خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۶/۱۰/۲۰ ۱۶:۲۳:۴۱
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۱۱:۴۰:۵۸
۱۳۹۶/۱۰/۱۷ ۱۱:۵۴:۴۳
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۵/۸ ۱۴:۲۰:۳۰

سلام. منم بانوی شماره 504 هستم

خیلی خیلی این شمارم دوست دارم. anim2-40من سال95 عقد کردم،من و همسرم تو خونواده ای بودیم که بد میدونستیم که قبل از اینکه بریم خونه خودمون عروسی کنیم و دخول داشته باشیم، تو دوره نامزدی فقط عشق بازی میکردیم.از اولم از دخول میترسیدم،همش باخودم میگفتم که چطوری میشه آلت به این بزرگی وارد یک سوراخ کوچک بشه، همش مقصر خودمونیم که بی اطلاعیم،با اینکه تحصیل کرده ایم ولی درمورد این بنظرمن اصلا اطلاعات کافی نداریم و خونواده کاملا بهمون آموزش نمیدن، بنظر من باید مادر و خواهر قبل از ازدواج خیلی بهمون آموزش بدن و ترسمون بریزن ولی متاسفانه خجالت نمیزاره ، و اینکه همه مارو از دخول میترسونن، این خیلی بده، مقصر به نظرمن بقیه ان که همش از خاطره تلخی که خودشون از دخول و بارداری دارن برا ماها که تجربه نداریم میگن، این خیلی بده واقعا این موضوع رو باید به دیگران بفهمونیم که از خاطره بد خودشون که از دخول و بارداری دارن برای مجردها و تازه عروس ها نگن.anim2-smilies-azardl

حالا بگذریم ....

فروردین ماه عروسی کردیم، من خیلی ترس داشتم، دوماه گذشت و من هنوز بانو نشده بودم،همش خودمو سفت میکردیم تا همسرم میخواست دخول انجام بده،پاهام میبستم و خودم سفت میکردم و نمیگذاشتم،حتی وقتی پاهام باز میکردم و به همسرم میگفتم اگه جیغم زدم داخل کن ولی میگف اصلا واژنت باز نمیشه که من داخل کنم،همین خیلی نگرانم میکرد،همش فکرمیکردم که من مشکل دارم،همش میگفتم چطوری خیلیا همون ماه اول حامله هم میشن، دوبار تو این مدت دکتر رفتم و میگفتن که پردم سالمه و هیچ مشکلی ندارم  و ژل بهم میدادن و خیلی هم باهم بدرفتار میکردن که اره تو ترسویی و لوووسی و اینا..... تا آذر ماه همینطور گذشت هربار که رابطه انجام میدادیم، اولش خیلی خوب پیش میرفت تا مرحله دخول، به مرحله دخول که میرسید باز خودمو سفت میکردم و میترسیدم، هربار که دخول انجام میدادیم و ناموفق بود من کلی گریه میکردم و همسرم میگفت عیبی نداره من همینطوری تورو دوست دارم ولی همش من احساس کمی میکردم که چرا نمیتونم و من ناقصم و همسرم رو کامل نکردم و اینا.....واقعا حس بدی داشتم....

