشی .من و همسری هر دو تعجب زده 😉😉بعد همسرم از دکتر پرسید، گفت یعنی بچه تا چند روز دیگه به دنیا میاد ؟دکتر خندید گفت، چند ساعت دیگه .خلاصه دیگه شده بود ساعت ۶ بعد از ظهر که دکتر صدام زد بیا معاینه هنوز هم درد نداشتم به همسری گفتم عجب غلطی کردیم حالا باید الکی چپ و راست معاینه بشیم😂😂دوباره معاینه کرد گفت دهانه رحم ۵ سانت باز شده دیگه استرس گرفتم و درد مثل زمان پریودی شروع شد تا ساعت ۹و۹و نیم بود که کیسه اب پاره شد و دردهای زیاد شروع شد ولی همسرم پیشم بود و ماساژ میداد سعی میکرد آرومم کنه دیگه دردا میگرفت و ول میشد ماما بالای سرم هم واقعا بهم آرامش میداد ماساژ میداد بوسم میکرد ولی دیگه دردا غیر قابل تحمل بود ولیماما بهم میگفت نفس عمیق  بکش و زور بزن خلاصه با تلاش ها و زور زدنا شد ساعت  ۱۱شب که فندق کوچولو با وزن ۳۷۶۰و قد ۵۳ متولد شد لحظه که بچه گذاشت رو سینم از خوشحالی داشتم پرواز میکردم و تمام دردها یادم رفت واقعا زیباترین حس که فراموش نشدنی هست باید فقط تجربه کنی که امیدوارم همه اونها  که ارزو بچه دارند این حس قشنگ رو تجربه کنن.

۱۳۹۶/۳/۳ ۱۶:۰۸:۴۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۴/۱۰ ۱۵:۲۲:۲۰

سلام من لی لی هستم بانوی 443

من و همسرم عاشق هم بودیم خرداد 95 نامزد کردیم و قرارمون این بود که تو دوران نامزدی باهم رابطه نداشته باشیم و همسرم هم خیلی رعایت میکرد... من تا قبل از عروسی هیچ تصوری از رابطه جنسی نداشتم و اصلا نمیتونستم زیاد بهش فکر کنم چون کلا دنبال اینجور چیزا نبودم و حتی گاهی میترسیدم از اینکه نکنه سرد باشم و نکنه بعدا مشکلی برام پیش بیاد...anim2-sad اما با معاشقه هایی که تو دوران نامزدی داشتیم فهمیدم که سرد نیستم...

حدود دو ماه پیش عروسی کردیم و من شب عروسیم پریود بودم بخاطر همین رابطه نداشتیم و البته من از این بابت خوشحال بودم چون فکر کردن بهش برام استرس آور بود... فردای عروسی رفتیم ماه عسل و یکی دو روز بعد پریودم تموم شد و چون میدونستم همسرم بی صبرانه منتظره بهش گفتم که الان دیگه میتونیم... سعی کردم به استرسم غلبه کنم. اما موقع رابطه هرکار کردیم نشد که دخول انجام بدیم. اون خجالت اولین بار به کنار استرس و ناشی بودن و مشکلی که بعدا فهمیدم اسمش واژینیسموس هست هم از طرف دیگه همه دست به دست هم داده بودن تا موفق نشیم... و البته ما اونشب فکر کردیم که حتما بخاطر بی تجربگی این اتفاق افتاده و طبیعیه... فردای اون روز دوباره خواستیم امتحان کنیم که تا نصفه شد اما من چنان دردی رو تحمل کردم که هنوزم وقتی یادش میفتم حالم بد میشه... و بعد از چند دقیقه اشکم در اومد و از همسرم خواستم که ادامه نده...cry  طفلک اونم خیلی اذیت شد اما چیزی نگفت و بغلم کرد و گفت دیگه این کارو نمیکنیم تا بریم دکتر و ببینیم مشکل کارمون از کجاست...

چند روز بعدش خودش بهم گفت من فهمیدم مشکلت چیه؟ گفتم چیanim2-21 و اونم گوشیش رو بهم داد که دیدم سرچ کرده و یه مطلبی درباره واژینیسموس بود که خوندم و دیدم علایمش شبیه منه... اونجا بود که برای اولین بار با این کلمه آشنا شدم. اما نمیدونستم درمانش چیه و پیگیری نکردم.

وقتی از ماه عسل برگشتیم تو اولین فرصت به یه دکتر زنان مراجعه کردیم که خوشبختانه دکتر خوبی بود و اصلا مسخرم نکرد و درکم کرد... منو معاینه کرد و گفت تو هیچ مشکلی نداری فقط ترس داری و بعد همسرم رو صدا زد کامل آناتومی واژنم و پردم رو بهش نشون داد و بعد به همسرم گفت که با استفاده از دستکش و ژل انگشتش رو وارد واژنم بکنه تا ترسم بریزه و ببینم دردی نداره و یک هفته این تمرین رو بکنیم و بعد اقدام کنیم...

