خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۶/۴/۱۵ ۱۹:۵۵:۲۰
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۰/۱۶ ۰۷:۵۰:۵۶

سلام خانوما منم این مشکل و داشتم و همیشه تر س از نزدیکی خفم میکرد .بعد 3 ماه عروسی رفتم دکتر و با عمل جراحی پردم برداشته شد .1 ماه هم صبر کردم زخمام خوب بشه .دوره ی من اصلا سایت و اینترنت و این چیزا نبود .شاید میتونستم بدون جراحی کاری بکنم .این سایت و خیلی دوست دارم و بخاطر حاملگی دومم با این سایت آشنا شدم .همیشه پست ها و دلداری های خانوم خیابانی تو اینستا بهم آرامش میده 

دوستتون دارم موفق باشید

۱۳۹۶/۴/۱۱ ۲۳:۰۹:۴۸
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۹/۲۳ ۰۱:۱۳:۰۳

سلام و خسته نباشید.

من مامان شکم اول ۲۵ سالمه.

از همون ابتدای بارداریم همش دنبال یه سایت خوب واسه جواب سوالهای متعددم میگشتم که بااین سایت آشنا شدم.چون شکم اولم بود هیچی نمیدونستم و اطلاعاتم کم بود از طرفی توی بوشهر کلاس بارداری نبود فقط توی بیمارستان بود که ساعتش به کارم نمیخورد(شاغل بودم).کل دوران بارداریم میرفتم سرکار و تحرکم زیاد بود.سی وهفت هفته بودم که دکترم بهم گفت لگنت تنگه و اگر به حرف من باشه همین الان سزارینت میکنم اما بیمارستان قبول نمیکنه اول باید بری دردبکشی بعد سزارینت میکنن بچم اونموقع ۳ کیلو بود.اینقد ترسیدم که حد نداشت.رفتم پیش مامام گف لگنت عالیه دکتر متخصص اشتباه میکنه.منم دو دل بودم و استرس داشتم تا اینکه خانم خیابانی یه پست گذاشتن درمورد معاینه لگن که استرسم کلا برطرف شد.۳۹ هفته و ۴ روز بودم.ازصبح انقباض داشتم اما واسم کاملا عادی بود چون از اول ۳۶ هفته اینجوری میشدم.ساعت یک شب کیسه آبم پاره شد.اصلا نترسیدم دیدم رنگ آب شفافه براهمین خیالم راحت بود.دردام کم کم زیاد شد اما بازم قابل تحمل بودن.زنگ زدم به مامای خصوصیم اونم گف دوش بگیر استراحت کن یکساعت دیگه بریم بیمارستان.منم تا آماده شدم و رفتیم بیمارستان و پذیرشم کردن شد ساعت ۳ نصف شب.ساعت ۵و ۴۰ دقیقه صبح هم پسرم با وزن ۳۵۵۰توی بغلم بود.باورم نمیشد اینقد زود و خوب زایمان کنم.همه چی عالی بود.میخواستم همین جا از خانم اعظم حسینی مامای خصوصیم و بیمارستان خیلی خوب پایگاه هوایی تشکر کنم.امیدوارم همه مامانا یه زایمان خوب داشته باشن.

۱۳۹۶/۳/۳۱ ۱۱:۰۱:۲۵
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۹/۶ ۰۱:۱۰:۳۴

دیروز ظهر تا شب مثل جنازه فقط دراز کشیدم.خونه مثل اشغالدونیه.. هیچ کس هم نیست اطرافم.. فقط بهزاد میاد منو میبوسه و میگه دردت به جونم.. میدونم بیشتر از من اذیت میشه.. الان 6 ماه شدم اما تهوع لعنتی استفراغ لعنتی دست از سرم برنمیداره. امیدی ندارم. دلم برا علی برا مامان و بابا خیلی تنگه. بهزاد میگه دکتر اجازه بده همونجا برات بلیط اوکی میکنم برو .. کیه از اینجا تا تهران پرواز کنه بعد اونم تا زنجان بشینه تو ماشین.باز پرواز مستقیم بود یه چیزی.خدایا صدامو میشنوی؟گریه هامو میبینی؟ چشمام دارن کور میشن پوسیدم آنقدر تو خونه ام.کمکم کن

۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۳:۱۲:۰۳
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۳:۱۷:۵۹

سلام من مریم هستم 21 ساله شکم دوم بودم.زایمان اولم خیلی بد بود خاطراتی بدی ازش داشتم اما این دفعه بارفتن به کلاسها همچنین اشنایی با سایت شما خیلی به من روحیه میداد تاریخ زایمانم 25 فروردین بود که روز 25 درد کمی داشتم وکمی چیزای چرکی واسم اومد ازساعت 10 شب درد کمر داشتم دردام دیگه ساعت 1 شب ریتمینگ شد هم شکمم هم کمرم درد میکرد من ورزش میکردم خونه همینطور درد داشتم تا ساعت 9شب که رفتم بیمارستان گفتن فول شدی اونجاهم ورزش انجام دادا تاساعت 11.30 که محمد کوچولو متولد شد.متاسفانه امکانات اینجاخیلی کمه

۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۱:۰۷:۱۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۹/۱۹ ۱۸:۱۴:۰۵

سلام. من شهرزادم. بانوی 447
خییییلی این عددو دوسش دارم.
منو همسرم دوسالو نیم دوست بودیم باهم.یک سالم نامزد. تو دوران عقد رابطه داشتیم ولی در حد نامزدی. یک هفته قبل از عروسی رفتم معاینه پرده. گفت پرده بدون درد و خونریزی داری. اگه خون بیاد چندقطره میاد.
شب عروسی تلاش کردیم ولی نشد....
گفتم عادیه دوستمم سه شب تلاش کردن تا شد. پس فردای عروسی راه افتادیم واسه ماه عسل.
اونجا هم تلاشی نکردیم که اگه خون اومد و دکتر لازم شدیم تو شهر غریب نباشیم😂😂😂😂

خلاصه یه هفته از عروسی گذشت و اومدیم خونه و ...... عاقا نشد که نشد. به دوستم گفتم. گفتم وااای بیچاره علی. باهم رفتیم داروخونه یه ژل لوبریکانت تحریکی گرفتیم😒😒😒 اونشب زدیم بازم نشد😡😡😡

فرداش گفتم اینجوری نمیشه کههههه. هی من گریه کنم و التماس کنم و هولش بدم عقب. لابد من مریضم یا پردم ضخیمه. 
رفتم دکتر زنان بهم ژل لوبریکانت ساده داد و لیدوکائین...بااااازم نشد.
پیش یه دکتر دیگه رفتم اونم دارو دادو .... نشد
بعد دیگه طاقت نیاوردم به مامانم گفتم.
از دوست مامانم که متخصص زنان بود وقت گرفتیم و معاینم کرد. من وحشتناااااک از خون و آمپول و عمل میترسم.
ولی با پای خودم رفتم تا زندگیمو نجات بدم. خییییییلی تصمیم سختی بود.
معاینه کردو بااااازم ژل لوبریکانت و لیدوکائین داد و قرص آرامبخش هم داد. گفت تو پردت رااحته. حیفه من دست ببرم توش. بزار شوهرت مردونگی رو احساس کنه اذیتش نکن. کللللی نصیحتم کرد. منم با امید برگشتم خونه. قرار شد تا چندروز تلاش کنیم.
عاقا من هی قرص خوردم و ژل زدم. این قرصه انگار هییییچ تاثیری نداشت. ژل لیدوکائینم اصصصصلا تاثیری رو درد نداشت.
چندبار هی رفتیم گفتیم نشد و اونم هی گفت برو حیفه تلاش کن من مریض مثل تو زیاد دارم
آخرش با رضایت خودم جراحیم کرد😔😔😔
تمام بدنم میلرزید.
مامانمو علی تو راهرو نشستن.
خودش جراحی میکرد. دستیارش لبه های واژنو نگه میداشت. اول یه آمپول بی حسی زد. ولی چون ناحیه حساسیه چندجا زد.
هی دراورد هی وارد کرد. ببین میدونم سوزن آمپول نازکه ولی به خدا احساس میکردم هر سوزنش اندازه لوله خودکاره.
😔😔😔😔😔خیییییلی بد بود. بعد یه قیچی برداشت😭😭😭😭 دورتا دورشو برید. قشنگ حسش میکردم.  درد نداشت ولی کلللل جراحی گریه کردم و جیغ زدم.
آخرش بدترین قسمتش بود.... پرده رو انداخت آشغالی... خییییییلی واسم زور داشت.
قرار بود اون با عشق برداشته بشه... نه اینکه تو آشغالی بره.
بعد یه مویرگم با قیچی پاره شد خونش بند نیومد. دوباره آمپول بی حسی زد. بخیه زد اون مویرگو.
گرررریه میکردما... جیغ میزدم. کل درمانگاهو رو سرم گذاشتم.
جراحی تموم شد تازه دکتره گفت تو افسردگی داریااا گریه هات الکی بود. برو روانشناس.
چندوقت که دستشویی میرفتم میترسیدم بخیه پاره شه. تا یه مدت صبر کردیم تا زخمم خوب شه. ولی... بازم نشد.😔😔
دیگه تحملم تموم شد. رفتم پیش روانشناس. گفتم من دست خودم نیست نمیتونم. جراحی هم کردم. گفت خاک تو سر اون دکتر بیشعور اصلا این بیماری به جراحی ربطی نداره. گفت مریضایی که جراحی میشن بدترن. چون افسردگی شدید تر میشه😭
به همه چی گیر میدادم. درست کارای خونه رو نمیکردم به زور ظرف میشستم. دیگه آرایش نمیکردم. لباس شیکامو  نمیپوشیدم. کااامل افسرده شدم.
اون روانشناس منو همون اول به روانپزشک معرفی کرد. رفتم 3 جلسه دارو های اعصاب گرفتم و خوردم و اگه گفتین....
بازم نشد😂😂😂