تااینکه آذر ماه باز رابطه انجام دادیم و بازم نشد.... من خیلی گریه کردم و ناشکری کردم،همیطور با چشمای گریان تو سایتها میگشتم که یهویی با سایت باران جان و ماماسایت برخوردم،وقتی خاطره ها رو خوندم خیلی خوشحال شدم و فهمیدم که خیلیا مثل من هستن چون همش فکرمیکردم که فقط من این مشکل رو دارم، وقتی خاطره ها رو خوندم خیلی انگیزه گرفتم و به همسرم گفتم، اونم وقتی دید من خیلی خوشحال و امیدوار شدم خیلی تشویقم کرد گفت دیدی خیلی ها مثل مان، بالاخره 18آذر ماه تصمیم گرفتم که تمرین ها رو شروع کنم، روز اول با خودم میگفتم نه بابا من نمیتونم مگه میشه من چیزی وارد واژنم کنم،اصلا فکرشم نمیکردم،با خودم گفتم انگشت کوچیکم داخل میکنم هرجا دردم گرفت درمیارمش(البته قبلش کگل و وارسی کرده بودم،من قبل از اینکه با ماماسایت آشناشم خیلی وارسی میکردم ولی همش میترسیدم و حتی خیلی بدمم میومد که نگاه کنم به واژنم)،تو سر دستکش پنبه گذاشتم و دستکش دستم کردم،یکم سر انگشتم پنبه گذاشتم که راحت داخل بره،سرانگشتم کلی ژل لوبریکانت زدم و به واژنم ژل زدم و آروم آروم وارد کردم، به تلویزیون نگاه میکردم و یهویی دیدم انگشتم داخل واژنمه،درد داشتم ولی به اون حدی که فکرمیکردم نبود،انگشت دومم وارد کردم و بعد انگشتای همسرم و دیدم خیلی راحت داخل رفت،خیلی خیلی خوشحال شدم،اصلا باور نمیکردم، وقتی خودم و همسرم انگشتامون وارد کردیم تازه فهمیدیم که راه واژنم چطوریه و یکم پایین به سمت مقعده،اخه همیشه وقتی میخواستیم دخول داشته باشیم مستقیم وارد میکردیم بخاطر این خیلی درد داشتم و اصلا نمیشد.به هرحال روزای بعد تمرینام شروع کردم و تا سایز 9 خیلی خوب پیش رفتم و اصلا درد نداشتم و با یک روز تمرین باهش راحت میشدم ولی سایز 10 و 11 خیلی اذیت شدم هرکدوم رو چهار پنج روزی تمرین میکردم تا کاملا راحت میشدم،سایز همسرمم12 بود،من تا سایز11 تمرین کردم و تقریبا باهش راحت شده بودم که 6دی ماه موهام رنگ کردمanim2-4d564ad6anim2-4d564ad6همسرم خیلی خوشش اومده بود anim2-25r30wianim2-25r30wiو کلی بغل و بوسم میکرد و کلی عشق بازی کردیم بعد یهویی همسرم پیشنهاد داد که الان نزدیک سایز منی بیا اقدام کنیم اگه نشد هیچی باز تمرین کن، الان امتحانی اقدام کنیم، منم قبول کردم، همسرم ژل زد و منم روی واژنم ژل زدم و با حالت زن زیر رفتیم اقدام....anim2-New-6 اولش یکم درد داشتم ولی با کگل همسرم آلتش وارد کرد خیلی راحتتر از اون چیزی که فکرمیکردم بود،واقعا خیلی راحتتر از دیلاتوره خیییییییییلییییییییییی، وقتی وارد کرد بهش گفتم همینطور که داخله بزار کگل کنم و همسرمم هرچی میگفتم انجام میداد،اول که داخل کرد یه چنددقیقه ای همینطور ثابت نگه داشت و بعد من کگل کردم و بعد جلو وعقب کرد تقریبا بیست دقیقه ای داخل بود و کگل و جلووعقب میکردیم،دیگه همسرم خسته شد و دراورد.کلی ذوق کردیم و تازه اونشب فهمیدم که مال همسرم شدم و یکی شدیم،واقعا حس خوبیه خیلیییییییییی خوبیه...lovekiss

بالاخره منم بعد از 10ماه عروسی در طی دوهفته و نیم تونستم بانوووووووووووووووووشمanim2-4d564ad6anim2-28anim2-40loveshysmile

چندتا نکته که فکرکنم بهتون کمک کنه:

  1. قبل از هر تمرین حموم برید و تو تشت آب بیست دقیقه ای بشینید و کگل کنید، هرچندروز تو آب و نمک برا ی ضدعفونی بشینید
  2. بعد ازهمون بیست تا کگل کوتاه و بلند انجام بدید،بعد دیلاتور رو وارد کنید، 10 دقیقه ثابت بزارید داخل بمونه بدون هیچ حرکتی و بعد پنج دقیقه همینطور که دیلاتور داخله کگل کوتاه و بلند انجام بدید و بعد که راحت شدید 20 دقیقه جلو وعقب کنید.(البته زمانش بستگی به خودتون داره،من مثلا تو سایز 10 و 11 که دیر بهشون عادت کردم هر زمانی مثلا 10 دقیقه رو 20 دقیقه انجام میدادم یعنی هر زمانی رو دوبرابر میکردم تا باهش راحته راحت شم)
  3. هرباری که با دیلاتور تو اون سایز راحت شدید،حتما به همسرتون بدید که دیلاتور وارد کنه و جلووعقب کنه تا ترستون از نفر دوم بریزه.