ما هم فردای اون روز تمرین کردیم منم آینه گرفته بودم و نگاه میکردم تا ترسم بریزه.  اولش درد داشت اما بعد نفس عمیق کشیدم و ریلکس کردم و دیدم که دردی نداره ولی با کوچکترین حرکت پا یا حرف زدنم واژنم فورا منقبض میشد و درد میگرفت که این مشکل غیر ارادی بود...anim2-65d6a5d6s فردای اون روز هم تمرین کردیم حتی همسرم دو انگشت باهم وارد کرد و من فهمیدم که با تمرکز خیلی زیاد و شل کردن عضلاتم میتونم مانع اون درد بشم... به همسرم گفتم بیا اقدام کنیم که همون شب این کارو کردیم و هرچند که من بازم درد داشتم اما قابل تحمل بود و اونشب من بانو شدم.. دیگه فکر میکردم خوب خوب شدم و اون درد به مرور از بین میره anim2-4d564ad6 اما تو اقدام های بعدی دیدم که هنوز درد دارم و نمیتونم تو اون حالت تمرکز کنم و عضلاتم رو شل نگه دارم...worry  تا حدود دو هفته اقدام هامون همینجوری بود و من درد رو تحمل میکردم بخاطر لذت همسرم و هروقت ازم میپرسید درد داری من یا میگفتم نه یا میگفتم خیلی کم... حسرت یه رابطه بدون درد و با لذت به دلم مونده بود... دلم میخواست منم مثل بقیه از این کار لذت ببرم گاهی فکر میکردم نکنه واقعا مشکل دارم یا سردمزاجم که این کار برام لذتی نداره و .... تا اینکه یه شب موقع تغییر پوزیشن اونقدر برام دردناک بود که نذاشتم همسرم ادامه بده و بهش گفتم که درد دارم و گریم گرفت... همسرمم دوباره چیزی نگفت و دیگه ادامه نداد.

دو روز بعدش من رفتم شهر دیگه پیش پدر و مادرم ... اون چند روز فرصت خیلی خوبی بود برای هردوی ما... یکی دو روز بعدش که با همسرم صحبت میکردم بهم گفت که خیلی فکر کرده و به این نتیجه رسیده که من اصلا آمادگی سکس رو ندارم و گفت تا هروقت آمادگیش رو پیدا کنی صبر میکنم و هروقت خودت حس کردی که میتونی اون موقع اقدام میکنیم... منم خیلی خوشحال شدم anim2-thanks و بعد شروع کردم به سرچ کردن...anim2-smilies-azardl3 کلمه واژینیسموس یادم مونده بود و سرچ کردم و خوشبختانه با اینجا آشنا شدم و فهمیدم که راه درمان قطعی داره...anim2-4d564ad6anim2-a2d3 عضو سایت شدم صفحه اول انجمن رو کامل خوندم اما اون موقع چون خونه پدرم بودم و اونا از جریان اطلاعی نداشتن نمیتونستم تمرین کنم تا اینکه هفته بعدش که برگشتم خونه خودم بلافاصله تمرین رو شروع کردم.

اول با سایز 6 شروع کردم و روزای اول پیشرفت خیلی خوبی داشتم تا رسیدم به سایز 10 و بعد از اون کمی برام سخت شد... چند روز رو یه سایز می موندم و نمیتونستم بیشتر از 15 دقیقه تمرین کنم زود خسته میشدم... همسرم در جریان تمرینام بود و گاهی ازم میپرسید روم نمیشد بگم هنوز تو همون سایز هستم... از طرفی نگران بودم که نکنه با وجود تمرینا بازم موقع رابطه درد داشته باشم و ... با این حس های منفی رسیدم به سایز 12 که هنوز یک سانت با همسرم تفاوت داشت... روز اول با 12 تونستم اما خیلی سخت... از تمرینا خیلی خسته شده بودم نزدیک پریودم بود میخواستم هرجور شده تا قبل از پریود یک اقدام موفق داشته باشیم نمیخواستم بیشتر از این عقب بیفته... روز بعد دوباره رفتم سراغ 12 اما هر کار کردم نشد... خیلی ناراحت کننده بود. دیلاتور ساز 9 ساختم و با اون تمرین کردم اونم برام سخت بود اما شد. دوباره رفتم سراغ 12 گفتم حالا که راهش باز شده حتما 12 میره داخل اما بازم نشد که نشد...anim2-sad

همه وسایلو جمع کردم و زار زار زدم زیر گریه... تا دو ساعت گریه میکردم از خودم بدم اومده بود cry.. وقتی شوهرم اومد خونه جریانو براش تعریف کردم . بهم گفت عجله نکن عزیزم درست میشه...anim2-tsimuzpzwoap1t9y3o7 جملش بهم امید داد یهو یه جرقه تو ذهنم زد که تمرینی بریم اقدام... تو انجمن و اتاق روحیه خونده بودم که بعضی از بچه ها قبل از رسیدن به سایز همسرشون رفتن اقدام و موفق شدن گفتم شاید منم بشم...anim2-40

