خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۱۱/۱۶ ۱۰:۲۵:۰۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۷ ۰۹:۵۰:۴۵

دل نوشته ی بانوی 405

 

خاطرههای دردناکی که از رابطه شنیدم و ترس از پارگی و خون واسیب دیدن و.... شد یه انقباض مسخره . 

 

هر بار تلاش و هی بخودت بقبولون که میشه و اخرشم بی نتیجه و با یه حس سرخوردگی که از بقیه زنای دیگه یچیزززی تو وجودمون کمه سرمونو رو بالش گذاشتیم . استرس،دل ندادن به کار خونه ،وابستگی زیاد به همسرمون ،لذت نبردن ،حتی محروم کردن خودمون از لباس خواب و تفریح و ... همه اینا نتیجه یه مشکل پنهانی که به کسی نمتونستیم بگیم شد.همموم فکر کردیم با بقیه زنا فرق داریم سردرگمی اینکه ندونی درمان دردت چیه مشکل از کجاست اینکه کسی درکت نکنه ،کاری که برای همه راحته و ازش لذت میبرن برای ما شد یه مشکل 

 

. هی این دکتر و اون دکتر و اینکه چقد لوسیم و شوهرمون سرمون هوو میاره حالمونو که خوب نکرد یه درد تازه گذاشت رو دردامون

 

بقول مامان بزرگم آلاه بندسینه گیزلین درد ورمسین (خدا به بندش درد پنهونی نده)اون موقعها نمیفهمیدم ینی چی؟درد یواشکی چیه؟ اما عروس که شدم با بند بند وجودم حسش کردم.

 

خانم خیابانی اول خدا بعد شما تنها کسی بودید تا فهمیدید مشکلمو همه حسمو تو همون جلسه اول بهم گفتید اینکه یکی بدونه و درکت کنه بدون اینکه چیزی بگی حستو بگه برای ما مث یه مرهمه تا چه برسه راه درمانم برات داشته باشه از ته دلم ممنونم.

 

خدایا کاش یه روزی بیاد دخترای مجرد و که هیچ تصوری از رابطه ندارن نترسونیم ،از خاطرات دردناک شب اول نگیم چون نیست.ذهنیت منفی ندیم ،اگاهی بدیم ،بذاریم با اندامشون اشنا بشن بدونن رابطه صحیح چیه.

 

نامید نشید راه همینجاست فقط از خاطرات تلخ و.... به دخترای مجرد تعریف نکنید از خوبییای یه رابطه سالم بگید

۱۳۹۵/۱۱/۷ ۱۸:۱۵:۱۰
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۵/۲۱ ۲۳:۵۰:۰۹

سلام به همه من بانوی 401 هستم

سال93عقد کردیم و کمتر از یک ماه پیش هم عروسی کردیم و اومدم خونه خودم

تو اوایل دوران عقد همسرم اصرار زیادی به دخول داشت ولی من چون آمادگیشو نداشتم قبول نمیکردم تا اینکه چندماهی گذشت و همچنان اصرار داشت ولی من یک احساس ترسی تو خودم داشتم و اینکه همیشه تو ذهنم حک شده بود ک باید اولین رابطه زناشوییمو تو خونه خودم داشته باشم و یک طرز فکر خیلی بدی ام داشتم این بود ک فکرمیکردم اگه یک روزی دخول انجام بشه حتما با درد فراوان و خونریزی شدیدی باید باشه و همه متوجه این موضوع میشن و آبروم میره،یک چندبار با اصرار شدید همسرم خواستیم انجام بدیم و هربار هم با ترس من و قفل شدن پاهام انجام نشد.از لحاظ روحی خیلی تو فشار بودم و بار سنگینی و رو دوشم احساس میکردم آرزوم شده بود ک یک شب ک از خواب بیدار میشم این کابوس برام تموم شده باشه و من احساس آرامش داشته باشم. تا اینکه چند ماه پیش با سرچ کردن تو اینترنت این سایت و پیدا کردم ولی وقتی مطالب و صحبت های بچه هارو میخونم یک حس نا امیدی سراغم اومد و میدونستم من با این روش به نتیجه نمیرسم چون همسرمو میشناختم و میدونستم ک هيچوقت راضی نمیشه ک پرده من با دیلاتور زده بشه همینجور چند ماه گذشت و من همچنان خواننده خاموش بودم و فقط میومدم میخوندم و حسرت میکشیدم تا اینکه عروسیمون شد و من اومدم سر خونه زندگی خودم

