خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۷/۴/۲۹ ۰۲:۵۲:۰۰
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۶/۲۴ ۱۲:۱۰:۳۲

سلام عزیزانم..من سپیده بانوی533 این انجمن هستم و تونستم به یاری حق، 26تیرماه 97 ،بعد یکماه تمرین متمادی این غول بزرگ ذهنی رو شکست بدم و به دنیای زیبای زنانگی پا بذارم و اون بدهی سنگینی که به همسرم داشتم رو بعد سه سال و نیم  بهش پرداخت کنم...عزیزانم بخونید خاطراتمو و با انگیزه تمرین کنید و  وارد انجمن بشید و مطمئن  باشید خروجیه  این انجمن یک بانوی تمام عیار میشه...ما میتونیم.. تونستیم و شد...

anim2-smilies-azardl3شرح خاطره:

من از دوران نامزدی تقریبا  متوجه این مشکلم شدم و فهمیدم انگار همسرم که نزدیکم میشد یه ترس خفیفی داشتم و نگران بودم.البته به خودم شک نکردم چون گفتم حتما بخاطر ترس ازدست دادن بکارتمه که اینجوریم خونه خودمون بریم خیالم راحته دیگه مشکلی نیست......گذشت و ما عروسی کردیم و رفتیم منزل خودمون.اونشب به دلیل خستگی و بدو بدو های هول هولکی تصمیم به انجام کاری نداشتیم ..همین طور روزها گذشت تا اینکه تصمیمون برای ازاله بکارت قطعی شد اما اون ترسی که در نامزدی داشتم دوباره اومد تو وجودم و هیج جوری نشد که نشد..ناامید نشدیم و گفتیم موکول کنیم به روزهای بعد....‌روزها گذشتن..ماه ها گذشتن...سالهاگذشتن ..من همونی بودم که بودم با ترسم و انقباضم.. همسرمم اینجا نقش سنگ صبور... ...خیلی راه ها رفتم...دکتر متخصص زنان...مشاوره.....استفاده از داروهای آرامبخش قوی......بی حسی موضعی.....حتی دنبال عمل هایمن بودم که همسرم خداروشکررر قبول نکرد و همش می‌گفت درست میشه.....منم دیگه ناامید از همه جا...هرروزم بسختی می‌گذشت..روزی نبود فکرمو مشغول نکنه.. تو جمع می‌خندیدم اما دلم پر غم بود.. تو مهمونی ها زوج های جوان فامیلو میدیدم  و میدونستم رابطه دارن غبطه می‌خوردم ،حتی کسانی بودند که زودتر از ما عروسی کرده بودن و بچه داشتن این شده بود مثل خوره که همه وجودمو گرفته بود..مخفیانه تو تنهایی‌ام سر به سجده فقط گریه میکردم ...کابوس ها و ناله های شبانه م همه رو متعجب کرده بود و اینو فقط همسرم خبر داشت که تو این سال ها چه گذشته به ما ..همسرم مردی از خانواده مذهبی و بسیار باخداست و با صبوریش و متانتش منو دیونه میکرد و دلداری میداد و می‌گفت همیشه اینجور نمی‌مونه بالاخره درست میشه....تا اینکه خرداد 97 گفتم بذار دوباره یه سرچ تو گوگل بکنم شاید راهکار جدیدی پیدا کنم برای مشکلم..گشتم و گشتم  در این حین چندباری کلمه واژینییموس رو دیدم ولی رد میشدم حتی نمی‌رفتم ببینم چیه..یکبار اتفاقی خدا خواست که  بازش کنم و بعدش رفتم تو سایت ماما سایت و انجمن...مطالبو خواندم و دیدم دقیقا این منم... فکر میکردم منم فقط این مشکلو دارم... همه توضیحات و خواندم و گفتم من که همه راهی رفتم اینم امتحان میکنم  خدارو چه دیدی شاید منم مثل بقیه بانو شدم...تمام موارد رو مو به مو خوندم و مرتب به اتاق روحیه و انجمن سالهای قبل  سر میزدم که هر جا ناامید شدم یاد صحبتهای بانوان انجمن بیافتم و انرژی بگیرم و شروع کنم......


