خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۷/۱/۲ ۰۳:۳۵:۱۳
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۱/۲ ۰۳:۳۶:۱۸

فقط یه  واژ ینیسمی میفهمه حسرته نگا به زندگی و بچه ی بقیه رو،نداشتن ارامش،یعنی هر کاری میکنی بازم تو فکرت اینه که یه چیزی ناقصه. یعنی وقتی شوهرت دیر میکنه دلت هزار جا میره که نکنه بهت خیانت کنه.که حسرتو تو چشمای عشقت میبینی که تشنس ولی نمیتونی سیرابش کنی.وقتی نمیتونم تمرینارو انجام بدم احساس خفه گی میکنم.تورو خدا.توروخدا کمکم کنینanim2-ahi5slcgm04mi8jqqkl9 

۱۳۹۷/۱/۱ ۱۸:۰۶:۳۰
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۱/۲ ۰۳:۳۶:۱۸

سلام دوستان😳،امیدوارم حالتون خوب باشه😍😜،من واژینیسم دارم،اونقدر شدید که دو ساله انواع متخصص های زنان و روانشناس رفتم و مشکلم حل نشده،یعنی حتی نمیتونم انگشتمو وارد کنم دیوونه میشم ...میلرزم...اخرش به گریه می افتم.از چشمه شوهرم که عاشقم بود افتادم دیگه خونه هم نمیاد اگرم بیاد منو نگا نمیکنه...تنهام...خیلی خستم از بس حرف میشنوم و تحقیر میشم.توروخداکمکم کنین ......😢😢

۱۳۹۶/۱۲/۱۴ ۱۷:۴۳:۱۶
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۴/۲۸ ۲۳:۳۷:۵۴

سلام با افتخار من بانوی 520 ماماسایت هستم و خسته نباشید ویژه خدمت همه عزیزانی ک فرشته نجات ما واژی ها هستن. من 5ساله ازدواج کردم و مثل همه واژی ها موفق ب دخول نشدم..یعنی ترس وحشتناک شب و روز از نوجوانی در مورد شب زفاف ذهنمو درگیر خودش کرده بود. و همینطور حرفای بزرگترا که تا میخواستیم هر کاری مثلا ورزش بکنیم. یا تند بدوییم  میگفتن نکنید که پردتون پاره میشه فردا جواب چی میدید.😔😔😔😔پرده پرده پرده لعنتی زندگیمو 5سال به من و شوهرم تلخ کرد بدجور تلخ.😔😔تو گوگل سرج کردم دیدم گفته بودن تزریق بوتاکس واژن خوبه دردو حس نمیکنی.. من و شوهرم با خوشحالی 😄شال و کلاه کردیم و راهی تهران شدیم وقتی ک رسیدیم رفتیم سمت مطب خانم دکتر برای تزریق . خلاصه ....بعد تزریق.باز دیدم مثل قبل هستم اصلا بوتاکس تاثیری نکرده😭😭😭غصه هامون شروع شد دوباره 😢.شروع کردم قرص اعصاب قوی خوردن شبی 7'8تا قرص میخوردم ک شاید خواب برم و شوهرم کار خودشو بکنه.. اما برعکس تصوراتم. به طور باور نکردنی هوشیاریم بیشتر میشد و خواب از سرم میپرید وتا شوهرم طفلک نمیخوابید من خواب نمیرفتم. چون منتظر دردی وحشتناک بودم تو ذهنم.. رفتم دکتر زنان. مشاور. روانپزشک .هیپنوتیزم  همه یه چیز میگفتن.و من روز به روز پژمرده تر میشدم. روز به روز افسرده تر 😔😔😔.تااینکه کار ب جایی رسید در به در دنبال داروی بیهوشی میگشتیم بلکه یه بار بیهوش بشم شوهرم کارو تموم کنه دیگه دردی نداشته باشم..اما خداااااراشکر ک گیر نیومد☺️.تا اینکه یه روز شوهرم گفت بیا من جایی پیدا کردم ب اسم ماماسایت ک خیلیا اونجا شبیه تو بودن و درمان شدن. سریع عضوشدم. وکمک خواستم. و مثل همیشه فرشته های نجات ب کمکم اومدن .آوا جان راهنمایی های کامل را کرد و شروع ب تمرین کردم . اونجا بود ک روحیه ام خیلی خیلی تغییر کرد  خلاصه یه ماه تمرین میکردم تا بلاخره واژینیسموس😡 را شکست دادم💪💪💪وموفق ب دخول شدم ومن عروس شدم🧝‍♀🧝‍♂💃💃💃💃🙈🙈🙈🙈.دخولی ک خیلیییییی راحت و بدون ترس بود.در سه شنبه 8اسفند .عروس شدم .. من واقعا از ماماسایت و خانم خیابانی عزیز

