خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۶/۱۰/۲۴ ۲۳:۳۳:۵۲
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۳/۲۷ ۲۳:۱۵:۴۷

💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐 سلام

من بانوی 508 هستم ، شباهنگ خانومی 

ringبعد اژ چهار ماه و بیست روز  بانو شدم

هفته اول عروسی اقدام کردیم و با درد شدیدی مواجه شدم 

با چند پوزیشن اقدام کردم اما نشد

منی که فکر میکردم ن میترسم یهو دیدم دارم از ترس می میرم و حتی دیگه دلم نمیخواد بهش فکر کنم

بعد ماه عسل تصمیم گرفتیم برسم دکتر زنان برای معاینه و دکتر بهم گفت چسبندگی لابیا  داری و دردت بخاطر همینه و باید عمل شی. 

عمل کردم و پنج تا بخیه خوردم. یک ماه طول کشید تا بخیه ها افتادن بالاخره به خودم جرات دادم دوباره اقدام کنم و گفتم دیگه مشکلی نیست ولی اشتباه کردم

مشکل سر جاش بود و برام دست تکون میداد😢

خیلی ناراحت و ناامید بودم. یه روز به همسرم گفتم کلمات انقباض واژن رو سرچ کنه و اونجا بود که با واژینیسموس آشنا شدم. 

هم خوشحال شدم هم استرس گرفتم چون نوشته بود باید با یه انگشت شروع کنم و واژنمو از انقباض در بیارم. 

تصمیم گرفتیم اول پرده رو به هر نحوی هست بر داریم و بعدش من تمرینات و شروع کنم اما بازم نشد. انگار پرده آهنی بود. 

راستش دکترو درباره پرده چیزی بهم نگفت و من فکر میکردم تمام دهانه رو پوشونده و فقط یه سوراخ ریز یه جاییش داره. 😂

یه روز قرار شد با انگشت همسرم پرده رو بر داریم ولی هر کاری کردم جرات نکردم چیزی بهش نزدیک کنم و باز التماس کردم که نداره cry

همسرم هم باهام راه  نیومد و هیچی نمی گفت و کنار میکشید ولی ناراحت بود😭

بهم گفت باشه ولی لااقل با انگشت خودت بذار اگه دردت اومد برش دار منم که ترسیده بودم فقط میگفتن نننننننننه نمیتووووونم نننننننننه😁 اصلا بذار تا ابد همینطور باشه

راستی بگم یه بار که داشتم خودمو تو اینه معاینه میکردم دو لبه بیرونی الت رو باز کردم و کامل کشیدم یهو دیدم یه سوراخ کم کم باز شد بیشتر کشیدم و سوراخهای اندازه یه فندق کوچیک باز شد و من از تعجب ذهنم باز موندoh

با خوشحالی همسری رو صدا زدم تا ببینه منم سوراخ واژنم دارررم 😂😂😂😂

باور کنیم میخواستم باز برین دکتر بگیم پرده رو برداره ولی وقتی دیدیمش منصرف شدیم و امیدوار. 

خلاصه اون روز من نتونستم این اجازه رو به همسرم بدم که با انگشت به واژنم فشار بیاره و خشکم زده بود

اونم سطحی ارضا شد و رفت دلش شکست و ناامید شد

منم ناررراحت کلی با خودم کلنجار رفتم که دختر مگه چقدر درد داره مگه تو چقدر ترسویی چقدر بزدلی خب خودت امتحان کن یه بار ببین دردش کشنده نیس همه اینکارو کردن و نمردن نتررررس. 

انگشت اشارمو ارومیه بردم طرف ورژن و لمسش کردم. با یه دست لبه تاشو باز کردم و جای سوراخ و دیدم. انگشت و اروم واردش کردم با چهار شماره 1 234 با هر شماره یه کم میبردمش داخل یهو دیدم یه بند انکشتم رفته داخل و من هنوز زندم و دردش در حد درد خراش هم نیست😍😍😍😍😍

خدایا بخوابم یا بیدار درس آوردم و باز امتحان کردم دو بار و سه بار و دویدم  به شوهرم خبر دادم باورش نشد 

اومد و وقتی دید هییییییچی نگفت مات ماااات

این بار دو بند انگشت وارد کردم اما فقط وارد میشد و جابجا نمیشد

با هیجان بازم کلمه واژینیسموس رو سرچ کردم که این سایت و پیدا کردم و نوشته های یارانا رو دیدم. تمام صفحاتو خوندم و خوندم و همین شد آغاز تمرین. دیدم خیلیا درمان شدن گفتم منم میتونم💋💋💋💋💋

یه هفته اول روزی پونزده دقیقه تمرین کردم و تازه رسیدم به سایز ابتدا پنج و انتها شش یعنی انگشت وسط با کلی لوبریکانت البته. 

