خاطرات بارداری

برای ارسال خاطره ابتدا وارد سایت شوید.×
۱۳۹۸/۳/۲۱ ۱۲:۱۹:۱۳
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۳/۲۱ ۱۲:۲۰:۵۵

یادش بخیر وقتی فهمیدم باردارم خیلی خوشحال بودم 

چند روز بعدش تولد همسرم بود روز تولدش بدون این که بدونه تولد گرفتم و کادوی تولدش جواب آزمایش و بی بی چک رو تو یه جعبه گذاشتم و بهش دادام هر دو خو شحال بودیم وقتی جعبه رو باز کرد و اون رو دید از خوشحالی شروع به کردو جلوی همه من و بغل کرد خیلی خجالت کشیدم 

اما خب درست چند ماه  بعدش بچه مون سقط شد و این شادی تبدیل به نارحتی شده

۱۳۹۷/۱۱/۲۹ ۱۴:۳۰:۲۲
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۳/۲ ۰۰:۳۱:۰۵

سلام به همه دوستانی که این خاطره و میخونن.
من یه واژینیسموس بودم که بعد از 10 سال درمان شدم و توی بخش خاطرات خاطره ی درمانمو نوشتم.روزی که داشتم خاطرمو مینوشتم هیچوقت فکر نمیکردم که معجزه ی زندگیم دو ماه بعد توی شکمم باشه.الان که دارم براتون مینویسم 4 هفته و 4 روزه که باردارم.این بارداری و درمانمو اول از همه مدیون خدای بزرگ که واقعا از ته قلبم خواستم کمکم کنه دوم از شوهرم که صبورانه در کنارم عاشقانه کمک کرد و سوم از تمام کساییکه باعث آگاهی و اطلاع رسانی من شدن تا من بتونم مشکلمو بشناسم و پیگیر راه درمانش بشم.به نظرم اینجور آدما فرشته هایی هستن که خدا وعده شونو به بنده هاش داده منتهی در لباس و شکل ادم سر راهت قرار میگیرن و جوری دستتو برای کمک میگیرن که بعدش هر چی فکر میکنی متوجه نمیشی که چجوری امکان داره و چجوری ممکنه؟!!!
اما دست خدا بالاترین دست هاست و تا اون نخواد هیچ برگی از درخت حتی جم هم نمیخوره
الان حالم خیلی خوبه و این حس ناب و برای تک تک بانوان سرزمینم آرزو میکنم
هیچوقت دست از تلاش کردن برندارید و بدونید با وجود قدرتی مثل خدا محالی وجود نداره.همه چیز در سایه قدرتش شدنیه فقط بخواهید و برای بدست آوردنش تلاش کنید
flower 

۱۳۹۷/۶/۷ ۱۰:۱۲:۰۷
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۱/۵ ۱۵:۱۱:۳۳

از اولین خاطره ای که اینجا نوشتم ۱۰ ماه می گذره و من حالا ۲ ماهه باردارم. خیلی خوشحالم. چیزی که در دوران سخت تلاش برای بارداری یاد گرفتم این بود که باید همیشه به خدا امیدوار باشم. زندگی را به کام خود و شوهرم تلخ نکنم. فکرای بیهوده را کنار بگذارم. و از کنار حرف مردم به راحتی بگذرم. از خداوند ممنون ام. امیدوارم بچه ای سالم و باهوش به دنیا بیاورم.

۱۳۹۶/۱۱/۲۱ ۱۷:۲۰:۱۴
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۱/۲۲ ۰۰:۳۴:۰۲

سلام الان که دارم مینویسم حال خیلی خوبو مساعدی ندارم نمیدونم تاثیر بارداریه روی خلقو خوم یا چی... هفته ی ششم بارداری هستم بیستو پنج سالمه و حدود یک سالو ده ماه از ازدواجم میگذره خیلی از حرفو حدیثه دیگران به ستوه اومده بودم هر کی یه چی میگفت از گوشه کنار فقط حرف به گوشم میرسید که عه هانا چهار ساله ازدواج کرده چرا پس بچه دار نمیشه بهشون میگفتم اخه چجوری محاسبه میکنید که میرسید به عدد چهار من دوسالم نشده ازدواجم و بدتر از همه مادر بزرگ همسرم که تو روستا زندگی میکنه بود که مادرشوهرم با خوشحالی تعریف میکرد که مامان جونی سه تا ارزو داره یکیش بچه دار شدنه نوه شه یا مامان جونی براتون نذر شمع کرده نذر پول انداختن تو فلان صندوق کرده مامان جونی بچه دخترشو بغل کرد گفت ایشالا بچه ی نوه م و هزارتا حرف دیگه خواهر شوهر خودم بعد پنج سال بچه دار شده بعد هی میشست که زود بیارید بچه من پشیمونم دیر اوردم ...و هر کدوم از فکو فامیلم بهم میرسیدن هی میگفتن عه چرا بچه نمیاری عه فلان عه بیسار کلافه ی کلافه ی کلافه بودم من خودم خیلی بچه دوستم اصلا این خصلتم معروفه و خودم بچه میخواستم حتی ماه هایی که اقداممون با شکست مواجه میشد کلی گریه و زاری راه مینداختم و سر نمازم زار میزدمو بچه از خدا میخواستم حدود چهار ماه اقدام کردیمو پنجمین ماه خدا بهمون بچه داد ولی حالا که بار دار شدم خلق و خوم صدو هشتاد درجه برعکس شده همش میگم زود بود کاش دیرتر بچه دار میشدیم اصلا حالم خوب نیست دلم گرفته با اینکه بچه ارزوی خودم و خواسته ی قلبی خودم بود اما این حرفو حدیثای  اطرافیانم که یادم میفته انگار میخوام تقصیرو بندازم گردن اونا قبل بارداری کلی لباس بچه میدیدمو ذوق میکردم اما الان اصلا حالم خوب نیست دلم میخواد برم بزنم تو دهن همه ی اون ادمای فضول نمیدونم چرا اینجوری شدم من عشق بچه بودم ولی الان هیچ ذوق و شوقی ندارمو پشیمونم هستم و اینم بگم دست خودم نیست هیچ کدوم... دلم میخواد حالم مثل قبل خوب باشه و کلی ذوقو شوق داشته باشمو شکر گزار خدای مهربون باشم اما برعکس همش میگم کاش دیرتر کاش دیرتر اقدام میکردیم

۱۳۹۶/۱۱/۱۷ ۱۴:۱۴:۲۳
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۱/۲۳ ۰۸:۳۶:۱۵

با سلام 

من چیکار کنم بچه دار بشم شوهرم نمیخواد سنمم هم 39 هست 

۱۳۹۶/۹/۱۴ ۱۳:۲۸:۲۹
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۹/۲۷ ۱۷:۱۹:۲۷

ديروز 4/12/2017 قشنگترين لحظه زندگى من بود وقتى تست بارداريم صد در صد پررنگ شد و اينقدر هيجان داشتم و خوشحال بودم بى اختيار گريه ميكردم كمتر از يك ماه بعد ازدواج باردار شدم و اين خواسته قلبى من و همسرم بود سريع به فكرم زد كه همسرم رو چطور سورپرايز كنم از قبل يه عروسك و كارت تبريك گرفته بود خانه رو با شمع بابا، مامان تزئين كردم رو ميز رو شمع چيدم عروسك و با گل تزئين كردم و منتظر بابا موندم از ساعت ١٢:٣٠ تا ٤ بعد از ظهر ١٠ دفعه من اين شمع هارو روشن و خاموش كردم تا بلاخره بابا اومد به محض ورود به خانه صداى گريه نوزاد و پلى كردم و پدر شدنش رو تبريك گفتم تو بغل هم أشك ريختم ... 

تا الان قشنگترين خاطره زندگيم ثبت شد ❤️

۱۳۹۶/۸/۲۸ ۰۷:۲۵:۵۴
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۲/۲۴ ۱۳:۳۷:۵۲

این خاطره رو برای خانم marzia که دلش شکسته مینویسم

۲۴ سالم بود ، با مردی آشنا شدم که هیچ وقت مشکل خانواده اش را نگفته بود....

نامزد بودیم و رفت و آمد ها بیشتر شده بود،تا این که کم کم متوجه شدم،برادرهاش بچه ندارن یا تفاوت سنی آنها با بچه هاشون زیاده،خیلی شک کردم و به همسرم گفتم،اما همسرم گفت که نه مشکلی نیست...اما با فضولی و کنجکاوی های خودم ،متوجه شدم که جواب مثبت به مردی داده ام که به طور ارثی ،اسپرم ندارند و یا خیلی کم دارن

دو راه بیشتر نداشتم،این که نامزدی را به هم بزنم و راه دوم این که با این مشکل کنار بیام

شب ها و روزها با خودم کلنجار رفتم و انتخاب کردم:اون بیچاره که مقصر نبود ،چرا باید تاوان یک مشکل را پس میداد؟؟؟اون چه گناهی داشت؟؟؟اگر خودم همچین مشکلی داشتم چه انتظاری از او داشتم؟؟؟؟؟

و خلاصه این فکر و خیال ها باعث شد که چند ماه بعد عقد کنیم..

و من این راز را با خودم نگه داشتم و به خدا گفتم من با تو معامله کردم ،کمکم کن از انتخابم پشیمون نشم...

بعد از ازدواجم هیچ وقت جلوگیری نکردم و هر ماه منتظر بودم....

هر ماه بی بی چک منفی....

و بدتر از همه این که خبر بارداری دیگران رو میشنیدم و کلی حسرت و افسوس

توی یه برگه اسم همه دوست و آشناهایی که همزمان با من ازدواج کرده بودن و الان بچه داشتن یادداشت میکردم و افسوس میخوردم

این تعداد به ۴۸ رسیده بود و من پر از حسرت....

گاهی  میرفتم توی آینه و یه پیرهن میزاشتم زیر لباسم،تا شکمم جلو بیاد ،

گاهی توی اتوبوس و مترو خانم حامله میدیدم میرفتم جلو و بهش میگفتم که منم حامله ام....

گاهی لباس بارداری میخریدم....

بعضی وقت ها با خودم فکر میکردم،چرا همچین انتخابی کردم،اگر با مرد دیگه ای ازدواج کرده بودم ،الان حامله بودم....

اما سریع از فکرم پشیمون میشدم و میگفتم همسر بیچاره ام چه گناهی کرده؟مگه مشکلش دست خودش بوده...

تا این که تصمیم گرفتیم ،که بریم ivfکنیم

و اونجا بود که من برای اولین بار معاینه شدم و از این به بعد باید این مراحل طی میشد

در طول دو هفته شاید بیشتر از ۶۰ تا آمپول تزریق میشد و....

و در یک روز سرد زمستان،من ivfشدم ،و باید ۱۴ روز منتظر نتیجه بودم،به جز خودم و همسرم هیچ کس از موضوع خبر نداشت و من ۱۴ روز در خانه تنها ماندم و دلخوشیم آمدن همسرم از سر کار بود.....

برای گرفتن جواب آزمایش دل توی دلم نبود...

رفت و برگشت قلبم رو حس میکردم.

یهو پرستار گفت ،متاسفانه منفی...

آروم آروم روی برف ها قدم زدم و روی نیمکت سرد پارک نشستم و .....

توانایی نه گفتن به همسرم رو نداشتم...

روی برگه نوشتم که جواب منفی بود و دسش دادم و خودم رفتم گوشه ای از آشپزخانه نشستم....

۴ ماه از این جریان میگذشت و من افسرده تر از قبل(اما همیشه برای همسرم شاد بودم و اجازه ندادم متوجه غصه ام بشه)

کم کم به روزهای میلاد آقا امام رضا نزدیک میشدیم و من دل شکسته....

طاقت نیاوردم به همسرم گفتم بیا بریم‌ مشهد،بدجور دلم هوای آقا رو کرده...

همسرم گفت ما چندین بار رفتیم،بیا یه کاری کنیم

برای یه خانواده که تا به حال نرفتن ۳ شب هتل رزرو کنیم و خودمون همبن جا از راه دور زیارت کنیم

گفتم باشه...

شب میلاد آقا بود و من تازه از جشن میلادشون که یکی از دوستام گرفته بود برگشته بودم

توی مسیر خیلی گریه کردم و همش زیر لب این آهنگ رو زمزمه میکردم"کسی ندیدم اینجا که ناامید برگرده"توی دلم میگفتم آقا کسی ناامید بد نمیگرده

حتما حاجت خیلی ها رو دادی که هر سال حرمت شلوغ تر از قبل میشه،مگه میشه حاجت ندی،اگر نمیدادی که هیچ کس نمی اومد،همه ناامیدها اینجا جمع شدن....

رسیدم خونه،حال خوشی نداشتم،هنوز یک هفته به موعد پریودم مونده بود..

از هرچی بی بی چک بود متنفر بودم

یه دونه توی خونه مونده بود که اون رو هم بدون استفاده انداختم

یهو  وسوسه شدم و اون رو درآوردم و ......

اینجا بود که معجزه زندگی من رخ داد

ای خدا چی می دیدم....

فکر میکردم چشمهام اشتباه دیده،بی بی چک رو  بردم توی تراس،بردم زیر چراغ مطالعه و....

به همسری نشون دادم ،گفت الکی ،خطای بی بی چک بوده...

همون شب رفتیم آزمایشگاه

و دوساعتی رو همونجا قدم زدیم با هزار فکر و خیال

همسرم ناامید و من امیدوار

بعد از دوساعت جواب آزمایش اومده

بله ،من مادر شدم،همسرم بابا شد

خیال میکردم از شنیدن این خبر هر دو ما کلی گریه کنیم و ...

اما هر دو در بهت و ناباوری بودیم

همسرم شوکه بود

و من از اون شوکه تر....

و این طور شد که من در شب میلاد آقا امام رضا،درست یک هفته زودتر از موعدم فهمیدم مادر شدم....

یا امام رضا در حق من معجزه کردی

درحق همه آرزومندان معجزه کن

به حق جوادت

۱۳۹۶/۸/۲۰ ۱۳:۱۵:۳۱
آخرین حضور: ۱۳۹۸/۱/۵ ۱۵:۱۱:۳۳

۱۱ ماه از ازدواجمون گذشته و من و شوهرم ۳ ماه میشه که دارو مصرف میکنیم.

دو هفته پیش جاری ام یک پسر به دنیا اورد اول اش خیلی خوشحال شدم اما اخر شب وقتی با شوهرم تنها شدم زدم زیر گریه نمیدونم چرا فقط فک میکردم که خیلی ناراحت ام پیش خودم خجالت کشیدم که من اینطور ادمی نبودم هیچ وقت که حسودی کنم به چیزهایی که دیگران دارند شوهرم بغل ام کرد و بوسیدم و بهم دلداری داد و گفت به همان اندازه ای که به خدا ایمان دارم به تو هم ایمان دارم و اینکه بالاخره بچه دار میشیم.

امروز روز چهاردهم سیکل ام هست روز یازدهم با شوهرم رفتیم سونو گفت دو فولیکول داری این ماه راست ۱۶ میلی و طرف چپ ۱۴ میلی هست فرداش خواهرم زنگ زد گفت دیشب خواب دیدم مه مریض ام تو با شوهرت امدی عیادت ام دو تا پسر بچه چاقو و کوچولو بغلت هست شوهرت پسرهام دوقلو هستن.

فک میکنم امیدواری الکی هست اما نمیدانم دلم روشنه این ماه که بالاخره خدا صدامو میشنوه

شوهرم هم این ماه خیلی بهم امیدواری و اطمینان داده که این ماه حتما جواب ات مثبت میشه

فقط میتونم کوشش کنم و به خدا امیدوار باشم

امیدوارم دفعه دیگه که این خاطره را میخونم یه نی نی تو شکمم باشه

۱۳۹۶/۴/۲۶ ۱۶:۳۶:۱۲
آخرین حضور: ۱۳۹۶/۱۰/۲۶ ۲۳:۳۳:۴۵

پنجمین سالگرد ازدواج مونو که گرفتیم دوره اقدام مون شروع شد .... اون پنج سال فکر مهاجرت از ایران مانع بچه دار شدن مون شد ولی در آخر موندنی شدیم و باز هم خداروشکر که دوره سخت بارداری کنار خونواده هامون بودیم ..

ماه دوم اقدام بیبی چک مثبت شد ...

هفته هفتم ویار شدیدم شروع شد..بوی خونه مون رو تحمل نمی کردم و این وًع تا ماه پنجم طول کشید ...

ماه پنجم از خونه مادرم برگشتم خونه خودمون آشپزی م راه افتاد ولی تا الان که هفته ۳۹ هستم هنوز استفراغ های تک و توک دارم ...

دوران پر استرسی گذروندم

خصوصا نگرانی م بابت نداشتن رابطه زناشویی م و اینکه نکنه همسرم سرد و دلزده بشه با نه ماه غرولند  من و استفراغهای تو در و دیوار و ..... این نگرانی م از همه چی بدتر روحمو میخوره و آزارم میده ...

خدا کنه با نینی سالم به زندگی نرمال برگردم خیلی خسته ام

۱۳۹۶/۳/۳۱ ۱۱:۰۱:۲۵
آخرین حضور: ۱۳۹۷/۳/۲۶ ۲۱:۴۵:۳۰

دیروز ظهر تا شب مثل جنازه فقط دراز کشیدم.خونه مثل اشغالدونیه.. هیچ کس هم نیست اطرافم.. فقط بهزاد میاد منو میبوسه و میگه دردت به جونم.. میدونم بیشتر از من اذیت میشه.. الان 6 ماه شدم اما تهوع لعنتی استفراغ لعنتی دست از سرم برنمیداره. امیدی ندارم. دلم برا علی برا مامان و بابا خیلی تنگه. بهزاد میگه دکتر اجازه بده همونجا برات بلیط اوکی میکنم برو .. کیه از اینجا تا تهران پرواز کنه بعد اونم تا زنجان بشینه تو ماشین.باز پرواز مستقیم بود یه چیزی.خدایا صدامو میشنوی؟گریه هامو میبینی؟ چشمام دارن کور میشن پوسیدم آنقدر تو خونه ام.کمکم کن

پاسخ سوالات بر اساس تاریخ پرسش سوال

مهر 1398
د س چ پ ج ش ی
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930