هفته اول پریود بودم ولی بعد پاک شدن میدونستم چاره ای جز قبول اینکار نداشتم و برا همین یک شب خودمو از لحاظ روحی آماده کرده بودم به همسرم پیشنهاد دادم ک دیگه امشب کارو تموم کنیم ولی یک ترس و اضطراب نهفته تو وجودم داشتم ولی بالاخره با اراده و کنترل خودم و با پوزيشن زن رو با یک کوچولو سوزش و خون تونستم آلتو وارد کنم و این غول مسخره رو شکست بدم و منم بانوووووو شدم 

صحبتم با شما خانومای مثل خودمه اصلا اصلا اصلا سخت نیست فقط یک ترس کاذب و مسخره ست زندگی رو به کام خودتون و همسرتون سخت نکنین 

به امید بانو شدن همه دوستان عزیز 

 

۱۳۹۵/۱۱/۶ ۱۲:۲۳:۱۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۸/۸ ۰۱:۳۱:۲۴

سلام به همگی.من الهه بانوی ۴۰۰.

ما مهر ۹۲ عقد کردیم و طبق عقایدی که از سمت خانواده ام داشتم تصمیم گرفتیم که دخول نداشته باشیم تو دوران عقد و بزاریم برای بعد از عروسی.تو معاشقه هایی که تو دوران عقد داشتیم همسرم همشه مراعات میکرد که کاری نکنه تا من بترسم چون میدونست چقدر روی پرده بکارتم حساسم.من هم نمی دونستم واژینیسموسی وجود داره که بهش مبتلا هستم و فکر میکردم فقط دارم از خودم مراقبت میکنم.دو سال گذشت و مرداد ۹۴ عروسی کردیم.قبل از عروسی همسرم چند بار به شوخی بهم میگفت که چشمم آب نمی خوره واسه رابطه.منم میگفتم نه دیگه عروسی کنیم که دلیل نداره دیگه نخوام رابطه برقرار کنم.اما...با هم قرار گذاشتیم هر وقت خستگی عروسی از تنمون در اومد و امادگی داشتیم اقدام کنیم.شب اول فقط معاشقه داشتیم.فردا و پس فرداش هم تو رفت و امد ها و مهمونی بودیم و بازم تلاشی نداشتیم.سه شب گذشت و من ته دلن استرس داشتم ولی بروز نمی دادم.تو دلم میگفتم کاش می اومد زودتر کارو تموم میکرد و من راحت میشدم.استرس بدی بود.تا اینکه همسرم اقدام کرد و من حتی نزاشتم کار حیلی پیش بره.از استرس فراوان حالم بد شد.بهش گفتم نمیتونم.همسرم دست نگه داشت و تمومش کرد.فردا صبحش با خودم کلنجار رفتم گفتم باید تمومش کنم.شروع کردیم وسعی کردم به استرسم غلبه کنم.به لحظه دخول که رسید ناخداگاه زدم زیر گریه و با حالت بد و لرزشی که دست خودم نبود به همسرم گفتم نمی تونم.نمی خوام.نمیشه کاش هیچوقت اینکارو نکنیم؟!وای چه لحظه های تلخی.الان که یادم میاد خیلی ناراحتم میکنه.بعدش همسرم زد کنار منو و با حالت خیلی ناراحت رفت.منم تو پاورو کشیدم سرم و گریه کردم.انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.به همسرم حق میدادم.۲ سال تو دوران عقد تو اوج جوونی تحمل کرده بود و کلی هم به خاطر مراسم عروسی و اینکه همه چیز اونطور پیش بره که من دوست داشته باشم،سختی کشیده بود و حالا من جوابشو داشتم اینطوری میدادم.خیلی سخت بود.خیلی.بعدش تصمیم گرفتم به همسرم بگم مثل دوران عقد باشیم تا من عادت کنم برای دخول.بلکه بتونم.چه میدونستم واژینیسموس چیه.همسرم پذیرفت و خلاصه یک ماه گذشت.دیدم نه هیج اتفاقی نیافتاد.رفتیم مشاوره.