از آوا.از انجل از نفس گل . از همه بانیان این کار خیر تشکر ویژه دارم. هم من هم شوهرم از شما فرشته های نجات مچکریم ❤️.و هر چی از خدا وند بزرگ میخواهیید ان شاالله بهش برسید که ما را به بزرگترین ارزومون رسوندید..  ازهمتون سپاس گذارم.بویژه از شوهر عزیزتر از جانم که 5سال پا به پام اومد بدون کوچکترین اعتراضی و منو تحمل کرد. ازت ممنونم عشقه من 🌹🌹🌹. به امید روزی که هیچ واژی در هیچ کجای جهان نباشه..(الهی آاااامین)

۱۳۹۶/۱۲/۲ ۲۳:۱۰:۲۱
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۲/۱ ۱۴:۰۷:۲۹

😍.سلام.anim2-ad54ad. با آرزوی بانو شدن همه ی واژینیسموسی های عزیز... با افتخار من آنجل  عروس(517)هستم..anim2-4d564ad6

دوسال و پنج ماهه که ازدواج کردم...تو دوران مجردی انننقدر از روابط زناشویی و نزدیکی بیزار بودم که حد نداشته‌‌‌..عشق به همسر عزیزم چشمم رو نسبت به تمام اون قضیه ها بست‌‌به این امید که (عشق آسان  نمود اول) فک می کردم از پسش برمیام... ولی افتاد مشکل ها(.من کلا از روابط جنسی بین زن و شوهرا خوشم نمیومد)shysmileالبته ناگفته نماند که بازگو کردن تجربیات تلخ اطرافیانم از شب زفافشون هم مزید بر ترسم بود...در دوران نامزدی فقط در حد معاشقه رابطه داشتیم...و من هر بار به خودم دلخوشی میدادم که وقتش که برسه میتونم...اما مدام می ترسیدم...
شب اول عروسی یه اقدام کوچیک رفتیم اما با قفل شدن بی اختیار پاهام و ترس بیش از اندازه‌ی من کار به گریه ختم شد و همسرم از خیرش گذشت...فرداش و فردا های بعد ازون هم به همین شکل گذشت و هر بار با گریه و جیغ و داد من کار بی نتیجه میموند.anim2-sad.باهم پیش دکتر رفتیم و همون ماجرای تکراری که می دونم واسه همتون اتفاق افتاده..یه ژل میدن و چنتا سفارش و کلی حرف بی فایده و خدافظیanim2-65d6a5d6s...هربار که یکی از خانمای اطرافم رو می دیدم که حتی( سنی) از من کوچکتر بودن اما تونسته بودن یا بچه داشتن‌.غبطه میخوردم...وافسرده میشدم ازینکه من چرا نباید بتونم...چرا اونا از منم کوچکترن اما تونستن ولی من نمی تونم..توی این دو سال همراه تمام خوشبختیام و خوشحالیام یه غم خیلی بزرگ تو دلم بود و اینکه نمیتونستم از کسی کمک بگیرم و به کسی بگم سخت ترش می کرد.من حتی واسه معاینه‌ ماما هم کلی جیغ و داد میکردمanim2-25r30wiهر بار که سعی می کردیم دخول کنیم ،حین اقدام آنقدر پرخاشگری می کردم و عصبی میشدم که دیگه همسرم از دخول بیزار شده بود..میگفتن ارزشش رو نداره رابطه مون بخاطر دخول کدر بشه...ما خیلی باهم رفیقیم‌..عاشق همیم..اما درست وقت اقدام من یه کس دیگه مشدم...بد اخلاق و عصبانی😁یه دورانی اصرار میکردم باید طلاقم بدی.😅.من بدرد تو نمیخورم.خیلی نا امید شده بودم..دوسال و چند ماه از ازدواجمون میگذشت و ما هنوز موفق نشده بودیم ...یه بار با کللللی اصرار من تونست انگشت وسط دستش رو داخل کنه که بلافاصله بیهوش شدم..چون از بس  ترسیده بودم فشارم افتاد.ولی از یه طرف خوشحال بودیم و امیدوار ازینکه تونستیم..حتی خون اومد اما دکتر که رفتیم و گفت پرده‌ت سالمه دنیا باز هوار شد رو سرم...((فکر میکردم پرده مانع دخول ماست))!!!!...اما بیخبر بودیم ازینکه مشکل من خیلی عمیق تر ازین حرفاست...تا اینکه یه روز تو کانال تلگرام خوندم مشکلم من واژینیسموسه..برام جالب بود...تو اینترنت که سرچ کردم با ماما سایت آشنا شدم..واای وقتی خاطرات واژیا رو خوندم کلی انرژی گرفتم..ب هر ترتیبی بود تونستم ثبت نام کنم واز آوا جونم کمک بگیرم..فراموش نمیکنم راهنماییا و زحمات و دلسوزیای بی منتش رو.نفس گل عزیزم هم از هیچ کمکی دریغ نکرد..ورود به سایت شد شروع تمرینات جدی من..از اول بهمن ماه با یک گوش پاکن شروع و تا16بهمن به سایز همسرم رسیدم و بانو شدم و خوشبختیم تکمیل شد...بی نهایت از بانیان این سایت و فرشته های نجاتم آوا و نفس گلم تشکر میکنم و دعا میکنم  خدا به بهترین شکل ممکن پاداش این دلسوزیاشون رو بده...و هر چی آرزوی خوبه مال شما خوبان...از همسرمم بابت صبوریا و همراهیای صمیمانه‌ش تشکر میکنم...می خوام اعتراف کنم که دخول خیییییلی راحت تر ازون چیزی بود ک فک میکردمanim2-40..واقعا اگر از همون اولاش زود پیگیر میشدم و با این سایت آشنا میشدم دو سال تمام از زندگی و لحظات خوبم اینجوری تلخ نمیشد..ضمنا از اون شب به بعد مهر همسر عزیزم تو دلم صد چندان شد.آوا و نفس گل جونم عاشقتونم.و ممنونم به خاطر تمام کمکاتون و دلگرمی دادناتون..anim2-40