بعدش فهمیدم باید روزی شصت بار کگل کنم و نفس عمیق بکش و باید حتما یک ساعت تمرین کنم.  ساعت تمرین رو بردم بالا و از انگشت شوهرم کمک گرفتم و حین تمرین به خودم گفتم من آروم من در آرامش کاملم و مدام نفس عمیق کشیدم. 

قبلش حتما کگل میکردم و هر جا هم گیر میکردم کگل انجام می دادم تا انگشت وارد شه و میذاشتم چند دقیقه بمونه و بازم کگل میکردم تا واژنم به سایز عادت کنه و بعد با اح ت یاط جلو عقب میکردم. 

سومین سایز من دو انکشتم بود اولش سوزش داشت ولی با طولانی کردن تمرین و تلقین کردن و کگل مشکل طی پنج روز حل شد و این سایز برام راحت شد. 

یه روز به پیشنهاد همسرم اخر تمرینات سه انکشتم رو وارد کردم و در کمال حیرت دیدم وارد شد و راحتم جلو عقب میشه بنابراین با آلت تمرین کردم 

اونم همون روز وارد شد البته با کگل و نفس عمیق و نهایتا وقتی خون رو دیدم از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم

با آینه نگاه کردم و مطمئن شدم داخله

پوزیشن زن زیر بودم. 

خدایا شورت من ترسوووو و این موفقیت فقط حاصل کمکهای تو و دوستای گلم تو این سایت. 

راستی من با انگشت راحت بودم ولی شما میدونید دیلاتورم بسازید

حتما کگل کنید قبلش و حینش و بعدش

حتما با واژنتون صحبت کنید و بگید بیشتر اینا ظرفیت باز شدن داره خیلی موثره

نفس عمیق فراموش نشه

خدا مشاهده طی این دو هفته تمرین حتی یه روز تنبلی نکردم و حتی یه بازم نگفتم نمیشه یا نمیتونم

من میتونم چون میخوام

و من قبل از اینکه بانو بشم شماره 508 رو نشود کرده بودم و میخواستم قبل پریودیت بعدیم بانو بشم

ممنونم از همه دوستای خوبم با راهنماییاشون و روحیه دادناشون

و ممنونم از همسرم بابت عشقشو صبرش. 🌻🌼🌷🌺🌷🏵🌹

 

۱۳۹۶/۱۰/۲۴ ۲۳:۳۳:۴۸
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۳/۲۷ ۲۳:۱۵:۴۷

💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐 سلام

من بانوی 508 هستم ، شباهنگ خانومی 

ringبعد اژ چهار ماه و بیست روز  بانو شدم

هفته اول عروسی اقدام کردیم و با درد شدیدی مواجه شدم 

با چند پوزیشن اقدام کردم اما نشد

منی که فکر میکردم ن میترسم یهو دیدم دارم از ترس می میرم و حتی دیگه دلم نمیخواد بهش فکر کنم

بعد ماه عسل تصمیم گرفتیم برسم دکتر زنان برای معاینه و دکتر بهم گفت چسبندگی لابیا  داری و دردت بخاطر همینه و باید عمل شی. 

عمل کردم و پنج تا بخیه خوردم. یک ماه طول کشید تا بخیه ها افتادن بالاخره به خودم جرات دادم دوباره اقدام کنم و گفتم دیگه مشکلی نیست ولی اشتباه کردم

مشکل سر جاش بود و برام دست تکون میداد😢

خیلی ناراحت و ناامید بودم. یه روز به همسرم گفتم کلمات انقباض واژن رو سرچ کنه و اونجا بود که با واژینیسموس آشنا شدم. 

هم خوشحال شدم هم استرس گرفتم چون نوشته بود باید با یه انگشت شروع کنم و واژنمو از انقباض در بیارم. 

تصمیم گرفتیم اول پرده رو به هر نحوی هست بر داریم و بعدش من تمرینات و شروع کنم اما بازم نشد. انگار پرده آهنی بود. 

راستش دکترو درباره پرده چیزی بهم نگفت و من فکر میکردم تمام دهانه رو پوشونده و فقط یه سوراخ ریز یه جاییش داره. 😂

یه روز قرار شد با انگشت همسرم پرده رو بر داریم ولی هر کاری کردم جرات نکردم چیزی بهش نزدیک کنم و باز التماس کردم که نداره cry

همسرم هم باهام راه  نیومد و هیچی نمی گفت و کنار میکشید ولی ناراحت بود😭

بهم گفت باشه ولی لااقل با انگشت خودت بذار اگه دردت اومد برش دار منم که ترسیده بودم فقط میگفتن نننننننننه نمیتووووونم نننننننننه😁 اصلا بذار تا ابد همینطور باشه

راستی بگم یه بار که داشتم خودمو تو اینه معاینه میکردم دو لبه بیرونی الت رو باز کردم و کامل کشیدم یهو دیدم یه سوراخ کم کم باز شد بیشتر کشیدم و سوراخهای اندازه یه فندق کوچیک باز شد و من از تعجب ذهنم باز موندoh

با خوشحالی همسری رو صدا زدم تا ببینه منم سوراخ واژنم دارررم 😂😂😂😂

باور کنیم میخواستم باز برین دکتر بگیم پرده رو برداره ولی وقتی دیدیمش منصرف شدیم و امیدوار. 