اونم یه سری تکنیک مسخره گفت و دیگه نرفتم پیشش.تا اینکه با دوستم که مادرش فوق لیسانسه روانشناسی هست و کلینیک داره صحبت کردم و اولین بار اسم واژینیسموس رو از اون شنیدم.بهم گفت من مبتلا به واژینیسموسم.ای خدا این دیگه چیه.سرچ کردم تو اینترنت.چندتا مطلب دیدم نوشته بود افرادی که نمی تونن اول با انگشتشون شروع کنن و ... گفتم وااا من اگه می تونستم دست بزنم به واژنم که میرفتم رابطه با همسرم برقرار میکردم.خلاصه چند روزی سرچ کردم و یه روزی که خیلی حال بدی داشتم و کلی گریه کرده بودم و از خدا راه چاره خواسته بودم با ماماسایت آشنا شدم.اولین پست های بارانای عزیزم.شروع درمانش بود و من همینطوری صفحه هارو رفتم جلو دیدم نوشته من بانو شدم و ... فقط خدا میدونه چه حالی بهم دست داد.با همه ی وجود حسرت خوردم.زدم زیر گریه.همسرم هیچی نگفت و فقط بغلم کرد.اره من راه درمانو پیدا کردم.اما همسرم اجازه نمیداد و دوست داشت خودش پرده ام رو ببره.ابان ۹۴ بود.منم با حسرت هر روز می خوندم مطالب ماماسایت ۹۴ رو و فقط کگل و وارسی میکردم.روحیه نداشتم.با حسرت به تازه عروس های اطرافم نگاه میکردم و بغض میکردم.تو ماماسایت هرکی بانو میشد منم با خوشحالی اشک میریختم.تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم یه کاری کنم.اینجوری نمیشد.با همسرم صحبت کردم گفتم دست های تو بشه جای انگشت های دستکش و دیلاتور.قبول کرد.منم خب ته دلم میترسیدم از انگشتشم.یه روز که خونه تنها بودم دلو زدم به دریا.یه گوشپاکن گذاشتم تو کاندوم و به خودم گفتم با این که پرده مشکلی براش پیش نمیاد.زور زدم و دهانه واژنم باز شد و گوشپاکنو گذاشتم سر وردی.حواسمو پرت کردم دیدم رفت داخل.چقدر خوشحال شدم.شب همسرم اومد و چیزی نگفتم از گوشپاکن.فقط گفتم شروع کنیم به تمرین با انگشت هات.ولی اعتماد بنفس گرفته بودم بابت گوشپاکن.بهش گفتم تو هیچکاری نکن و کنترل دستشو خودم گرفتم.اول انگشت کوچیک رفت داخل.عقب جلو کرد خوب بود.انگشت اشاره داخل کرد بازم خوب بود.هیچ خونی هم ندیدیم.برای فرداش گفتم بریم تمرین.گفت برو دیلاتور درست کن.انگار دنیارو دادن بهم.بهمن ۹۴ بود.دیلاتور ساختم و شروع کردم.ولی این وسط کلی مسائل دیگه پیش اومد برام که منو از تمرین دور کرد.هروقت پیشرفت میکردم یه چیز میشد که وقفه می افتاد.بعدشم که خودم تنبلی میکردم.با حس بد و منفی سر تمرین میرفتم.خلاصه بعد از اون فراز و نشیب زیادی داشتم.حتی به روش های دیگه فکر میکردم.من که تو یه قدمی موفقیت بودم میگفتم خسته شدم.نمی تونم.نمیشه و هزارتا بهونه ی دیگه. تا اینکه دی ماه ۹۵ کنار بچه های اتاق روحیه سفت و سخت تمرین کردم و پیشرفتمو میدیدم هر روز.دوستانم همراهی میکردن و در نهایت اول بهمن ۹۵ موفق شدم و این کابوس برای همیشه تموم شد.من که با سه تا چهار هفته تمرین پیوسته موفق شدم الکی یک سال از  شیرین ترین روزهای زندگیمو هدر دادم با کلمه ی "نمیشه"خودمو از موفقیت دور میکردم و تمرینمو رها میکردم یا با نا امیدی تمرین میکردم.