۱۳۹۶/۱۱/۲۱ ۱۷:۲۰:۱۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۱/۲۲ ۰۰:۳۴:۰۲

سلام الان که دارم مینویسم حال خیلی خوبو مساعدی ندارم نمیدونم تاثیر بارداریه روی خلقو خوم یا چی... هفته ی ششم بارداری هستم بیستو پنج سالمه و حدود یک سالو ده ماه از ازدواجم میگذره خیلی از حرفو حدیثه دیگران به ستوه اومده بودم هر کی یه چی میگفت از گوشه کنار فقط حرف به گوشم میرسید که عه هانا چهار ساله ازدواج کرده چرا پس بچه دار نمیشه بهشون میگفتم اخه چجوری محاسبه میکنید که میرسید به عدد چهار من دوسالم نشده ازدواجم و بدتر از همه مادر بزرگ همسرم که تو روستا زندگی میکنه بود که مادرشوهرم با خوشحالی تعریف میکرد که مامان جونی سه تا ارزو داره یکیش بچه دار شدنه نوه شه یا مامان جونی براتون نذر شمع کرده نذر پول انداختن تو فلان صندوق کرده مامان جونی بچه دخترشو بغل کرد گفت ایشالا بچه ی نوه م و هزارتا حرف دیگه خواهر شوهر خودم بعد پنج سال بچه دار شده بعد هی میشست که زود بیارید بچه من پشیمونم دیر اوردم ...و هر کدوم از فکو فامیلم بهم میرسیدن هی میگفتن عه چرا بچه نمیاری عه فلان عه بیسار کلافه ی کلافه ی کلافه بودم من خودم خیلی بچه دوستم اصلا این خصلتم معروفه و خودم بچه میخواستم حتی ماه هایی که اقداممون با شکست مواجه میشد کلی گریه و زاری راه مینداختم و سر نمازم زار میزدمو بچه از خدا میخواستم حدود چهار ماه اقدام کردیمو پنجمین ماه خدا بهمون بچه داد ولی حالا که بار دار شدم خلق و خوم صدو هشتاد درجه برعکس شده همش میگم زود بود کاش دیرتر بچه دار میشدیم اصلا حالم خوب نیست دلم گرفته با اینکه بچه ارزوی خودم و خواسته ی قلبی خودم بود اما این حرفو حدیثای  اطرافیانم که یادم میفته انگار میخوام تقصیرو بندازم گردن اونا قبل بارداری کلی لباس بچه میدیدمو ذوق میکردم اما الان اصلا حالم خوب نیست دلم میخواد برم بزنم تو دهن همه ی اون ادمای فضول نمیدونم چرا اینجوری شدم من عشق بچه بودم ولی الان هیچ ذوق و شوقی ندارمو پشیمونم هستم و اینم بگم دست خودم نیست هیچ کدوم... دلم میخواد حالم مثل قبل خوب باشه و کلی ذوقو شوق داشته باشمو شکر گزار خدای مهربون باشم اما برعکس همش میگم کاش دیرتر کاش دیرتر اقدام میکردیم