به همسرم گفتم میای تمرینی بریم اقدام؟ اونم فوری قبول کرد. بهش گفتم شاید نشه شاید درد داشته باشم و نتونیم ادامه بدیم گفت اشکالی نداره... گفتم نمیتونم پوزیشن عوض کنم بیا با پوزیشنی که من راحتم انجام بدیم اونم قبول کرد... اینجوری بود که اقدام تمرینی ما تبدیل شد به یه اقدام واقعی و خوب و عالیییی... البته بازم اولش سخت بود یکمی درد داشت اما بعدش دیگه هیچی حس نمیکردم و باورم نمیشد که اینقدر از دیلاتور راحت تره... تمرینای کگل هم موقع رابطه خیلی بهم کمک کرده بود تا انقباض واژنم رو خودم تحت کنترل داشته باشم.. من هنوزم کگل رو انجام میدم و دیگه میدونم یک بانوی واقعی هستم...anim2-thanks  کل تمرینای من اگه بدون وقفه و هرروز انجام میدادم فقط دو هفته طول میکشید.

ببخشید که اینقدر طولانی شد من کلا آدم پرحرفی هستم... میخواستم تشکر کنم از همه بچه های انجمن واژینیسموس و اتاق روحیه... سودا جون، ماه پیشونی جون، ریزان جون و همه بچه های دیگه که راهنماییم کردن... از همه مهمتر خانم دکتر خیابانی که هرچند من ندیدمشون اما حضور ایشون باعث شیرین شدن زندگی خیلی از ماها شده...anim2-28love

و در آخر از همسرم که خیلی مردونگی کرد با اینکه اذیتش کردم اما هیچی بهم نگفت و بهم امید و اعتماد بنفس میداد valentine

امیدوارم همگی بچه های واژینیسموس با توکل به خدا با این مشکل مقابله کنین و از بین ببرینش...anim2-a2d3

۱۳۹۶/۳/۲ ۱۲:۵۰:۵۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۲۹ ۰۰:۴۵:۱۶

سلام 

منم یه واژینیسموس هستم یعنی بودم😎

من و همسرم عاشق هم بودیم و بعد از کلی سختی و مخالفت بهم رسیدیم 💑💏

سال ۹۳ عقد کردیم و مهر ۹۵ رفتیم خونه خودمون🏡

 دوران عقد اقدام جدی برای دخول نداشتیم جز یه بار که اونم نشد خوب چون واقعا دوران عقد دخول نمیخواستم گفتم شاید به خاطر اون هست که نشد😏

خلاصه بعد عروسی بعد گذشت دو هفته اقدام برای دخول کردیم ولی ناخوداگاه پاهام شروع به لرزیدن کرد و دخول اصلا صورت نگرفت اونروز ناراحت نشدم چون گفتم شاید طبیعیه ...

ولی روزها گذشت هر وقت رفتیم اقدام نشد که نشد 😥😥😫

گریه های من شروع شد افسردگی فک میکردم فقط من اینجوریم فک میکردم من تو کل دنیا این مشکل و دارم  ولی همسرم خیلی درکم میکرد و میگفت مهم نیست و همیشه سر این موضوع باهام شوخی میکرد 😄

ولی خوب من غم بزرگی تو دلم داشتم خیلی ناراحت بودم 

دوست داشتم این نیاز همسرم و براش براورده کنم ..دکتر رفتم ولی بازم نشد که نشد ..خسته و گریون ...با همسرم راجب این موضوع سرچ کردیم ولی خوب اوایل چیزی پیدا نمیکردیم چون با این واژه اصلا اشنا نبودم 🤔

یه روز تک و تنها اینقدر سرچ کردم تا بلاخره واژینیسموس و پیدا کردم و سرچ دادم تا اذر با ماماسایت اشنا شدم خیلی خوشحال شدم اومدم تو انجمن و هر روز میخوندم و میدیدم بانوها اعلام میشن 🤗🤗خیلی خوب بود که اول دیدم فقط من نیستم که این مشکل و دارم و حس خوب این  که راه درمان و پیدا کردم

ولی خواننده خاموش بودم جرات شروع تمرین و نداشتم

از سایت اومدم بیرون دیگه دنبالش نبودم گفتم نه من باید بتونم 😫😫😫

تا اینکه بازم اقدام های ناموفق داشتیم تا اینکه تو اسفند ماه با دخول های نصف و نیمه و کلی زایوژل پردم تو سرمرحله کنار رفت😣😣😣😣

اولش خیلی خوشحال بودم با هر دفعه خونریزی کلی گریه خوشحال میکردم بعد یه مدت که حس کردم امادگی دارم رفتم اقدام بازم نشد که نشد 😢😢😢😢

خلاصه اردیبهشت ماه بود که دوباره اومدم تو ماماسایت و بعد یک هفته تصمیم گرفتم تمرین کنم شوهرمم درجریان کار گذاشتم .😃😃خیلی خوشحال بودم که بلاخره تصمیم گرفتم شروع به تمرین کنم ..

