خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۵/۱۰/۲۱ ۱۵:۱۹:۳۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۲۹ ۲۰:۵۸:۵۲

سلام من بانوی 380هستم 

سال 89عقد کردیم 92عروسی تو دوران عقد قصد دخول نداشتیم شب عروسی پریود بودم ولی بعدش هر چقد سعی میکردیم نمیشد من پاهامو میبستمو نمیذاشتم نزدیک بیاد وقتیم پاهامو میگرفت انقد حالم بد میشدو میلرزیدم که بی خیال میشد خاهر کوچکتر ازدواج کرد بچه دار شد دوستای نزدیکم ولی من اندر خم یک کوچه بودم فشار خانواده وفامیل برای بچهدار شدن شروع شد من همون دفعات اول که موفق به رابطه نشدیم تو اینترنت سرچ کردم وفهمیدم واژینیسموس دارم ولی میگفتم این روشهای درمان الکیه شروع کردم به رفتن پیش دکترای مختلف تو اکثر شهرها یه آقای دکتری بهم این روشو دوباره پیشنهاد داد با سرنگ ولی من حتی از تصورشم میلرزیدم دیگه بعد سه سال کلا بیخیال درمان شدم فقط میخاستم به نحوی بچه دار شم با سرنگ اسپرمو تزریق میکردیم که نشد رفتم پیش دکترزنان برا ای یو ای ولی گفتن باید اول پردتو عمل کنی که اینکارم فقط با بیهوشی امکان داره بازم رفتم دکترای دیگه نظر همشون این بود دیگه کلا ناامید بودم یهشب خیلی ناراحت بودم گفتم حالا یه دفه هم امتحان میکنم این روشا رو ودر کمال ناباوری اولین گوش پاکنو با کاندوم وارد کردم تا رسید چهارتا به همسرمم نگفتم میخاستم سوپرایزش کنم وقتی سایز سیزده رو وارد کردم اصلا باورم نمیشد تا اینکه بلاخره چهار دی تونستم انقد خوشحال شدم که تا صب خوابم نبردفرداش جشن گرفتیم 

۱۳۹۵/۱۰/۱۸ ۱۹:۴۵:۲۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۲۲ ۱۶:۳۴:۰۶