از خدا میخوام هیچ دختری ازین بیماری رنج نبره و هر کی مبتلاست زودتر راه درمانو پیدا کنه و موفق بشه و چراغ زندگیش روشن بمونه.

از خانم خیابانی تشکر ویژه دارم بابت سایت پر محتواشون.برای بارانای عزیزم و همه ی دوستان گلم گه منو راهنمایی کردن تو این مسیر ارزوی خیر و خوشی دارم.

۱۳۹۵/۱۱/۶ ۱۱:۳۴:۰۸
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۵/۲۶ ۲۰:۱۹:۱۲

سلام

من بانوی 397 هستم

یکسالی که عقد بودیم با توافق بین من و همسرم رابطه کامل نداشتیم  و همه چیزو موکول کرده بودیم به شب عروسی

مهر ماه 95 عروسی کردیم و شب عروسی خواستیم که رابطه کامل داشته باشیم.

شوهرم کلی مطالعه کرده بود که باید معاشقه طولانی باشه تا من اذیت نشم

ولی بعد از معاشقه ی طولانی وقتی خواستیم عمل دخول رو انجام بدیم پاهای من قفل شد و مث سنگ سفت سفت شد.

هرچی همسرم میگفت پاتو سفت نگیر نمیتونستم. اصا دست خودم نبود.

فردای عروسی پریود شدم و تا یک هفته کاری نکردیم. بعد از اون تاچند شب اینکارو کردیم و با جیغ و گریه من بی نتیجه می موند . تا یه شب بهش گفتم دیگه به من اهمیت نده و با زور هم که شده کارتو انجام بده

در نتیجه یه دخول ناموفق که باعث شد قسمتی از پرده من از بین بره . ولی داغون تر شدم و ترسم بیشتر از قبل شد.

بیشتر از یک ماه گذشت و حتی جرات نداشتم به پزشک مراجعه کنم.با سرچ های پشت سرهم توی اینترنت ، انجمن رو پیدا کردم.ولی فقط میخوندم و باور نداشتم منم بتونم.

تا اینکه 20 آبان تمرین رو با راهنمایی مریم و سلمای عزیز و با یه گوش پاک کن شروع کردم. تو مدت تمرینام دوبار عفونت قارچی گرفتم و دوبار هم پریود شدم که باعث میشد مدت طولانی بشه.

تا اینکه اخرین شب دی ماه وقتی داشتیم معاشقه ی معمولی میکردیم و اصلا قصدشو نداشتیم دخول رو انجام دادیم و راحت تر از چیزی بود که فکرشو میکردم.😘😍❤

واقعا از خانوم خیابانی ، مریم و سلما و ماه پیشونی عزیز و تمام دوستانی که تو انجمن و اتاق روحیه به من روحیه دادن و کمکم کردن تشکر میکنم و براشون دعای خیر میکنم و خداروشاکرم که راه درمانو زود پیدا کردم .🌹🌹🌹

ان شالله تمام زنانی که این مشکلو دارن به زودی راه درمانو پیدا کنن و مثل من و بقیه بانو های اینجا ، بانووووو بشن.😇

واقعا تنها راه درمان همینه 😊

۱۳۹۵/۱۱/۴ ۱۹:۴۸:۴۰
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۵/۹ ۱۲:۳۳:۵۲