خیلی هیجان داشتم و میگفتم تو کمتر از یک هفته باید بتونم💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪👌👌👌

شروع کردم تمرین روز اول از ۵ رسیدم به ۹ 😎

روز دوم ۱۰ 

سوم ۱۱

چهارم بازم ۱۰ و ۱۱

و تمرینی رفتیم اقدام  که خیلی ناباورانه دیدم بانو شدم کلی گریه کردم از خوشحالی همسرمم خیلی خوشحال بود 😍😍😎😎🤗🤗🤗🤗😇😇😇😇

ولی من باورم نمیشد دوباره چهار روز بعد رفتیم اقدام و خیلی راحت دخول انجام شد و دیگه به این باور رسیدم بانو شدم به همین راحتی 😎😎😎

کاش همون اذر ماه این تمرینات و شروع میکردم و از این کابوس راحت میشدم ولی بازم خوشحالم که بعد ۸ ماه تونستم بانو بشم ..

از همه بچه ها میخوام از همین الان تمرینات و شروع کنین این فقط تصورات پوچ ماست که فک میکنیم راهش بستس خرابه سد داره نمیره ...ولی میشه خیلی راحتم میشه فقط تمرین میخواد.

بچه ها این لذت و از خودتون و همسرتون نگیرین تمرین کنین 💪💪💪💪💪

همینجا از خانم خیابانی عزیز فرشته نجات بچه های واژینیسموس  خیلی خیلی تشکر میکنم ..

شما خودِ خودِ فرشته هستین 😍😍😍😍

بعدم از انجمن واژینیسموس و بچه های اتاق روحیه خیلی تشکر میکنم بابت راهنمایی و روحیه دادناشون🌼🌼🌼🌼🌼🌻🌻

از سودا جون ریزان جون اوین جون و....... و همه و همه 😍😍😍

امیدوارم همه شاد و خوشبخت و سلامت باشن ..❤❤

و موفقیت های بیشتر برای خانم خیابانی عزیز❤❤

 

۱۳۹۶/۲/۲۳ ۰۲:۴۷:۰۱
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۵ ۰۳:۲۵:۵۴

سلام منم واژینیسموس دارم.۲۷سالمه.یک ساله ازدواج کرد.کارم گریه کردن شده.همه چیموازدست دادم .شوهرم بیزاره شده ازسکس.یک ساله زجرمیکشم نمیتونم دخول کنم.دکترزنان گفت پردم محکم نیمه ارتجاعیه.موقعی که میخوادببره داخل واژنم اینقدرفشارمیده فکرمیکنم الان جونم درمیاد.چراهیچ کس مارودرک نمیکنه.زندگیم شده جهنم.البته من شوهرم دوس نداشتم وندارم وقبولش نداشتم وندارم .خانواده صلاح دیدن وماازدواج کردیم البته یه خواهره بزرگترداشتم که روزگارموتوخونه ی پدرم مثل رنگ ذغال کرده بود.تنهاویژگی خب ازدواجم اینه که باخواهرم زندگی نمیکنم.البته الان ازدواج کردم باهام خوب شده.زجرم میداددرحده مرگ اینطوری بگم.کلازندگیم مثل یه خوابه برام .نمیتونم تمرکزکنم رویه کاری.برام دعاکنین.ایشالله همتون به ارزوهاتون برسین واین ترس مسخره والکی که واسه ماهاشده غول شکست بدین وبعدش واردبهشت بشین.قطعابعدش بهشت.ماکه دست خودمون نیست واگرنه کی حاضره یک سال گریه کنه.ادم عزیزش میمیره چندماه گریه میکنه دلش اروم میشه.این دردروزبه روزبیشترویرانت میکنه.بااشک تایپ کردم .دوستون دارم.مواظب خودتون باشیم من که به غیرازخداهیچ کس ندارم .

۱۳۹۶/۲/۱۷ ۰۳:۴۹:۰۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۱۷ ۱۹:۵۲:۰۰

سلام دوستان ۲۵سالمه ۵ساله ازدواج کردم تازه با این بیماری اشنا شدم در واقع همین الان که بعضی از خاطرات شمارو خوندم فکر کنم منم همین مشکلو دارم تمام این پنج سال من اصلا دخول نداشتم بجز شب اول عروسی که اونم فقط یک لحظه گمون نکنم حتی پردم درست پاره شده باشه خیلی عذاب میکشم شوهرم هیچ شکایتی نمیکنه ولی خودم خسته شدم ترو خدا کمک کنید و راه حل این مشکلو بگید خیلیییی عذاب میکشم.

۱۳۹۶/۱/۱۷ ۱۲:۵۰:۰۸
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۵/۲ ۱۲:۰۰:۱۴

سلام دوستای عزیزم

پیش از هر سخنی بی نهایت خداروشاکرم که بهم این لطفو کرد درمان بشم واینجا خاطره ی شیرین شکست واژینیسموسمو عنوان کنم...