سلام،
من بانوی 390 هستم. 
من شهریور سال 92 عقد کردم ،
در دوران عقد با همسرم معاشقه  داشتیم.اسفندماه مراسممون رو گرفتیم و فردای روز عروسی به ماه عسل رفتیم.
هر سه شب که در هتل بودیم ، معاشقه میکردیم ولی تا به مرحله اقدام میرسید من شروع میکردم به گریه کردن،اونم چه گریه ای! همسرم هاج و واج میموند و بیخیال میشد. 
تا اینکه برگشتیم شهرمون و یه هفته اول به مهمان بازی گذشت. در این یه هفته همسرم چندتا فیلم اموزشی از نت گرفت که ببینم چیزی نیست ،ولی من حتی همون فیلمو نمیتونستم ببینم دستامو بهم فشار میدادم ، عصبی میشدم، شبهای زیادی امتحان کردیم ولی نمیشد که نمیشد. تا اینکه در نت ترس از نزدیکی رو سرچ کردم، و با ماماسایت اشنا شدم ، اون موقع بارانا سرگروه بود و من به ایشون ایمیل زدم ، راهنماییم کردن و گفتن تنها راه درمانه. من با خودم گفتم عمرا این راهش باشه،من از الت میترسم حالا یه چیزی شبه الت رو وارد کنم؟؟؟
یکسال از ازدواحمون میگذشت و من همچنان دختر بودم،تا خواهرم ازدواج کرد و ده روز بعد مراسم،اقدام کرد بدون درد و خونریزی،احساس بدی بهم دست داد،گفتم اخه چرا من نتونستم؟تا اینکه رفتم پیش یه ماما که نوع پرده ام رو ببینه و باهاش مشورت کنم! که ای کاش نمیرفتم! ایشون بهم گفت پرده ات حلقوی،نصف پرده پاره شده و نصفش مونده،یا برو خونه کارو تموم کن یا بیا همينجا من یه لحظه برات برش میدارم،مشکل واژینیسموسم رو بهش گفتم،گفت اگر پرده نباشه ترست میریزه و راحت میری اقدام!منم گفتم باشه،و اون خانم در مطبش برام انجام داد،بهم گفت از سه روز بعد با انگشت همسرت تمرین کن و ده روز بعد بیا که من معاینت کنم،ولی بازم نتونستم به همسرم اجازه بدم که بهم نزدیک بشه،ده روز بعد رفتم مطب این خانم و گفتم با انگشت همسرم تمرین نکردم،گفت اشتباه کردی،چرا شوهرت اینقد نازتو میخره و لوست کرده،بعد گفت بشین رو صندلی معاینه و پاهاتو بذار بالا،بعد در یه ثانیه و یهو دستشو کرد داخل واژنم!از ترس زبونم بند اومده بود،بدنم داغ شده بود و تپش قلبم رفت بالا،گفت دیدی چیزی نبود،حالا پاشو برو امشب با همسرت اقدام کن،ولی نه تنها اون شب بلکه شبهای دیگه ام با یاد کاری که کرد بدتر پاهام قفل میشد،همسرم دیگه اصرار نمیکرد و کاری نداشت،رابطمون از نظر احساسی و جنسی سرد شده بود،سر هر موضوعی باهم بحث میکردیم،شاید ماهی یه بار معاشقه داشتیم،مجددا یه سر به ماماسایت زدم و به مریم ایمیل دادم و ایشون راهنماییم کرد و عکس دیلاتور رو برام فرستاد،شروع تمرین با دیلاتور برام واقعا سخت و چندش بود،اما خب چاره ای نذاشتم،تا سایز نه رفتم که همسرم اصرار کرد بیا بریم اقدام،منم گفتم باشه،اما بازم همون اش و همون کاسه،منم سرخورده شدم و گفتم کار با دیلاتور الکیه!تمرینامو گذاشتم کنار... تا اینکه چندماه بعد سلما پیج اینستاگرام زد،گفتم خب از سلما راهنمایی میگیرم،ایشونم همونایی گفت که مریم و بارانا گفتن. مجددا دیلاتور ساختم و تمرینم رو شروع کردم ،تا سایز ده رفتم،و باز اشتباه سری قبل رو انجام دادم و سرخورده تر شدم،دیگه داشتم دیوانه میشدم،کم اورده بودم،از سایت و پیج و کانال تلگرام اومدم بیرون و به همسرم گفتم طلاقم بده،من نمیتونم رابطه جنسی باهات داشته باشم،اوضاع روحیم داغون بود داغون،ساعتها مینشستم و گریه میکردم،سر هر موضوعی پرخاش میکردم،تا اینکه اومدم سایت دیدم خدای من از پارسال که من عضو شدم تا الان چیزی حدود صد و خرده ای نفر درمان شدن! باخودم گفتم چرا اونا تونستن و من نتونستم،مجددا از اول همه چتها رو خوندم با دقت ،یه قلم و کاغذم گذاشتم کنارم و هر نکته مهمی رو که سلما و مریم در هر چت میگفتن مینوشتم و اونجا بود که یکی یکی ایرادات و اشتباهاتمو فهمیدم،دنیا رو سرم خراب شد وقتی دیدم چه اشتباهات فاحشی انجام میدادم،دوباره تمرینو شروع کردم و به همسرم گفتم دو دفه اشتباه کردم و ایندفه تا پایان تمرینام برای اقدام ،به من پیشنهاد نده. در تغییر سایز اصلا عجله نکردم ،کاری که سری قبل انحام میدادم،هرجا کم میاوردم به پادکست های دکتر حلت گوش میدادم و انرژی مثبت میگرفتم،یا چشمامو میبستم خودمو در حین رابطه جنسی با همسرم تصور میکردم،یا اینکه حامله ام،بچه دارم،تا اینکه به دوسایز اخر رسیدم،یهو همون ترس مسخره به جونم افتاد،من خواننده خاموش بودم ،در سایت و در قسمت اتاق روحیه نوشتم  من انرژی مثبت میخام رسیدم سایز اخر اما...
خانومای اتاق روحیه،کلی بهم امید دادن و راهنماییم کردن...منم با انرژی بیشتر تمرین میکردم، هر روز! کاری که سری های قبل نمیکردم! یه شب بعد تمرین با دیلاتور سایز اخر همسرمو صدا کردم و گفتم الان وقتشه.و بالاخره در 15 دی منم بانو شدم،بعد از دوسال و ده ماه! 
از بارانا،سلما،مریم،خانم خیابانی ممنونم ،
خانوما من چندتا اشتباه در حین تمرین داشتم
 ،شما اونا رو انحام ندین،
1.در تعویض سایز عجله نکنید
2.تا با سایز همسرتون راحت نشدین،اقدام نکنید،اگر همسرتون اصرار کرد سر و تهش رو با یه معاشقه هَم بیارید. 
3.هر روز تمرین کنید،هر روز،هر روز،هر روز،هر روز، باور کنید تمرین کردن هر روز،یعنی پنجاه درصد قضیه حل شده،
به امید بانو شدن همه بانوهای در حال تمرین ،و امیدوارم دیگه هیچکس هیچکس و هیچکس با این بیماری دست و پنجه نرم نکنه.