دیگه بیخیال شدیم جفتمون. به مامانم و دختر عمم و دوستام کلا دروغ گفتم. گفتم شد.
تا اینکه تو گوگل زدم ترس از نزدیکی... کلی مطلب اومد... خوندم  انگار همش مال من بود. فهمیدم من سرطان ندارم. واژنم توش دیوار نداره. غده ندارم.... فقط مریضم. اسمش واژینیسموسه. درمان داره. دوتا سکستراپ پیدا کردم. زنگ زدم وقت گرفتم. هی امروز فردا کرد. اومدم به اون یکی زنگ بزنم که یهو پیج یه فرشته مهربونو دیدم...😍😍😍

تو سرچ اینستا عکس جعبه شیرینی بود. منم کنجکاو شدم باز کردم. زده بود درمان واژینیسموس. خوندم 300 نفر درمان شدن. کلللللی تو پیجش گشتم چندتا شرح درمان خوندم. تمااااام بدنم از هیجان میلرزید.
سالگرد عروسیمون تازه رد شده بود....
دیدم زده سایت غیر حضوری درمان میکنه.
رفتم سایتش. خییییییلی کار کردن و پیدا کردن سایت سخته. منم نتونستم. دیگه آخرش با شک وقت گرفتم. رفتیم اونجا. با خجالت. خانم دکتر همه چیو قشنگ توضیح داد. گفت کل داروهارو بنداز دور.
خلاصه ما رفتیم و تمرینارو شروع کردیم. ویزیت اول 100
اگه لازم شد باز بری میشه 70
من از ترس و خسیسی اون 70 تومن نرفتم. تو تمرینام عالی پیش میرفتم. ولی بعد از یک ماه هرکار کردم سایر 9 رو نتونستم بسازم.
تلفنی یاد داد ولی نفهمیدم.
گول خوردم نرفتم🙈🙈🙈
تاااا بعد از عید دیگه دیدم نمیشه 70 تومن ارزش نداره که😂😂😂
رفتیم کللللی دعوام کرد️😂😂
معاینه کرد گفت خیییییلی خوب پیش رفتی چرا حیفش کردی. خیلی بهم امید داد. من مشکلم این بود که تنها بودم.
بچه های سایت بهمدیگه روحیه میدن ولی من سایتو نداشتم.
تنهای تنها هیچکس نبود بهم امید بده.

دوباره به مامانم گفتم به دوستام به دختر عمم و خالم.گفتم من راه درمانو تازه پیدا کردم و اون دفعه دروغ گفتم که درمان شدم. میخواستم بفهمن الکی سرکوفت میزدن و من لوس نبودم فقط بیمار بودم.😡😡
بار دوم رفتیم و بعداز تمرینات منظم منم27.02.96 بانو شدم😊😊😊😊

وقتی رفت داخل هی نفس عمیق کشیدم بعد قششششنگ احساس کردم خانم دکتر داره بارو از  رو شونه هام بلند میکنه باهم میزاریمش زمین. حضورشو شدییییدا احساس میکردم😍

مامانمو دوست دارم ولی حرفاش اوایل ازدواج داغونم کرد. اون شب تا بارو از رو شونه هام برداشتم یهو زدم زیر گریه. علی بغلم کرد قشنگ احساس میکردم چقدر حامی من بود و هست و چقدر تحمل کرد وقتی همون اول که رفت قیافش دیدنی بود😜
انگار بهشتو بهش دادم. واسه همون دلم سوخت واسش و واسه خودمم.
یهو قوی شدم. انگار کمرم شکسته بود و درست شد. انگار دستم محکم تو دهنی زد به همممه اونایی که الکی نصیحتم کردن یا مسخرم کردن. گریه میکردم و میخندیدم😭😂😭😂
حالا همه اینا در حالی بود که آلت داخل بود😂😂😂
خانم خیابانی رو خییییلی دوسش دارم خدایی. میدونم پول گرفت و به چشم بعضیا وظیفش بود. ولی من کلی دکتر رفتم. اون بود که جهنمو تموم کرد برام. مدیونشم. از اون روز دلم میخواد به همه کمک کنم😂😂😂
شبی که درمان شدم از فرداش انرژیییییی گرفتم. افسردگیم یهو از بین رفت. خونم هرروز تمیزه و به خودم میرسم. خییییلی همه چی تغییر کرد. ❤️❤️❤️

به امید روزی که همه آگاه شن و بدونن این بیماری هم مثل سرماخوردگی درمان داره

۱۳۹۶/۳/۲۶ ۱۹:۵۹:۵۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۲۶ ۱۹:۵۹:۵۵