من 28 سالمه شهریور93 عقد کردم و یک سال بعدش هم عروسی...بعد از عقدم همسرم رابطه ی کامل میخواست اما من مخالف بودم تا اینکه 6 ماه گذشت و بالاخره قبول کردم اما هرکاری میکردیم آلت وارد نمیشد انگار راهش بسته بود پاهام میلرزید و فشارم می افتاد و گریه میکردم با خودم فکر میکردم چون دوران عقده میترسم بعده عروسیم درست میشه یبار که واسه معاینه پیش یه متخصص زنان رفتم اجازه ی معاینه نمیدادم پاهامو جمع میکردم و گریه میکردم بهم گفت واژینیسموس داری برای اولین بار اسم این بیماری رو شنیدم حتی نمیتونستم تلفظش کنم خیلی ناراحت شدم با همسرمم صحبت کرد و مشکلمو گفت بعد که از مطب اومدیم بیرون بهم گفت دکتر الکی عیب میذاره روت تو هیچیت نیس نگران نباش بارها به همسرم گفتم برم یه دکتر دیگه شاید واقعا مشکلی دارم اما اجازه نمیداد  و میگفت الکی روحیه تو بهم میریزی و تلاش میکرد که من حرف اون دکتر زنان رو فراموش کنم خلاصه گذشت و ما عروسی کردیم ولی من همچنان فراری ووحشت زده ازرابطه بودم 20 روز گذشت و من هنوز باکره بودم تا اینکه رفتم پیش یکی از دوستام که ماماس چقدر بنده خدارو اذیت کردم یک ساعت گریه و جیغ و سروصدامو تحمل کرد تا تونست فقط انگشت کوچیکشو تا نصف وارد واژنم کنه بهم گفت واژینیسموس داری و با همسرمم کلی صحبت کرد اون موقع بود که دوتایی پذیرفتیم غول واژینیسموس عضو سوم خانواده ی ما شدهsadبهم گفت برو خونه با انگشت کوچکت شروع کن به تمرین اما مگه من همچین جراتی داشتم؟!!!حتی فکرش اشکمو در میاورد و فشارمو مینداخت همسرمم میگفت برو تمرین کن اما پرده ت نباید آسیب ببینه!!!آخه مگه میشه؟؟؟!! تا اینکه خسته و نالان و درمونده تو اینترنت سرچ کردم و انجمن درمان واژینیسموسو پیدا کردم عضو شدم تمریناتمو با گوش پاک کن شروع کردم باور کنید هر دفعه 45 دقیقه طول میکشید تا من میپذیرفتم گوش پاک کن رو بذارم ورودی واژنم فقط بذارمش ورودی!!!خدایا چه ترسی داشتم چه استرسی چه حال خرابی....بالاخره یه روز با خودم اینقدری دعوا کردم که خجالت بکش این همه ادم تو انجمن دارن تمرین میکنن چطور تونستن پس منم میتونم خلاصه کلی کلنجار میرفتم تا گوش پاک کن وارد میکردم تا سه گوش پاک کن خوب بودم اما وقتی رسیدم به 5تا دیگه شرایطم سخت شد درد شدید داشتم اصلا وارد نمیشد  دوباره بعده چند روز رفتم دکتر زنان و بهم گفت دیواره ی پرده ت خیلی ضخیمه و باید عمل بشی... حتی تصور عمل و اتاق عمل دیونم میکرد همسرمم به شددددت مخالف بود که عمل کنم میگفت الکی میترسی تو خودت میتونی روزها گذشت و من نتونستم با خودم گفتم بالاخره که این پرده تو تمرینات میره پس بهتره برم عمل کنم شرشو کم کنم میدونستم که با برداشتن پرده بیماریم درمان نمیشه اما حداقل یه استرس و یه مانع از سره راه تمریناتم کنار میرفت با کلی اصرار همسرمو راضی کردم و 3 اسفند 94 رفتم اتاق عمل و با بیهوشی دکتر پرده مو برداشت بعد از یک ماه تمریناتمو با انگشت کوچیکه همسرم که دور 5 سانت بود  شروع کردم اما موقع تمرینات خیلی مضطرب بودم همش احساس میکردم الان یهویی انگشتشو کامل وارد کنه من میمیرم!!خخخخ چه فکر خنده داریhappyانگشت همسری استرس آور بود واسم پس رفتم سراغ دیلاتور سایز 5 سانت اولاش خوب پیش رفتم ولی چون واژنم خییلی منقبض بود باهر سایز که راحت میشدم  سایزمو نیم سانت افزایش میدادم و کمتر از دوماه رسیدم به سایز 8/5 اما بخاطر اینکه تمرینام مشکلاتی داشت 5 ماه رو این سایز موندم هرروز تمرین اما هرروز سوزش و درد و گریه و ناامیدی و...هرروز دنیام تاریکتر میشد هرروز گوشه گیرتر میگفتم من با بقیه فرق دارم من درمان نمیشم حتی دیگه انجمن هم نمیومدم. یکسال و 4ما از ازدواجم و شروع تمرینات گذشت ولی من هنوز نمیتونستم یه بانوی کامل باشم خیلی درد سنگینی بود یه روز با اشک و دل شکسته نماز حاجت خوندم و بعدش رفتم انجمن جمله ای صفحه ی اول انجمن دیدم که تا حالا ندیده بودمش!!خیلی عجیب بود که تا حالا توجه نکرده بودم!!خانم خیابانی نوشته بودن "درمان قطعی واژینیسموس در مطب بدون تزریق و..." دلم روشن شد زنگ زدم مطب خانم خیابانی گفتم میخوام بیام تهران و برای آخر دیماه نوبت گرفتم و رفتم تهران...نقطه ی عطف زندگی من مراجعه ی حضوری به مطب خانم خیابانی بود خیییلی برام زحمت کشیدن بهم آرامش دادن و باهام صحبت کردن ایرادهای تمرینمو گفتن و یه برنامه واسه تمرینام نوشتن...از 1 بهمن ماه 95 تمریناموبا تشویق های همسر عزیز و مهربونم بطور جدی مداوم طبق اصولی که خانم خیابانی گفتن شروع کردم و هرروز اتاق روحیه و انجمن سر میزدم و انگیزه میگرفتم تا بالاخره روزایی که در حال تمرین با سایز 11 بودم و هنوز دو سایز با سایز همسرم فاصله داشتم شب 19 اسفند ماه 95به لطف خدای مهربون در کمال ناباوری بانو شدم و الان از زندگیم لذت میبرم.این لحظات قشنگی که دارمو مدیون علم والا و مهربونیای خانم خیابانی عزیزم هستم امیدوارم نگاه خدای مهربون همراه همیشگی زندگیشون باشه،دوستای عزیزم تو اتاق روحیه و انجمن خیییلی بهم لطف داشتن همراهیم کردن ازخدا میخوام همیشه سلامت و خوشبخت باشن...flower