ببخشید که طولانی حرف زدم، بچه ها حتما بامصمم تمرین کنید که روش درمان فقط همینه، اگه هم دسترسی دارید حتما پیش خانم دکتر خیابانی برید که واقعا تاثیر داره

به امید موفقیتتون.......lovekiss

۱۳۹۶/۹/۱۴ ۱۳:۲۸:۲۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۹/۲۷ ۱۷:۱۹:۲۷

ديروز 4/12/2017 قشنگترين لحظه زندگى من بود وقتى تست بارداريم صد در صد پررنگ شد و اينقدر هيجان داشتم و خوشحال بودم بى اختيار گريه ميكردم كمتر از يك ماه بعد ازدواج باردار شدم و اين خواسته قلبى من و همسرم بود سريع به فكرم زد كه همسرم رو چطور سورپرايز كنم از قبل يه عروسك و كارت تبريك گرفته بود خانه رو با شمع بابا، مامان تزئين كردم رو ميز رو شمع چيدم عروسك و با گل تزئين كردم و منتظر بابا موندم از ساعت ١٢:٣٠ تا ٤ بعد از ظهر ١٠ دفعه من اين شمع هارو روشن و خاموش كردم تا بلاخره بابا اومد به محض ورود به خانه صداى گريه نوزاد و پلى كردم و پدر شدنش رو تبريك گفتم تو بغل هم أشك ريختم ... 

تا الان قشنگترين خاطره زندگيم ثبت شد ❤️

۱۳۹۶/۸/۲۸ ۰۷:۲۵:۵۴
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۲/۲۴ ۱۳:۳۷:۵۲

این خاطره رو برای خانم marzia که دلش شکسته مینویسم

۲۴ سالم بود ، با مردی آشنا شدم که هیچ وقت مشکل خانواده اش را نگفته بود....

نامزد بودیم و رفت و آمد ها بیشتر شده بود،تا این که کم کم متوجه شدم،برادرهاش بچه ندارن یا تفاوت سنی آنها با بچه هاشون زیاده،خیلی شک کردم و به همسرم گفتم،اما همسرم گفت که نه مشکلی نیست...اما با فضولی و کنجکاوی های خودم ،متوجه شدم که جواب مثبت به مردی داده ام که به طور ارثی ،اسپرم ندارند و یا خیلی کم دارن

دو راه بیشتر نداشتم،این که نامزدی را به هم بزنم و راه دوم این که با این مشکل کنار بیام

شب ها و روزها با خودم کلنجار رفتم و انتخاب کردم:اون بیچاره که مقصر نبود ،چرا باید تاوان یک مشکل را پس میداد؟؟؟اون چه گناهی داشت؟؟؟اگر خودم همچین مشکلی داشتم چه انتظاری از او داشتم؟؟؟؟؟

و خلاصه این فکر و خیال ها باعث شد که چند ماه بعد عقد کنیم..

و من این راز را با خودم نگه داشتم و به خدا گفتم من با تو معامله کردم ،کمکم کن از انتخابم پشیمون نشم...

بعد از ازدواجم هیچ وقت جلوگیری نکردم و هر ماه منتظر بودم....

هر ماه بی بی چک منفی....

و بدتر از همه این که خبر بارداری دیگران رو میشنیدم و کلی حسرت و افسوس

توی یه برگه اسم همه دوست و آشناهایی که همزمان با من ازدواج کرده بودن و الان بچه داشتن یادداشت میکردم و افسوس میخوردم

این تعداد به ۴۸ رسیده بود و من پر از حسرت....

گاهی  میرفتم توی آینه و یه پیرهن میزاشتم زیر لباسم،تا شکمم جلو بیاد ،

گاهی توی اتوبوس و مترو خانم حامله میدیدم میرفتم جلو و بهش میگفتم که منم حامله ام....

گاهی لباس بارداری میخریدم....

بعضی وقت ها با خودم فکر میکردم،چرا همچین انتخابی کردم،اگر با مرد دیگه ای ازدواج کرده بودم ،الان حامله بودم....

اما سریع از فکرم پشیمون میشدم و میگفتم همسر بیچاره ام چه گناهی کرده؟مگه مشکلش دست خودش بوده...