سلام عزيزان منم مثل بقيه دوستان انجمن يه واژينيسموسى هستم از اولش از رابطه ترس داشتم ولى نميدونستم تا اين حد باشه و چند سال بدون رابطه و دخول زندگى كنم خيلى برام سخت بود از ته دل نميتونستم شاد باشم چند بار دكتر رفتم گفت چرا خودت و لوس ميكنى و قرص آرامبخش داد و بيحسى ولى ترس منو كم نكرد هر روز زير اين بار سنگين كه به دوشم بود خم ميشدم تا اينكه اتفاقى با انجمن اشنا شدم و از گوش پاكن شروع كردم خيلى برام سخت بود وارد كنم چند روز درگير بودم تا اينكه با خانم خيابانى حرف زدم و از ديلاتور پنبه اى دور چهار سانت شروع كردم و كم كم رسيدم به سايز ١٢ هر روز بلا استثنا تمرين و كگل داشتم جز روزهاى پريودى و نزديك پريود تمرينهام خوب نبود اصلا نااميد نشدم چون واقعا تنها راه درمان همينجاس فرصت و از دست ندين پشتكار داشته باشين امروز گفتم يه تمرينى با الت هم داشته باشم كه موفق شدم😍😍 از خانم خيابانى نهايت تشكر را دارم و دوستانى كه انجمن بودن و ما رو تنها نذاشتن ممنونم💖💖در كمتر از دو ماه تونستم غول و شكست بدم بچه ها نااميد نشين بعدا به اين ترستون ميخندين به اميد درمان شدن همه واژينيسموسى ها🌹🌹

۱۳۹۵/۱۱/۴ ۰۸:۵۵:۲۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۷/۱۱ ۱۹:۱۰:۰۴
سلام خانم های عزیز من گلی هستم بانوی ۳۹۸ واقعا نمیدونم از کجا باید شروع کنم راستش من پنج سال پیش ازدواج کردمو همه این مدت باکره بودم همون شبای اول که میخواستیم نزدیکی کنیم تا معاشقه رو خوب میومدم ولی همینکه شوهرم میخواست پاهامو باز کنه شروع به لرزیدن و استرس و گریه کردن میکردم اه که چه روزای بدی بود. شوهرمم که حالم و اونجوری میدید رحمش میومد میگفت مهم نیست فردا امتحان میکنیم. ولی بازم همون وضع تکرار میشد. اوایل وضع مالیمون خوب نبود فکر میکردم چون دوست ندارم باردار شم شاید ترس بچه دار شدن باعث میشه این حالت بهم دست بده. دکتر هم رفتم واسه ترس از نزدیکی ولی چندتا شیاف و لیدوکایین و آرام بخش داد که تاثیری نداشت.دیگه هردومون بیخیال شدیم با درس و دانشگاه خودم و مشغول کردم شوهرم هم کار میکرد و وضع مالیمون خوب شد. وقتی زن و شوهر های فامیل و میدیدم اعصابم خورد میشد. یا میدیدم شوهرم عاشقه بچه های فامیله ول ما هنوز هیچ رابطه ای نداریم دیونه میشدم. یا بزرگترا میگفتن بچه دار شین نمیدونستم چی باید بگم . دانشگاهم تموم شد دنبال کار بودم ولی عزمم و جزم کردم که باید تا خونه هستم مشکلمو حل کنم. یه شب تو نت شروع کردم به جستجو بالاخره بعد چند شب این سایت رو دیدم و وقتی شرح حال مریم و بارانا جون رو دیدم فک کردم خودمم از خوشحالی شاخ در میاوردم تازه فهمیدم تنها من نیستم مشکلم اسم داره واژینیسموس وای خدای من یعنی ممکنه... یه ماهی فقط میخوندم میدیدم که بچه ها چه خوب تمرین میکنن و موفق میشن شروع کردم به تمرین ولی از دیلاتور وحشت داشتم چند روزی طول کشید تا انگشتم و وارد کنم احساس میکردم یه سدی هست که جلوش بسته است با ترس وارسی کردم و خلاصه دیلاتورا رو ساختمو کم کم وارد کردم هرجا گیر کردم از بچه ها پرسیدم و خانم خیابانی و سودا و ماه پیشونی جون با دقت راهنماییم میکردن تا اینکه یک بهمن موفق شدم شوهرمو غافلگیر کردم فک میکرد بازم آخر معاشقه مون ناکام تموم میشه ولی موفق شدم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که این سایت و پیدا کردم و به زندگی زناشوییم جون دادم... از همه کسایی که فک میکنن نمیتونن میخوام بگم که اشتباه میکنن و اولین و آخرین راه درمان فقط همینه تلاش کنین روحیه تون و از دست ندین من پنج سال زندگیمو هدر دادم طوری که توی دوهفته تمرین درمان شدم از خدا کمک بگیرین به امید روزی که هیچکس از این مشکل عذاب نکشه و امیدوارم همتون خوشبخت بشین و تشکر میکنم از خانم خیابانی.
۱۳۹۵/۱۰/۲۸ ۰۱:۲۸:۲۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۴/۸ ۰۱:۴۸:۱۳