دوستای گلم که در حال تمرین هستین با جزییات نوشتم گفتم شاید بدردتون بخوره فقط به این روش درمان شک نکنین موفقیت خیلی نزدیک تر از اونیه که فکرشو می کنید پس پیش به سوی بانو شدنlove

۱۳۹۵/۱۲/۲۴ ۰۳:۰۵:۴۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۲۸ ۰۰:۵۶:۴۲

سلام دوستای گلم من فرودین سال94ازدواج کردم وبیست سالمه ازهمون اول دلم بچه خواست جلوگیری نکردم اولین پریود ک شدم تا ده روز لکه بینیم ادامه داشت ترسیدم و رفتم پیش ماما اولین معاینه خیلی دردناک بود وترسیدم ک دکترم گفت لکه ببینین واسه زخم دهانه رحمته خلاصه رفتم پیش ی متخصص خوب ک ازاشناهمون قبلا پیشش رفتن و باردار شدن منم رفتم و پرونده بستم دکترم زخممو سوزوند و برام سونو نوشت وبرای همسری ازاسپرم وسونو توی سونوی من ی کیست کوچولو دیده شد وشوهرم هنوز ازشو نداده بود خلاصه وسطای درمانم بود ک بدترین داغو دیدمو بابامو ازدست دادم خیلی افسرده شده بودم ک شیش ماه بعداز عروسیم بابام ازپیشمون رفت خلاصه بعداز دوسه ماه دوباره رفتم دکتر وشوهرم ازشو داد واسپرماش خیلیییی کم بود هشت میلیون ووارکوسل گرید دو هم داشت ک دکتر شروع کرد ب درمانش واسپرماش شد 75میلیون باورمون نمیشد از دکترپرسیدیم ک واریکوسل چی ک گفتن اسپرماش خوبه اون مهم نیست خلاصه منم کیستم خوب شدو مشکلی نداشتیم اما بازم باردار نشدم تا اینکه محرم امسال رسیدو من دست ب دامان امام حسین شدم رفتم دکتر وبرام کلومیفن نوشت از 5پری شروع کردم اولین بستشو خوردمو منتظر پری شدم خیلی غصه میخوردم و گریه وشوشو ازمن بدتر ناامید شده بود دیگه ویتامیناشو نمیخورد خلاصه دیگه بیخیال درمان شدیم وازطرفیم تیکه های مادرشوو شروع شدوهی غرک چرا بچه دارنمیشید مام سنمون کمه خوخخلاصه روز عاشورا ازمسجد اومدم خونه وکلی اشک ریختم ک چرا خدامنو نمیبینه وشوشوهم گریه کرد ودعا کرد من وهمسر کلی نذر نیاز کردیم شوشو از اول محرم شیرپخش کرد حالا انگار ده سال نازا بودیم خخخخخخخخخ