سلام خانوما و خانوم خياباني عزيز☺️

من اخراي بارداريم با پيجتون اشتا شدم و تمام شرح زايمان هارو ميخوندم و پياده روي هامو داشتم و ورزش روي توپ رو داشتم و تاب لگني و قر كمر و داشتمهفته اخر هم ك تخم شويد دم ميكردم و ميخوردم ☺️ من از شهر قم هستم و بارداري اولم و در سن ٢١ هستم زمان بارداريم تا ٤١ هفته گذشت تا اينكه بيمارستان تصميم گرفت با امپول فشار بستريم كنن! سونوي اخر هم گفته بود بچت درشته و زايمان طبيعي نميتوني و بتوني هم سخته اما چون دكترم گفته بود رحمت نرم و لگنت خوبه قبول نميكردم تا اينكه با دهانه رحم ٢.٥ بدون درد بستري شدم و موقعي ك دردام توي ١٠ دقه ٥ تا بود و خيلي هم عالي و قابل تحمل و با استفاده از تكنيك هاي تنفس تونستم كنترل كنم! اما يهو متوجه شديم ني ني مدفوع كرده و مجبور شدم ك تن بدم به سزارين در حالي ك اصلا راضي نميشدم اما خداروشكر سزارين خيلي خوبي داشتم و ناراض نبودم! خواستم بگم اگه ديديد مجبور شديد ك سزارين بشيد اصلا استرس نگيريد و اينو قبول كنيد ك سزارين اون قد هم بد نيس فقط مراقبت ميخواد همين! امروز روز دهم ام بود و فردا ميرم بخيه هامو بكشم☺️☺️ ممنونم از پيج عاليتون مطمئنم اگه بچم مدفوع نميكرد زايمان طبيعي خوبي داشتم

بچم ٣٧٠٠ و ٤١ هفته و بيمارستان ايزدي و دكتر عملم دكتر صدري زاده ك فوق العاده بودن

۱۳۹۶/۳/۲۲ ۰۸:۴۱:۴۵
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۸/۷ ۱۱:۰۸:۵۳

سلام ب همه

اول اینو بگم که من خیلی خوشحالم که با این سایت آشنا شدم هم دوستای خوب که بهم راهنمایی می کنن هم مطالب این سایت که خیلی مفید بوده برامlove

من امروز یعنی 96/3/22 روز دوشنبه تولدمهcake و خیلی هیجان دارم چون این تولد با تولدای دیگه یه فرقی داره و اونم اینه که من باردارم و منتظر تولد پسرکوچولومون این ی حس قشنگیه که توی روز تولدت نی نی داشته باشی البته تو شکمت  و قراره امروز کلی از طرف همسرجان سورپرایز شمgiftanim2-21 ....خواستم این خاطره رو ثبت کرده باشم چون برام خیلی با ارزشه

امیداورم سال دیگه من و پسرم و همسرم باهم تولدمو جشن بگیرم.

زندگی زیباست

پس مثبت بیاندیشvalentine

۱۳۹۶/۳/۱۶ ۰۰:۲۸:۱۵
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۱۸ ۱۴:۳۵:۲۵