خلاصه اون روز من نتونستم این اجازه رو به همسرم بدم که با انگشت به واژنم فشار بیاره و خشکم زده بود

اونم سطحی ارضا شد و رفت دلش شکست و ناامید شد

منم ناررراحت کلی با خودم کلنجار رفتم که دختر مگه چقدر درد داره مگه تو چقدر ترسویی چقدر بزدلی خب خودت امتحان کن یه بار ببین دردش کشنده نیس همه اینکارو کردن و نمردن نتررررس. 

انگشت اشارمو ارومیه بردم طرف ورژن و لمسش کردم. با یه دست لبه تاشو باز کردم و جای سوراخ و دیدم. انگشت و اروم واردش کردم با چهار شماره 1 234 با هر شماره یه کم میبردمش داخل یهو دیدم یه بند انکشتم رفته داخل و من هنوز زندم و دردش در حد درد خراش هم نیست😍😍😍😍😍

خدایا بخوابم یا بیدار درس آوردم و باز امتحان کردم دو بار و سه بار و دویدم  به شوهرم خبر دادم باورش نشد 

اومد و وقتی دید هییییییچی نگفت مات ماااات

این بار دو بند انگشت وارد کردم اما فقط وارد میشد و جابجا نمیشد

با هیجان بازم کلمه واژینیسموس رو سرچ کردم که این سایت و پیدا کردم و نوشته های یارانا رو دیدم. تمام صفحاتو خوندم و خوندم و همین شد آغاز تمرین. دیدم خیلیا درمان شدن گفتم منم میتونم💋💋💋💋💋

یه هفته اول روزی پونزده دقیقه تمرین کردم و تازه رسیدم به سایز ابتدا پنج و انتها شش یعنی انگشت وسط 

بعدش فهمیدم باید روزی شصت بار کگل کنم و نفس عمیق بکش و باید حتما یک ساعت تمرین کنم.  ساعت تمرین رو بردم بالا و از انگشت شوهرم کمک گرفتم و حین تمرین به خودم گفتم من آروم من در آرامش کاملم و مدام نفس عمیق کشیدم. 

قبلش حتما کگل میکردم و هر جا هم گیر میکردم کگل انجام می دادم تا انگشت وارد شه و میذاشتم چند دقیقه بمونه و بازم کگل میکردم تا واژنم به سایز عادت کنه و بعد با اح ت یاط جلو عقب میکردم. 

سومین سایز من دو انکشتم بود اولش سوزش داشت ولی با طولانی کردن تمرین و تلقین کردن و کگل مشکل طی پنج روز حل شد و این سایز برام راحت شد. 

یه روز به پیشنهاد همسرم اخر تمرینات سه انکشتم رو وارد کردم و در کمال حیرت دیدم وارد شد و راحتم جلو عقب میشه بنابراین با آلت تمرین کردم 

اونم همون روز وارد شد البته با کگل و نفس عمیق و نهایتا وقتی خون رو دیدم از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم

با آینه نگاه کردم و مطمئن شدم داخله

پوزیشن زن زیر بودم. 

خدایا شورت من ترسوووو و این موفقیت فقط حاصل کمکهای تو و دوستای گلم تو این سایت. 

راستی من با انگشت راحت بودم ولی شما میدونید دیلاتورم بسازید

حتما کگل کنید قبلش و حینش و بعدش

حتما با واژنتون صحبت کنید و بگید بیشتر اینا ظرفیت باز شدن داره خیلی موثره

نفس عمیق فراموش نشه

خدا مشاهده طی این دو هفته تمرین حتی یه روز تنبلی نکردم و حتی یه بازم نگفتم نمیشه یا نمیتونم

من میتونم چون میخوام

و من قبل از اینکه بانو بشم شماره 508 رو نشود کرده بودم و میخواستم قبل پریودیت بعدیم بانو بشم

ممنونم از همه دوستای خوبم با راهنماییاشون و روحیه دادناشون

و ممنونم از همسرم بابت عشقشو صبرش. 🌻🌼🌷🌺🌷🏵🌹

 

۱۳۹۶/۱۰/۲۱ ۱۳:۰۸:۰۱
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۲/۱۹ ۱۶:۴۸:۳۹

خاطره ی بانو شدن یکی از ماندنی ترین و قشنگترین خاطرات زندگی منه.
 اولش که ازدواج کردم اصلا دخول نمیشد. با روان کننده هم نمیشد. کرم ، لوبریکانت ...  همسرم انگشتش رو وارد واژنم کرد. خیلی راحت و بدون درد تا انتهای انگشت رفت داخل. همسرم میگفت انگار آلت به یه چیزی برخورد میکنه و نمیذاره بره تو. از طرفی با ورود انگشت همسرم خونریزی کمی هم داشتم. بلاخره بعد از چند هفته رفتم دکتر‌. معاینه کرد و گفت پردت ضخیمه. میخوای بهت کرم روان کننده بدم میخوای هم با رضایت همسرت عمل کن. هایمنکتومی. یعنی برداشتن پرده با عمل. گفتم روان کننده فایده نداره. با رضایت همسرم عمل کردم و دیگه خیالم از بابت پرده راحت شد. اما تازه مشکلم شروع شد. چون باز هم دخول امکانپذیر نبود. دفعه ی اول، چند هفته بعد از عمل خواستیم دخول انجام بدیم اما فقط به اندازه ی کلاهک آلت رفت داخل اونم به سختی. اونقدر درد کشیدم و فشار اومد روم که دیگه سکس رو ادامه ندادیم و من از درد پاهام میلرزید... خیلی خسته شدم... تجربه ی خیلی بدی بود. بعدش دیگه کارم شده بود گریه و فکر و خیال. البته دور از چشم همسرم. من قبل از عمل با سرچهایی که در مورد عدم موفقیت در دخول و درد در هنگام دخول، انجام داده بودم با این سایت آشنا شده بودم. فکر کرده بودم که مشکلم واژینیسموسه. اما بعد از معاینه فهمیدم پردم ضخیمه.
بعد از عمل فهمیدم که علاوه بر پرده ی ضخیمی که داشتم واژینیسموسم هستم. وااااای خدایااااا... خیلی واسم دردناک بود. با خودم میگفتم چرا دو تا بلا با هم سرم اومده. هم پرده ی ضخیم و هم واژینیسموس! چرا من؟ چرا نمیتونم مثل آدمهای دیگه زندگی کنم؟ کااش بمیرم و راحت شم! زندگی چقدر سخته! ... هر وقت یه زوج جوون میدیدم یا یه زوجی که بچه دارن با خودم میگفتم خوش به حالشون که یه سکس بدون دردسر دارن! خوش به حالشون که تونستن دخول داشته باشن. 
بعضی مطالب رو توی اینترنت مطالعه میکردم. میدیدم که بعضیها ۴ سال، ۶ سال، حتی ۱۰ ساله که از ازدواجشون میگذره و هنوز باکره هستن. گریه میکردم. اشک میریختم و با خودم میگفتم سرنوشت منم همینه. 
خلاصه بیشتر توی این سایت گشتم. دیدم که تعدادی از خانمها همین مشکل من یا شبیه این مشکل رو دارن و با انجام تمرینهایی که اینجا گفته شده، درمان شدن. با خودم گفتم این دیگه آخرین راه حله. تصمیم گرفتم دیلاتور بسازم و تمرین کنم.بعد از چند روز بلاخره با همسرم رفتیم داروخونه و دستکش خریدم و دیلاتور ساختم و از فرداش شروع کردم به تمرین. اول با انگشت وسط دستکش ۷ دیلاتور ساختم. تمرینش واسم راحت بود چون انگشت این اندازه ای رو قبلا تجربه کرده بودم. بعد سایز بزرگتر ساختم. موقع ساختنش با خودم فکر کردم این دیلاتور به این بزرگی چطور میخواد وارد واژنم بشه؟! احتمالا واژنم پاره میشه! چون واژن من تنگه! حتی این دغدغه رو توی سایت هم مطرح کردم و فکر کنم سودا جون بود (یا ماه پیشونی) که بهم اطمینان دادن همچین اتفاقی نمیفته و من دیدم که دیلاتور هر چند به سختی، وارد واژنم شد. دفعه ی اول یه کوچولو خون اومد. ناراحت شده بودم. اما از دفعات بعد دیگه به دیلاتور عادت کردم و راحت تر شد. ولی سایزهای بالاتر هرچند مثل قبل، ترس نداشت، سخت تر بود. گاهی فکر میکردم این دیلاتور با این سایز دیگه وارد واژنم نمیشه و در کمال ناباوری میدیدم که با لجاجت و تمرین من، میشه! هر چی بیشتر میگذشت، این ترسها و افکار پریشون ازم دورتر میشد. خلاصه از سایز انگشت وسط که دورش حدود ۶ سانته رسیدم به سایز ۱۳/۵ .
 وای که چقدر ترس بیهوده داشتم. ولی چه کنیم. آدم دست خودش نیست. این ترسها و استرسها طبیعیه. 
الان  حدود ۴ ماهه که از ازدواجم میگذره و بانو شدم. خوشحالم که خیلی زود با این سایت آشنا شدم و خیلی زود به فکر چاره افتادم. خوشحالم که خیلی زود بر اون ترسهای لعنتی غلبه کردم و نذاشتم زندگیم بیش ازین حروم شه. خوشحالم که امیدم رو از دست ندادم. خوشحالم که کسانی مثل خانم خیابانی، سودا جون، ماه پیشونی جون و بقیه ی دوستان بودن و هستن که همراهم باشن و کمکم کنن. 
فقط تلاش و امید. اگه این دو نباشن و ما بیشترین امکانات رو هم داشته باشیم، باز هم به نتیجه ای  نخواهیم رسید. پس دوستانی که این مشکل یا مشکل مشابهش رو دارن، با جرات پیش برن و سدهای راه رو بشکنن و امیدشون رو از دست ندن. اطمینان داشته باشین که به نتیجه میرسین. 
 زندگی در جریانه... 