anim2-ahi5slcgm04mi8jqqkl9واما شرح درمان:


برای شروع دیدم تمام وسایل، ازجمله دستکش جراحی، پنبه، گوش پاک کن..  درمنزل داریم .دیلا هارو از سایز اول با یک گوش پاکن شروع کردم به ساختن و کم کم دو تا .‌بعد سه تا ..بعد چهار تا ...بعد دیلا ۵/۶/۷/۸/۹/۱۰/۱۱/۱۲رو ساختم همشونو همون اول ساختم تا جلوی چشمم باشه  ببینم که چه برنامه ای دارم و انگیزم بیشتر بشه و تلاش کنم برسم به سایز هدفم... چون اولین دیلا ها که کار کردم دیدم بدون هیچ ترسی داخل رفت و راحت عقب جلو شدن یعنی رو هر کدوم یک روز بودم بخاطر همین از سایز پنج به بعد سایزامو یک سانت یکسانت درست کردم و در روز دوساعت تمرین داشتم همراه با کگل مرتب در همه مکان و زمان...اما دیلا های بالاتر دوروز طول می‌کشید که روون روون بشم یعنی خودم میخواستم بیشتر کار کنم  و وقتی میخواستم تغییر سایز بدم حتما حتما سایز قبلیمو تمرین میکردم و حواسمو با موسیقی،  فیلم،  گوشی وبا فکر به همسرم و اون لحظه ای که قراره خوشحالش کنم پرت میکردم ..تا بعد حدود یکماه (با فاکتور  ده روز دوره پریودی )رسیدم به سایز هدف.. (البته من نخواستم قبل سایز هدف تمرین اقدامی برم چون گفتم شاید تو پرم بخوره و ناامید بشم).روزها گذشت من بودم و تمریناتم..نه مهمونی...نه تفریح..نه مسافرت..به هیچی فکر نمی‌کردم  دغدغم  فقط فقط شکست واژینیسم بود ..همش احساس میکردم یک امتحان مهم دارم باید زودتری خودمو برای شب آزمون آماده کنم..خلاصه عزیزان تصمیم گرفتیم برای اقدام..اما قبلش دورکعت نماز حاجت و روز جمعه نماز جعفر طیار خواندم و نذر کردم خدا کمکم کنه برای همیشه این مشکلمون حل بشه.‌ رفتیم اقدام با زن رو و به همسرم گفتم کاری نکنه تا من مسلط باشم و بسم الله گفتم و دخول کامل با دو پوزیشن زن رو و زن زیر صورت گرفت و دیگه تمام تمااااااام. به همین راحتی و بی دردسر...

به لطف خدای متعال و کمک های مشاورین انجمن تونستم به این مشکلم فائق بیام و همسرم و خوشحال کنم .الان دیگه سبک شدم ..رهاشدم..از این کجی ذهنم نسبت به  پرده و رابطه دردناک و..... الانم زندگی  آروم و سرشار از عشق رو دارم تو دنیای زنانگیم تجربه میکنم. واینکه  میخوام خداوند دوباره  نظری دگر کنه و فرزندی سالم و صالح بهمون عطا کنه تا باشه بزرگترین هدیه من به صبوری همسرعزیزم....

anim2-thumbsupsmileyanimو کلام آخر:

به امید شکست و ریشه کنی واژینیسم و تشکر ویژه از خانوم خیابانی عزیز که بدون هیچ چشم داشتی راه درمانمونو در این سایت  گذاشتند و بنده همینجا دستشونو می‌بوسم...