سلام، ممنونم از اینکه این فضا رو ایجاد کردید، من دوران بارداری پر خطری داشتم البته برای خودم فقط واسه بچه ام هیچ مشکلی نداشت، خیلی علاقه داشتم که طبیعی زایمان کنم هفت ماه بودم  صبح زود که شوهرم بیدار کردم ديگه از درد آروم و قرار نداشتم کمرم به شدت درد میکرد منم که بارداری اولم بود و خیلی کم تجربه نمیدونستم دردم به خاطر چيه چون سابقه کمر درد داشتم فکر میکرد به خاطر بارداریم به کمرم فشار اومده تا اینکه انقدر دردام زیاد منم رفتم پیش دکترم، دکترم وقتی بهش توضیح دادم بهم خندید معاینه ام کرد گفت  فورا برو بیمارستان الان که زایمان کنی منم فورا رفتم بیمارستان وای انشلا که قسمت هیچکس نشه بره اون بیمارستان هيچي که دکترم دستور بستری اورژانسی داده بود و گفته بود که به خاطر اینکه حالم بد نشه لحظه به لحظه کنترل کنن ولی از بدبختی ام يه انترن اومد بالا سرم و گفت باید خودم معاینه کنم (وای امیدوارم اونم وقتی حامله شد همانقدر اذیت بشه که من اذیت کرد) معاینه وحشتناکی انجام داد گفت خانم دکتر حرف مفت زده پاشو برو خونه منم هرچي اسرار کردم گفت اگه دوس داری میدازمنت تو بلوک تا صب جیغ بزنن تو گوشت منم از ترس اینکه مبادا بلای سرم بيارن رفتم خونه و به دکترم زنگ زدم دکترمم که واقعا ازش ممنونم يه سری سوال ها ازم کرد که گفت فعلا مشکلی نیست اگه بازم دردت شروع شد فورا برو بیمارستان ديگه درد نداشتم دکترمم وقتی معاینه کرد گفت که جمع شده آمپول نوشت که ديگه تا نه ماهگی زایمان نکنم چون شکمم از شش ماهگی اومده بود پایین خوب بودم تا نزدیک زایمانم که دکترم سنوگرافی قبل زایمان واسه نوشت واسه بررسی وضعیتم که اون روز که سونوگرافی که دادم و جواب گرفتم دنیا خراب شد رو سرم دکتر گفت سی و هفت هفته ای گفتم بله ولی با تعجب نگاهم کرد گفت ببر پیش دکتر وقتی سونو رو خوندم آرزو کردم که بمیرم چون بچه رشد نکرده بود فورا بردم پیش دکتر دکترم معاینه کرد و ارتفاع رحم گرفت گفت شاید سونو اشتباه باشه ولی ارتفاع رحمم هم خیلی کم بود دکتر گفت که باید خاتمه بارداری بدیم چون بدنت ديگه توانایی تامین بچه رو نداره بچه دچار عقب ماندگي رشد شده منم رفتم خونه و با اینکه همه دنیام داغون شده بود گفتم باید خونه رو واسه بچه ام آماده کنم واسه دلخوشی خودم گفتم دکترا چیزی نمیدونن بچه من خیلی خوبه منم خونه رو تمیز کردم و صب رفتم بیمارستان دکترم نوشته بود واسه سزارین ولی يه اتفاق واسه دکترم افتاد که نتونست بیاد گفت که من شیفت به فلان دکتر تحویل دادم فلان دکتر هم که واسه تجربه و مهارتش زبان زد منم خوشحال شدم ولی سر پرستار بخش و ماماها بهم گفت خانم اصلا نرو زیر دستش اون اصلا به مریضا اهمیت نميده تو هم با این شرایطی که داری يه بلایی سرت ميارن منم از ترس از همون راهی که رفته بودم برگشتم به دکترم گفتم دکترم خیلی عصبانی شد با بیمارستان دعواش شد منم منتظر موندم تا دکترم برگرده مطب بعد دو روز رفتم پیشش گفتم دوس ندارم سزارین شم و طبیعی دوس دارم دکترمم قبول کرد گفت تو که انقدر قوی هستی حاضري با شرایط سختی که داری طبیعی زایمان کنی خیلی خوب اونم فورا دستور بستری نوشت شرایطمم توضیح داد واسه بیمارستان و به خودمم گفت حتما بهشون بگي که آمپول فشار تزریق نکنن منم که اون نه ماه که همه نا امید بودن خودم امیدوار خیلی مرتب و تر تمیز رفتم بیمارستان وای اونم چه بیمارستانی آماده شدم برنم بلوک وای چه جای وحشتناکی بود انگار داشتن شکنجه میکرون يه روز گذشت زایمان نکردم هر دکتری هم که میاومد بهم توهین میکردن و میگفتن خانم تو که این شرایطت چرا میخوای طبیعی زایمان کنی دومین روز بود ماما اومد بالا سرم و گفت بهش آمپول فشار بزنید منم گفتم دکترم که گفته نباید تزریق کنید فقط قرص ولی اونا قبول نکردن و گفتن دکتر چیزی نگفته سرم وصل کردن منم که اصلا هیچ دارویی که حتی يه ذره هورمون هم داره نباید به بدنم برسه ده دقیقه بعد سرم روده ام ورم کرد از درد روده ام نمیدونستم چکار کنم هرچي میگفتم داد میکشیدن که خیلی ناز نازی ام بهم توهین میکردن منم خیلی بهم فشار اومده بود طوری که حتی اون زناي ديگه که تو اطاق بودن متوجه بالا اومدن غیر طبیعی روده ام شدن منم گفتم اگه بلای سر بچه ام بیاد دنیا رو سرتون خراب میکنم اونا هم با پررويي تمام بهم گفتن که میمیره به درک اصلا مهم نیست منم از شدت ناراحتی گریه ام گرفت از ترس نمیدونستم چکار کنم چون روز قبلش بچه یکی رو کشته بودن منم از ترس گفتم همین الان ازتون شکایت میکنم اونا هم از ترس که مبادا شکایتهاشون زیاد نشه دکتر متخصص آوردن بالا سرم و آماده ام کردن واسه سزارین، تو اطاق عمل از ترس و استرس داشتم سکته میکردن که بچه ام میمیره یا زنده ميمونه شرایط رو واسه بچه ام آماده کردن بايد میذاشتن تو دستگاه که رشد کنه تحت نظر باشه چون میگفتن.... عمل انجام دادن که يه دفه با حالتی خیلی متعجب داد زدن خانم دکتر فورا بیاید منم نمیدونستم چکار کنم فکر میکردم مشکلی داره یا مرده ولی وقتی خانم دکتر اومد چند با گفت خدایا شکرت منم که گیج شده بودم و نمیدونستم چه خبره که دکتر گفت این معجزه اس چون هیچکس انتظار نداشت که بچه ام انقدر وزنش بیشتر از اون چیزی باشه که تو سونو هام نشون داده بود خیلی هم شرایطش هم عالی بود حتی واسه یه لحظه ام بچه ام رو نذاشتن تو دستگاه بعد اون انقدر که خسته بوده ام و يه هفته ام بود نخوابیده بودم خوابم برد ديگه از هيچي خبر نداشتم تا وقتی که بیدار شدم و بهترین هدیه زندگیم رو کنارم دیدم ( اون بیمارستان اصلا شرایطی خوب نداشت، بلوک زایمانش انقدر سرد بود که از سرما دو تا پالتو پوشیده بودم،  وقتی سر بچه ها ميومد پایین تازه بلندش میکردن میکردن تو يه اتاق ديگه وای بیمارستان نبود سلاخ خونه بود، بیمارستان بعثت سنندج)  ببخشید که سرتون رو به درد آوردم ولی خواستم بدونيد که تو اون بیمارستان چه بلای سر آدما ميارن تا خودتون نبينيد باورتون نميشه چه وحشتناک