تا این که تصمیم گرفتیم ،که بریم ivfکنیم

و اونجا بود که من برای اولین بار معاینه شدم و از این به بعد باید این مراحل طی میشد

در طول دو هفته شاید بیشتر از ۶۰ تا آمپول تزریق میشد و....

و در یک روز سرد زمستان،من ivfشدم ،و باید ۱۴ روز منتظر نتیجه بودم،به جز خودم و همسرم هیچ کس از موضوع خبر نداشت و من ۱۴ روز در خانه تنها ماندم و دلخوشیم آمدن همسرم از سر کار بود.....

برای گرفتن جواب آزمایش دل توی دلم نبود...

رفت و برگشت قلبم رو حس میکردم.

یهو پرستار گفت ،متاسفانه منفی...

آروم آروم روی برف ها قدم زدم و روی نیمکت سرد پارک نشستم و .....

توانایی نه گفتن به همسرم رو نداشتم...

روی برگه نوشتم که جواب منفی بود و دسش دادم و خودم رفتم گوشه ای از آشپزخانه نشستم....

۴ ماه از این جریان میگذشت و من افسرده تر از قبل(اما همیشه برای همسرم شاد بودم و اجازه ندادم متوجه غصه ام بشه)

کم کم به روزهای میلاد آقا امام رضا نزدیک میشدیم و من دل شکسته....

طاقت نیاوردم به همسرم گفتم بیا بریم‌ مشهد،بدجور دلم هوای آقا رو کرده...

همسرم گفت ما چندین بار رفتیم،بیا یه کاری کنیم

برای یه خانواده که تا به حال نرفتن ۳ شب هتل رزرو کنیم و خودمون همبن جا از راه دور زیارت کنیم

گفتم باشه...

شب میلاد آقا بود و من تازه از جشن میلادشون که یکی از دوستام گرفته بود برگشته بودم

توی مسیر خیلی گریه کردم و همش زیر لب این آهنگ رو زمزمه میکردم"کسی ندیدم اینجا که ناامید برگرده"توی دلم میگفتم آقا کسی ناامید بد نمیگرده

حتما حاجت خیلی ها رو دادی که هر سال حرمت شلوغ تر از قبل میشه،مگه میشه حاجت ندی،اگر نمیدادی که هیچ کس نمی اومد،همه ناامیدها اینجا جمع شدن....

رسیدم خونه،حال خوشی نداشتم،هنوز یک هفته به موعد پریودم مونده بود..

از هرچی بی بی چک بود متنفر بودم

یه دونه توی خونه مونده بود که اون رو هم بدون استفاده انداختم

یهو  وسوسه شدم و اون رو درآوردم و ......

اینجا بود که معجزه زندگی من رخ داد

ای خدا چی می دیدم....

فکر میکردم چشمهام اشتباه دیده،بی بی چک رو  بردم توی تراس،بردم زیر چراغ مطالعه و....

به همسری نشون دادم ،گفت الکی ،خطای بی بی چک بوده...

همون شب رفتیم آزمایشگاه

و دوساعتی رو همونجا قدم زدیم با هزار فکر و خیال

همسرم ناامید و من امیدوار

بعد از دوساعت جواب آزمایش اومده

بله ،من مادر شدم،همسرم بابا شد

خیال میکردم از شنیدن این خبر هر دو ما کلی گریه کنیم و ...

اما هر دو در بهت و ناباوری بودیم

همسرم شوکه بود

و من از اون شوکه تر....

و این طور شد که من در شب میلاد آقا امام رضا،درست یک هفته زودتر از موعدم فهمیدم مادر شدم....

یا امام رضا در حق من معجزه کردی

درحق همه آرزومندان معجزه کن

به حق جوادت

۱۳۹۶/۸/۲۰ ۱۳:۱۵:۳۱
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۱/۵ ۱۵:۱۱:۳۳

۱۱ ماه از ازدواجمون گذشته و من و شوهرم ۳ ماه میشه که دارو مصرف میکنیم.

دو هفته پیش جاری ام یک پسر به دنیا اورد اول اش خیلی خوشحال شدم اما اخر شب وقتی با شوهرم تنها شدم زدم زیر گریه نمیدونم چرا فقط فک میکردم که خیلی ناراحت ام پیش خودم خجالت کشیدم که من اینطور ادمی نبودم هیچ وقت که حسودی کنم به چیزهایی که دیگران دارند شوهرم بغل ام کرد و بوسیدم و بهم دلداری داد و گفت به همان اندازه ای که به خدا ایمان دارم به تو هم ایمان دارم و اینکه بالاخره بچه دار میشیم.