۱۳۹۷/۴/۲۰ ۱۰:۰۸:۲۶
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۴/۲۱ ۰۷:۱۵:۱۵

سلام من دوسال و شش ماهه که ازدواج کردم ولی موفق به دخول نشدم با مطالبی که خوندم من واژینیموس درجه چهار ینی اصلا نذاشتم شوهرم حتی انگشت داخل واژنم کنه که تازه با این سایت اشنا شدم به نظرتون منم مشکلم اینجا حل میشه؟شما گفتین با تمرین مشکلتون حل شده من زیاد با این سایت اشنایی ندارم چجوری تمرینارو انجام بدم ؟

۱۳۹۷/۳/۲۳ ۱۵:۳۲:۳۸
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۴/۱۵ ۲۲:۴۳:۵۷

سلام من4ساله ازدواج کردم.بیشترین انقباضات بدنم زمانیست که به دکتر زنان میروم.تا به الان نتونستم معاینه بشم.بدنم به شدت سفت میشه.در رابطه با همسرم هم بدنم سفت میشه ولی از 10بار رابطه یکبار میتونم روبدنم کنترل داشته باشم و کمی بدنم رو شل کنم.دراین 4سال خیلی رابطه زناشویی سردی داشتم.و از این موضوع خیلی ناراحتم.همیشه احساس میکردم من زنی نیستم که بتونم همسرم رو جذب کنم.تا اینکه چندماه پیش دکتر زنان به من گفت واژنیسم هستم.منو به درمانگر سکسولوژی معرفی کرد همان درمان با انگشت و کگل و ریلکسیشن....ولی جواب نداد.نمیدونم از کجا باید شروع کنم و درمان بشم.خواهش میکنم کمکم کنید.

۱۳۹۷/۱/۲۰ ۱۴:۴۶:۲۸
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۱۱/۹ ۱۱:۲۱:۲۷

خانم خیابانی عزیزم شما نعمت خداوند هستید و دعای خیر همه افرادی که با راهنمایی و کمکهای شما درمان شدن همیشه بدرقه زندگیتون خواهد بود.. امیدوارم خداوند به شما سلامتی بده و زندگی سرشار از سعادت و شادی و پر از معجزه های زیبا.. خیلی از شما متشکرم و همیشه دعاتون میکنم kissflowerlove

۱۳۹۷/۱/۲۰ ۱۲:۰۰:۱۱
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۱۱/۹ ۱۱:۲۱:۲۷

سلام به همه valentine

من بانوی 524 ماماسایت هستم و به تازگی در تاریخ 10 فروردین 97 از واژینیسموس رها شدم .. توی سال پنجم زندگی مشترک هنوز نتونسته بودم به ترسم از رابطه کامل غلبه کنم و واقعا ازین بابت در رنج و عذاب بودم. فکر میکنم فقط اونایی که این درد رو داشتن و یا دارن بفهمن حس و حال یک واژینیسم چطوریه.. نه میدونی دردت چیه و نه میدونی خیلیا مثل تو گرفتار این مشکل هستن و نه میدونی براش درمانی هست! متاسفانه دکترهای زنان انگار نمیدونن این مشکل اسمش چیه و درمانش چیه و همه رو به ترسو بودن ما ربط میدن و راه حل هاشون معمولا نتیجه ای نمیده. من حتی دو سال مشاوره روان درمانی رفتم تا مشکلات ناخوداگاهم مشخص بشه و از این طریق این مشکلو حل کنیم ولی مشکلم حل نشد. هرچند که توی شناخت شخصیم بهم کمک شد ولی همچنان بار این مشکل رو به دوش میکشیدم. یک روز در کمال افسردگی و گریه و بعد از درد و دل کردن با خدا سرچ کردم توی اینترنت که دنبال راه حلی بگردم که با این سایت آشنا شدم. انگار دنیا رو بهم داده بودن.. خانومایی که خودشون مثل من بودن و درمان شده بودن.. راهنماییهارو خوندم و دلگرمیاشون رو.. خیلی امیدوار شدم و تصمیم گرفتم منم امتحان کنم.. یک ماه طول کشید تا بتونم به ترسم غلبه کنم و بتونم حتی خودمو راضی کنم نوبت حضوری بگیرم و برم پیش خانم خیابانی عزیز.. فقط کگل انجام میدادم هر روز.. ولی بالاخره با توکل به خدا و روحیه ای که از پیامای انجمن گرفتم اولین دیلاتور رو ساختم و بعد از وارسی رفتم با کلی ترس تمرین رو شروع کردم و دیدم اونقدر راحت بود که باورم نمیشد.. خوشحالیم توی اون لحظه بیش از حدی بود که بشه توصیف کرد.. همون اولین قدم بهم روحیه داد.. بعدش با کلی استرس با همسرم صحبت کردم و گفتم که همچین درمانی هست و ... دیگه تصمیم گرفتیم تمرینارو انجام بدم و مشاوره حضوری بریم.. یک هفته بعد که رفتم مشاوره دیگه تو تمرینام به سایز 7 رسیده بودم و خانم خیابانی کلی تشویقم کردن و انرژی دادن..تمریناتم توی مدت سه ماه البته با وقفه هایی که بینش افتاد انجام شد و هر روز میدیدم که بانوهای بیشتری به جمعمون اضافه شدن و خوشحالی اونا باعث شادی منم میشد.. گذشت تا بعد از تعطیلات عید که بالاخره به خودم جرات دادم و رفتیم اقدام و در کمال ناباوری انجام شد anim2-4d564ad6 این شادی و حس رهایی رو من همیشه یک معجزه میدیدم ولی خدا خواست و برای من تحقق پیدا کرد.. آرزو میکنم همه اونایی که درگیر این مشکل هستن به این شادی برسن و رها بشن..