۱۳۹۶/۳/۱۰ ۲۲:۲۶:۰۱
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۴/۲۷ ۰۰:۴۶:۳۴

سلام دوستان  من  هم مهر ماه سال نود و شش با زایمان طبیعی  مامان شدم  که چهار ماه اول بارداری ویار وحشتناکی داشتم اصلا هیچی حتی آب هم که میخوردم میاوروم بالا دوماه بودم که پشیمون شده بودم میخواستم بچه رو سقط کنم که همسرم میگفت تحمل کن چند روز دیگه ویارت خوب میشه خلاصه چندین بار بخاطر ویار زیاد تصمیم داشتم سقط کنم که همسری مانع میشد تا دیگه با بدبختی ۴ ماه تموم شد و شروع ماه ۵همه چی به روال عادی پیش رفت و بارداری بدون هیچ مشکلی پشت سر  گذاشتم. روزی که قرار بود نینی به دنیا بیاد من اصلا اطلاع نداشتم چون نه درد داشتم نه علاعم زایمان خلاصه با همسری اینقدر فوضول بودیم و کنجکاو که بریم بیمارستان به یه بهونه سونوگرافی نا بچه ببینیم( من ایران نبودم به راحتی سونو انجام نمیدادن)خلاصه ما ساعت ۱۲ ظهر بود رفتیم بیمارستان ااکی گفتم زیر دلم درد زیاد دارم که سونو بشم در اصل وقت زایمان هم ۵ روز دیگه بود دکتر اومد معاینه کرد گفت  دهانه رحم ۳ سانت باز شده دیگه اجازه نداری بری خونه باید بستری بشی .من و همسری هر دو تعجب زده 😉😉بعد همسرم از دکتر پرسید، گفت یعنی بچه تا چند روز دیگه به دنیا میاد ؟دکتر خندید گفت، چند ساعت دیگه .خلاصه دیگه شده بود ساعت ۶ بعد از ظهر که دکتر صدام زد بیا معاینه هنوز هم درد نداشتم به همسری گفتم عجب غلطی کردیم حالا باید الکی چپ و راست معاینه بشیم😂😂دوباره معاینه کرد گفت دهانه رحم ۵ سانت باز شده دیگه استرس گرفتم و درد مثل زمان پریودی شروع شد تا ساعت ۹و۹و نیم بود که کیسه اب پاره شد و دردهای زیاد شروع شد ولی همسرم پیشم بود و ماساژ میداد سعی میکرد آرومم کنه دیگه دردا میگرفت و ول میشد ماما بالای سرم هم واقعا بهم آرامش میداد ماساژ میداد بوسم میکرد ولی دیگه دردا غیر قابل تحمل بود ولیماما بهم میگفت نفس عمیق  بکش و زور بزن خلاصه با تلاش ها و زور زدنا شد ساعت  ۱۱شب که فندق کوچولو با وزن ۳۷۶۰و قد ۵۳ متولد شد لحظه که بچه گذاشت رو سینم از خوشحالی داشتم پرواز میکردم و تمام دردها یادم رفت واقعا زیباترین حس که فراموش نشدنی هست باید فقط تجربه کنی که امیدوارم همه اونها  که ارزو بچه دارند این حس قشنگ رو تجربه کنن.

۱۳۹۶/۳/۳ ۱۶:۰۸:۴۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۴/۱۰ ۱۵:۲۲:۲۰

سلام من لی لی هستم بانوی 443

من و همسرم عاشق هم بودیم خرداد 95 نامزد کردیم و قرارمون این بود که تو دوران نامزدی باهم رابطه نداشته باشیم و همسرم هم خیلی رعایت میکرد... من تا قبل از عروسی هیچ تصوری از رابطه جنسی نداشتم و اصلا نمیتونستم زیاد بهش فکر کنم چون کلا دنبال اینجور چیزا نبودم و حتی گاهی میترسیدم از اینکه نکنه سرد باشم و نکنه بعدا مشکلی برام پیش بیاد...anim2-sad اما با معاشقه هایی که تو دوران نامزدی داشتیم فهمیدم که سرد نیستم...