18دیماه1395

۱۳۹۵/۱۰/۱۵ ۱۸:۲۰:۰۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۱۱:۵۳:۵۵

سلام دوستای عزیز..الان که دارم خاطره تلخموبراتون مینویسم اشکام امونم نمیدن..کلی خاطراتتون روخوندم..من

مریم هستم..32سالمه وسال 83 ازدواج کردم متاسفانه منم مشکل واژینیسموس داشتم وبخاطرنا آگاهی وسختگیری های شوهرم نتونستم مشکلموحل کنم یعنی میخواستم ولی اون باهام همراهی نکردوچندسال پیش تنهام گذاشت براهمیشه..خداروبخاطرهمسرباوفاداشتن شاکرباشین..برامنم دعاکنین..12سال این غصه باهامه ودارم میسوزم...ازته دل دعامیکنم هیچ دختری بااین مشکل بدنیانیاد...التماس دعابرا آرامش دارم ازتون واینکه من بزرگترین آرزوم مادرشدن بود..یاحق عزیزان

۱۳۹۵/۱۰/۹ ۱۶:۵۷:۰۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۲۵ ۱۹:۱۴:۰۶

چندسال بود ازدواج کرده بودیم،همه بهمون می گفتن پس چرا بچه نمیارین،من راضی نمی شدم راستش از مسئولیت سخت مادر شدن می ترسیدم،تا اینکه یه شب شوهرم باهام صحبت کرد و گفت واقعا ازته دلش آرزوی باباشدن داره،یه لحظه به خودم اومدم،دلم واسش سوخت با خودم گفتم خیلی خود خواهم که تاالان جلوگیری کردم و نداشتم بابابشه،بهش قول دادم که اقدام کنیم،فرداش رفتم دکتر و ازمایش و چکاب خداروشکر مشکلی نداشتم،یه مدت جلوگیری نکردیم حامله نشدم،تا اینکه شوهرم از اسپرم داد  تحرکش کم بود،فرستادنمون سونو،تو شؤون گفتن واریکوسل کردی ب داره و از یه دکتر خیلی معروف باهزارتا دردسر نوبت عمل گرفتیم،تمام کارای نوبت گرفتن و بیمارستان خودم انجام دادم،چون شوهرم کاملا امیدش رو از دست داده بود و فکر میکرد من تنهاش میدارم،منم گفتم خودم پیگیر کارات میشم و همیشه باهاتم،خلاصه روز شنبه بود سال93 نوبت عمل گرفتم و برگه عمل دادن واسه چهارشنبه،شوهرم رفتیم زیارت شاهچراغ،برگشتنی بهش گفتم یکم پیاده روی کنیم چون من این ماه بخاطر استرس پریودم عقب افتاده،خلاصه یه مسیر طولانی پیاده اومدیم ،فرداش که شوهرم رفت سرکار رفتم دکتر بهش گفتم شرایطشو سریع گفت از بارداری بده،از دادم مثبت بود​وای خدا باورم نمی شد،یادمه تولد آقا امیرالمومنین بود همون شب،نذر کردم اگر پسر شد بذارم امیرعلی و دخترم شد بذارم نازنین زهرا،شوهرم که باورش نمی شد فقط گریه میکرد با اینکه بارداری خیلی سختی داشتم ولی ارزشش داشت.....الان امیرعلی نازم کنارم...valentineخدایا هزاران مرتبه شکر......