۱۳۹۶/۱۱/۱۷ ۱۴:۱۴:۲۳
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۱/۲۳ ۰۸:۳۶:۱۵

با سلام 

من چیکار کنم بچه دار بشم شوهرم نمیخواد سنمم هم 39 هست 

۱۳۹۶/۱۱/۱۶ ۰۱:۴۶:۲۸
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۳/۲ ۰۵:۱۲:۳۷

سلام خانم خیابانی عزیز.امیدوارم که خوب باشین.

من زینب هستم.۲۶‌سالمه و از لارستان استان فارس.الان حدود ۲ سال هست که با سایت شما آشنا شدم و صفحه اینستاگرامتون رو دنبال میکنم(هم خودم هم مادرم)

من سه سال پیش یک تجربه خیلی تلخ داشتم(حاملگی خارج از رحم شکمی که دیر تشخیص داده شد و توی۱۴هفتگی بعد از کلی سختی عمل شدم).با کمک مطالب سایت شما و پرسش از خودتون بالاخره شب نیمه شعبان امسال فهمیدم که باردارم.تا هفته ۳۳همه چیز نرمال بود.اما وقتی رفتم سونوی۳۳ هفته گفتن سر بچه دو هفته بزرگتر از بدنش هست.دوباره ۳۵‌هفته رفتم و این بار گفتن بچهiugrهست و باید سریع سزارین بشی.توی شهر ما فقط یک بیمارستان هست که اونم دولتیه و امکانات خاصی نداره.دکتر منم با بیمارستان قرارداد نداره و فقط یک روز در هفته بهش اطاق عمل میدن.با مسئولین بیمارستان هم مشکل داشتن و دودش رفت تو چشم ما.من ۳۶‌ هفته و ۲ روزم بود که دکترم بهم نامه داد که برم بیمارستان بستری شم واسه عمل.اما مسئولیت مربوطه به خاطر لج و لجبازی با دکتر گفتن نمیشه و باید سه تا دکتر دیگه هم تایید کنن و خلاصه بستریم نکردن.من از ظهر همون روز تا آخر شب سه بار به مدت ۲-۳‌ دقیقه درد داشتم.ساعت حدود ۹ شب بود که دکترم تماس گرفت و گفت فردا صبح ساعت۷‌ بیمارستان باش تو باید هر چه زودتر عمل بشی.من فردا صبح به همراه همسرم و مادرم و زنداییم(ایشون ماما هستن)رفتیم بیمارستان.رفتیم زایشگاه چون من درد داشتم اما با فاصله تقریبا نیم ساعته.وقتی رفتیم حدود ۲ساعت تو تریاژ نگهم داشتن که دیگه دردام شده بود شش دقیقه یک بار اما کاملا قابل تحمل بود.اما از اونجایی که تشخیصiugr داده بودن و گفته بودن بند ناف دور گردن بچه هست و میگفتن سرش خیلی بزرگه بهم گفتن نباید زایمان طبیعی کنم.اما خودم خیلی دلم میخواست طبیعی زایمان کنم.به زنداییم گفتم نمیشه حالا که دردم شروع شده طبیعی زایمان کنم؟گفت نه اصلا.واقعا لحظه های پر استرسی بود من نمیدونستم با چی قراره روبه رو بشم.همش یه تصورات خیلی بدی از بچم داشتم چون گفته بودن سرش بزرگه.بعد دو ساعت توی همون تریاژ بودم که اومدن و گفتن لباس بیمارستان رو بپوش که دکترت گفته سریع بری اطاق عمل.منم لباسم پوشیدم.اما مسئول زایشگاه اجازه نداد و گفت باید توی زایشگاه بستری بشی تا سه تا دکتر بیان تایید کنن بعد اگه تایید کردن فردا عملت می کنیم.منو توی زایشگاه بستری کردن.من فقط میدیدم زنداییم خیلی استرس داره و داره با موبایل حرف میزنه.اولین دکتر حدود۲ساعت بعد اومد و تا سونومو دید برگه عمل رو امضا کرد و گفت اصلا نباید به فردا بکشه هر چه زودتر بهتر.حدود ساعت ۱بعداز ظهر بود که دکتر شیفت اومد و زنداییم سریع رفت اوضاع رو توضیح داد و اونم تا سونو رو دید گفت همین الان باید عمل بشه و برگه رو امضا کرد و گفت زنگ بزنید دکترش بیاد عملش کنه.اما بازم مسئول زایشگاه اجازه نداد گفت اگه میخواد دکتر خودش عملش کنه باید صبر کنه تا فردا.دکتر خودم هم با دکتر شیفت زایشگاه تماس گرفته بود و گفته بود خودت سریع عملش کن.بعدش هم با زنداییم تماس گرفت و گفت صبر کردن تا فردا ریسک داره اجازه بدین دکتر شیفت عملش کنه.خلاصه بعد از کلی بحث و درگیری و استرس که اون موقع واسه من بدترین چیز بود منو ساعت ۲بردن اطاق عمل.قبل از اطاق عمل دکتر بهم گفت به احتمال زیاد بچت میره nicu.چون هم نارسه همiugr.من دیگه واقعا داشتم از استرس سکته میکردم.بالاخره ساعت۲:۱۵بی حس شدم و ساعت ۲:۳۰علی کوچولوم به دنیا اومد.وقتی دنیا اومد ۲دور بند ناف دور گردنش بود یک دور دور بازوش و نیم دور دور شکمش.خانم دکتر هم بلند بلند میگفت خدا رو شکر که زود عملش کردیم خدا رو شکر.سریع بردنش سمت راست من با فاصله حدود دومتری از من که دکتر اطفال ببینتش.من فقط صدای گریش و میشنیدم یه کم دست و پاشو میدیدم.قلبم از استرس داشت وایمستاد.بعد ۱۰ دقیقه پسر کوچولومو آوردن پیشم.الحمدا... هیچ مشکلی نداشت.نه به nicu نیاز داشت نه سرش بزرگ بود نه بدنش کوچیک.فقط دکتر گفت جفت داشته کاراییش رو از دست میداده و اگر عمل نمیشدم سر بچه فقط رشد میکرد و بدنش رشد نمیکرد و میشد همون‌iugr.یعنی خدا رو شکر زود تشخیص داده بودن واسه همین هیچ اتفاقی واسش نیفتاده بود.دور سرش ۳۳بود و وزنش ۲کیلو و ۲۰۰گرم و قدش۳۳.