حدود دو ماه پیش عروسی کردیم و من شب عروسیم پریود بودم بخاطر همین رابطه نداشتیم و البته من از این بابت خوشحال بودم چون فکر کردن بهش برام استرس آور بود... فردای عروسی رفتیم ماه عسل و یکی دو روز بعد پریودم تموم شد و چون میدونستم همسرم بی صبرانه منتظره بهش گفتم که الان دیگه میتونیم... سعی کردم به استرسم غلبه کنم. اما موقع رابطه هرکار کردیم نشد که دخول انجام بدیم. اون خجالت اولین بار به کنار استرس و ناشی بودن و مشکلی که بعدا فهمیدم اسمش واژینیسموس هست هم از طرف دیگه همه دست به دست هم داده بودن تا موفق نشیم... و البته ما اونشب فکر کردیم که حتما بخاطر بی تجربگی این اتفاق افتاده و طبیعیه... فردای اون روز دوباره خواستیم امتحان کنیم که تا نصفه شد اما من چنان دردی رو تحمل کردم که هنوزم وقتی یادش میفتم حالم بد میشه... و بعد از چند دقیقه اشکم در اومد و از همسرم خواستم که ادامه نده...cry  طفلک اونم خیلی اذیت شد اما چیزی نگفت و بغلم کرد و گفت دیگه این کارو نمیکنیم تا بریم دکتر و ببینیم مشکل کارمون از کجاست...

چند روز بعدش خودش بهم گفت من فهمیدم مشکلت چیه؟ گفتم چیanim2-21 و اونم گوشیش رو بهم داد که دیدم سرچ کرده و یه مطلبی درباره واژینیسموس بود که خوندم و دیدم علایمش شبیه منه... اونجا بود که برای اولین بار با این کلمه آشنا شدم. اما نمیدونستم درمانش چیه و پیگیری نکردم.

وقتی از ماه عسل برگشتیم تو اولین فرصت به یه دکتر زنان مراجعه کردیم که خوشبختانه دکتر خوبی بود و اصلا مسخرم نکرد و درکم کرد... منو معاینه کرد و گفت تو هیچ مشکلی نداری فقط ترس داری و بعد همسرم رو صدا زد کامل آناتومی واژنم و پردم رو بهش نشون داد و بعد به همسرم گفت که با استفاده از دستکش و ژل انگشتش رو وارد واژنم بکنه تا ترسم بریزه و ببینم دردی نداره و یک هفته این تمرین رو بکنیم و بعد اقدام کنیم...

ما هم فردای اون روز تمرین کردیم منم آینه گرفته بودم و نگاه میکردم تا ترسم بریزه.  اولش درد داشت اما بعد نفس عمیق کشیدم و ریلکس کردم و دیدم که دردی نداره ولی با کوچکترین حرکت پا یا حرف زدنم واژنم فورا منقبض میشد و درد میگرفت که این مشکل غیر ارادی بود...anim2-65d6a5d6s فردای اون روز هم تمرین کردیم حتی همسرم دو انگشت باهم وارد کرد و من فهمیدم که با تمرکز خیلی زیاد و شل کردن عضلاتم میتونم مانع اون درد بشم... به همسرم گفتم بیا اقدام کنیم که همون شب این کارو کردیم و هرچند که من بازم درد داشتم اما قابل تحمل بود و اونشب من بانو شدم.. دیگه فکر میکردم خوب خوب شدم و اون درد به مرور از بین میره anim2-4d564ad6 اما تو اقدام های بعدی دیدم که هنوز درد دارم و نمیتونم تو اون حالت تمرکز کنم و عضلاتم رو شل نگه دارم...worry  تا حدود دو هفته اقدام هامون همینجوری بود و من درد رو تحمل میکردم بخاطر لذت همسرم و هروقت ازم میپرسید درد داری من یا میگفتم نه یا میگفتم خیلی کم... حسرت یه رابطه بدون درد و با لذت به دلم مونده بود... دلم میخواست منم مثل بقیه از این کار لذت ببرم گاهی فکر میکردم نکنه واقعا مشکل دارم یا سردمزاجم که این کار برام لذتی نداره و .... تا اینکه یه شب موقع تغییر پوزیشن اونقدر برام دردناک بود که نذاشتم همسرم ادامه بده و بهش گفتم که درد دارم و گریم گرفت... همسرمم دوباره چیزی نگفت و دیگه ادامه نداد.