۱۳۹۶/۱۰/۲۰ ۲۰:۵۱:۳۷
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۳/۲۳ ۲۱:۰۳:۲۷

سلام من سایه بعد۳ سال ازدواج هنوز بانو نشدم

با دیدن اینجا دوباره امیدوار شدم کمکم کنید تا من هم خوب بشم

۱۳۹۶/۱۰/۲۰ ۲۰:۵۱:۲۷
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۳/۲۳ ۲۱:۰۳:۲۷

سلام من سایه بعد۳ سال ازدواج هنوز بانو نشدم

با دیدن اینجا دوباره امیدوار شدم کمکم کنید تا من هم خوب بشم

۱۳۹۶/۱۰/۲۰ ۲۰:۴۹:۴۱
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۳/۲۳ ۲۱:۰۳:۲۷
۱۳۹۶/۱۰/۲۰ ۱۶:۲۳:۴۱
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۳/۲۹ ۱۵:۴۸:۵۱
۱۳۹۶/۱۰/۱۷ ۱۱:۵۴:۴۳
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۱۲/۶ ۱۶:۴۸:۰۶

سلام. منم بانوی شماره 504 هستم

خیلی خیلی این شمارم دوست دارم. anim2-40من سال95 عقد کردم،من و همسرم تو خونواده ای بودیم که بد میدونستیم که قبل از اینکه بریم خونه خودمون عروسی کنیم و دخول داشته باشیم، تو دوره نامزدی فقط عشق بازی میکردیم.از اولم از دخول میترسیدم،همش باخودم میگفتم که چطوری میشه آلت به این بزرگی وارد یک سوراخ کوچک بشه، همش مقصر خودمونیم که بی اطلاعیم،با اینکه تحصیل کرده ایم ولی درمورد این بنظرمن اصلا اطلاعات کافی نداریم و خونواده کاملا بهمون آموزش نمیدن، بنظر من باید مادر و خواهر قبل از ازدواج خیلی بهمون آموزش بدن و ترسمون بریزن ولی متاسفانه خجالت نمیزاره ، و اینکه همه مارو از دخول میترسونن، این خیلی بده، مقصر به نظرمن بقیه ان که همش از خاطره تلخی که خودشون از دخول و بارداری دارن برا ماها که تجربه نداریم میگن، این خیلی بده واقعا این موضوع رو باید به دیگران بفهمونیم که از خاطره بد خودشون که از دخول و بارداری دارن برای مجردها و تازه عروس ها نگن.anim2-smilies-azardl

حالا بگذریم ....

فروردین ماه عروسی کردیم، من خیلی ترس داشتم، دوماه گذشت و من هنوز بانو نشده بودم،همش خودمو سفت میکردیم تا همسرم میخواست دخول انجام بده،پاهام میبستم و خودم سفت میکردم و نمیگذاشتم،حتی وقتی پاهام باز میکردم و به همسرم میگفتم اگه جیغم زدم داخل کن ولی میگف اصلا واژنت باز نمیشه که من داخل کنم،همین خیلی نگرانم میکرد،همش فکرمیکردم که من مشکل دارم،همش میگفتم چطوری خیلیا همون ماه اول حامله هم میشن، دوبار تو این مدت دکتر رفتم و میگفتن که پردم سالمه و هیچ مشکلی ندارم  و ژل بهم میدادن و خیلی هم باهم بدرفتار میکردن که اره تو ترسویی و لوووسی و اینا..... تا آذر ماه همینطور گذشت هربار که رابطه انجام میدادیم، اولش خیلی خوب پیش میرفت تا مرحله دخول، به مرحله دخول که میرسید باز خودمو سفت میکردم و میترسیدم، هربار که دخول انجام میدادیم و ناموفق بود من کلی گریه میکردم و همسرم میگفت عیبی نداره من همینطوری تورو دوست دارم ولی همش من احساس کمی میکردم که چرا نمیتونم و من ناقصم و همسرم رو کامل نکردم و اینا.....واقعا حس بدی داشتم....