من از خدای مهربونم ممنونم که منو با این گروه و خانوم خیابانی عزیزم و این روش درمانی آشنا کرد.. ممنونم از ماه پیشونی عزیزم و sevda نازنینم که اینقدر دلسوزانه هوای ما رو دارن و کمک میکنن.. دعای خیر ما همیشه بدرقه راه شماست عزیزانم loveflower

باید قدر همسرای صبور و عاشقمون رو بدونیم که همراهمون بودن و تحمل کردن و عشق بهمون دادن...

از همتون ممنونم و تصمیم دارم کمک کنم بقیه خانومای در حال درمان به بهبودی برسن anim2-bunnyearsmiley

۱۳۹۷/۱/۲ ۰۳:۳۵:۱۳
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۱/۲ ۰۳:۳۶:۱۸

فقط یه  واژ ینیسمی میفهمه حسرته نگا به زندگی و بچه ی بقیه رو،نداشتن ارامش،یعنی هر کاری میکنی بازم تو فکرت اینه که یه چیزی ناقصه. یعنی وقتی شوهرت دیر میکنه دلت هزار جا میره که نکنه بهت خیانت کنه.که حسرتو تو چشمای عشقت میبینی که تشنس ولی نمیتونی سیرابش کنی.وقتی نمیتونم تمرینارو انجام بدم احساس خفه گی میکنم.تورو خدا.توروخدا کمکم کنینanim2-ahi5slcgm04mi8jqqkl9 

۱۳۹۷/۱/۱ ۱۸:۰۶:۳۰
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۱/۲ ۰۳:۳۶:۱۸

سلام دوستان😳،امیدوارم حالتون خوب باشه😍😜،من واژینیسم دارم،اونقدر شدید که دو ساله انواع متخصص های زنان و روانشناس رفتم و مشکلم حل نشده،یعنی حتی نمیتونم انگشتمو وارد کنم دیوونه میشم ...میلرزم...اخرش به گریه می افتم.از چشمه شوهرم که عاشقم بود افتادم دیگه خونه هم نمیاد اگرم بیاد منو نگا نمیکنه...تنهام...خیلی خستم از بس حرف میشنوم و تحقیر میشم.توروخداکمکم کنین ......😢😢

۱۳۹۶/۱۲/۱۴ ۱۷:۴۳:۱۶
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۹/۲۱ ۰۹:۲۵:۵۲