امروز روز چهاردهم سیکل ام هست روز یازدهم با شوهرم رفتیم سونو گفت دو فولیکول داری این ماه راست ۱۶ میلی و طرف چپ ۱۴ میلی هست فرداش خواهرم زنگ زد گفت دیشب خواب دیدم مه مریض ام تو با شوهرت امدی عیادت ام دو تا پسر بچه چاقو و کوچولو بغلت هست شوهرت پسرهام دوقلو هستن.

فک میکنم امیدواری الکی هست اما نمیدانم دلم روشنه این ماه که بالاخره خدا صدامو میشنوه

شوهرم هم این ماه خیلی بهم امیدواری و اطمینان داده که این ماه حتما جواب ات مثبت میشه

فقط میتونم کوشش کنم و به خدا امیدوار باشم

امیدوارم دفعه دیگه که این خاطره را میخونم یه نی نی تو شکمم باشه

۱۳۹۶/۸/۱۵ ۱۷:۴۶:۰۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۰/۲۶ ۲۲:۵۸:۳۶

ن این مطلبو اینجا میزارم برای افراد واژینیسموسی که باردار شدن

من یه واژینیسموس شدید بودم که توی همین سایت درحال درمان بودم که اواخر درمان باردارشدم ولی هنوز انقباض داشتم و کامل درمان نشده بودم و اوایل بارداری خونریزی پیداکردم و اجازه نزدیکی نداشتم و درمان نشدم و واژبنیسموس موندم و از زمان زایمان و معاینات بارداری به شدت میترسیدم تا اینکه زمان زایمانم رسید و آب دور بچم کم شده بود و با درد بیمارستان نرفتم و دکتر بستریم کرد که با سوزن فشار بچم به دنیا بیاد توی معاینه اول درد داشتم که همراه معاینه چندتا جیغ کشیدم توی معاینات بعدی سعی کردم جیغ نکشم و هربار که جیغ نمیکشیدم دردام کمتر بود و هنگام درد زایمان نفس عمیق میکشیدم ولی به امید درمان شدنم تحمل کردم و خداروشکر خیلی راحتتر از اون جیزی که فکر میکردم زایمان کردم و معاینات بعد از زایمانم رو اصلا متوجه نمیشم.

بدون هیچ دردی

اونایی که مثل منن ازشون خواهش میکنم سزارین و به زایمان طبیعی ترجیح ندن چون هم سختتره هم درمان خودشون عقب میفته

توی زایمان طبیعی وقتی بچت به دنیا میاد دیگه هیچ دردی احساس نمیکنی که نتونی به بچت محبت کنی

امید هممون به خدا

۱۳۹۶/۸/۳ ۱۸:۲۳:۳۸
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۸/۱۵ ۲۱:۲۹:۰۳

سلام من الان فقط دارم گریه میکنم چون سه سال فقط فکر میکردم تو دنیا منم این مشکلو دارم همه دکترا مسخرم میکردن باورتون میشه پیش ۱۰ تا دکتر رفتم و کلی پول روانشناس دادم روانشناس اخر گفت تو یکی دیگه رو دوست داری به جز شوهرت ...ولی من عاشق شوهرمم. همش فکر میکنم شوهرم  از من نا امید شده و اینقد حسرت بقیه رو میخورم میگم خوش به حالشون میتونن درست با هم سکس داشته باشن

بچه ها امید رو دوباره تو من زنده کردین  خدایا یعنی میشه مثل بقیه یک ماه دیگه خاطره خوب بنویسم

۱۳۹۶/۷/۳ ۱۵:۳۷:۲۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۰/۲۶ ۲۳:۳۳:۴۵

سلام

امروز پسرم پنجاه روزه شده تا من وقت نوشتن پیدا کردم. ..

ششم مرداد چهل هفته م تموم شد و خبری از درد نبود.دکتر موید محسنی برای نهم مرداد وقت داد که با آمپول فشار زایمان کنم.

هشتم مرداد دو ساعت رفتیم با همسرم پیاده روی و ساعت گذاشتیم برای پنج صبح فردا.شب با کمی کمردرد ناشی از پیاده روی خوابم برد.

دوشنبه نهم از خواب پا شدم نماز خوندم و گفتم خدایا دردم شروع شه چون من از آمپول فشار میترسم.