تااینکه آذر ماه باز رابطه انجام دادیم و بازم نشد.... من خیلی گریه کردم و ناشکری کردم،همیطور با چشمای گریان تو سایتها میگشتم که یهویی با سایت باران جان و ماماسایت برخوردم،وقتی خاطره ها رو خوندم خیلی خوشحال شدم و فهمیدم که خیلیا مثل من هستن چون همش فکرمیکردم که فقط من این مشکل رو دارم، وقتی خاطره ها رو خوندم خیلی انگیزه گرفتم و به همسرم گفتم، اونم وقتی دید من خیلی خوشحال و امیدوار شدم خیلی تشویقم کرد گفت دیدی خیلی ها مثل مان، بالاخره 18آذر ماه تصمیم گرفتم که تمرین ها رو شروع کنم، روز اول با خودم میگفتم نه بابا من نمیتونم مگه میشه من چیزی وارد واژنم کنم،اصلا فکرشم نمیکردم،با خودم گفتم انگشت کوچیکم داخل میکنم هرجا دردم گرفت درمیارمش(البته قبلش کگل و وارسی کرده بودم،من قبل از اینکه با ماماسایت آشناشم خیلی وارسی میکردم ولی همش میترسیدم و حتی خیلی بدمم میومد که نگاه کنم به واژنم)،تو سر دستکش پنبه گذاشتم و دستکش دستم کردم،یکم سر انگشتم پنبه گذاشتم که راحت داخل بره،سرانگشتم کلی ژل لوبریکانت زدم و به واژنم ژل زدم و آروم آروم وارد کردم، به تلویزیون نگاه میکردم و یهویی دیدم انگشتم داخل واژنمه،درد داشتم ولی به اون حدی که فکرمیکردم نبود،انگشت دومم وارد کردم و بعد انگشتای همسرم و دیدم خیلی راحت داخل رفت،خیلی خیلی خوشحال شدم،اصلا باور نمیکردم، وقتی خودم و همسرم انگشتامون وارد کردیم تازه فهمیدیم که راه واژنم چطوریه و یکم پایین به سمت مقعده،اخه همیشه وقتی میخواستیم دخول داشته باشیم مستقیم وارد میکردیم بخاطر این خیلی درد داشتم و اصلا نمیشد.به هرحال روزای بعد تمرینام شروع کردم و تا سایز 9 خیلی خوب پیش رفتم و اصلا درد نداشتم و با یک روز تمرین باهش راحت میشدم ولی سایز 10 و 11 خیلی اذیت شدم هرکدوم رو چهار پنج روزی تمرین میکردم تا کاملا راحت میشدم،سایز همسرمم12 بود،من تا سایز11 تمرین کردم و تقریبا باهش راحت شده بودم که 6دی ماه موهام رنگ کردمanim2-4d564ad6anim2-4d564ad6همسرم خیلی خوشش اومده بود anim2-25r30wianim2-25r30wiو کلی بغل و بوسم میکرد و کلی عشق بازی کردیم بعد یهویی همسرم پیشنهاد داد که الان نزدیک سایز منی بیا اقدام کنیم اگه نشد هیچی باز تمرین کن، الان امتحانی اقدام کنیم، منم قبول کردم، همسرم ژل زد و منم روی واژنم ژل زدم و با حالت زن زیر رفتیم اقدام....anim2-New-6 اولش یکم درد داشتم ولی با کگل همسرم آلتش وارد کرد خیلی راحتتر از اون چیزی که فکرمیکردم بود،واقعا خیلی راحتتر از دیلاتوره خیییییییییلییییییییییی، وقتی وارد کرد بهش گفتم همینطور که داخله بزار کگل کنم و همسرمم هرچی میگفتم انجام میداد،اول که داخل کرد یه چنددقیقه ای همینطور ثابت نگه داشت و بعد من کگل کردم و بعد جلو وعقب کرد تقریبا بیست دقیقه ای داخل بود و کگل و جلووعقب میکردیم،دیگه همسرم خسته شد و دراورد.کلی ذوق کردیم و تازه اونشب فهمیدم که مال همسرم شدم و یکی شدیم،واقعا حس خوبیه خیلیییییییییی خوبیه...lovekiss