سلام با افتخار من بانوی 520 ماماسایت هستم و خسته نباشید ویژه خدمت همه عزیزانی ک فرشته نجات ما واژی ها هستن. من 5ساله ازدواج کردم و مثل همه واژی ها موفق ب دخول نشدم..یعنی ترس وحشتناک شب و روز از نوجوانی در مورد شب زفاف ذهنمو درگیر خودش کرده بود. و همینطور حرفای بزرگترا که تا میخواستیم هر کاری مثلا ورزش بکنیم. یا تند بدوییم  میگفتن نکنید که پردتون پاره میشه فردا جواب چی میدید.😔😔😔😔پرده پرده پرده لعنتی زندگیمو 5سال به من و شوهرم تلخ کرد بدجور تلخ.😔😔تو گوگل سرج کردم دیدم گفته بودن تزریق بوتاکس واژن خوبه دردو حس نمیکنی.. من و شوهرم با خوشحالی 😄شال و کلاه کردیم و راهی تهران شدیم وقتی ک رسیدیم رفتیم سمت مطب خانم دکتر برای تزریق . خلاصه ....بعد تزریق.باز دیدم مثل قبل هستم اصلا بوتاکس تاثیری نکرده😭😭😭غصه هامون شروع شد دوباره 😢.شروع کردم قرص اعصاب قوی خوردن شبی 7'8تا قرص میخوردم ک شاید خواب برم و شوهرم کار خودشو بکنه.. اما برعکس تصوراتم. به طور باور نکردنی هوشیاریم بیشتر میشد و خواب از سرم میپرید وتا شوهرم طفلک نمیخوابید من خواب نمیرفتم. چون منتظر دردی وحشتناک بودم تو ذهنم.. رفتم دکتر زنان. مشاور. روانپزشک .هیپنوتیزم  همه یه چیز میگفتن.و من روز به روز پژمرده تر میشدم. روز به روز افسرده تر 😔😔😔.تااینکه کار ب جایی رسید در به در دنبال داروی بیهوشی میگشتیم بلکه یه بار بیهوش بشم شوهرم کارو تموم کنه دیگه دردی نداشته باشم..اما خداااااراشکر ک گیر نیومد☺️.تا اینکه یه روز شوهرم گفت بیا من جایی پیدا کردم ب اسم ماماسایت ک خیلیا اونجا شبیه تو بودن و درمان شدن. سریع عضوشدم. وکمک خواستم. و مثل همیشه فرشته های نجات ب کمکم اومدن .آوا جان راهنمایی های کامل را کرد و شروع ب تمرین کردم . اونجا بود ک روحیه ام خیلی خیلی تغییر کرد  خلاصه یه ماه تمرین میکردم تا بلاخره واژینیسموس😡 را شکست دادم💪💪💪وموفق ب دخول شدم ومن عروس شدم🧝‍♀🧝‍♂💃💃💃💃🙈🙈🙈🙈.دخولی ک خیلیییییی راحت و بدون ترس بود.در سه شنبه 8اسفند .عروس شدم .. من واقعا از ماماسایت و خانم خیابانی عزیز

از آوا.از انجل از نفس گل . از همه بانیان این کار خیر تشکر ویژه دارم. هم من هم شوهرم از شما فرشته های نجات مچکریم ❤️.و هر چی از خدا وند بزرگ میخواهیید ان شاالله بهش برسید که ما را به بزرگترین ارزومون رسوندید..  ازهمتون سپاس گذارم.بویژه از شوهر عزیزتر از جانم که 5سال پا به پام اومد بدون کوچکترین اعتراضی و منو تحمل کرد. ازت ممنونم عشقه من 🌹🌹🌹. به امید روزی که هیچ واژی در هیچ کجای جهان نباشه..(الهی آاااامین)

۱۳۹۶/۱۲/۲ ۲۳:۱۰:۲۱
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۲/۱ ۱۴:۰۷:۲۹

😍.سلام.anim2-ad54ad. با آرزوی بانو شدن همه ی واژینیسموسی های عزیز... با افتخار من آنجل  عروس(517)هستم..anim2-4d564ad6