بچم خیلی خیلی کوچولو بود.چون زود به دنیا اومده بود فقط همین و هیچ مشکل دیگه ای نداشت .الان علی من ۵۰ روزه هست و خدا رو شکر هیچ مشکلی نداره و روند رشدش هم عالی هست.

انشاا... هیچ مادر بارداری مشکلات اینجوری رو تجربه نکنه و به سلامتی زایمان کنه.

خانم خیابانی عزیزم ممنون که مهربونید.اجرتون با فاطمه ی زهرا

۱۳۹۶/۱۱/۱۴ ۲۲:۲۰:۳۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ ۲۰:۳۵:۲۸

بچه ها وارد انجمن واژینیسموس بشید. اونجا کاملا توضیح دادن

۱۳۹۶/۱۱/۱۳ ۱۸:۵۰:۲۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۱/۱۳ ۲۳:۰۰:۱۲

سلام دوستان من یه واژنیسمم و تازه دیشب با این کلمه آشنا شدم و تازه فهمیدم همچین سایتی هست...و من همچین مشکلی دارم...تو این ۴ سال که ازدواج کردم چندین و چند بار ما عمل دخول غیر موفق رو با شوهرم تجربه کردم و بی نهایت استرس تمام وجودمو میگرفت...همه چیز نرمال پیش میرفت عشق بازی...اما به مرحله دخول که میرسیدیم من ناخوداگاه ترس تمام وجودمو میگرفت...الان دوست دارم بچه دار شم...دیگه خسته شدم از بس اطرافیان میگن چرا بچه نمیارین...ناگفته نماند همسرم منو بی نهایت دوس داره و تا الان خیلی همراهم بوده...این مشکل منو از پا درآورده...یه مدت قرص افسردگی میخوردم...کلی ژل روان کننده...مشاور...روانشناس...ولی دیگه خسته شدم...تا دیشب که با این سایت آشنا شدم و امیدوار...واسم دعا کنید...میخوام از فردا تمریناتمو شروع کنم....

۱۳۹۶/۱۱/۱۳ ۰۲:۲۳:۲۰
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۱/۲۹ ۱۹:۱۲:۲۹

سلام دوستان خیلی خوشحالم که اکثرا مشکلشون حل شده و منم امیدوار شدم..منم راهنمایی کنید از کجا باید شروع کنم چجوری شروع کنم.

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

آبان 1397
س چ پ ج ش ی د
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930