بعد نماز همسرمو بیدار کردم و گفتم کمی درد دارم خیلیییییی کم گفتیم توهم زدم حتما.

ساعت پنج و چهل دقیقه صبح رفتم دستشویی و یک لخته ترشح قلمبه آغشته به خون دیدم ..... هورااااااااااااااااا نمایش خونی بود و این ینی آمپول فشار نمیزدن بهم.

با عجله حاضر شدیم و بدون صبحانه رفتیم بیمارستان محب کوثر و توی داه به مامانا خبر دادیم.

ساعت هفت بیمارستان بودیم که دیدم مامانم قبل من با چشم اشک آلود اونجاس ... توی این نه ماه خیلی سعی کرد نذاره طبیعی بزام و اون موقع نگاهش نگرانم میکرد ...

ساعت ۸ بستری شدم و با همسرم وارد اتاق درد شدیم دردها سی ثانیه بود و بک دقیقه استراحت داشتم.

همسرم ماساژ میداد کیسه آب گرم و توپ پیلاتس و دوش آب گرم چیزهایی بود که باعث شد تا ساعت دوازده ونیم صدام در نیاد.

ساعت دوازده و نیم کلافه بودم دیگه ماما صدا زدیم برای اولین بار چون حوصله معاینه نداشتم.

ماما اومد گفت اوه آفرین هشت سانتی چطور چیزی نگفتی تا حالا؟

همسرم کلی بهم بالید و تا دو و نیم ادامه دادیم اما دیگه دردها سریعتر میومدن حدودا هر سی ثانیه و شدت بیشتری داشت که کمی ناله میکردم.

ساعت دو و نیم ماما اومد معاینه دید فولم اما جنین توی لگن نیومده و نباید زور میزدم.

همون موقع کبسه آبم موقع معاینه پاره شد و تااااااااااازه شروع دردهام بود.

با هر درد جیغ میزدم ناخواسته ... خودمو باختم چون شنیده بودم جنین نیاد توی لگن سزارین میشی ... 

دکتر اومد و گفت زور بزن دیگه

با هر درد کلی زور میزدم. ..خیلی دردناک بود اما قابل تحمل.

به دکتر گفتم اگه بگی تا پنج میزام تحمل میکنم اونم گفت نه شاید تا فردا صبح هم نزایی ...اونجا به غلط کردن افتادم ...

ساعت چهار رفتم روی تخت زایمان ..صدای شیونم کل سالن رو برداشت و اصلا دادهایی که زدم تحت کنترلم نبود.

فاصله دردها ماما میفتاد روی شکمم فشار میداد تا بچه م بیاد پائین.

دکتر میگف فشار ماما بهتر از زور خودته ...

ماسک اکسیژن گذاشتن روی صورتم گفتن نفس بکش به بچه ت هوا برسه درحالیکه من نمیتونستم نفس بکشم از فشاری که به شکمم میاوردن ...ساعت چهار گذسته بود که دکتر لباس جراحی پوشید و کلی لیدوکایبن ریخت روم و برش داد

خلاصه ساعت چهار و بیست و پنج دقیقه دکتر پسرمو انداخت روی شکمم و همسرم بند ناف شو قیچی کرد ...دکتر مشغول بخیه اپیزیوتومی و زیبایی و منم مشغول قربون صدقه رفتن بودم

یه پسر پشمااااااااالوی دماغ گنده شد همه زندگی م ...

بعد دو ساعت گذاشتن ش روی سینه م مثل ساکشن شیرمو درآورد از بس گرسنه بود ....

با همه ی سختی های اون روز حس میکنم زیباترین روز عمرم بود ...

شنیدن صدای دکترم که سوره نصر رو میخوند موقع بیرون اوردن پسرم اعجاز انگیزترین لحظه بود.

آخرش به دکتر گفتم میذاری بوست کنم اونم صورت مثل فرشته شو اورد جلو و بوسیدم ش ... وااااای چه روزی بود ....