خلاصه بیست وپنج مهر تولد شوشو بود زمان تخمک گذاری ک من خیلی تقویتش کردم معجون واین حرفا انگار دوباره امیدبهم برگشته بود خلاصه ما نزدیکی هرشبو داشتیم موعد پری هنوز دوروز مونده بود الکی ب سرم زد ی بی بی چک داشتم گفتم بزارم مبدونستم نیست ولی گذاشتم و منفی بود اخه هنوز دوروزم ب پریم مونده بود کلی ب خنگ بودنم خندیدم خلاصه ی ساعت بعد رفتم دستشویی داشتم دستمال مینداختم توسطل خواستم بی بی چکو بندازم دور ک شوشو نبینه انگار توهم زدم ی خط خیلییییییی کم رنگ و محو دیدم گفتم هزار دفه گذاشتم همین شکلی شدخراب شده خلاصه روز موعد پری رسید ومن حال ننداشتممن همیشه قبل از پری شدن درد شدید میکشم اونروزم درد کشیدمو نشدم فرداشم گذشت ونشدم خودمو زده بودم ب بیخیالی اخه عادی شده بود دیگه از طرفیم تونت سرچ کردم ک ازعلایم مصرف کلومیفن عقب اتداختنه خلاصه پنج روز گذشت ونشدم شوشوهم اونشب پنجشنبه بود دلش شیطنت خواست ک من ب شوخی گفتم امشب نه شاید نی نی باشه شوشو گفت پاشو بریم داروخونه رفتیم دوتا خریدیم ی ارزون ی گرون اومدم خونه باهمون لباسا پریدم دستشویی ارزونرو گذاشتم و دیدم درکمال ناباوری دوتا خط پرررررررنگ وای خدا موهای تنم سیخ شد جیییییغ زدم شوشو اومد دید دارم گریه میکنم باورش نشد گفت اون یکیم بذار اونم گذاشتم و بعله دوتا خط یاامام حسین یعنی انقد دوسم داشتی ک تو همون محرمت دامنمو سبز کردی خلاصه شوشو زنگید ب همه خبر دادو فردا صبش رفتیم بامادرشوهر ازمایشگاه مادرشوهرهنوز باور نکرد گفت توقبلانم عقب انداختی وازمایش دادی منفی شد راستش خودمم یکم ترسیدم رفتیم داخل و ازدادم دکتر فهمید خیلی استرس دارم وهی مسخرم میکرد میگفت خیلی هنوز بچه ای ک خلاصه نیم ساعت منتظر موندیم و برگه ها رسید و قبل من یکیو صداکرو وگفت منفی نوبت من شد هیچی نگفت دکتر بقلیش بهم اشاره کرد مثبته وایییییییی خدا صدام کرد ب مادر شوهرم گفت نوه دارشدی اونروز بهترین روز زندگیم بود انگار دیگه راحت شده بودم خلاصه شب ی جشن گرفتیم الان ک شش ماهه باردارم ودخترم13تیر دنیا میاد هنوز باورم نشده ک دراوج ناامیدی خدابهم ی دختر داده انشالا  ب حق امام حسین خدا دامن همه منتظرارو سبز کنه ببخشید ک طولانی شد

۱۳۹۵/۱۲/۱۸ ۱۸:۳۴:۳۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۴/۳۱ ۰۰:۳۹:۱۴

سلام به همگی

من بانوی ۳۷۳ هستم(البته فکر کنمanim2-21)

من همیشه حس خوبی نسبت به س.ک.س داشتم و هیچ وقت فکر نمیکردم چنین مشکلی داشته باشم... واسه معاینه ی قبل از ازدواج که رفتم گفت بکارتت ضخیمه و شاید ترسم از اونجا شروع شد... بعد از ازدواج هربار شروع میکردیم به ناراحتی و گریه و لرزش بدن من ختم میشد ... هرچند همسرم هیچ وقت گله نکرد و حرفی نزد ولی خیلی واسم عذاب آور بود ... همون اویل ازدواج خیلی تو نت گشتم و اسم بیماریمو فهمیدم ولی راه درمانو نه ... همسرم فکر میکرد اگه بکارتمو جراحی کنم ترسم میریزه و مشکل حل میشه(ولی خودم میدونستم مشکلم چیز دیگس) خلاصه به مامانم گفتم (مامانمم بکارتش ضخیم بوده و جراحی کرده) اونم منو برد دکترو ، دکتر گفت باید اول معاینش کنم چشمتونن روز بد نبینه دستای دکترو میگرفتم نمیذاشتم بهم دست بزنه، مامانم کپ کرده بود و دکترم همش سرم داد و بیداد میکرد آخرشم گفت دخترت خاطره ی بد داره و ...

خلاصه با بیهوشی جراحی کردم و همه فکر میکردن دیگه خوب شدم... بعد یه ماه که واسه خوب شدن جای زخمم صبر کرده بودیم باز همون آش و همون کاسه... دیگه حسابی ناامید بودم و حتی به همسرم پیشنهاد طلاق دادم ولی اون گفت حتی اگه تا آخر عمرتم اینجوری باشی طلاقت نمیدم... ولی میدونستم بلاخره یه روز صبرش تموم میشه...