سلام دوستان گلم.زری هستم بانوی 393.من سال 93 عقد کردم، دوران عقد شوهرم اصرار داشت رابطه ( دخول) داشته باشیم ولی من قبول نمیکردم به خاطر رسم و رسومات.. تا اینکه 5 ماه پیش عروسی کردیم و شب عروسی هم رابطه داشتم که فقط پردم پاره شد و دخول کامل نداشتیم. چند روزی رفتیم ماه عسل و وقتی برگشتیم باز خواستیم رابطه داشته باشیم که خیلی درد داشتم و نمیذاشتم شوهرم کارش رو انجام بده... چند هفته به همین صورت میگذشت.. شوهرم کلافه شده بود میگفت داری ناز میکنی و چرا بقیه میتونن و ما نمیتونیم... همش غصه میخوردم و ناراحت بودم. تا اینکه دختر خالم رو در جريان گذاشتم اونم ماما سایت رو بهم معرفی کرد و گفت تمرینا رو شروع کن ولی من میترسیدم. حتی از اینکه خودمو تو آینه ببینم میترسیدم چه برسه به اینکه بخوام انگشتمو داخل واژنم کنم واز دیلاتوراستفاده کنم... همش میگفتم نمیتونم وارد کنم و نمیشه و فلان. تا اینکه ی روز اتفاقی دیدم تو خونه دستکش که هست پنبه هم که داشتیم یه دیلاتور درست کردم سایز 7 سانت و با زور و کگل وارد شد خیلی خوشحال شدم روزهای بعدش همش تمرین کردم با سایز 8 و 10 سانت ... ی هفته بعد تمرینا رفتم مسافرت و بعدش هم پریودی و 3 هفته از تمرین جا موندم همش نگران بودم که نکنه باز همه چی خراب بشه و باید از سایز اول شروع کنم... تا اینکه بعد 3 هفته همون روزی که پاک شدم رفتم اقدام و آلت تا نصف بیشتر رفت و خیلی خوشحال بودم که پسرفتی نداشتم ، 2 روز با دیلاتور سایز 10 کار کردم و رفتم اقدام با پوزيشن زن رو که خداروشکر کامل داخل رفت و منم شدم ی بانووووی کامل، کل تمرینات من 2 هفته طول کشید. دوستان گلم شما هم ناامید نباشید و با توکل به خدا تمریناتونو ادامه بدید تا موفق بشید. ممنون از همه عزیزانی که کمکم کردن و بهم روحیه دادن مخصوصا خانم خیابانی عزیز... flowerflower

۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۲۲:۳۸:۵۰
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۸/۱۶ ۱۹:۱۱:۴۶