۱۳۹۵/۱۰/۴ ۱۴:۰۰:۴۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۲ ۱۳:۵۹:۳۲

سلام 

من یک زن 32 ساله هستم مامان آوا خانم 16 ماهه. میخوام داستان زندگیم رو برای شما بگم حرفهایی که توی دلم تقریبا هر روز مرور میکنم و نمیتونم به هیچ کس بگم. شاید این نوشتن بهم کمک کنه.

سال 87 در سن 24 سالگی عقد کردم و سال بعدش هم ازدواج، همسرم اولین عشق زندگیم بود و واقعا دوستش داشتم ولی دنیاهامون خیلی باهم اختلاف داشت و هرچقدر تلاش کردیم نتونستیم بهم نزدیکشون کنیم. بماند که همسرم خیلی هم تلاش نکرد.من یه آدم نسبتا درونگرا و اون شدیدا برونگرا و پرهیجان و پرانرژی، قلیون میکشید و با هر بهونه ای با دوستاش جمع میشد و مینشستن ورق بازی، پاش میوفتاد شاید مشروب هم میخورد ولی من هیچ وقت ندیدم. خیلی باهم مشکل داشتیم حتی توزمان عقد یادمه شب حنابندون هم سر یه چیز الکی حسابی اشکم رو درآورد و اون شب رو بهم زهر کرد. شب که برگشتم خونه پدرم یادمه تو حمام به بهانه درد ناخنهام که ناخن مصنوعی داشت تا تونستم گریه کردم چون ازآینده زندگیم میترسیدم و شاید اگر در دوران عقد بکارتم رو ازدست نداده بودم اصلا تن به عروسی نمیدادم، خلاصه اون شب حسابی حق حق کردم تو حمام و همه مهمونها فکر کردن بخاطر جدایی از خانوادم دارم گریه میکنم.

زندگیمون دو سال دوام داشتو تو این مدت تنها بخش خوب زندگیمون رابطه زناشوییمون یود چون هردو مون گرم بودیم و همسرم که دیگه آتیشی بود. هیچ وقت اون لحظات رو فراموش نمیکنم خاطره اولین رابطه مون و وقتی بکارتم رو از دست دادم که محکم بغلم کرد و پیشونیم بوسید و بهم تبریک گفت.

خلاصه با کلی اعصاب خوردی سال 91 ازش جدا شدم در حالی که هنوز دلم از عشقش پر بود و در عین حال بخاطر کارهاش و رفتارش ازش متنفر بودم روزهای سختی بود که سپری شد....