دو روز بعدش من رفتم شهر دیگه پیش پدر و مادرم ... اون چند روز فرصت خیلی خوبی بود برای هردوی ما... یکی دو روز بعدش که با همسرم صحبت میکردم بهم گفت که خیلی فکر کرده و به این نتیجه رسیده که من اصلا آمادگی سکس رو ندارم و گفت تا هروقت آمادگیش رو پیدا کنی صبر میکنم و هروقت خودت حس کردی که میتونی اون موقع اقدام میکنیم... منم خیلی خوشحال شدم anim2-thanks و بعد شروع کردم به سرچ کردن...anim2-smilies-azardl3 کلمه واژینیسموس یادم مونده بود و سرچ کردم و خوشبختانه با اینجا آشنا شدم و فهمیدم که راه درمان قطعی داره...anim2-4d564ad6anim2-a2d3 عضو سایت شدم صفحه اول انجمن رو کامل خوندم اما اون موقع چون خونه پدرم بودم و اونا از جریان اطلاعی نداشتن نمیتونستم تمرین کنم تا اینکه هفته بعدش که برگشتم خونه خودم بلافاصله تمرین رو شروع کردم.

اول با سایز 6 شروع کردم و روزای اول پیشرفت خیلی خوبی داشتم تا رسیدم به سایز 10 و بعد از اون کمی برام سخت شد... چند روز رو یه سایز می موندم و نمیتونستم بیشتر از 15 دقیقه تمرین کنم زود خسته میشدم... همسرم در جریان تمرینام بود و گاهی ازم میپرسید روم نمیشد بگم هنوز تو همون سایز هستم... از طرفی نگران بودم که نکنه با وجود تمرینا بازم موقع رابطه درد داشته باشم و ... با این حس های منفی رسیدم به سایز 12 که هنوز یک سانت با همسرم تفاوت داشت... روز اول با 12 تونستم اما خیلی سخت... از تمرینا خیلی خسته شده بودم نزدیک پریودم بود میخواستم هرجور شده تا قبل از پریود یک اقدام موفق داشته باشیم نمیخواستم بیشتر از این عقب بیفته... روز بعد دوباره رفتم سراغ 12 اما هر کار کردم نشد... خیلی ناراحت کننده بود. دیلاتور ساز 9 ساختم و با اون تمرین کردم اونم برام سخت بود اما شد. دوباره رفتم سراغ 12 گفتم حالا که راهش باز شده حتما 12 میره داخل اما بازم نشد که نشد...anim2-sad

همه وسایلو جمع کردم و زار زار زدم زیر گریه... تا دو ساعت گریه میکردم از خودم بدم اومده بود cry.. وقتی شوهرم اومد خونه جریانو براش تعریف کردم . بهم گفت عجله نکن عزیزم درست میشه...anim2-tsimuzpzwoap1t9y3o7 جملش بهم امید داد یهو یه جرقه تو ذهنم زد که تمرینی بریم اقدام... تو انجمن و اتاق روحیه خونده بودم که بعضی از بچه ها قبل از رسیدن به سایز همسرشون رفتن اقدام و موفق شدن گفتم شاید منم بشم...anim2-40

به همسرم گفتم میای تمرینی بریم اقدام؟ اونم فوری قبول کرد. بهش گفتم شاید نشه شاید درد داشته باشم و نتونیم ادامه بدیم گفت اشکالی نداره... گفتم نمیتونم پوزیشن عوض کنم بیا با پوزیشنی که من راحتم انجام بدیم اونم قبول کرد... اینجوری بود که اقدام تمرینی ما تبدیل شد به یه اقدام واقعی و خوب و عالیییی... البته بازم اولش سخت بود یکمی درد داشت اما بعدش دیگه هیچی حس نمیکردم و باورم نمیشد که اینقدر از دیلاتور راحت تره... تمرینای کگل هم موقع رابطه خیلی بهم کمک کرده بود تا انقباض واژنم رو خودم تحت کنترل داشته باشم.. من هنوزم کگل رو انجام میدم و دیگه میدونم یک بانوی واقعی هستم...anim2-thanks  کل تمرینای من اگه بدون وقفه و هرروز انجام میدادم فقط دو هفته طول میکشید.

ببخشید که اینقدر طولانی شد من کلا آدم پرحرفی هستم... میخواستم تشکر کنم از همه بچه های انجمن واژینیسموس و اتاق روحیه... سودا جون، ماه پیشونی جون، ریزان جون و همه بچه های دیگه که راهنماییم کردن... از همه مهمتر خانم دکتر خیابانی که هرچند من ندیدمشون اما حضور ایشون باعث شیرین شدن زندگی خیلی از ماها شده...anim2-28love

و در آخر از همسرم که خیلی مردونگی کرد با اینکه اذیتش کردم اما هیچی بهم نگفت و بهم امید و اعتماد بنفس میداد valentine

امیدوارم همگی بچه های واژینیسموس با توکل به خدا با این مشکل مقابله کنین و از بین ببرینش...anim2-a2d3

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال