خاطره ها

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۶/۴/۲۶ ۱۶:۳۶:۱۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۰/۲۶ ۲۳:۳۳:۴۵

پنجمین سالگرد ازدواج مونو که گرفتیم دوره اقدام مون شروع شد .... اون پنج سال فکر مهاجرت از ایران مانع بچه دار شدن مون شد ولی در آخر موندنی شدیم و باز هم خداروشکر که دوره سخت بارداری کنار خونواده هامون بودیم ..

ماه دوم اقدام بیبی چک مثبت شد ...

هفته هفتم ویار شدیدم شروع شد..بوی خونه مون رو تحمل نمی کردم و این وًع تا ماه پنجم طول کشید ...

ماه پنجم از خونه مادرم برگشتم خونه خودمون آشپزی م راه افتاد ولی تا الان که هفته ۳۹ هستم هنوز استفراغ های تک و توک دارم ...

دوران پر استرسی گذروندم

خصوصا نگرانی م بابت نداشتن رابطه زناشویی م و اینکه نکنه همسرم سرد و دلزده بشه با نه ماه غرولند  من و استفراغهای تو در و دیوار و ..... این نگرانی م از همه چی بدتر روحمو میخوره و آزارم میده ...

خدا کنه با نینی سالم به زندگی نرمال برگردم خیلی خسته ام

۱۳۹۶/۴/۲۱ ۱۹:۳۴:۵۸
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۲/۲۳ ۱۱:۳۲:۳۹

سلام من باربدم . من و همسرم در اویل خیلی برای دخول تلاش کردیم و نشد و رفتم پیش ماما اون به پردم نگاه کرد گف مشکلی نیست . و بهم گف اصلا ترس نداره و از این واژن سر یه بچه بیرون میاد یعنی این همه جاهست و ژل بیحسیه لیدوکایین داد. ولی ما دوباره نتونستیم دخول انجام بدیم . روز ها همینطور میگذشت همسرم بهم روحیه میداد نگران نباش مهم نیست و من بخاطر رابطه باتو ازدواج نکردم که .ولی من از درون عذاب وجدان داشتم . چون میدونستم که یکی از نیاز های اصلیه اقایون رابطه ی جنسی هستش . ولی اون میگف هنوز تا یکسال وقت داریم. به پیش  دکتر متخصص زنان معروف شهر  رفتیم از اون پرسیدیم مشکل چیه گف پرده ت مشکلی نداره یکمی زور بخرج بدین درس میشه . همسرم برای اینکه من ناراحت نشم پیشنهاد رابطه نمیداد دیگه تلاشی برای دخول نمی کرد . تا اینکه یبار به زور از اون خواستم که حداقل تلاش کنیم . تا اینکه سر الت به اندازه یک سانت رفت دردی احساس کردم دیگه نزاشتم ادامه بده . بعد چن قطره خون اومد . که همون موقع پرده از بین رفته بود . باخودم گفتم الان دیگه مشکل حله . به راحتی دخول انجام میدیم . ولی هرچی سعی میکردیم اصلا یه ذره هم تو نمی رفت . خیلی ناراحت بودم . معمولا گریه میکردم که اخه چرا من مثل بقیه نمی تونم . و میترسیدم که نکنه زندگیم بپاشه . در این حین شوهرم پیش یه روانشناس عمومی رفته بود و مشکلمون رو به اون گفته بود اونم گفته که این مشکل حل نمیشه چون خانمت تو رو به عنوان همسرش نمیبینه و بهتره طلاق بگیرین . بدون اینکه منو ببینه و بامن حرف بزنه  این نظر رو داده بود (واقعا که نمی دونم اینا چطوری روانشناس شدند)البته شوهرم موافق نبوده و رفته بود پیش یه روانپزشک خوب اونم گفته بود اگه خانمت رو دوست داری تلاش کن که مشکلت حل شه. و برای زندگیت بجنگ

من بعد از شنیدن حرف این روانشناس کلی بهم ریخته بودم . و هرکی رو که بیرون بابچه میدیدم حسرتمیخوردم که خوش بحالش که مشکلی نداره .هرروز سر مسایل کوچیک دعوا میکردم . فکرمیکردم که من فقط این مشکل رو دارم

تا اینکه عید امسال دنبال روانشناس خوب بودم که برم باهاش حرف بزنم که از سایت شماره ی دوتا روانشناس پیدا کردم به هر دوشون زنگ زدم ولی یکی جواب داد و به یه ماه بعد وقت داد . بعد رفتم پیشش خجالت میکشیدم مشکلم رو بگم فکرمیکردم بگه مشکلتون رو باید متخصص زنان حل کنه. بعد اینکه مشکلم رو گفتم و باروی خوش به منم گفتن درست مراجعه کردی و من تخصصم در مسائل جنسی هست و کتابی هم در این موضوع داشتند. بعد پرسیدن چند تا سوال گفتن مشکل شما واژنیسموس هست.و روش درمان دارد فقط باید چن جلسه مشاوره بیای.  و باروش هایی که ایشون گفتن تونستم افکار منفی و ترس رو از بین ببرم . و به من وارسی رو یاد دادند . کیگل کردن رو هم گفتن . روش ساخت دیلاتور رو هم گفتن . من تو اینترنت دنبال دیلاتور میگشتم که با این سایت اشنا شدم و کلی انرژی گرفتم که من تنها نیستم و چون بقیه نتیجه گرفتن پس منم میتونم

همون روز دیلاتور هارو ساختم . هررروز تمرین کردم تو یه هفته بانو شدم . من بعد یکسال و یه ماه از ازدواجم بانو شدم . ولی همیشه میگم اگه زودتر به مشاور خوب مراجعه کرده بودم زودتر از اینها حل میشد

الان که به عقب فکرمیکنم خندم میگیره که اخه این چه ترسی داشت. شاید الان شمایی که اینو میخونی بگی تو شجاع بودی ولی من میگم من  شجاع نبودم  . حتی من از بند انداختن به صورت هم میترسیدم .

شماهم که این مشکل رو داری از الان شروع کن وقت رو هدر نده زندگیه ادم خیلی شیرین تر میشه . پس سعی کنین و هرروز تمرین کنین و خسته نشید من اولش باگوش پاک کن شروع کردم تادور ۱۱ ادامه دادم و بعد اقدام کردم که بانو شدم . این روش برای این همه ادم جواب داده پس برای شما هم جواب میده.

۱۳۹۶/۴/۱۵ ۱۹:۵۵:۲۰
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۰/۱۶ ۰۷:۵۰:۵۶

سلام خانوما منم این مشکل و داشتم و همیشه تر س از نزدیکی خفم میکرد .بعد 3 ماه عروسی رفتم دکتر و با عمل جراحی پردم برداشته شد .1 ماه هم صبر کردم زخمام خوب بشه .دوره ی من اصلا سایت و اینترنت و این چیزا نبود .شاید میتونستم بدون جراحی کاری بکنم .این سایت و خیلی دوست دارم و بخاطر حاملگی دومم با این سایت آشنا شدم .همیشه پست ها و دلداری های خانوم خیابانی تو اینستا بهم آرامش میده 

دوستتون دارم موفق باشید

۱۳۹۶/۴/۱۱ ۲۳:۰۹:۴۸
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۹/۲۳ ۰۱:۱۳:۰۳

سلام و خسته نباشید.

من مامان شکم اول ۲۵ سالمه.

از همون ابتدای بارداریم همش دنبال یه سایت خوب واسه جواب سوالهای متعددم میگشتم که بااین سایت آشنا شدم.چون شکم اولم بود هیچی نمیدونستم و اطلاعاتم کم بود از طرفی توی بوشهر کلاس بارداری نبود فقط توی بیمارستان بود که ساعتش به کارم نمیخورد(شاغل بودم).کل دوران بارداریم میرفتم سرکار و تحرکم زیاد بود.سی وهفت هفته بودم که دکترم بهم گفت لگنت تنگه و اگر به حرف من باشه همین الان سزارینت میکنم اما بیمارستان قبول نمیکنه اول باید بری دردبکشی بعد سزارینت میکنن بچم اونموقع ۳ کیلو بود.اینقد ترسیدم که حد نداشت.رفتم پیش مامام گف لگنت عالیه دکتر متخصص اشتباه میکنه.منم دو دل بودم و استرس داشتم تا اینکه خانم خیابانی یه پست گذاشتن درمورد معاینه لگن که استرسم کلا برطرف شد.۳۹ هفته و ۴ روز بودم.ازصبح انقباض داشتم اما واسم کاملا عادی بود چون از اول ۳۶ هفته اینجوری میشدم.ساعت یک شب کیسه آبم پاره شد.اصلا نترسیدم دیدم رنگ آب شفافه براهمین خیالم راحت بود.دردام کم کم زیاد شد اما بازم قابل تحمل بودن.زنگ زدم به مامای خصوصیم اونم گف دوش بگیر استراحت کن یکساعت دیگه بریم بیمارستان.منم تا آماده شدم و رفتیم بیمارستان و پذیرشم کردن شد ساعت ۳ نصف شب.ساعت ۵و ۴۰ دقیقه صبح هم پسرم با وزن ۳۵۵۰توی بغلم بود.باورم نمیشد اینقد زود و خوب زایمان کنم.همه چی عالی بود.میخواستم همین جا از خانم اعظم حسینی مامای خصوصیم و بیمارستان خیلی خوب پایگاه هوایی تشکر کنم.امیدوارم همه مامانا یه زایمان خوب داشته باشن.

۱۳۹۶/۳/۳۱ ۱۱:۰۱:۲۵
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۳/۲۶ ۲۱:۴۵:۳۰

دیروز ظهر تا شب مثل جنازه فقط دراز کشیدم.خونه مثل اشغالدونیه.. هیچ کس هم نیست اطرافم.. فقط بهزاد میاد منو میبوسه و میگه دردت به جونم.. میدونم بیشتر از من اذیت میشه.. الان 6 ماه شدم اما تهوع لعنتی استفراغ لعنتی دست از سرم برنمیداره. امیدی ندارم. دلم برا علی برا مامان و بابا خیلی تنگه. بهزاد میگه دکتر اجازه بده همونجا برات بلیط اوکی میکنم برو .. کیه از اینجا تا تهران پرواز کنه بعد اونم تا زنجان بشینه تو ماشین.باز پرواز مستقیم بود یه چیزی.خدایا صدامو میشنوی؟گریه هامو میبینی؟ چشمام دارن کور میشن پوسیدم آنقدر تو خونه ام.کمکم کن

۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۳:۱۲:۰۳
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۳:۱۷:۵۹

سلام من مریم هستم 21 ساله شکم دوم بودم.زایمان اولم خیلی بد بود خاطراتی بدی ازش داشتم اما این دفعه بارفتن به کلاسها همچنین اشنایی با سایت شما خیلی به من روحیه میداد تاریخ زایمانم 25 فروردین بود که روز 25 درد کمی داشتم وکمی چیزای چرکی واسم اومد ازساعت 10 شب درد کمر داشتم دردام دیگه ساعت 1 شب ریتمینگ شد هم شکمم هم کمرم درد میکرد من ورزش میکردم خونه همینطور درد داشتم تا ساعت 9شب که رفتم بیمارستان گفتن فول شدی اونجاهم ورزش انجام دادا تاساعت 11.30 که محمد کوچولو متولد شد.متاسفانه امکانات اینجاخیلی کمه

۱۳۹۶/۳/۲۶ ۲۱:۰۷:۱۶
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۶/۵ ۰۳:۴۷:۲۶

سلام. من شهرزادم. بانوی 447
خییییلی این عددو دوسش دارم.
منو همسرم دوسالو نیم دوست بودیم باهم.یک سالم نامزد. تو دوران عقد رابطه داشتیم ولی در حد نامزدی. یک هفته قبل از عروسی رفتم معاینه پرده. گفت پرده بدون درد و خونریزی داری. اگه خون بیاد چندقطره میاد.
شب عروسی تلاش کردیم ولی نشد....
گفتم عادیه دوستمم سه شب تلاش کردن تا شد. پس فردای عروسی راه افتادیم واسه ماه عسل.
اونجا هم تلاشی نکردیم که اگه خون اومد و دکتر لازم شدیم تو شهر غریب نباشیم😂😂😂😂

خلاصه یه هفته از عروسی گذشت و اومدیم خونه و ...... عاقا نشد که نشد. به دوستم گفتم. گفتم وااای بیچاره علی. باهم رفتیم داروخونه یه ژل لوبریکانت تحریکی گرفتیم😒😒😒 اونشب زدیم بازم نشد😡😡😡

فرداش گفتم اینجوری نمیشه کههههه. هی من گریه کنم و التماس کنم و هولش بدم عقب. لابد من مریضم یا پردم ضخیمه. 
رفتم دکتر زنان بهم ژل لوبریکانت ساده داد و لیدوکائین...بااااازم نشد.
پیش یه دکتر دیگه رفتم اونم دارو دادو .... نشد
بعد دیگه طاقت نیاوردم به مامانم گفتم.
از دوست مامانم که متخصص زنان بود وقت گرفتیم و معاینم کرد. من وحشتناااااک از خون و آمپول و عمل میترسم.
ولی با پای خودم رفتم تا زندگیمو نجات بدم. خییییییلی تصمیم سختی بود.
معاینه کردو بااااازم ژل لوبریکانت و لیدوکائین داد و قرص آرامبخش هم داد. گفت تو پردت رااحته. حیفه من دست ببرم توش. بزار شوهرت مردونگی رو احساس کنه اذیتش نکن. کللللی نصیحتم کرد. منم با امید برگشتم خونه. قرار شد تا چندروز تلاش کنیم.
عاقا من هی قرص خوردم و ژل زدم. این قرصه انگار هییییچ تاثیری نداشت. ژل لیدوکائینم اصصصصلا تاثیری رو درد نداشت.
چندبار هی رفتیم گفتیم نشد و اونم هی گفت برو حیفه تلاش کن من مریض مثل تو زیاد دارم
آخرش با رضایت خودم جراحیم کرد😔😔😔
تمام بدنم میلرزید.
مامانمو علی تو راهرو نشستن.
خودش جراحی میکرد. دستیارش لبه های واژنو نگه میداشت. اول یه آمپول بی حسی زد. ولی چون ناحیه حساسیه چندجا زد.
هی دراورد هی وارد کرد. ببین میدونم سوزن آمپول نازکه ولی به خدا احساس میکردم هر سوزنش اندازه لوله خودکاره.
😔😔😔😔😔خیییییلی بد بود. بعد یه قیچی برداشت😭😭😭😭 دورتا دورشو برید. قشنگ حسش میکردم.  درد نداشت ولی کلللل جراحی گریه کردم و جیغ زدم.
آخرش بدترین قسمتش بود.... پرده رو انداخت آشغالی... خییییییلی واسم زور داشت.
قرار بود اون با عشق برداشته بشه... نه اینکه تو آشغالی بره.
بعد یه مویرگم با قیچی پاره شد خونش بند نیومد. دوباره آمپول بی حسی زد. بخیه زد اون مویرگو.
گرررریه میکردما... جیغ میزدم. کل درمانگاهو رو سرم گذاشتم.
جراحی تموم شد تازه دکتره گفت تو افسردگی داریااا گریه هات الکی بود. برو روانشناس.
چندوقت که دستشویی میرفتم میترسیدم بخیه پاره شه. تا یه مدت صبر کردیم تا زخمم خوب شه. ولی... بازم نشد.😔😔
دیگه تحملم تموم شد. رفتم پیش روانشناس. گفتم من دست خودم نیست نمیتونم. جراحی هم کردم. گفت خاک تو سر اون دکتر بیشعور اصلا این بیماری به جراحی ربطی نداره. گفت مریضایی که جراحی میشن بدترن. چون افسردگی شدید تر میشه😭
به همه چی گیر میدادم. درست کارای خونه رو نمیکردم به زور ظرف میشستم. دیگه آرایش نمیکردم. لباس شیکامو  نمیپوشیدم. کااامل افسرده شدم.
اون روانشناس منو همون اول به روانپزشک معرفی کرد. رفتم 3 جلسه دارو های اعصاب گرفتم و خوردم و اگه گفتین....
بازم نشد😂😂😂

دیگه بیخیال شدیم جفتمون. به مامانم و دختر عمم و دوستام کلا دروغ گفتم. گفتم شد.
تا اینکه تو گوگل زدم ترس از نزدیکی... کلی مطلب اومد... خوندم  انگار همش مال من بود. فهمیدم من سرطان ندارم. واژنم توش دیوار نداره. غده ندارم.... فقط مریضم. اسمش واژینیسموسه. درمان داره. دوتا سکستراپ پیدا کردم. زنگ زدم وقت گرفتم. هی امروز فردا کرد. اومدم به اون یکی زنگ بزنم که یهو پیج یه فرشته مهربونو دیدم...😍😍😍

تو سرچ اینستا عکس جعبه شیرینی بود. منم کنجکاو شدم باز کردم. زده بود درمان واژینیسموس. خوندم 300 نفر درمان شدن. کلللللی تو پیجش گشتم چندتا شرح درمان خوندم. تمااااام بدنم از هیجان میلرزید.
سالگرد عروسیمون تازه رد شده بود....
دیدم زده سایت غیر حضوری درمان میکنه.
رفتم سایتش. خییییییلی کار کردن و پیدا کردن سایت سخته. منم نتونستم. دیگه آخرش با شک وقت گرفتم. رفتیم اونجا. با خجالت. خانم دکتر همه چیو قشنگ توضیح داد. گفت کل داروهارو بنداز دور.
خلاصه ما رفتیم و تمرینارو شروع کردیم. ویزیت اول 100
اگه لازم شد باز بری میشه 70
من از ترس و خسیسی اون 70 تومن نرفتم. تو تمرینام عالی پیش میرفتم. ولی بعد از یک ماه هرکار کردم سایر 9 رو نتونستم بسازم.
تلفنی یاد داد ولی نفهمیدم.
گول خوردم نرفتم🙈🙈🙈
تاااا بعد از عید دیگه دیدم نمیشه 70 تومن ارزش نداره که😂😂😂
رفتیم کللللی دعوام کرد️😂😂
معاینه کرد گفت خیییییلی خوب پیش رفتی چرا حیفش کردی. خیلی بهم امید داد. من مشکلم این بود که تنها بودم.
بچه های سایت بهمدیگه روحیه میدن ولی من سایتو نداشتم.
تنهای تنها هیچکس نبود بهم امید بده.

دوباره به مامانم گفتم به دوستام به دختر عمم و خالم.گفتم من راه درمانو تازه پیدا کردم و اون دفعه دروغ گفتم که درمان شدم. میخواستم بفهمن الکی سرکوفت میزدن و من لوس نبودم فقط بیمار بودم.😡😡
بار دوم رفتیم و بعداز تمرینات منظم منم27.02.96 بانو شدم😊😊😊😊

وقتی رفت داخل هی نفس عمیق کشیدم بعد قششششنگ احساس کردم خانم دکتر داره بارو از  رو شونه هام بلند میکنه باهم میزاریمش زمین. حضورشو شدییییدا احساس میکردم😍

مامانمو دوست دارم ولی حرفاش اوایل ازدواج داغونم کرد. اون شب تا بارو از رو شونه هام برداشتم یهو زدم زیر گریه. علی بغلم کرد قشنگ احساس میکردم چقدر حامی من بود و هست و چقدر تحمل کرد وقتی همون اول که رفت قیافش دیدنی بود😜
انگار بهشتو بهش دادم. واسه همون دلم سوخت واسش و واسه خودمم.
یهو قوی شدم. انگار کمرم شکسته بود و درست شد. انگار دستم محکم تو دهنی زد به همممه اونایی که الکی نصیحتم کردن یا مسخرم کردن. گریه میکردم و میخندیدم😭😂😭😂
حالا همه اینا در حالی بود که آلت داخل بود😂😂😂
خانم خیابانی رو خییییلی دوسش دارم خدایی. میدونم پول گرفت و به چشم بعضیا وظیفش بود. ولی من کلی دکتر رفتم. اون بود که جهنمو تموم کرد برام. مدیونشم. از اون روز دلم میخواد به همه کمک کنم😂😂😂
شبی که درمان شدم از فرداش انرژیییییی گرفتم. افسردگیم یهو از بین رفت. خونم هرروز تمیزه و به خودم میرسم. خییییلی همه چی تغییر کرد. ❤️❤️❤️

به امید روزی که همه آگاه شن و بدونن این بیماری هم مثل سرماخوردگی درمان داره

۱۳۹۶/۳/۲۶ ۱۹:۵۹:۵۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۲۶ ۱۹:۵۹:۵۵

سلام خانوما و خانوم خياباني عزيز☺️

من اخراي بارداريم با پيجتون اشتا شدم و تمام شرح زايمان هارو ميخوندم و پياده روي هامو داشتم و ورزش روي توپ رو داشتم و تاب لگني و قر كمر و داشتمهفته اخر هم ك تخم شويد دم ميكردم و ميخوردم ☺️ من از شهر قم هستم و بارداري اولم و در سن ٢١ هستم زمان بارداريم تا ٤١ هفته گذشت تا اينكه بيمارستان تصميم گرفت با امپول فشار بستريم كنن! سونوي اخر هم گفته بود بچت درشته و زايمان طبيعي نميتوني و بتوني هم سخته اما چون دكترم گفته بود رحمت نرم و لگنت خوبه قبول نميكردم تا اينكه با دهانه رحم ٢.٥ بدون درد بستري شدم و موقعي ك دردام توي ١٠ دقه ٥ تا بود و خيلي هم عالي و قابل تحمل و با استفاده از تكنيك هاي تنفس تونستم كنترل كنم! اما يهو متوجه شديم ني ني مدفوع كرده و مجبور شدم ك تن بدم به سزارين در حالي ك اصلا راضي نميشدم اما خداروشكر سزارين خيلي خوبي داشتم و ناراض نبودم! خواستم بگم اگه ديديد مجبور شديد ك سزارين بشيد اصلا استرس نگيريد و اينو قبول كنيد ك سزارين اون قد هم بد نيس فقط مراقبت ميخواد همين! امروز روز دهم ام بود و فردا ميرم بخيه هامو بكشم☺️☺️ ممنونم از پيج عاليتون مطمئنم اگه بچم مدفوع نميكرد زايمان طبيعي خوبي داشتم

بچم ٣٧٠٠ و ٤١ هفته و بيمارستان ايزدي و دكتر عملم دكتر صدري زاده ك فوق العاده بودن

۱۳۹۶/۳/۲۲ ۰۸:۴۱:۴۵
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۲/۲۴ ۱۲:۴۳:۳۸

سلام ب همه

اول اینو بگم که من خیلی خوشحالم که با این سایت آشنا شدم هم دوستای خوب که بهم راهنمایی می کنن هم مطالب این سایت که خیلی مفید بوده برامlove

من امروز یعنی 96/3/22 روز دوشنبه تولدمهcake و خیلی هیجان دارم چون این تولد با تولدای دیگه یه فرقی داره و اونم اینه که من باردارم و منتظر تولد پسرکوچولومون این ی حس قشنگیه که توی روز تولدت نی نی داشته باشی البته تو شکمت  و قراره امروز کلی از طرف همسرجان سورپرایز شمgiftanim2-21 ....خواستم این خاطره رو ثبت کرده باشم چون برام خیلی با ارزشه

امیداورم سال دیگه من و پسرم و همسرم باهم تولدمو جشن بگیرم.

زندگی زیباست

پس مثبت بیاندیشvalentine

۱۳۹۶/۳/۱۶ ۰۰:۲۸:۱۵
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۳/۱۸ ۱۴:۳۵:۲۵

سلام، ممنونم از اینکه این فضا رو ایجاد کردید، من دوران بارداری پر خطری داشتم البته برای خودم فقط واسه بچه ام هیچ مشکلی نداشت، خیلی علاقه داشتم که طبیعی زایمان کنم هفت ماه بودم  صبح زود که شوهرم بیدار کردم ديگه از درد آروم و قرار نداشتم کمرم به شدت درد میکرد منم که بارداری اولم بود و خیلی کم تجربه نمیدونستم دردم به خاطر چيه چون سابقه کمر درد داشتم فکر میکرد به خاطر بارداریم به کمرم فشار اومده تا اینکه انقدر دردام زیاد منم رفتم پیش دکترم، دکترم وقتی بهش توضیح دادم بهم خندید معاینه ام کرد گفت  فورا برو بیمارستان الان که زایمان کنی منم فورا رفتم بیمارستان وای انشلا که قسمت هیچکس نشه بره اون بیمارستان هيچي که دکترم دستور بستری اورژانسی داده بود و گفته بود که به خاطر اینکه حالم بد نشه لحظه به لحظه کنترل کنن ولی از بدبختی ام يه انترن اومد بالا سرم و گفت باید خودم معاینه کنم (وای امیدوارم اونم وقتی حامله شد همانقدر اذیت بشه که من اذیت کرد) معاینه وحشتناکی انجام داد گفت خانم دکتر حرف مفت زده پاشو برو خونه منم هرچي اسرار کردم گفت اگه دوس داری میدازمنت تو بلوک تا صب جیغ بزنن تو گوشت منم از ترس اینکه مبادا بلای سرم بيارن رفتم خونه و به دکترم زنگ زدم دکترمم که واقعا ازش ممنونم يه سری سوال ها ازم کرد که گفت فعلا مشکلی نیست اگه بازم دردت شروع شد فورا برو بیمارستان ديگه درد نداشتم دکترمم وقتی معاینه کرد گفت که جمع شده آمپول نوشت که ديگه تا نه ماهگی زایمان نکنم چون شکمم از شش ماهگی اومده بود پایین خوب بودم تا نزدیک زایمانم که دکترم سنوگرافی قبل زایمان واسه نوشت واسه بررسی وضعیتم که اون روز که سونوگرافی که دادم و جواب گرفتم دنیا خراب شد رو سرم دکتر گفت سی و هفت هفته ای گفتم بله ولی با تعجب نگاهم کرد گفت ببر پیش دکتر وقتی سونو رو خوندم آرزو کردم که بمیرم چون بچه رشد نکرده بود فورا بردم پیش دکتر دکترم معاینه کرد و ارتفاع رحم گرفت گفت شاید سونو اشتباه باشه ولی ارتفاع رحمم هم خیلی کم بود دکتر گفت که باید خاتمه بارداری بدیم چون بدنت ديگه توانایی تامین بچه رو نداره بچه دچار عقب ماندگي رشد شده منم رفتم خونه و با اینکه همه دنیام داغون شده بود گفتم باید خونه رو واسه بچه ام آماده کنم واسه دلخوشی خودم گفتم دکترا چیزی نمیدونن بچه من خیلی خوبه منم خونه رو تمیز کردم و صب رفتم بیمارستان دکترم نوشته بود واسه سزارین ولی يه اتفاق واسه دکترم افتاد که نتونست بیاد گفت که من شیفت به فلان دکتر تحویل دادم فلان دکتر هم که واسه تجربه و مهارتش زبان زد منم خوشحال شدم ولی سر پرستار بخش و ماماها بهم گفت خانم اصلا نرو زیر دستش اون اصلا به مریضا اهمیت نميده تو هم با این شرایطی که داری يه بلایی سرت ميارن منم از ترس از همون راهی که رفته بودم برگشتم به دکترم گفتم دکترم خیلی عصبانی شد با بیمارستان دعواش شد منم منتظر موندم تا دکترم برگرده مطب بعد دو روز رفتم پیشش گفتم دوس ندارم سزارین شم و طبیعی دوس دارم دکترمم قبول کرد گفت تو که انقدر قوی هستی حاضري با شرایط سختی که داری طبیعی زایمان کنی خیلی خوب اونم فورا دستور بستری نوشت شرایطمم توضیح داد واسه بیمارستان و به خودمم گفت حتما بهشون بگي که آمپول فشار تزریق نکنن منم که اون نه ماه که همه نا امید بودن خودم امیدوار خیلی مرتب و تر تمیز رفتم بیمارستان وای اونم چه بیمارستانی آماده شدم برنم بلوک وای چه جای وحشتناکی بود انگار داشتن شکنجه میکرون يه روز گذشت زایمان نکردم هر دکتری هم که میاومد بهم توهین میکردن و میگفتن خانم تو که این شرایطت چرا میخوای طبیعی زایمان کنی دومین روز بود ماما اومد بالا سرم و گفت بهش آمپول فشار بزنید منم گفتم دکترم که گفته نباید تزریق کنید فقط قرص ولی اونا قبول نکردن و گفتن دکتر چیزی نگفته سرم وصل کردن منم که اصلا هیچ دارویی که حتی يه ذره هورمون هم داره نباید به بدنم برسه ده دقیقه بعد سرم روده ام ورم کرد از درد روده ام نمیدونستم چکار کنم هرچي میگفتم داد میکشیدن که خیلی ناز نازی ام بهم توهین میکردن منم خیلی بهم فشار اومده بود طوری که حتی اون زناي ديگه که تو اطاق بودن متوجه بالا اومدن غیر طبیعی روده ام شدن منم گفتم اگه بلای سر بچه ام بیاد دنیا رو سرتون خراب میکنم اونا هم با پررويي تمام بهم گفتن که میمیره به درک اصلا مهم نیست منم از شدت ناراحتی گریه ام گرفت از ترس نمیدونستم چکار کنم چون روز قبلش بچه یکی رو کشته بودن منم از ترس گفتم همین الان ازتون شکایت میکنم اونا هم از ترس که مبادا شکایتهاشون زیاد نشه دکتر متخصص آوردن بالا سرم و آماده ام کردن واسه سزارین، تو اطاق عمل از ترس و استرس داشتم سکته میکردن که بچه ام میمیره یا زنده ميمونه شرایط رو واسه بچه ام آماده کردن بايد میذاشتن تو دستگاه که رشد کنه تحت نظر باشه چون میگفتن.... عمل انجام دادن که يه دفه با حالتی خیلی متعجب داد زدن خانم دکتر فورا بیاید منم نمیدونستم چکار کنم فکر میکردم مشکلی داره یا مرده ولی وقتی خانم دکتر اومد چند با گفت خدایا شکرت منم که گیج شده بودم و نمیدونستم چه خبره که دکتر گفت این معجزه اس چون هیچکس انتظار نداشت که بچه ام انقدر وزنش بیشتر از اون چیزی باشه که تو سونو هام نشون داده بود خیلی هم شرایطش هم عالی بود حتی واسه یه لحظه ام بچه ام رو نذاشتن تو دستگاه بعد اون انقدر که خسته بوده ام و يه هفته ام بود نخوابیده بودم خوابم برد ديگه از هيچي خبر نداشتم تا وقتی که بیدار شدم و بهترین هدیه زندگیم رو کنارم دیدم ( اون بیمارستان اصلا شرایطی خوب نداشت، بلوک زایمانش انقدر سرد بود که از سرما دو تا پالتو پوشیده بودم،  وقتی سر بچه ها ميومد پایین تازه بلندش میکردن میکردن تو يه اتاق ديگه وای بیمارستان نبود سلاخ خونه بود، بیمارستان بعثت سنندج)  ببخشید که سرتون رو به درد آوردم ولی خواستم بدونيد که تو اون بیمارستان چه بلای سر آدما ميارن تا خودتون نبينيد باورتون نميشه چه وحشتناک

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

آذر 1398
ج ش ی د س چ پ
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930