بالاخره منم بعد از 10ماه عروسی در طی دوهفته و نیم تونستم بانوووووووووووووووووشمanim2-4d564ad6anim2-28anim2-40loveshysmile

چندتا نکته که فکرکنم بهتون کمک کنه:

  1. قبل از هر تمرین حموم برید و تو تشت آب بیست دقیقه ای بشینید و کگل کنید، هرچندروز تو آب و نمک برا ی ضدعفونی بشینید
  2. بعد ازهمون بیست تا کگل کوتاه و بلند انجام بدید،بعد دیلاتور رو وارد کنید، 10 دقیقه ثابت بزارید داخل بمونه بدون هیچ حرکتی و بعد پنج دقیقه همینطور که دیلاتور داخله کگل کوتاه و بلند انجام بدید و بعد که راحت شدید 20 دقیقه جلو وعقب کنید.(البته زمانش بستگی به خودتون داره،من مثلا تو سایز 10 و 11 که دیر بهشون عادت کردم هر زمانی مثلا 10 دقیقه رو 20 دقیقه انجام میدادم یعنی هر زمانی رو دوبرابر میکردم تا باهش راحته راحت شم)
  3. هرباری که با دیلاتور تو اون سایز راحت شدید،حتما به همسرتون بدید که دیلاتور وارد کنه و جلووعقب کنه تا ترستون از نفر دوم بریزه.

ببخشید که طولانی حرف زدم، بچه ها حتما بامصمم تمرین کنید که روش درمان فقط همینه، اگه هم دسترسی دارید حتما پیش خانم دکتر خیابانی برید که واقعا تاثیر داره

به امید موفقیتتون.......lovekiss

۱۳۹۶/۹/۱۴ ۱۳:۲۸:۲۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۹/۲۷ ۱۷:۱۹:۲۷

ديروز 4/12/2017 قشنگترين لحظه زندگى من بود وقتى تست بارداريم صد در صد پررنگ شد و اينقدر هيجان داشتم و خوشحال بودم بى اختيار گريه ميكردم كمتر از يك ماه بعد ازدواج باردار شدم و اين خواسته قلبى من و همسرم بود سريع به فكرم زد كه همسرم رو چطور سورپرايز كنم از قبل يه عروسك و كارت تبريك گرفته بود خانه رو با شمع بابا، مامان تزئين كردم رو ميز رو شمع چيدم عروسك و با گل تزئين كردم و منتظر بابا موندم از ساعت ١٢:٣٠ تا ٤ بعد از ظهر ١٠ دفعه من اين شمع هارو روشن و خاموش كردم تا بلاخره بابا اومد به محض ورود به خانه صداى گريه نوزاد و پلى كردم و پدر شدنش رو تبريك گفتم تو بغل هم أشك ريختم ... 

تا الان قشنگترين خاطره زندگيم ثبت شد ❤️

۱۳۹۶/۸/۲۸ ۰۷:۲۵:۵۴
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۲/۲۴ ۱۳:۳۷:۵۲

این خاطره رو برای خانم marzia که دلش شکسته مینویسم

۲۴ سالم بود ، با مردی آشنا شدم که هیچ وقت مشکل خانواده اش را نگفته بود....

نامزد بودیم و رفت و آمد ها بیشتر شده بود،تا این که کم کم متوجه شدم،برادرهاش بچه ندارن یا تفاوت سنی آنها با بچه هاشون زیاده،خیلی شک کردم و به همسرم گفتم،اما همسرم گفت که نه مشکلی نیست...اما با فضولی و کنجکاوی های خودم ،متوجه شدم که جواب مثبت به مردی داده ام که به طور ارثی ،اسپرم ندارند و یا خیلی کم دارن

دو راه بیشتر نداشتم،این که نامزدی را به هم بزنم و راه دوم این که با این مشکل کنار بیام

شب ها و روزها با خودم کلنجار رفتم و انتخاب کردم:اون بیچاره که مقصر نبود ،چرا باید تاوان یک مشکل را پس میداد؟؟؟اون چه گناهی داشت؟؟؟اگر خودم همچین مشکلی داشتم چه انتظاری از او داشتم؟؟؟؟؟

و خلاصه این فکر و خیال ها باعث شد که چند ماه بعد عقد کنیم..

و من این راز را با خودم نگه داشتم و به خدا گفتم من با تو معامله کردم ،کمکم کن از انتخابم پشیمون نشم...

بعد از ازدواجم هیچ وقت جلوگیری نکردم و هر ماه منتظر بودم....

هر ماه بی بی چک منفی....

و بدتر از همه این که خبر بارداری دیگران رو میشنیدم و کلی حسرت و افسوس

توی یه برگه اسم همه دوست و آشناهایی که همزمان با من ازدواج کرده بودن و الان بچه داشتن یادداشت میکردم و افسوس میخوردم

این تعداد به ۴۸ رسیده بود و من پر از حسرت....

گاهی  میرفتم توی آینه و یه پیرهن میزاشتم زیر لباسم،تا شکمم جلو بیاد ،

گاهی توی اتوبوس و مترو خانم حامله میدیدم میرفتم جلو و بهش میگفتم که منم حامله ام....

گاهی لباس بارداری میخریدم....

بعضی وقت ها با خودم فکر میکردم،چرا همچین انتخابی کردم،اگر با مرد دیگه ای ازدواج کرده بودم ،الان حامله بودم....

اما سریع از فکرم پشیمون میشدم و میگفتم همسر بیچاره ام چه گناهی کرده؟مگه مشکلش دست خودش بوده...

تا این که تصمیم گرفتیم ،که بریم ivfکنیم

و اونجا بود که من برای اولین بار معاینه شدم و از این به بعد باید این مراحل طی میشد

در طول دو هفته شاید بیشتر از ۶۰ تا آمپول تزریق میشد و....

و در یک روز سرد زمستان،من ivfشدم ،و باید ۱۴ روز منتظر نتیجه بودم،به جز خودم و همسرم هیچ کس از موضوع خبر نداشت و من ۱۴ روز در خانه تنها ماندم و دلخوشیم آمدن همسرم از سر کار بود.....

برای گرفتن جواب آزمایش دل توی دلم نبود...

رفت و برگشت قلبم رو حس میکردم.

یهو پرستار گفت ،متاسفانه منفی...

آروم آروم روی برف ها قدم زدم و روی نیمکت سرد پارک نشستم و .....

توانایی نه گفتن به همسرم رو نداشتم...

روی برگه نوشتم که جواب منفی بود و دسش دادم و خودم رفتم گوشه ای از آشپزخانه نشستم....

۴ ماه از این جریان میگذشت و من افسرده تر از قبل(اما همیشه برای همسرم شاد بودم و اجازه ندادم متوجه غصه ام بشه)

کم کم به روزهای میلاد آقا امام رضا نزدیک میشدیم و من دل شکسته....

طاقت نیاوردم به همسرم گفتم بیا بریم‌ مشهد،بدجور دلم هوای آقا رو کرده...

همسرم گفت ما چندین بار رفتیم،بیا یه کاری کنیم

برای یه خانواده که تا به حال نرفتن ۳ شب هتل رزرو کنیم و خودمون همبن جا از راه دور زیارت کنیم

گفتم باشه...

شب میلاد آقا بود و من تازه از جشن میلادشون که یکی از دوستام گرفته بود برگشته بودم

توی مسیر خیلی گریه کردم و همش زیر لب این آهنگ رو زمزمه میکردم"کسی ندیدم اینجا که ناامید برگرده"توی دلم میگفتم آقا کسی ناامید بد نمیگرده

حتما حاجت خیلی ها رو دادی که هر سال حرمت شلوغ تر از قبل میشه،مگه میشه حاجت ندی،اگر نمیدادی که هیچ کس نمی اومد،همه ناامیدها اینجا جمع شدن....

رسیدم خونه،حال خوشی نداشتم،هنوز یک هفته به موعد پریودم مونده بود..

از هرچی بی بی چک بود متنفر بودم

یه دونه توی خونه مونده بود که اون رو هم بدون استفاده انداختم

یهو  وسوسه شدم و اون رو درآوردم و ......

اینجا بود که معجزه زندگی من رخ داد

ای خدا چی می دیدم....

فکر میکردم چشمهام اشتباه دیده،بی بی چک رو  بردم توی تراس،بردم زیر چراغ مطالعه و....

به همسری نشون دادم ،گفت الکی ،خطای بی بی چک بوده...

همون شب رفتیم آزمایشگاه

و دوساعتی رو همونجا قدم زدیم با هزار فکر و خیال

همسرم ناامید و من امیدوار

بعد از دوساعت جواب آزمایش اومده

بله ،من مادر شدم،همسرم بابا شد

خیال میکردم از شنیدن این خبر هر دو ما کلی گریه کنیم و ...

اما هر دو در بهت و ناباوری بودیم

همسرم شوکه بود

و من از اون شوکه تر....

و این طور شد که من در شب میلاد آقا امام رضا،درست یک هفته زودتر از موعدم فهمیدم مادر شدم....

یا امام رضا در حق من معجزه کردی

درحق همه آرزومندان معجزه کن

به حق جوادت

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

تیر 1398
ش ی د س چ پ ج
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031