۱۳۹۶/۶/۱۸ ۱۳:۱۸:۰۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۱/۷ ۲۱:۵۴:۳۱

خاطره زایمان من 😊

(ویرایش)

با سلام من ۲۳ سالمه و المان زندگی میکنم دوست دارم خاطرات زایمانمو براتون تعریف کنم وخیلی هم دوست دارم دوستان گلی که زایمان کردن چه طبیعی چه سزارین لطف کنن اگه میتونند وقت بزارن تعریف کنن من که خودم خیلی لذت میبرم چون انقدر سر حاملگیم خاطرات زایمان مردم رو خوندم که نگو....خب البته سرتون رو درد نیارم من ۶ساله ازدواج کردم دوماه و دوازده روزه که زایمان کردم ویه نی نی پسر خوشکل دارم 😊من وشوهرم بعد۶سال بچه دار شدیم چون خودمون نمیخواستیم بچه دار نشدیم البته من خیلی دوست داشتم ازهمون یکی دوسال اول زندگیمون هی به شوشو میگفتم نی نی میخوام اونم راضی نمیشد میگفت تو فقط به حرف خودت گوش نده من بهتر میدونم کی باید بچه دارشیم اخه من خیلی عادتام بچه گانه بود اون موقع بخاطر همین شوهرم بهم اعتماد نداشت میگفت تو الان خودت بچه ای بچه میخوای چیکار خلاصه بعد یه دلیل دیگه هم این بود چون واقعا شرایطشو نداشتیم کلا شوهرم خیلی حساسه رو بچه داری واقعا هم همینطوره باید شرایطشو داشته باشی چه مادی چه معنوی بعد بخوای بچه دار شی این همه مادر شوهرم خواهر شوهرم میگفتن توروخدا چرا بچه نمیارین واقعا هم میدونستن که شوهرم خودش نمیخواد فعلا بچه بیاریم همش به اون میگفتن چرا آخه بچه میوه زندگیه و...ازاین حرفا تا اینکه قسمت شد امسال شرایطشو داشتیم و من حامله شدم بعد ۸روز تاخیر در پریودم به شوشو گفتم برو بی بی چک برام بگیر یه حسی بهم میگه حاملم بعد شوهرم گفت بابا ما۶ساله همش پیشگیری میکنیم چطور بعد دوماه اقدام انقد زود حامله شدی گفتم تو برو بعد بی بی چک ورفت آورد و فردای اون روز ساعت ۷صبح استفاده کردم وفوری دوخط قرمز پررنگ شدن 😍 خودمم باورم نمیشد همون دقه رفتم شوشو رو بیدار کردم اونم باورش نمیشد از خوشحالی من نمیدونستم چیکار کنم اونم همینطور انقد خدارو شکر کردیم بعد شوشو گفت به مامانم اینا هیچی نگو فعلا بزار مطمئن بشیم بریم ازمایش بدیم بعد خلاصه رفتیم دکتر و قضیه جدی جدی شد بعد دوروز ویارم شروع شد دیگه من از اون روز تو بستر بودم تا سه ماه نه هیچی میتونستم بخورم توخونه نه میتونستم از جام بلندشم انقد حالم بد شده بود 😔از خدام بود یکی برام یه قاشق غذا درست کنه وبیاره چون غذای رستوران هم نمیتونستم بخورم تا شکمم شد ۷ماه توی هفت ماهگی پسر کوچولوم میخواست زودتر از موعود خودش به دنیا بیاد که دکترم بستریم کرد و با تزریق آمپول دیگه جلوگیری کردن از به دنیا اومدنش چون وزنش خیلی کم بود اون موقع خلاصه سرتون رو درد نیارم تا ۳۹هفتم شد پسرم بریج بود توشکمم و نچرخیده بود باوجود این همه پیاده روی این همه ورزش مخصوصی که من انجام میدادم ولی باز هم نچرخید چهل هفته گذشت باز نچرخید وبه دنیاهم نمی اومد ومن همش ناراحت وسرگردان که چرا اینجوریه دکترم هم گفت باید طبیعی زایمان کنی سزارینت نمیکنیم ولی خدایش ترس تودلم نبود چون هفته ۳۹ رفتم بیمارستان واتاق زایمان وروشهای مختلف زایمان طبیعی روبهم نشون دادن وخلاصه ترس تو دلم نموند 😊از چهل هفتگی یک روز درمیان معاینه میشدم ولی بستری نبودم رحمم دوسانت باز شده بود فقط ولی درد نداشتم چهل هفته ودو روز که شد دیگه دردام کم کم شروع شد صبح ساعت ۴درد داشتم با لکه خون بعد همون روز نوبت داشتم برای معاینه دیگه صبور بودم گفتم ساعت ۱۰ میرم رفتم دکتر معاینه کرد گفت تقریبا ۳سانت شدی برو نهار بخور قدم بزن تاساعت ۲شاید بیشتر باز شدی ساعت ۲رفتم معاینه کرد گفت نه همون سه سانته منم درد داشتم ولی قابل تحمل بعد گفت دوباره برو قدم بزن تا ۶بعداز ظهر منم بدون وقفه راه میرفتم ۶دوباره رفتم معاینم کرد وخودش بادستش یکم رحممو باز کرد انقد درد داشت که جیغم رفت هوا 😣گفت امشب زایمان نمیکنی هنوز سه سانتی بستریم کرد منم همچنان درد داشتم وگفتم که باید شوهرم پیشم باشه توبخش گفتن باشه چون میترسیدم اونموقع گفتم نصف شب دردم شدید بشه چی خلاصه چشمتون روز بد نبینه ساعت شد ۱۱شب و من دردام شدید شد 😣😣همچنان درحال قدم زدن بودم تحمل نکرم رفتیم طبقه پایین بخش زایمان گفتم دردام شدید شده معاینه کردن گفتن سه سانت و نیمی تقریبا همش درحال چرخیدن توسالن بودم ودرد کشیدم وای خدایا چقد سخت بود بعد منو بردن تو وان اب گرم و خیلی رسیدگی کردن خداییش تکنیک تنفسی ورزش روی توپ کمکم کردن تحمل کردم تاصبح اون روز هم کلا فقط درد کشیدم و بهم آرامبخش دادن هی رو تختم دراز کشیدم و ارامبخش زدن و معاینم کردن وگفتن هنوز باز نشدی به اندازه کافی تا روز سوم که شد یعنی سه روز کامل من درد کشیدم و سزارینم نکردن 😢روز سوم دردام ساعت ۸وبیست وپنج دقیقه شب پسرم به دنیا اومد البته از باسن به دنیا اومد ها ولی انقد زجر کشیدم که خدا میدونه چقد بودولی به محض اینکه پسرمو گذاشتن رو سینم همه چی یادم رفتم خیلی خیلی حس زیباییه 😭😭در ضمن شوهرم پیشم بود تا اخر زایمانم وخیلی هم خوب رسیدگی کردن با وجود اینکه بریج هم به دنیا اومد وسه روز درد داشتم ولی خیلی راضی بودم از زایمانم بخیه هم زیاد خورده بودم ولی الان خوب خوب شدم مث روز اول خودمم باورم نمیشه طبیعی زایمان کردم خیلی پماد خوب بهم داده بود دکترم برای جای بخیه هام بخاطر همین زود خوب شدم ببخشید اگه سرتونو درد اوردم .امیدوارم هرکی نی نی دلش میخواد خدا بهش بده و هرکی هم نی نی داره خدا براش حفظ کنه مرسی از اینکه وقتتونو گذاشتین خوندین 