دوسال و پنج ماهه که ازدواج کردم...تو دوران مجردی انننقدر از روابط زناشویی و نزدیکی بیزار بودم که حد نداشته‌‌‌..عشق به همسر عزیزم چشمم رو نسبت به تمام اون قضیه ها بست‌‌به این امید که (عشق آسان  نمود اول) فک می کردم از پسش برمیام... ولی افتاد مشکل ها(.من کلا از روابط جنسی بین زن و شوهرا خوشم نمیومد)shysmileالبته ناگفته نماند که بازگو کردن تجربیات تلخ اطرافیانم از شب زفافشون هم مزید بر ترسم بود...در دوران نامزدی فقط در حد معاشقه رابطه داشتیم...و من هر بار به خودم دلخوشی میدادم که وقتش که برسه میتونم...اما مدام می ترسیدم...
شب اول عروسی یه اقدام کوچیک رفتیم اما با قفل شدن بی اختیار پاهام و ترس بیش از اندازه‌ی من کار به گریه ختم شد و همسرم از خیرش گذشت...فرداش و فردا های بعد ازون هم به همین شکل گذشت و هر بار با گریه و جیغ و داد من کار بی نتیجه میموند.anim2-sad.باهم پیش دکتر رفتیم و همون ماجرای تکراری که می دونم واسه همتون اتفاق افتاده..یه ژل میدن و چنتا سفارش و کلی حرف بی فایده و خدافظیanim2-65d6a5d6s...هربار که یکی از خانمای اطرافم رو می دیدم که حتی( سنی) از من کوچکتر بودن اما تونسته بودن یا بچه داشتن‌.غبطه میخوردم...وافسرده میشدم ازینکه من چرا نباید بتونم...چرا اونا از منم کوچکترن اما تونستن ولی من نمی تونم..توی این دو سال همراه تمام خوشبختیام و خوشحالیام یه غم خیلی بزرگ تو دلم بود و اینکه نمیتونستم از کسی کمک بگیرم و به کسی بگم سخت ترش می کرد.من حتی واسه معاینه‌ ماما هم کلی جیغ و داد میکردمanim2-25r30wiهر بار که سعی می کردیم دخول کنیم ،حین اقدام آنقدر پرخاشگری می کردم و عصبی میشدم که دیگه همسرم از دخول بیزار شده بود..میگفتن ارزشش رو نداره رابطه مون بخاطر دخول کدر بشه...ما خیلی باهم رفیقیم‌..عاشق همیم..اما درست وقت اقدام من یه کس دیگه مشدم...بد اخلاق و عصبانی😁یه دورانی اصرار میکردم باید طلاقم بدی.😅.من بدرد تو نمیخورم.خیلی نا امید شده بودم..دوسال و چند ماه از ازدواجمون میگذشت و ما هنوز موفق نشده بودیم ...یه بار با کللللی اصرار من تونست انگشت وسط دستش رو داخل کنه که بلافاصله بیهوش شدم..چون از بس  ترسیده بودم فشارم افتاد.ولی از یه طرف خوشحال بودیم و امیدوار ازینکه تونستیم..حتی خون اومد اما دکتر که رفتیم و گفت پرده‌ت سالمه دنیا باز هوار شد رو سرم...((فکر میکردم پرده مانع دخول ماست))!!!!...اما بیخبر بودیم ازینکه مشکل من خیلی عمیق تر ازین حرفاست...تا اینکه یه روز تو کانال تلگرام خوندم مشکلم من واژینیسموسه..برام جالب بود...تو اینترنت که سرچ کردم با ماما سایت آشنا شدم..واای وقتی خاطرات واژیا رو خوندم کلی انرژی گرفتم..ب هر ترتیبی بود تونستم ثبت نام کنم واز آوا جونم کمک بگیرم..فراموش نمیکنم راهنماییا و زحمات و دلسوزیای بی منتش رو.نفس گل عزیزم هم از هیچ کمکی دریغ نکرد..ورود به سایت شد شروع تمرینات جدی من..از اول بهمن ماه با یک گوش پاکن شروع و تا16بهمن به سایز همسرم رسیدم و بانو شدم و خوشبختیم تکمیل شد...بی نهایت از بانیان این سایت و فرشته های نجاتم آوا و نفس گلم تشکر میکنم و دعا میکنم  خدا به بهترین شکل ممکن پاداش این دلسوزیاشون رو بده...و هر چی آرزوی خوبه مال شما خوبان...از همسرمم بابت صبوریا و همراهیای صمیمانه‌ش تشکر میکنم...می خوام اعتراف کنم که دخول خیییییلی راحت تر ازون چیزی بود ک فک میکردمanim2-40..واقعا اگر از همون اولاش زود پیگیر میشدم و با این سایت آشنا میشدم دو سال تمام از زندگی و لحظات خوبم اینجوری تلخ نمیشد..ضمنا از اون شب به بعد مهر همسر عزیزم تو دلم صد چندان شد.آوا و نفس گل جونم عاشقتونم.و ممنونم به خاطر تمام کمکاتون و دلگرمی دادناتون..anim2-40

۱۳۹۶/۱۱/۲۱ ۱۷:۲۰:۱۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۱/۲۲ ۰۰:۳۴:۰۲

سلام الان که دارم مینویسم حال خیلی خوبو مساعدی ندارم نمیدونم تاثیر بارداریه روی خلقو خوم یا چی... هفته ی ششم بارداری هستم بیستو پنج سالمه و حدود یک سالو ده ماه از ازدواجم میگذره خیلی از حرفو حدیثه دیگران به ستوه اومده بودم هر کی یه چی میگفت از گوشه کنار فقط حرف به گوشم میرسید که عه هانا چهار ساله ازدواج کرده چرا پس بچه دار نمیشه بهشون میگفتم اخه چجوری محاسبه میکنید که میرسید به عدد چهار من دوسالم نشده ازدواجم و بدتر از همه مادر بزرگ همسرم که تو روستا زندگی میکنه بود که مادرشوهرم با خوشحالی تعریف میکرد که مامان جونی سه تا ارزو داره یکیش بچه دار شدنه نوه شه یا مامان جونی براتون نذر شمع کرده نذر پول انداختن تو فلان صندوق کرده مامان جونی بچه دخترشو بغل کرد گفت ایشالا بچه ی نوه م و هزارتا حرف دیگه خواهر شوهر خودم بعد پنج سال بچه دار شده بعد هی میشست که زود بیارید بچه من پشیمونم دیر اوردم ...و هر کدوم از فکو فامیلم بهم میرسیدن هی میگفتن عه چرا بچه نمیاری عه فلان عه بیسار کلافه ی کلافه ی کلافه بودم من خودم خیلی بچه دوستم اصلا این خصلتم معروفه و خودم بچه میخواستم حتی ماه هایی که اقداممون با شکست مواجه میشد کلی گریه و زاری راه مینداختم و سر نمازم زار میزدمو بچه از خدا میخواستم حدود چهار ماه اقدام کردیمو پنجمین ماه خدا بهمون بچه داد ولی حالا که بار دار شدم خلق و خوم صدو هشتاد درجه برعکس شده همش میگم زود بود کاش دیرتر بچه دار میشدیم اصلا حالم خوب نیست دلم گرفته با اینکه بچه ارزوی خودم و خواسته ی قلبی خودم بود اما این حرفو حدیثای  اطرافیانم که یادم میفته انگار میخوام تقصیرو بندازم گردن اونا قبل بارداری کلی لباس بچه میدیدمو ذوق میکردم اما الان اصلا حالم خوب نیست دلم میخواد برم بزنم تو دهن همه ی اون ادمای فضول نمیدونم چرا اینجوری شدم من عشق بچه بودم ولی الان هیچ ذوق و شوقی ندارمو پشیمونم هستم و اینم بگم دست خودم نیست هیچ کدوم... دلم میخواد حالم مثل قبل خوب باشه و کلی ذوقو شوق داشته باشمو شکر گزار خدای مهربون باشم اما برعکس همش میگم کاش دیرتر کاش دیرتر اقدام میکردیم

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

شهریور 1398
ج ش ی د س چ پ
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031