یه روز به ذهنم رسید سعی کنم یه خیارو وارد بدنم کنم، ولی همین که خیار باهام تماس پیدا میکرد دورش میکردم حالت تهوع بهم دست میداد... باورتون نمیشه اونقدر خیارو هی کوچیک و کوچیکتر کردم تا دورش شد نیم سانت ولی وارد نشد که نشد ... اون موقع بود که به خودکشیم فکر کردم و همش گریه میکردم و همینجوری دست به نت شدم که انجمنو پیدا کردم ... اینقدر خوشحال شدم که تنها نیستم و خیلیااااااا درمان شدن که نگو، انگار روح تازه بهم داده بودن....

از فردای اون روز تمرینامو شروع کردم و  در عرض یه ماه با وجود اینکه دو بار پریود شدمو ۳روز دز هفته میرفتم یه شهر دیگه دانشگاه ... بانو شدم، من مفید دوهفته تمرین کردم 

خیلی خیلی از خانم خیابانی نازنین و مریم و سلمای عزیزم که به معنای واقعی کلمه فرشته هستن ممنوووونم love خیلی کار بزرگی میکنن این عزیزان، از خدا میخوام به هرچیزی که تو زندگیشون میخوان برسنlove

دوستان بی هیچ تردیدی تمرین کنید و به این روش ایمان داشته باشید که بانویی در انتظارتونهanim2-thumbsupsmileyanim

۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۳۵
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ۱۴:۰۵:۴۸

سلام من مامان یکتا هستم و الآن ۲۴ سالمه.یکتا جونم الآن ۱۵ ماهشه.سال پیش که بار دار بودم خیلی دوست داشتم که سزارین بشم ولی متآسفانه دکترها قبول نمی کردن و در شهرمون هم بیمارستان خصوصی نداره.همسرم همیشه بهم میگف به خدا توکل کن مطمئن باش که بهترین رو برات رقم میزنه.تو هفته ی ۴۱ بارداری که بودم هیچ گونه دردی نداشتم و حتی به قول قدیمی ها شکمم بالا بود و علائمی از زایمان طبیعی نداشتم.چند روز قبل از زایمانم پدرم فوت کرد و من اصلآ شرایط روحی خوبی نداشتم.واسه همین پیش دکترهای زیادی رفتم و اصرار داشتم که سزارینم کنن تا اینکه یکی از دکترها بهم گفت فلان شب برو بیمارستان بستری شو تا فرداش من بیام ببینم چی کار می تونم بکنم.اون شب یکم افت فشار داشتم و به اصرار همسرم زودتر رفتم بیمارستان وقتی بهم ان اس تی وصل کردن گفتن بچه ضربان قلبش خیلی ضعیفه و باید اورژانسی سزارین بشی و من رو همون شب بردن اتاق عمل و موقع زایمان متوجه شدن که بند ناف دور گردن بچه دو دور پیچیده و  کلآ بچه هم درشت بود.دکتر تو اتاق عمل بهم گفت خدا خیلی دوست داشت وگرنه اگه طبیعی زایمان میکردی نه خودت زنده می موندی نه بچت.و من اونجا بود که معجزه رو به چشم دیدم و خوشحالم که توکل کردنم به خدا نتیجه داد.درسته زایمان سزارین سختی های خودش رو داشت و من تو اتاق عمل لرز شدیدی داشتم و حالت تهوع وحشتناک و فکر می کردم دارم میمیرم ولی همین که بچم سالم بود برام کافی بود

۱۳۹۵/۱۲/۱۴ ۱۲:۴۸:۱۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۵/۲ ۰۹:۰۱:۲۴

سلام به همه منو همسرم نزدیک به دو سال ازدواج کردیمring loveو همسر منم خیلی به بچه دار شدن علاقه داشت و داره همش می گفت تا سنمون بالاتر نرفته بچه بیاریم اولش دوست نداشتم hardچون خواهر شوهر خودم بعد از 7 سال ازدواج هنوز بچه دار نشده (مشکل دارن) گفتم اونا ناراحت میشن اما شوهرم گفت ما نمیتونیم صبر کنیم به خاطر اونا و از بچه دار شدن خودمون غافل بشیم دیدم حق با اونه و منم موافقت کردم و هر چند خانوادهامون انتظار نداشتن اما بعدش خونواده خودم خیلی خوشحال شدن البته خونواده همسرم هم به خاطر دخترشون یکم ناراحت شدن اما در آخر تبریک گفتن ناگفته نماند وقتی به خواهر شوهرم گفتم از همه خوشحال تر شد تا جایی که هر روز حال بچه رو می پرسه smileالان دیگه  ما داریم بچه دار میشیم و از این بابت خیلی خوشحالیم الان هفته یازدهم سپری میکنم و احساس خیلی خوبی دارم برای تمام کسایی که دوست دارن مامان و بابا بشن دعا می کنم خدا بهشون فرزند سالم و صالح عطا کنه. وشما هم دعا کنید خداوند به منم فرزند صالح و سالم عطا کنه دوستنون دارم زیاد...valentine valentinecakelove

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

مرداد 1396
ی د س چ پ ج ش
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031