سلام دوستان گل
من ترلان هستم
بانوی 395 هستم.سال 93 عروسی کردیم ولی درطول عقد تصمیم داشتیم کاری نکنیم، از چندشب بعد عروسی که میخاستیم اقدام کنیم ،متوجه شدم ناخودآگاه پاهام قفل میشه و میلرزه.فکر کردیم اوایلش اینجوریه و به مرور عادی میشه ولی اصلا درست نشد.خیلی واسه من و شوهرم سخت بود،شوهرم گاهی خ اذیت میشد و گاهی از روی عصبانیت یه حرفایی میزد مثلا می گفت حتما دوست نداری س،ک.س داشته باشیم، ولی از ته دلش نبود ،چون زود فراموش میکرد و میدونست خ دوسش دارم.میگفت هر وقت آمادگیش رو داشتی اقدام میکنیم.
من خیلی سرچ کردم تا اینکه با اسم مشکلم آشنا شدم و فهمیدم واژینیسموس چیه.درمورد راه درمانش هم تمرین با انگشت رو نوشته بودن که تونستم اینکار رو بکنم ولی بازم نتونستیم دخول داشته باشیم.تقریبا 4ماه پیش تونستم انجمن رو با کلی سرچ کردن پیدا کنم.خیلی خوشحال شدم که این دوستان به راحتی درمان شدن و تونستن موفق بشن.valentine

منم شروع به تمرین کردم اوایلش خ سخت بود ولی توکلم بخدا بود ، با کمک شوهرم که واقعا ازشون ممنونم تونستم مراحل اولیه تا سایز8رو انجام بدم.ولی به دلیل مسافرت یک ماهه که برامون پیش اومد نتونستم دیگه ادامه بدم و سایز8 سانت موندم.از مسافرت که برگشتیم رفتم سرکار و دیگه اصلا وقت تمرین نداشتم و راستش کلا بیخیال شده بودم که شوهرم تهدیدم کردworry(البته به صورت شوخی ولی من فکرمیکردم جدیه)

خوشبختانه من تهدید رو جدی گرفتم و تمام تلاشم روکردم ،اینسری شوهرم زیاد نتونست کمکم کنه ولی بهم روحیه میداد ، پس دوباره خودم از سایز 6 شروع کردم و درعرض یک هفته تونستم به سایز 12 برسم ،دو روز این سایز رو تمرین کردم  کمی احساس کشیدگی و سوزش داشتم ولی تصمیمم رو گرفتم که کارمون رو انجام بدیم.خودم همونطور که با دیلاتور کار میکردم عمل دخول رو با کمک شوهرم انجام دادم با کلی لوبریکانت.
بالاخره منم تونستمanim2-thanks و مدام از شوهرم میپرسیدم مطمئنی که وارد شده؟!!
چندین بار خداروشکر کردم و هردوتامون نماز شکر خوندیم.
من از اول تصمیم داشتم انشاالله عددم کمتر از 400 بشه و خدا کمکم کرد..دوستان حتما تمرینات رو ادامه بدین انشاالله همگی موفق میشین امیدتون بخدا باشه.یه دنیا سپاس از خانم خیابانی و تک تک دوستان همگی موفق باشینflower
تشکر فراوان از صبوری و همراهی همسر مهربانمlove
واسه همتون دعا میکنم شما هم منو در دعاهاتون فراموش نکنید.flower

۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۱۶:۱۷:۰۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۲۹ ۱۲:۰۹:۵۵