همون سال بطور اتفاقی با یکی از همکارهای سابقم دوباره همکارشدم، ماجرای طلاقم رو شنیده بود بعد از مدتی بهم گفت که از همون زمان بهم علاقه داشته و بخاطر شرایط مالیش پاپیش نزاشته ولی الان شرایطش رو داره و اصلا براش مهم نیست که قبلا ازدواج کردم. با رفت و آمد خانوادگی بالاخره بعد از چند ماه ازدواج کردیم. الان همسرم مرد خوبیه کاملا بهش اطمینان دارم و میشه بهش تکیه کرد، آدم درونگرا و خیلی آرومیه احساساتش رو خیلی سخت بروز میده و ترجیح میده بیشتر تو خودش باشه و از نظر جنسی هم طبع سردی داره و اینا برای من که شدیدا احساساتی هستم و به نسبت قبل برونگراتر شدم و طبع گرمی دارم سخته. بعد بدنیا امدن دخترم هم شرایط زندگی جنسیمون بدتر شد. همسرم خیلی از تماس فیزیکی خوشش نمیاد و اگر دست خودش باشه فقط ماهی یک یا دوبار بخاطر سکس بهم نزدیک میشه. جوری رفتار میکنه انگار همیشه یه نفر بجز ما تو خونه هست و داره نگاه همون میکنه. شبها که میخوابیم حتی ترجیح میده دست و پاش بهم نخوره. مثل خواهر و برادری که مجبورن زیر یه پتو بخوابن در صورتی که من دوستدارم بغلم کنه و نوازشم کنه یه وقتایی شوخی جنسی داشته باشیم و از جسم همدیگه لذت ببریم. برای من بهترین تفریح رابطه زناشویه حاضرم از خوابم بزنم ولی برای اون اولویت خوابه و لذت جنسی چندان اولویت نداره.

دریک کلام الان همه چیز زندگیم خوبه الا رابطه جنسی و قبلا همه چیز زندگیم بد بود الا رابطه جنسی. نمیدونم چرا خدا منو اینجوری امتحان میکنه. واقعا برام سخته شرایط، همسرم دوست دارم ولی این شرتیط یه جورایی افسرده ام کرده و بهونه گیر. سر خیلی چیزهای ریز و درشت به همسرم گیر میدم و ناراحت میشم که میدونم علتش اینکه رابطه جنسی خوبی نداریم حس میکنم پیر شدم ....

ببخشید که طولانی شد اینا حرفهایی که به هیچکس نمیتونم بزنم گفتم اینجا بنویسم

۱۳۹۵/۱۰/۴ ۰۱:۰۵:۱۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۵/۲۶ ۱۸:۰۸:۴۵

سلام ..anim2-thanks

من بارانا 68 هستم... anim2-ad54ad

الان دردوران عقد به سر میبرم ... دوسال پیش عقد کردیم و قرار شد یه مدت هیچ رابطه ای نداشته باشیم اما بعد از مدتی همسرم خیلی اشتیاق داشت که دخول صورت بگیره ... من همیشه از این اتفاق میترسیدم اما بلاخره یه شب توی مسافرت راضی شدم تا رابطه داشته باشیم ... بعد از کلی تلاش و درد کشیدن کمی از آلت داخل شد اما سوزش و درد شدید من باعث شد که همسرم هم از نظر روحی نتونه ادامه بده... بعد از اون هم یکبار دخول کامل رو تجربه کردیم ... اما شبهای بعد هر چی تلاش میکردیم نمیشد ! معاشقه کامل میکردیم اما تا آماده دخول میشدیم پاهام میلرزید و نفسم حبس میشد . همسرم خیلی ناراحت بود . با اینکه میدونست من میترسم اما بعضی مواقع دلیلش رو ناتوانی خودش میدونست ... anim2-sad

این دو سال خیلی تلاش کردیم اما هیچ وقت نتونستیم ...  دیگه خیلی حرفش رو نمیزدیم ولی همیشه به این فکر میکردم که شاید این مشکل ادامه دار باشه اما هیچ وقت نمیدونستم این یه بیماریه و فقط میگفتم نباید بترسم ... اما گفتنش هیچی از ترس من کم نمیکرد و هردفعه بدتر از قبل بودم ... sad

تا اینکه یه روز شوهرم پیج واژینیسموس رو فرستاد و گفت تمام پستهاش رو خونده و از من خواست که منم همه رو بخونم... اول که نگاه کردم با خودم گفتم من که جزو این دسته نیستم ! اما کم کم متوجه شدم که منم همین مشکل رو دارم ... شوهرم گفت نظرت چیه ؟ گفتم نمیدونم اما شاید تمرینها برای من هم خوب باشه ... انجام بدم ؟ گفت انجام بده چون فکر میکنم تو هم همین مسئله رو داری ...

یکماه فقط میخوندم ... بعد شروع کردم ... روزهای اول پاهام میلرزید و میترسیدم اما کم کم خوب شد ... تمریناتم پشت سر هم نبودن اما اگه متوالی حساب کنم کمتر از یکماه تمرین کردم و درمان شدمanim2-auizz3ffy9vla57584xq

و بلاخره شب یلدای سال 95 من هم بانو شدمanim2-thanksanim2-thanks

هیچ وقت اون شب رو فراموش نمیکنم .هر دو از صمیم قلب خوشحال و آرووم بودیم ... anim2-40

از خدا میخوام که راه درمان رو پیش پای همه قرار بده تا همه بتونن بهترین لحظات رو تجربه کننflower

ممنون از همسرم به خاطر درک خوبی که داشت و تلاشی که برای درمان من کردlove

از تمام کسانی که توی این مدت کمکم کردن و روحیه دادن ممنونم ... به تنهایی نمیتونستم این راه رو طی کنم و موفق بشم flower تشکر فراوان valentine

۱۳۹۵/۹/۲۶ ۱۱:۰۲:۲۶
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۲/۱۹ ۰۸:۰۹:۴۰

سلام دوستان عزیزم

من بانوی 372 هستم..

تو دوران عقد با همسرم توافق کردیم که رابطه اصلی بذاریم برای شب عروسی..اما متأسفانه فرهنگی که همسرم اهلش بودند براشون مهم نبود که تو عقد هم باردار بشند این موضوع منو آزار میداد..حتی علنا بهم میگفتند که نمیخوای بچه بیاری..داره دیر میشه..ما از دو فرهنگ کاملا مختلف بودیم..خودمون با هم تفاهم داشتیم اما فرهنگ خانوادگی ایشون آزار دهنده بود..یعنی علنا زن را مساوی بچه میدونن..این دوران که باید شیرین میگذشت با خاطرات ناراحت کننده گذشت..تا اینکه شهریور 94 جشن مختصر و شروع زندگی مشترک..شب عروسی پریود بودم..و گذاشتیم برای بعدش..اما نشد..چندین و چند بار امتحان کردیم..اما نشد..خیلی ناراحت بودم..همش غصه میخوردم..کلی برنامه داشتم که اومدم تو خونه خودم، دیگه وقت آزاد دارم؛ بشینم برای دکتری بخونم..کلاس برم کلی برنامه های مختلف..چون من قبلا همه وقتمو گذاشته بودم برای تهیه جهیزیه ام..کار میکردم شخصا..خلاصه اینکه نشد....اما دیدم اینطور نمیشه باید کاری کرد..بعد 4 ماه از عروسی اول رفتم پیش متخصص زنان..معاینه فیزیکی شدم و کاملا سالم بودم..مشکلی نداشتم..بعد رفتم پیش روانشناس بالینی حدود 45 دقیقه حرف زدیم ایشون چند نفر معرفی کردند اما به علت مسافت دور نشد..دیگه مطمان شده بودم واژینیسموس دارم..چون تو نت زیاد سرچ کرده بود..خیلی زیاد..چندتا مرکز درمانی پیدا کردم..تو تلگرام اتفاقی وارد یک کانال شدم و اونجا با خانم مشاوری آشنا شدم..همچنین تو نت با ماما سایت..من درمان رو تحت نظر مشاورم انجام دادم.از ریلکسیشن شروع کردم..تمرینات کگل..و اولین ابزار هم یک مداد کوچک بود و آخرین هم دیلاتور سایز 14 بود...حدود 4 ماه تحت درمان بودم چون مداوم نمیرسیدم به تمرینها..دانشگاه تدریس داشتم..آزمون استخدامی داشتم..خودم درس میخونم..خیلی ایام سختی بود..اما ناامید نشدم..همسرم اوایلش ناراحت بود میگفت اذیت میشی..اما قانعش کردم..از مطالب سایت ماماسایت خیلی استفاده کردم نکات ارزنده ای رو یادگرفتم که مشاور خودم در فرایند درمان نگفته بودند..البته شاید از نظر ایشون اهمیت نداشته..اما من فکر میکنم خیلی مفید بودند...همه اینها باعث شد که بالاخره درمان بشم..خانمهای عزیز خیلی راحت تر از آنچیزی هست که فکرش رو میکنیم...

خیلی خوب، راحت، عالی....25 آذرماه 1395...

نمیدونم شما در چه مرحله ای از درمان هستید و دارید این متن رو میخونید اما اگر این مشکل دارید نترسید و شروع کنید..حتما نتیجه خواهید گرفت..حتما...شک نکنید..برای زندگیتون بجنگید..با افکار منفی بجنگید...

من اول از همه این حال خوب رو مدیون توکلم به حضرت حق هستم..بعد مشاور عزیزم..همسر عزیزتر از جانم؛صبرش؛صبرش؛ و باز هم صبرش، راهنماییهای خوب اعضاء ماماسایت مشاور مجرب این سایت خانم خیابانی عزیز...valentine

متشکرم..flower

۱۳۹۵/۹/۲۴ ۰۱:۴۱:۲۱
آخرین حضور: ۱۳۹۵/۹/۲۴ ۱۴:۳۲:۵۳

سلام دوستان من بانوی 369هستم .فروردین 91 عقد کردم وشهریور 93 عروسی کردم توی دوران عقد که قرار گذاشتیم کاری انجام ندیم.اما بعد از عروسی هربار صحبت از رابطه میشد چنان استرسی به جونم می افتاد که نفسم بالا نمیومد چند باری هم امتحان کردیم اما اصلا انگار ورودی بسته بود.ی روز جمعه بعد از یه اقدام ناموفق دیگه بعد از کلی گریه کردن و سرچ توی اینترنت با ماماسایت و انجمن واژینسسموس اشنا شدم..مریم جوون خیلی سریع جواب ایمیلمو داد تقریبا 10 روزی خواننده خاموش بودم تا اینکه شروع به تمرین کردم اوایل سخت پیش رفتم اما زمانیکه به سایز 8 رسیدم همسرم هم به من کمک میکرد توی تمرینات و دیلاتورها رو وارد میکرد توی سایز های اخر پیشرفت خیلی خوبی داشتم زمانیکه به سایز 11 رسیدم اولین اقدامم رو انجام دادم که 5-6 سانت الت وارد شد و 2 شب بعد مجدد اقدام رفتم این بار 7-8 سانت داخل شد و سومین اقدامم 14 اذر بود ک الت کامل داخل رفت بدون درد و مشکلی کل دوره رمان من در مدت کمتر از 1 ماه زمان برد.اقرار میکنم که در این راه اگر همسرم همراهیم نمیکرد اینقدر سریع جواب نگرفته بودم..خدارو شاکرم بعد از اون مریم وسلمای عزییز رو بابت راهنماییهاشون و در نهایت همسره عزیزم که هیلی خیلی خیلی همراهم بود و کمکم کرد.امیدوارم همگیتون به زودی زود بانوو بشیدlove

۱۳۹۵/۹/۲۳ ۱۰:۱۴:۲۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۷ ۱۲:۲۳:۴۳

کی میشه منم بیام اینجا و خاطرات بارداری رو بنویسم...  خدایا چه امتحان سختی.... تو که میدونی من و همسرم عاشق بچه ایم...              امروز همسرم بهم گفت، دلم می خواد بچه داشته باشم، دستش رو بگیرم و پارک ببرمش....خدایا خدایا کافیه، دیگه نمی تونم تحمل کنم، نمی تونم زن های باردار رو ببینم و احساسم رو پنهان کنم، منم دلم می خواد حامله بشم، دلم می خواد دلبرکم رو در آغوش بگیرم.     دلم می خواد اولین دیدار فرزندم و همسرم رو ببینم...  ای خدا طاقتم طاق شده، ای خدا به فریادم برس، ای خدا خسته شدم خسته...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۹۵/۹/۲۲ ۱۲:۵۸:۳۳
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱/۱۴ ۲۳:۰۲:۵۵

سلام دوست جونیا من بانوی ۳۵۸هستم.😍

اسفند ۹۳عقد کردیم و‌تو دوران فک‌میکردم این ترسم عادیه تا وقتی ک مرداد ۹۴عروسی کردیم و من حتی تا شب عروسی ب این مساله فک نکردم ک قراره اون شب چی بشه فقط ب همسرم گفتم اون شب تو خونه خودمون باشیم و تنها!!!تا وقتی ک اماده شدیم و موقش ک شد همش میگفتم تو اتاقمون دوس ندارم بریم تو اتاق دیگ وباز میگفتم ن بریم تو اتاقمون سه چهار ساعتی ب همین منوال گذشت ک‌شوهرم‌گفت عصبانی شد گفت زنگ میزنم ب همه میگم نمیذاری منم گفتم باشه چشامو‌میبندم تو فشار بده هنوز ب جایی نرسیده بود یه ذره فشار داد ک گفتم تموم شد و فقط پوست زخم شده بود و یه لکه خون صورتی اومد و شوهرمم فک‌کرد حتما تموم شده و باقیشو گذاشت واسه شبای اینده ک متاسفانه هیچوقت نشد!!و هر دفه میخواستیم انجام بدیم نمیشد جوری ک‌ شوهرم فک‌میکرد مشکل از اونه،رفتم پیش دکتر بهم گفت من نمیتونم مشکلتو‌حل کنم باید بری پیش روانشناس و از اون جایی ک تو شهرمون روانشناس نبود من هیچوقت نتونستم برم‌و‌شوهرمم همش اصرار داشت برم پیش یه دکتر دیگ‌ و‌پردمو جراحی کنم و من زیر بار نمیرفتم!!طی این مدت همش دعوا داشتیم و عصبی و من تو اتاق خوابمون ک با کلی ذوق چیده بودیمش ک بهترین لحظات رو داشته باشیم هر روز و هر شب گریه میکردم، تا اینکه سر دعواهامون خانواده ها فهمیدن و همش باهام حرف‌میزدن ک ترس نداره و‌فک‌میکردن از لوسگریمه و‌من مجبور شدم الکی بگم حل شده،تا یه روز ک دعوای شدید کردیم و منو مجبور کرد تحمل کنم ک با انگشتش پردمو زد،و من اون روز خوشحال ک تموم شده و منم میتونم مث همه زندگی‌خوب ی داشته باشم،اما ،،،،،😳

تا اینکه مهر ۹۵ تو نت میگشتم و انجمنی ک بارانای عزیز😍 درست کرده بود رو پیدا کردم و انگار دنیا رو بهم داده بودن ک فهمیدمتو این دنیا فقط من نیستم خیلی ها هستن ک دقیقا همین مشکلات منو دارن شروع کردم بخوندن همه مطالبتا چند مدت تو همون انجمن بودم و تمرین میکردم تا اینکه بعد از دنبال کردن انجمن بارانا ب این انجمن رسیدم اما ب علت مشغله و دانشگاه فقط هفته ای یک بار میتونستم تمرین کنم و شوهرمم همش همرام بود و تشویقم میکرد حتی همون یه روز زود از سر کار میومدک کنارم باشه و‌بهم روحیه بده و وقتی میدیم بچه ها از سایز ده یا یازده رفتن اقدام و موفق شدن من میگفتم پس منم میتونم و با تشویقای همسرم منم بلاخره تونستم ۹اذر بانو بشم❤و روزی هزار مرتبه خدارو شکر میکنم واز همه دوستانی ک تو این راه زحمت میکشند و تلاش میکنن خیلی خیلی تشکر میکنم 

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

آذر 1396
چ پ ج ش ی د س
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930