 میلان همه ی وجود مامان 😊

۱۳۹۶/۵/۶ ۱۰:۲۶:۳۰
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۱/۲۷ ۱۰:۴۳:۳۱

سلام من مانیا هستم حدود چهار سال پیش عقد کردم تو دوران عقد خواستیم دخول داشته باشیم اما من بهانه میوردم که تا زمان عروسی دوست ندارم این اتفاق بیفته اما متاسفانه بعد از عروسی هم هرچی تلاش کردیم نشد همش بهانه میوردم که نمیشه نمیتونم ۳ سال از عروسی گذشت و من هنوز باکره بودم پیش چند تا دکتر زنان رفتم و همه بهم خندیدن و چند تا ژل و قرص دادن به هیچ کس نمیتونستم چیزی بگم شوهرم خیلی بهم بی توجه شده بود و همیشه میگفت برو مشکلتو حل کن خسته شدم منم فقط کارم گریه شده بود تا به روز توی اینترنت سرچ کردم و با این سایت آشنا شدم اولش گفتم نه اینم جواب نمیده ولی شوهرم گفت یکبار امتحان کن شاید تنها راحت همین باشه و من شروع کردم و در طی ۱ ماه در کمال ناباوری و ترس بالاخره به راحتی بدون اینکه حس کنم بانو شدم من تونستم شما هم میتونید

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

آذر 1398
ج ش ی د س چ پ
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930