ماجرای عشق منو عشقم خیلی اتفاقی پیش اومد روزی که دیدمش یکدل نه صد دل عاشقش شدم بسیار زیبا و خوش لباس و خوش قدو بالا بود اونروز از نظر خودم به دل نمینشستم در واقع نمایشگاه کتاب بودیمو من تو حالو هوای کتاب ها بسیار خسته شده بودم ناگهان چشمم به او افتاد نفسم بند امد دست و پایم را گم کردم انگار میشناختمش چه زیبا و دلربا بود همچنان به من زل زده بود واااااای باورم نمیشود بلاخره یکی را دیدم که دلم را لرزاند این شد سراغاز اشنایی ما یک سال بهترین دوران را با هم داشتیم وبعد از ان به خواستگاری ام امد و خدا رو شکر سه ساله ازدواج کرده ایم و هر روز که میگذرد بیشتر عاشقش میشوم.زندگی ما گویی در داستان ها و کتاب هاست انقدر مهربان و دوست داشتنی است که روزها که میرود سرکار از دل تنگی اش گریه میکنم او هم عاشقانه دوستم دارد روزی نشده است که برای با هم بودنمان از هم تشکر نکنیم روزی نشده است که به چشمان هم زل نزنیم و نگوییم که خدایا شکرت.الان هم باردارم و شور و شوق همسرم را که میبینم عشق به زندگی ام هزار برابر میشود.ارزو میکنم همه ی دختران عزیز این مرزو بوم شاهد زندگی  بسیار زیبا و عاشقانه باشند.

۱۳۹۵/۱۰/۲۵ ۰۹:۵۹:۱۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۶/۳۱ ۱۸:۱۸:۴۸

سلام دوستان

آیلین هستم بانوی ۳۹۲

شمارمو خییییلی دوس دارم چون یک ماونیم برای بدست آوردنش زحمت کشیدمanim2-auizz3ffy9vla57584xq

ماسال۹۳عقدکردیم وتو دوران عقد قراربود که دخولی صورت نگیره

۶ماه بعدم عروسی کردیم.شب اول عروسیمون چون خسته بودیم نتونستیم باهم باشیم وگذاشتیم واسه شبای بعد

شب دوم میخواستیم اقدام کنیم که دیدم نمیشه.پاهام قفل شده بود ومیلزید وهمش گریه میکردم وخودموعقب میکشیدم

همسرمم چون خیلی مهربونه دلش سوخت وادامه نداد

همینطوری ماه ها وسالهگذشت توی این مدت دکتر زیاد رفتم شاید بگم بالای ۵۰تا دکتر عوض کردم وبی نتیجه بود وهمه میگفتن چقدلوسی ونازداری و همسرت هوو سرت میاره و...

روحیم داغون بود بعضی ازدکتراهم عمل هایمنکتومی روبهم پیشنهاد دادن که بعدش خداروشکر کردم که انجامش ندادم

خیلی افسرده بودم کارم شبوروزگریه بود ناامیدبودم دلم بچه میخواست.هروقت اطرافیانمو میدیدم که راحت کارشونو انجام میدن وبچه دارمیشن افسرده ودلسردمیشدم که برای یک نیازطبیعی چرامن اینهمه دردسرباید تحمل کنم

همسرم خیییییلی مهربونه وباهام مدارامیکرد وبهم روحیه میداد

خلاصه یکروز که خیلی ناامیدبودم گشتموماماسایت رو پیداکردم وازطریق اون انجمن رو وسریع وارد انجمن شدم.تمرینات وارسی وکگل روکه انجام دادم میخواستم تمرین بادیلاتور روشروع کنم که پریود شدم وتمریناتم ده روز عقب افتاد

خلاصه بعداپریودی تمریناتو شروع کردم و هرروز شاهد موفقیت وپیشرفتم بودم وهمسرمم خیلی تشویقم میکرد

که بعداز یک ماه ونیم منم باااانو شدم خیلی خوشحالم وخداروشکرمیکنم که این انجمن رو سرراهم قرارداد

دوستای گلم اصلا ناامید نباشید این تنها راه حل درمانتونه پس با جدیت تمریناتو شروع کنید وطعم بانو شدن روبچشید

ازهمه دوستانم که منوراهنمایی کردن سپاسگذارم وازخداوند آرامش براشون خواستارم.همچنین همسرنازنین ومهربانم که پشتم بود ومنو تشویق میکردازش ممنونم ومیخوام بگم که یه دنیا دوسش دارمanim2-40

 

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

آذر 1396
چ پ ج ش ی د س
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930